آخرین خبرسلاح جدید جهان برای پایان بحران انرژی/ برقی که داریم اما نداریم!
4بازدید
۸۵

خاطره‌ای ناب از صیاد دل‌ها

شما چطور توانستید بدون اجازه من دست به چنین کاری بزنید؟

تیمسار خشمگین بود؛ چنان خشمگین که حتی صدایش می‌‌لرزید. دوستانش بعد‌ها اعتراف کردند که در تمام مدت دوستی‌ بلند مدتشان هرگز او را چنین ندیده بودند. او حتی برای نخستین بار بر سرشان داد زده بود که: «شما چطور توانستید بدون اجازه من دست به چنین کاری بزنید؟».کسی در آن لحظه جرأت جواب نداشت. هر چند آن‌ها‌‌‌ همان وقت نیز که تصمیم به چنین کاری گرفتند، از عواقبش بی‌ اطلاع نبودند، اما نه در این حد!

شما چطور توانستید بدون اجازه من دست به چنین کاری بزنید؟
«پروردگارا رفتن در دست توست، من نمی‌دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می‌دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار بدهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم».

تیمسار خشمگین بود؛ چنان خشمگین که حتی صدایش می‌‌لرزید. دوستانش بعد‌ها اعتراف کردند که در تمام مدت دوستی‌ بلند مدتشان هرگز او را چنین ندیده بودند. او حتی برای نخستین بار بر سرشان داد زده بود که: «شما چطور توانستید بدون اجازه من دست به چنین کاری بزنید؟».
 
کسی در آن لحظه جرأت جواب نداشت. هر چند آن‌ها‌‌‌ همان وقت نیز که تصمیم به چنین کاری گرفتند، از عواقبش بی‌ اطلاع نبودند، اما نه در این حد!

ماجرا از این قرار بود که سال‌ها‌ پیش، وقتی که او شب و روزش را در جبهه می‌‌گذراند، بنیاد شهید به تعدادی از خانواده‌های شهدا و جانبازان در یکی از شهرک‌‌های تازه تأسیس شمال تهران زمین می‌‌داد. آنان که از زندگی فرمانده‌شان از نزدیک اطلاع داشتند، به فکر خانواده‌ او افتادند. آن‌ها ‌فکر می‌‌کردند صیاد به خانواده‌‌اش بی‌ اعتناست. فردا که آب‌‌ها از آسیاب بیفتد، او حتی زنده هم بماند، چه بسا خانواده ‌اش سایبانی نداشته باشند. آن روز‌ها خانوادهٔ او در خانهٔ سازمانی ارتش زندگی می‌‌کردند. پس دوستان او تصمیم گرفتند از رئیس بنیاد شهید برای فرمانده نیروی زمینی که از قضا خود جانباز هم بود، قطعه ‌زمینی بگیرند.

حجت‌الاسلام کروبی هم که از زندگی او بی‌اطلاع نبود، موافقت کرد و کار صورت گرفت. یاران فرمانده برای اینکه او را در مقابل کار انجام شده قرار دهند، وام گرفتند و حتی خود نیز پولی فراهم کردند و دست به‌ کار ساختمان سازی شدند. تا اینکه در نیمهٔ کار صیاد فهمید. به آنان به ‌شدت تاخت.

عصبانیتش که فروکش کرد، از آنان عذر خواست. گفت می‌‌داند آنان قصد خدمت به او و خانواده‌‌اش را داشته‌اند؛ اما او چنین استحقاقی ندارد. بعد برای آقای کروبی نامه نوشت و پس از تشکر از مساعی او در حل مسکن ایشان، گفت: وقتی که در دانشگاه افسری تدریس می‌‌کرد، تصمیم گرفت عملیات‌‌ بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس کند. استقبال دانشجویان، باعث شد برای نظام‌مند شدن این کار، سازمانی تشکیل دهد. طرح تشکیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.

... اکنون در وضعیتی قرار دارم که احساس می‌‌کنم به ازای رسیدن به مسکن، بهای گرانی را دارم می‌‌پردازم؛ آن هم ثمرهٔ همهٔ مجاهدت ‌های فی‌ سبیل ‌اللهی ـ که اگر خداوند آن را تأیید فرماید ـ که قلبم رضایت نمی‌‌دهد، چنین شود. لذا با توجه به این ‌که خدا می‌‌داند نه تنها خود را لایق چنین عنایاتی از جمهوری اسلامی نمی‌ دانم بلکه هم چنان مدیون هستم و باید تا روزی که نفس در بدن دارم عاشقانه به اسلام عزیز خدمت نمایم. قاطعانه اقدام فرمایید که:
«ساختمان نیمه کاره مسکن این‌ جانب را از طرف بنیاد شهید تحویل‌ گرفته و فقط مخارجی را که اضافه بر وام واگذاری (مبلغ چهارصد هزار تومان) هزینه شده است به ما پرداخت نمایند تا به صاحبانش مسترد نمایم».

پایان جنگ برای علی صیاد ‌شیرازی، آغاز خیزش به سوی دنیا به بهانهٔ زندگی نبود. مگر از منظر یک مؤمن تمام لحظات تلخ و شیرین جنگ، آکنده از جلوه‌‌های زندگی نبود که اکنون برای جبران عقب ‌ماندگی‌‌های آن دست از پا نشناسد!

او مانند دیگر رزمندگان مؤمن به عهدی که با خدای خود بسته بود، صادق بود و در انتظار آن روز موعود سر از پا نمی‌‌شناخت.
پس از تشکیل ستاد کل نیرو‌های مسلح سرتیپ صیاد‌ شیرازی به عنوان رئیس بازرسی این ستاد منصوب شد. مدتی بعد از سوی فرماندهی‌ کل قوا مسئولیت جانشینی این ستاد نیز به او سپرده شد. اکنون پس از جنگ هم باز بیش‌تر وقت او برای سازماندهی نیرو‌های مسلح صرف می‌‌شد. همه کسانی ‌که سربازی‌شان را در آن ستاد گذرانده‌اند، به‌ یاد دارند که هر روز در مراسم صبحگاهی، تیمسار صیاد خود به وسط میدان می‌‌آمد و به همه تمرین ورزش می‌‌داد. این آغاز یک روز سراسر کار برای او بود.

او به سربازان و افسران جوان عشق می‌ورزید. برای تربیت آنان سر از پا نمی‌‌شناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسه‌های جنگ‌ دریغ نمی‌‌کرد. از دانشگاه افسری امام علی و پادگان‌های آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گمگشته در میان کوه‌‌های کردستان به نام خیلچان. در یکی از این سرکشی‌‌ها متوجه شد کسی پوتین‌‌هایش را واکس زده است. از فرمانده منطقه پرسید، چه کسی این کار را کرده است. او گفت: «تیمسار، سرباز مهمانسرا به دستور من این کار را کرده است».

اخم‌های تیمسار در هم رفت. چند بار زیر لب استغفار گفت و آن‌ گاه رو به سوی فرمانده جوان کرد و گفت: این رفتار‌ها در انسان روحیهٔ استکباری ایجاد می‌کند. باید غرور سرباز را حفظ کرد».

پس از سال‌ها دوری از خانه و خانواده، حالا برای رسیدگی به فرزندانش فرصت بیش‌تری می‌گذاشت. به دقت به درس و مشق آنان می‌رسید. رفتار و حرکاتشان را زیر نظر می‌گرفت و در مسائل گوناگون به آنان مشاوره می‌داد. در انتخاب همسر مناسب برای مریم، ماه‌‌ها وقت گذاشت تا اینکه از میان همهٔ خواستگاران دانشجویی بسیجی را مناسب دامادی خود یافت. حتی از دختر معلولش مرجان هم غافل نبود. او عقب‌افتادهٔ ذهنی است. پدر مانند یک عارف شکیبا وجود او را نعمت می‌‌پنداشت و به او به چشم یک بهشتی روی زمین می‌‌نگریست.

او همواره می‌گفت: من خدا را شکر و سپاس می‌گویم که در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرار داده است که نه تنها از سه فرزند دیگرم کمتر نیست، بلکه به دلایلی که وجود دارد به تدریج این محبت بیشتر می‌شود.

بخشی از وصیتنامه شهید:

خداوندا این تو هستی که قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار دادی، ‌خدایا تو می‌دانی که همواره آماده بوده‌ام آنچه را که تو خود به من دادی در راه عشقی که به راهت دارم نثار کنم. اگر جز این نبودم آن هم خواست تو بود.

پروردگارا رفتن در دست توست، من نمی‌دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می‌دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار بدهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.

از پدر و مادرم که حق بزرگی بر گردنم دارند، می‌خواهم مرا ببخشند. من نیز همواره برایشان دعا کرده‌ام که عاقبتشان بخیر باشد. از همسر گرامی و فداکار و فرزندانم می‌خواهم که مرا ببخشند که کمتر توانسته‌ام به آن‌ها برسم و بیشتر می‌خواهم وقف راهی باشم که خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده، آنچه از دنیا برایم باقی می‌ماند حق است که در اختیار همسرم قرار گیرد.

از همه آنهایى که از من بدى دیده‌اند، مى‌خواهم که مرا به بزرگى خودشان ببخشند، و بالاخره از مردان مخلص خودم به ویژه حاج آقا امیر رنجبر نیکدل، استدعا دارم در غیاب من به امور حساب و کتاب من برسند و با برادران دیگر، چون جناب سرهنگ حاج آقا آذریون و تیمسار حاج آقا آراسته در این باب تشریک مساعى نمایند.

خداوندا، ولى امرت حضرت آیت الله خامنه‌اى را تا ظهور حضرت مهدى (عج) زنده، پاینده و موفق بدار، آمین یا رب العالمین، من الله التوفیق.

على صیاد شیرازى -۱۹ دى ماه ۱۳۷۱ - ۱۵ رجب ۱۴۱۳

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

امین۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۱:۵۱

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دل دلیل است آورده ایم


گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۱:۱۷

تا زنده بود کسی او را نمی شناخت و وقتی باز زنده شد (شهید گشت) همه فهمیدند جنگ را مردان بی ادعا اداره می کردند که نه ادعای نام داشتند و نه ادعای نان.
پروردگارا! شفیع ما را در جزا حسین و یارانش قرار ده. آمین

محسن۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۱:۱۷

حالا میفهمم آقا امام زمان خودشان منتظر رسیدن چه یارانی هستند تا ظهور نمایند.

علی نظری موفق۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۱:۱۵

درود به روان پاکش نمیدانم آیا میشود روزی کسی برای صیاد دل من هم دست بکار شود و زندگی بی نظیر این بزرگ مرد تاریخ اسلام را به تصویر بکشد

حسین۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۰:۵۷

این روزها چقدر جای او وهم رزمانش در این مملکت خالی است روحش شاد

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۰:۴۹

نمونه ی است از شکوفایی عشق و عرفان برای انسانهای گرفتار در هیاهوهای روزمره. خواستن تواستن است! آری اینچنین است برادر!

سید محمد جواد محمدی۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۰:۳۸

روحش شاد .حیف که ما جوانها نتونستیم از تجربیات این شهید گرانقدر استفاده کنیم .البته قسمت قسمت وصیت نامه ایشان برای خواننده درس وعبرت است درود بر روان پاکش

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۰:۲۶

تو این دوره زمونه جای خالی همچین آدمایی به شدت احساس میشه، روحش شاد

سيدمجيد۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۰:۱۱

متاسفانه در برابر عظمت اين مردان بزرگ و وطن پرست فقط به نامگذاري يك خيابان يا ميدان اكتفا ميشه و به ابعاد زندگي و شخصيت آنها پرداخته نميشه. اين شهدا اگر در ژاپن بودند الان به عنوان قهرمانان ملي همه جا و همه كس آنها را ميشناختند و برايشان احترام ويژه و يادبود برگزار ميكردند. واقعا چجوري ميشه اينچنين مرداني را دوباره پرورش داد؟ ياد همه شهدا بخير و روحشون شاد

دادوند۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۱۰:۰۳

روحش شاد واقعا مرد بزرگی بود کاش کاش دیگران هم نیم نگاهی به معرفت ولایت پذیریو .............نگاه میکردن و الگو میگرفتن

امیر۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۵۲

آمده بودند، نه آنکه بمانند،
آمده بودند بی آنکه چشم داشتی داشته باشند از زندگی دنیا،
از دیروز میشناختمش،
اما از فردایش خبر نداشتم...

احمد۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۵۱

براي شادي روحش صلوات .

محمد۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۴۷

واقعاً شرمنده شهداییم!

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۴۷

خداوندا به تمامي مسئولين ما چنين روحيه اي را عطا فرما تا خدمتگزاران واقعي مردم باشند بي دليل نبود كه رهبر عزيزمان بوسه بر تابوت اين شهيد بزرگوار و مخلص بي ادعا زد كاش عكسهايي از خانه و اتاق مطالعه او را مزديد كه كتلبخانه اي داشت از جنس فلزهايي كه باپيچ به هم متصل ميشد شبها 2 تا 3 ساعت بيشتر خواب نداشت و تمام ذكر و فكرش خدمت به مردم در سايه ولايت بود

نصری۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۴۰

پروردگارا به حق این مردان خدایی یاران باوفای آقا امام زمانمان را زنده و پیروز نگه دار.

احمدیان۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۳۳

روحت شاد یادشان گرامی باد .شهیدان زنده اند الله اکبر

محسن۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۲۳

ای کاش همه مسئولان رفتار بزرگمردانی همچون صیاد شرازی را الگو قرار دهند

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۹:۰۳

یه هفته قبل از شهادتش به پادگان ما آمده بود، یعنی قرارگاه عملیاتی جنوب. اون موقع افسروظیفه بودم، فرمانده وقت قرارگاه امیر سرتیپ حیدری که بسیار مرد شریفی بود، تشریفات خاص نظامی را بین مهمانسرا و مسجد جهت حضور ایشان تدارک دیده بود، اما ایشان با کمال تواضع فرمودند که نیازی به این کارها نیست. خدایش رحمت کند.

مهدی۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۵۱

درود بر تو ای شیر مرد با ایمان ...
همیشه دو ستت خواهیم داشت.

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۵۱

سرباز ولايت بودن يعني اين ، نه دائم دم از رهبر و ولايت زدن ولي در عمل براي منافع خود جنگيدن ، ايشان تا جايي كه من يادم هست نه دائم كنار رهبري بودند و نه دم از ولايت مي زدند ولي آنچنان ياري براي رهبر بودند كه ، رهبر فقط در انظار عمومي توانستند بر تابوت ايشان بوسه بزنند

اسكندري۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۴۲

خدا رحمتش كند . پيروزي جنگ هشت ساله مديون شهيد صياد مي باشد .

سعيدسلطاني۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۳۷

خدا رحمتش كنه سلام خدا بر شهيدان راه حق وبي ادعا

داود۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۳۰

روحت شاد ای سردار پاکی و رشادت
همیشه با شنیدن نام و دیدن تصویر ش احساس غرور میکنم
از متولیان رسانه ملی خواهشمندم رشادتهای این عزیز را به تصویر بکشند تا نسل امروزی ببینند که این سرزمین چه نام اورانی داشته و هم اکنون ما از ان بهره مندیم

آرين۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۲۶

درود خداوند بر چنين مردان بي ادعا كه مظلومانه هم شهيد شد .لعنت خدا بر آن مزدوران تروريست.

فواد۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۲۲

بعداز شهیدان ما چه کرده ایم؟؟

فردین۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۸:۱۵

درودبرغیرتت

خاك پاي صياد۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۷:۵۶

او صياد قلبهاي عاشق بود بكوشيم تا صياد ها تربيت شوند ونام صياد برپهنه قلبهاي عاشق هميشه جاودان باشد

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۷:۴۸

سلام و درود خدا بر مردان بی ادعا روح همه شهدا شاد

غلامرضا۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۷:۴۴

واقعا متاسفم برای کسانیکه به واژه درود به شهدا منفی داده اند

محمد۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۲:۰۹

درود بر شهدا
راهشان پاینده باد

احسان۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۱:۲۵

روحش شادوخوشابه حالشان که به ارزوی بزرگشان رسیدندانشاالله نصیب ماهم بشود که لایق یاری دادن به امام زمانمان باشیم وازسربازان اوباشیم وبتوانیم در رکاب اوبه فیض عظیم شهادت برسیم انشاالله

خسرو۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۱:۱۹

سرتعظیم فرود آوریم در مقابل ایشان و تمامی شهدای دفاع مقدس.

شاهین۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۱:۰۹

آزاد مردی مجاهد که تسلیم شدن در مقابل پروردگار او را از یوغ های نام و نان و مقام رهاند و به ملکوت اعلی رساند. اینهایند خلیفه ی خدا بر زمین و آیات الهی برای خلق . اسلام عزیز بلکه وادی بی انتهای انسانیت به چنین انسانهایی احتیاج مبرم دارد.

علی۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۰:۲۶

ای شهید تو کجایی در این بحر تفکر، من کجا...

فاطمه۱۳۹۲/۰۱/۲۲ ۰۰:۲۰

روحت شاد صیاد دلها...نمیدانم چرا ولی حس عجیبی به این شهید دارم..احساس میکنم خیلی مظلوم بوده...مظلوم مثل اربابش حسین ع

رویا۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۳:۵۵

وه ...که چه وظیفه ستگینی است بر دوش جانشینان ایشان که در حال حاضر عهده دار مسئولیت هستند ......آیا در مسیر ایشان گام بر میدارند ؟

شاهرخ۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۳:۵۳

خدا ما را مدیون خون شهدا قرار نده آمین

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۳:۵۰

خداکنه که آدم شرمنده کسی نباشه مخصوصاً شهدایی که خونشون رو فدای ما کردن

لشگری۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۳:۴۹

سلام خداوند متعال بر تو هنگامی که متولد شدی سلام خداوند متعال بر تو هنگامی که به شهادت رسیدی وسلام خداوند متعال بر تو هنگامی که در روز جزا برانگیخته می شوی

رضایی۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۳:۴۹

مردان خدا پرده پندار دریدند_ یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند. روحش شاد و راهش پر رهرو

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۳:۲۱

خدایا مارا شرمنده شهدا قرار مده از تابناکیان بابت ذکر یادی از شهدا ممنونم

عبدالله۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۲:۵۰

روحش شاد مرد بزرگ مرد خدا مرد روز های سخت جنگ مرد سالار در شهادت این مرد تمامی این ملت به نوعی ناراحت بودند وخودشان را مدیون زحمات این مرد خدا می دانستند روحش شاد که انشا الله ورحمان شاد می باشد خدایا حق این مرد را بر ما حلال کن

بی سیم چی۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۲:۴۷

اینقدر با خوندن این وصیت نامه سبک شدم که چیزی نتونستم بگم جز این شعر را:
نگاهم یاد باران کرده امشب/ مرا سر در گریبان کرده امشب
غم و فریاد من از این و آن نیست/ دلم یاد شهیدان کرده امشب
***خدایا، به ما عنایتی عطا فرما که ادامه دهنده راه این شهدا و گوش بفرمان بی چون و چرا ولی امرت باشیم. الهی آمین***

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۲:۴۲

واقعا مرد خدا بود

حسین۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۲:۲۹

خدایا مادرمقابل این شهدا چه کرده ایم ؟ خدایا بحق همین شهدا قسمت می دهیم ما راشرمسار آنها قرار مده براستی که امام شهداچه زیبا فرمود: شهدا درقهقهه مستانه اشان ودر شادی وصولشان عند ربهم یرزقونند

علیرضا۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۲:۲۷

خوشا بحال آنها که با شهادت رفتند.

ناشناس۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۲:۰۳

خدا رحمتش کند و علو درجات بندگان درگاه خاص خود را که به حق استحقاقش را داشت نصیبش گرداند.

محسن۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۱:۵۵

درود بر روان پاکش
روحش شاد و یادش گرامی باد
وی یکی از اسطوره های ایران است، که خالصانه به وطنش خدمت کرد.

محمدرضا۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۱:۴۹

روزی که این شهید بزرگوار ترور شد را خوب خاطرم هست چون همان روز صبح زود مادرم خواب عجیبی که دیده بود رو برامن و پدرم تعریف کرد مادرم گفت دیشب خواب عجیبی دیدم
مردم همه عزادار بودن و گریه میکردن از یکی پرسیدم چی شده بهم جواب داد مگه نمیدونی حضرت علی رو شهید کردن !
بله دوستان این شهید بزرگوار حقیقتا یکی از یاران امیرالومومنین بود که در آخرم به مولایش پیوست
جالب آنکه همانند مولایش فرقش شکافته شد !
شاید بعضیا به این حرفای من بخندن اما به خداوندی خدا قسم یاد میکنم که تمام چیزی که اینجا نوشتم عین حقیقته
انشالله خداوند به همه ما توفیق دهد که همانند این شهید بزرگوار یک انسان واقعی باشیم طوری که مثل ایشان لیاقت پیدا کنیم که کشته شدنمان هم شبیه مولایمان باشد
روحش شاد

سید محسن۱۳۹۲/۰۱/۲۱ ۲۱:۴۶

هیچگاه اون لحظه رو فراموش نخواهم کرد مورد خشم و غضب بنی صدر واقع شده بود و با لباسی فاقد هرگونه نشان و درجه او را در آبادان ملاقات کردم بی هیچ نگرانی و با چهره ای خندان .آمده بود تا در کسوت بسیج به خدمت ادامه دهد.........باز اورا دیدم و دیدیم بی هیچ تغییری نسبت به آن ایام . بی تکبر و همیشه چهره بشاش و خندان و امیدوار به فردای بهتر.خداوند اورا با اولیا خاص محشورش بدارد

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.