اسیر ۱۰ سالهای که اشک عراقیها را در آورد
فارس نوشت:
حمید شمساللهی، آزاده دفاع مقدس که هشت سال از عمر خود را در اسارتگاههای تنگ و تاریک بعثیها روزگار را با آموزش زبان فرانسوی به اسرا گذراند و امروز با گذشت 30 سال خاطرات شیرین خود را از آن روزها بازگو میکند.
وی خاطرهای به یادماندنی از کم سن و سالترین آزاده دفاع مقدس روایت میکند: «علیرضا احمدی» نوجوان 10 سالهای بود که در عملیات «رمضان» به همراه پدرش از مشهد برای درست کردن شربت به منطقه آمده بود. در پنجمین روز این عملیات که تعداد زیادی از رزمندگان به اسارت بعثیها درآمدند، این پدر و پسر نیز اسیر میشوند.
نیروهای بعثی عراق میخواستنداز این نوجوان به عنوان سوژه تبلیغاتی بهرهبرداری کنند؛ بنابراین این او را در اسارتگاه از پدرش جدا کردند و به کاخ صدام بردند. از سویی دیگر تمام لحظاتی که علیرضا و پدرش از هم دور بود، پدر چنان در اسارتگاه اشک میریخت، با سوز دل دعای توسل میخواند و بهانه علیرضا را میگرفت، که هنوز هم آن لحظات از یادم نرفته است.
بعثیها، علیرضا را به بغداد و پادگانهای مختلف بردند؛ آنها میخواستند با این کار بگویند که امام خمینی(ره) بچهها را به جبهه میفرستد!
علیرضا در مقابل دوربینهای داخلی و خارجی عراق قرار گرفت؛ افسران عراقی با زبان کودکانه از علیرضا پرسیدند «آیا پشیمان نیستی که به مناطق جنگی آمدی؟ الان تو باید پیش مادرت بودی، بگو چه میخواهی؟ اسباببازی میخواهی، برایت بیاوریم؟» آنها میخواستند علیرضا را تحت تأثیر قرار داده و با احساسات او بازی کنند اما علیرضا این نوجوان 10 ساله در مقابل این هجمهها تنها سخنی که گفت این بود «آیا میتوانید یک قرآن برایم بیاورید؟» با همین چند کلمه نگاه بلند و روح بزرگ این نوجوان عیان شد و بعثیها نتوانستند به اهداف خودشان دست پیدا کنند لذا بیش از یک ماه بعد علیرضا را پیش پدرش بازگرداندند. لحظات وصال این پدر و پسر صحنه تماشایی بود که جای دوربینها برای ثبت این لحظات خالی بود.
در اسارتگاه «موصل دو» باز شد؛ علیرضای کوچک که مرد بزرگ این امتحان بود، با قد کوتاهش از بین سربازان عراقی عبور کرد و وارد اسارتگاه شد و درآغوش پدرش آرام شد؛ اسرای دیگر که از پشت سیم خاردارها و نردهها شاهد این صحنه بودند با صدای بلند این بیت را زمزمه کردند که «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور». روز وصال این پدر و پسر حال و هوای خاصی داشت به طوری که حتی برخی سربازان و فرماندهان عراقی با دیدن این صحنه گریه کردند؛ علیرضا در بدو وارد به اسارتگاه اذان زیبایی سر داد که یکی از دلنشینترین اذانهایی بود که در طول عمرم شنیدم.
حمید شمساللهی، آزاده دفاع مقدس که هشت سال از عمر خود را در اسارتگاههای تنگ و تاریک بعثیها روزگار را با آموزش زبان فرانسوی به اسرا گذراند و امروز با گذشت 30 سال خاطرات شیرین خود را از آن روزها بازگو میکند.
وی خاطرهای به یادماندنی از کم سن و سالترین آزاده دفاع مقدس روایت میکند: «علیرضا احمدی» نوجوان 10 سالهای بود که در عملیات «رمضان» به همراه پدرش از مشهد برای درست کردن شربت به منطقه آمده بود. در پنجمین روز این عملیات که تعداد زیادی از رزمندگان به اسارت بعثیها درآمدند، این پدر و پسر نیز اسیر میشوند.
نیروهای بعثی عراق میخواستنداز این نوجوان به عنوان سوژه تبلیغاتی بهرهبرداری کنند؛ بنابراین این او را در اسارتگاه از پدرش جدا کردند و به کاخ صدام بردند. از سویی دیگر تمام لحظاتی که علیرضا و پدرش از هم دور بود، پدر چنان در اسارتگاه اشک میریخت، با سوز دل دعای توسل میخواند و بهانه علیرضا را میگرفت، که هنوز هم آن لحظات از یادم نرفته است.
بعثیها، علیرضا را به بغداد و پادگانهای مختلف بردند؛ آنها میخواستند با این کار بگویند که امام خمینی(ره) بچهها را به جبهه میفرستد!
علیرضا در مقابل دوربینهای داخلی و خارجی عراق قرار گرفت؛ افسران عراقی با زبان کودکانه از علیرضا پرسیدند «آیا پشیمان نیستی که به مناطق جنگی آمدی؟ الان تو باید پیش مادرت بودی، بگو چه میخواهی؟ اسباببازی میخواهی، برایت بیاوریم؟» آنها میخواستند علیرضا را تحت تأثیر قرار داده و با احساسات او بازی کنند اما علیرضا این نوجوان 10 ساله در مقابل این هجمهها تنها سخنی که گفت این بود «آیا میتوانید یک قرآن برایم بیاورید؟» با همین چند کلمه نگاه بلند و روح بزرگ این نوجوان عیان شد و بعثیها نتوانستند به اهداف خودشان دست پیدا کنند لذا بیش از یک ماه بعد علیرضا را پیش پدرش بازگرداندند. لحظات وصال این پدر و پسر صحنه تماشایی بود که جای دوربینها برای ثبت این لحظات خالی بود.
در اسارتگاه «موصل دو» باز شد؛ علیرضای کوچک که مرد بزرگ این امتحان بود، با قد کوتاهش از بین سربازان عراقی عبور کرد و وارد اسارتگاه شد و درآغوش پدرش آرام شد؛ اسرای دیگر که از پشت سیم خاردارها و نردهها شاهد این صحنه بودند با صدای بلند این بیت را زمزمه کردند که «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور». روز وصال این پدر و پسر حال و هوای خاصی داشت به طوری که حتی برخی سربازان و فرماندهان عراقی با دیدن این صحنه گریه کردند؛ علیرضا در بدو وارد به اسارتگاه اذان زیبایی سر داد که یکی از دلنشینترین اذانهایی بود که در طول عمرم شنیدم.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
متاسفانه خاطرات و حال و هوای دوران دفاع مقدس را نتوانسته ایم در جامعه و بخصوص جوانانیکه با آن بیگانه هستند نشر دهیم عزت و شرف این کشور به شهدا جانبازان رزمندان و خانواده های آنان است ولی متاسفانه متولیان فرهنگی ما نتوانستند این عظمت را چنان در دل و جان این جامعه مطرح کنند که یاد شدهدا جانبازان و رزمندان و دیدن یک جانباز دفاع مقدس به عنوان اسطوره های شرف و غیرت که جان خود را فدای این انقلاب کرده اند با احترام و عزت برخورد شود داستانی را شنیده ام که یکی از جانبازانبستری در بیمارستانی در کشور خارج نقل می کرد که دیدم روزی همه کادر بیمارستان بسیج شده اند به نظر می رسید از مقامات ان کشور برای بازدید می ایند که اینقدر اینها خود را اماده می کردند پس از دقایقی دیدم پیرمردی عصا به دست امد و چنان او را دور کرده و احترام می کردند که من فکر کردم از مقامات بلند پایه ان کشور است وقتی سئوال کردم گفتند از جانبازان و باقیماندگان جنگ جهانی دوم است و می گفتند اینها قهرمانان ملی ما هستند بله شهذا و جانبازان و رزمندگان دفاع مقدس قهرمانان ملی ما هستند ولی شان انه بالاتر از آینست که جامعه فعلی ما دارد یا شهره و یاد دفاع مقدس کلید موفقیت این کشور است
اون شیربچه الان کجاست کاش نشانی از او میدادید یا مصاحبه ای با وی داشتید.خدا حافظ و نگهدارش باشد
با سلام.جالب بود.ایکاش از این رزمنده و آزاده ایرانی و پدر بزرگوارش دعوت شود به سیما ,تا همه ایرانیان فرزندان فداکارش را ببینند.با سپاس فراوان
پیشنهاد می کنم خاطرات زیبای رزمندگان بویژه مورد اخیر، در قالب فیلم برای عموم مردم پخش گردد.
تابناک بی سلیقه ، آخه مطلب به این مهمی حداقل شایسته نبود یک عکس ا ز این بنده خدا می گذاشتید؟؟؟!!!!
حالا کو اون غیرت وشجاعت؟ اکثر جوونای امروزی رو میبینیم که متاسفانه از نظر ظاهری تفاوتی باخانمها ندارند .بگذریم شایدارایشگاه رو اشتباه رفتن یعنی میخواستن برن مردونه رفتن زنونه.
خداوند طول عمر با بركت به او عطا فرمايد
چقدر خوب بود چند قطعه عكس زمان اسارت يا اينكه بعد از اسارت
يا اينكه چند قطعه نامه نگاري اين اسير و آزاده جنگي را همراه پدرشان به نمايش گذاشته مي شد
درود به شرفش .
الان کجاست ؟ میتونین یه خبری ازش بگیرین ؟
خدا حفظش كنه اينها را بايد بياريد تو تلويزيون كجا هستند اين مردان بزرك من كه خداوكيلي بغضم كرفت
احسنت، مرحبا، آفرین
تصور چنین صحنه ای هم خیلی خیلی زیباست و هم غم انگیز منظورم اینه که صحنه ملسی بوده . باید بچه داشتی باشی که با پوست و خون و استخونت درکش کنی . جانم فدای کشورم و ولایت .
بی ولایت قلبها ظلمانی است
با ولایت قبر هم نورانی است
بی ولایت شاه باشی ،برده ای
با ولایت مرده باشی ،زنده ای
یاد آن خاطره های جنگ بخیر ای کاش من هم شهید می شدم ، آخه روزگار خیلی عوض شده ،دنیای معنوی شده دنیای مادی .
به هر حال خداوند جزای خیر به این پدر و پسر دهد و آخر عاقبت مارا هم ختم به خیر کند .
انشاءالله
خیلی سعی کردم اشک نریزم ولی آخر ریخت.
زیبا بود اگه میشه از خاطراتشون بزارید بخدا خیلی به گردنه ما حق دارن
برای حفظ انقلاب چقدر هزینه شده؟ باید قدر این زحمات را با حفظ اتحاد و همدلی بدانیم.
اشكم درآمد آفرين به غيرات ايراني
گرچه جنگ برای هر کشوری خوب نیست و پیشرفت واقتصاد ان کشور نابود می کند اما جنگ برای ما نعمت بزرگی بود چونکه ما هرچه داریم از 8سال دفاع مقدس است
به خدا گریه ام گرفت بیشتر به خاطر حال بد خودم. الهم انی اسئلک الامان یوم یعرف المجرمون بسیماهم
چشام پرازاشک شد حتی فکرش هم آدموآزارمیده چه برسه بکشی یاموسی بن جعفر(ع)
كلمات از گفتن اين چنين بزرگ مردي هايي كه در دوران انقلاب كم هم نيست قاصر است.
ای کاش عکسی از دوران قبل از اسارت این پدر و پسر بزرگوار و عکسی از دوران فعلی ایشان هم در کنار گزارش بود.
آیابهترنیست تابناک بااین بزرگواران مصاحبه حضوری نماید؟
شرمندگی که نتوانستم این اسطوره های نظام و تربیت شدگان مکتب اسلام را بشناسم و الگوی خویش قرار دهم
بعنوان یک از کسانیکه در جبهه حضور داشتم و از نزدیک صحنه هایی را دیدم که هیچوقت تکرار نمی شود . چون حال و هوای آن روزها را وقتی برای کسی تعریف می کنی فکر می کند داستان می گویی و با وضعیت امروز برایش قابل درک نیست
جالب بود خدا عاقبت بخیرشون کنه .ممنون از همه
خداوند حافظ و نگهدار ایشان و رهنمای ما در مسیر زندگی باشد یاعلی
اجرشان با اقا امام زمان
بعضي به دليل مخالف با نظام مقدم جمهوري اسلامي ايران بعضي يه دليل مخالف با سايت تابناك بعضي به دليل مخالفت با اسلام بعضي به دليل مخال بودن با جنگ تحميلي بعضي به دليل مزدور بودن بعضي به دليل نامردي بعضي به دليل نظر تنگي بعضي به دليل پوچي و بعضي همخ به دليل بي كاري منفي ميدن من اين گروهي كه به اين پيام منفي دادن رو جزو افراد روان پريش قرار ميدم كه مشكل روحي و رواني دارن كه حتي عاطفه هم ندارن لذت در آغوش گرفتن فرزند رو هم تو ذهنشون تداعي كنن
کجا رفت اون خاطرها - کجایند مردان بی ادعا
یاد اش بخیر روزها خوب خدا - روزهای مشغه خوبان با خدا
الان دیگر یاران پراکنده شدند - دور شدند از اون روزگارن دور شدند
جبهه نرفته ها جبهه ایی شدند - بچه ها ی مجنون دیگر خدایی شدند
روزگار بد روزگاری شده - یاد جبهه های جنگ بی معنی شده
یاد باد آن روزها یاد باد - روزهای جبهه یاد باد
روزهای تیر و ترکش - روزهای خوب خدا
یاد باد
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.