داستان همسفري اين دو برادر خواندني است!
منصور در گردان عمار و عبدالرضا در واحد ادوات لشکر ۷ ولیعصر (عج) بود. آن دو در این روزها از این که در کنار همدیگر و در جبهه اسلام، به خدمتی مشغول بودند، در پوست خود نمیگنجیدند و معمولا هر روز یا هر شب، عبدالرضا به برادر کوچکترش منصور سری میزد تا این که...

دو برادر بودند، دو همراز و همراه. دو کبوتر که بال به بال نسیم، پرواز میکردند و جز کوی دیدار دوست، آنها را قانع نمیکرد. برادران شهید «عبدالرضا» و «منصور بصیریفر» از آن روز که از جام قرآن، سیراب شدند و از کوثر ایمان نوشیدند، عاشق گشتند. از آن روزها که کودک بودند و همراه با پدر بزرگوارشان به مسجد محل میرفتند و با دستهای کوچک خود دعا میکردند، سرمست بودند.
اما حکایت همسفری آنها خواندنی است.
دلبسته هم بودند
از کودکی که با مسجد خدا و آیات سبز قرآن آشنا و در ترنم زیبای کتاب خدا، سرمست شدند، نور خدا در دلهایشان تابیده و عشق «حسین (ع)» در جانشان، جاری شده بود.
«عبدالرضا» که چند سالی از «منصور» بزرگتر بود، چنان احترامی برای او قائل میشد که پدر و مادر را به تعجب وامیداشت.
صندوق صدقات
برای نخستین بار و با پافشاری منصور به منزلشان رفتم. داخل اتاق که نشستم، چشمم به چند بسته پول دویست ریالی افتاد که در کنار یکی از کمدهایشان چیده شده بود. از منصور پرسیدم، چرا این پولها را اینجا گذاشتهای و در بانک واریز نمیکنی؟ لبخندی زد و گفت: این پولها حقوق جبههٔ برادرم عبدالرضاست. آنها را گذاشته تا به صندوق صدقات کمیته امداد امام خمینی (ره) واریز کند.
آن روز به خلوص عبدالرضا بصیریفر بسیار غبطه خوردم.

پدر بزرگوار آن دو شهید میگفت: «وقتی شب منصور بیرون بود و عبدالرضا در منزل و ما میخواستیم بخوابیم، عبدالرضا چشم بر هم نمیگذاشت تا منصور به منزل میآمد و امکان نداشت که بیاو لحظهای بخوابد».
وقتی «عبدالرضا» در جبهه بود، «منصور» ـ که به علت سن کم، او را اعزام نمیکردند ـ همیشه در این اندیشه بود که ای کاش با عبدالرضا بودم و اینقدر در شهر تنها نمیماند. چه شبها که در فکر عبدالرضا بود و دعا میکرد، زود برگردد تا تمام غمهایش را با دیدن عبدالرضا پایان دهد. چه روزها که تنها در خانه میماند و هر لحظه چشم انتظار بود که «عبدالرضا» با سبدی از لبخند و مهربانی برگردد. بعد از عملیات که عبدالرضا به خانه برمیگشت، اولین کسی که به استقبال او میشتافت و او را در آغوش میکشید «منصور» بود و لحظه دیدار آن دو برادر، چنان دیدنی و تکان دهنده بود که پدر و مادر را مبهوت میکرد و آنها آرام آرام اشک شوق میریختند.

بچههایی که به جبهه میرفتند، چنان روحانی و نورانی میشدند که هر انسانی را به حیرت وامیداشت و «منصور» این گونه بود. او که خود معنویت جبهه را در جان و روح بچههای رزمنده به ویژه برادرش ـ عبدالرضا ـ به خوبی میدید، چندین بار به بسیج رفت تا نام خود را در کنار نام مردان بزرگ بنویسد و به جبهه فرستاده شود، ولی به علت کمی سن، او را نامنویسی نمیکردند و او غمگین و گریان به خانه برمیگشت.
اما سرانجام هجدهم آذر ماه سال ۱۳۶۴ فرا رسید و او که شنیده بود، نیرو اعزام میشود، از راه هنرستان، در حالی که کتابهایش را به همراه داشت، به آستانه متبرکه سبزقبا (محل اعزام نیرو) آمد. کتابهایش را به یکی از همکلاسیهایش سپرد و گفت: «اینها را به خانهمان ببر و به پدر و مادرم بگو منصور رفت» و این نخستین بار بود که به جبهه میرفت و نیز آخرین بار.

یکی از بچههای گردان عمار میگوید: هیچ گاه گریههای نیمه شب منصور و صدای مناجاتش را فراموش نمیکنم. نیمه شب، چنان با سوز و التهاب دعا میخواند و از خدا «شهادت» را میطلبید که من شرمنده میشدم و به حال او غبطه میخوردم.
چند روز پیش از عملیات والفجر ۸، نزدیک ساعت ۱۰ شب بود که به سنگر منصور رفتم، ولی گفتند بیرون رفته است. پس از مدتی که به دنبال او گشتم، ناگهان صدای گریهای شنیدم. به طرف صدا رفتم و دیدم که او در میان نخلها نشسته و گریه میکند.
پرسیدم: «چه شده؟» کمی با او شوخی کردم تا شاید غمهایش را فراموش کند، ولی او همچنان میگریست. گفتم: «بگو چه شده؟ کسی از بچهها آسیب دیده؟ اتفاقی افتاده؟!» در حالی که قطرات اشک صورتش را خیس کرده بود، گفت: «دلم میخواهد شهید شوم، اما در فکر مادرم هستم. چون از خانواده آنها چند نفر شهید شدهاند و میترسم دیگر طاقت شهادت من را نداشته باشد، ولی به خدا قسم آن قدر دوست دارم شهید بشوم که حد ندارد».
در حالی که خود را در برابر او کوچک دیدم، ادامه داد: «ولی در هر صورت در این عملیات من شهید میشوم و خدا هم به مادرم طاقت خواهد داد». او را بلند کردم و در حالی که به طرف سنگرها میآمدیم، به او دلداری دادم. آن شب حالت او خیلی عجیب و یقین کردم که میرود».
به امید شهادت
از همهٔ بچههای گردان، نوشتهای به یادگار در دفترچه مخصوصی داشتم، به جز از «منصور». چند ساعت پیش از آغاز عملیات «والفجر ۸» به طرفش رفتم و گفتم: برای من، در این دفترچه یک یادگاری بنویس. گفت: «ما لایق نیستیم که چیزی بنویسیم.»، ولی با اصرار فراوان من، دفترچه و خودکار را گرفت و رفت در گوشهای و مشغول نوشتن شد، وقتی برگشت دیگر فرصتی برای خواندن یادگاری او نبود، چون فرمان حمله صادر شده بود. بعدها که دفترچهام را مرور میکردم، دیدم نوشته است:
«الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابداً (خدایا مرا به اندازه یک چشم بر هم زدن به خویش وامگذار)».
الحقیر ـ منصور بصیری فر، به امید شهادت، دیدار ما در وادی عشق، ما را شفاعت کنید، ما را حلال کنید.
لحظه پرواز
عملیات والفجر هشت با رمز مقدس یا زهرا (س) به پیروزی رسید و پس از آن، عبدالرضا و منصور میخواستند برای چند روز به همراه بچههای گردان بلال به مرخصی بیایند. آنها خود را به اتوبوسی که بچههای دزفول در آن بودند، رساندند، اما هنوز خستگی عملیات از تنشان بیرون نرفته و چند دقیقه از نشستن آنها بر صندلی اتوبوس نگذشته که ناگهان هواپیماهای دشمن، اتوبوس را بمباران میکنند.
منصور و عبدالرضا در کنار هم نشستهاند که ناگهان سر منصور بر زانوی عبدالرضا خم میشود و آرام و لبخندزنان، به آسمان شهادت پر میکشد.
عبدالرضا چند ساعت بعد در بیمارستانی در پشت جبهه، در حالی که لبخند میزد و ذکر خدا بر لب داشت، به برادر کوچکترش منصور پیوست.
بخشی از وصیتنامه شهید «عبدالرضا بصیریفر»:
«ملت مسلمان! در صحنه باشید و امام را یاری کیند تا محمد (ص) دانسته باشد که پیروانش حماسه آفریدند؛ تا علی (ع) بداند که شیعیانش قیامت به پا کردند؛ تا حسین (ع) بداند که خونش همچنان در رگها جاری است».
بخشی از وصیتنامه شهید «منصور بصیریفر»:
«دیگر زینتهای دنیا و مادیات نمیتوانند مرا بفریبند، چرا که هم اکنون فهمیدهام که دنیا هیچ ارزشی ندارد و فقط محل گذر و امتحان پس دادن است. پس انشاءلله که همگی ما بتوانیم با موفقیت از این امتحان خارج شویم و فریب دنیا و زینتهای ظاهری آن را نخوریم.
همیشه یاور انقلاب و اسلام باشید و شهدا را فراموش نکنید».
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
منصور، همکلاسی من بود...
الحق که تمام صفات الهی در وجودش بود
همیشه بشاش، مهربان و بامرام بود
و هر چه از خوبیش بگم، کم گفتم...
شهادتت مبارک منصور جان...
خداوند رحمتشان کند یا شهیدان گرامی همیشه دردل ما زنده هستند وبه آنها افتخار می کنیم و امنیت وناموس این مملکت را مدیون این شهدای گرانقدر هستیم
شهیدان زنده اند
درود ...
من فقط خودم رو مدیون شهدا می دونم ..
فکر کنم بچه اندیمشک باشند ...و خ یساری
باسلام به روح پاک شهیدان روحشان نورانی باد
سلام.از تابناک ممنونم.زنده نگاه داشتن یاد شهدا کمتر شهادت نیست.این دو برادر گل بودند عمرشان هم مثل گل بود.
روحشان شاد
ای کاش ماعقب ماندگان امنت دارخوبی باشیم
ای برارم.
قابل توجه بعضی دنیا پرستان سیری ناپذیر که همه چیز را برای خود میخواهند و از خون مطهر وایده پاک شهدا هیچ درسی نمیگیرند چرا که به فرمایش قرآن صم بکم عمین فهم لا یعقلون هستند انشا الله که ما اینگونه نباشیم که از خجالت کشیدن هم خجالت بکشیم
اللهم لا تکلنی الی نفسی طرفه عینی ابدا. خوشا بحال شهدا که حسینی شدند.بیایم ما زینبی باشیم .تا فردا شرمنده خون شهدا نباشیم
من این داستان راخواندم واشک ریختم خوش به حال خانواده اش که چنین فرزندان گلی راهدیه اسلام کردند خدا رحمتشان کند
خدایا عنایتی فرما که همچون شهدا آدم شوم و در رسیدن به خودت آگاه باشم. الهی آمین.
سلام به روح بلند و پر فتوح شهیدان.سلام به همه شما دوستداران اون عزیزانی که در راه حق جان فشانی کردند.بخدا ازاین همه عشق و خلوص اعتقاد و عقیده متحیرم.خدایا به ما هم لیاقت ذره ای بصیری فر ها بودن بده
یا حق
واي بر ما. خدايا در قيامت در مقابل اين انسانهاي بزرگ چگونه سرمان را بالا نگه داريم؟
تابناك دستت درد نكند هميشه به ياد شهدا باش . امروز اشك مرا در آوردي خداوند به پدر و مادرشان صبر ايوب بدهد. وسلام
با سلام و دورود فراوان به روح پرفتوح شهدا اين دو بزرگوار شهيد از بچه دزفول پايتخت مقاومت ايران بوده اند براي شادي اين دو بزرگوار ذكر صلوات فاتحه
روح همه شهیدانمان شاد...اگر آنها نبودند الان بغداد پایتختمان و عربی زبانمان بود...دروود بر شرف و روح پرفتوحشان
اساتید درس وفاداری و ایثار
درود بر شهیدان...
سلام و درود خدابر تمام شهدا و مردم شهيد پرور دزفول( پايتخت مقاومت ايران)عجب مردم باايمان و ولايت مداري دارد اين شهر.
سلام
خیلی اتفاق عجیب و خوبی بود. کاش نسل امروزه عوام و سیاسیون جامعه بتونند مثل این دو برادر صاف و باخدا باشند.
سلام
خیلی اتفاق عجیب و خوبی بود. کاش نسل امروزه عوام و سیاسیون جامعه بتونند مثل این دو برادر صاف و باخدا باشند.
فقط اشک فقط آه فقط حسرت برای ما .کجایند مردان بی ادعا
انسان را از دنیا خارج می کنند شهدا
کاش منم مثل این دو شهید بزرگوار، شهید راه حق شوم. ان شاءالله تعالی
روحشان شاد این امنیتی که ایران اسلامی دارد این آزادی امروز مدیون جانفشانی هزاران شهید مثل برادران بصیری فر است ،الان ما ازخودمون بپرسیم شهدا برای ما ازجانشان گذشتند ما برای شهیدان چکار کرده ایم
شهدا زنده اند
از اين سياهي بخدا شهدا شرمنده ايم
خالي شده جاي شما شهدا شرمنده ايم
از تابناک متشکرم که مرا به یاد هم رزمانم انداخت ، باید بگویم که من هم در همان گردان عمار لشگر 7 ولی عصر (عج ) رزمنده بودم . ولی لیاقت شهادت در راه خدا و وطنم نصیبم نشد .
بنام خدای همه ی پاکی ها بخصوص شهدای عزیز/ممنونم که هنوزیادی ازشهدامیکنی کاش ماهم بتوانیم لیاقت شهادت راپیداکنیم/اماآنهابه معنای واقعی پاک وچشم بردنیابسته بودن/خوش بسعادتشان. اللهم الرزقنی شهادته فی سبیل الله
اینطور نوشته ها شجاعت رو به دلهای ترسوی ما بر می گردونه .
من زیاد اهل جبهه و جنگ نیستم ولی شجاعت های اینها رو که میخونم احساس میکنم که همیشه پشتم کسی هست
فدای تمام شهدای پاک ایران زمین که از جونشون گذشتن و راهی جبهه ها شدن
خدایا تو را به شرافت خون شهدا ما را شرمنده آنها نکن.
بسم رب الشهدا و الصدیقین
عرض درود و احترم به محضر تمامی شهدای عظیم الشان و خانواده های شریف و بزرگوارشان و بالاخص شهیدان بصیری فر
و همچنین با افتخار به شهر مقاوت دزفول قهرمان
از طرف یک جوان دزفولی
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست.... عجب روزهایی بود عجب لحظاتی با منصور با عبدالرضا با منصور مشکی علیار خسروی با علی آخوند رجب با همه آنانی که از مسجد آقا فتاح تا لب خندق و کرناسیان با انان دمخور بودم و امروز برایشان سخت دلتنگم... دلتنگ (رامین رجول)
خدا رحمتشان کند.
متن پر احساسی بود. خدا این دو برادر را رحمت کند.
الله اکبر به این خلوص
خوش به سعادتشان
خدایا ماراهم دمی وکمتر از آن بخودمان وامگذار
.
.
خدایا عاقبت بخیرمان کن
فقط میدانم برادر یعنی عباس برادر یعنی عبدالرضا
کجایند مردان بی ادعا؟
یادشان گرامی و روحشان شاد
درود خدا بر شهیدان
سلام خدا بر شهیدان
من تا الان نميدونستو همچين همشهري هايي دارم. اونا به كجا رسيدن و ما كجاييم ؟!!!
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.