شهید رو بردیم زندان و چه انقلابی شد!
«اینجا نقطه اتصال آسمان و زمینه» من تو زندان اینو احساس کردم که اینها اتصال پیدا کردند. وقتی دستشان به تابوت میخورد عوض میشدند، دنیاشون یه چیز دیگه میشد. با حال خوب اونها حال ما خراب شد و نشستیم زار زار به گریه کردن که بابا عجب جایی بود اینجا.

آنچه میخوانید بخشی از گفتوگوی ما با برادر بسیجی جانباز شیمیایی آقا مجید مرادی است که هم اکنون در بیمارستان ساسان تهران روزهای پردرد اما زیبایی را میگذارد. متن کامل گفتوگوی این هنرمند عکاس با «تابناک» را میتوانید اینجا بخوانید.وقتی به طبقه نهم بیمارستان ساسان تهران میرسی، انگار در حریم روزهای دفاع مقدس وارد شدهای و هر آنچه نادیدنی است، آن بینی. وقتی به اتاق ۹۱۲ رسیدیم، خاکریزی را دیدم که چند رزمنده عاشق در آن با هم شوخی میکردند؛ آری شوخیها، همان شوخیهای زمان جنگ بود.
آقای مرادی شما هستید؟
حاج اصغر تخت سمت چپی را که آقا مجید مرادی با لوله اکسیژن روی آن آرمیده بود، نشانم داد و خودم را معرفی کردم.
آقا مجید با همان لبخند مهربانش کمی خود را به عقب کشانید و نشسته مصافحهای گرم با هم کردیم و با اجازه حاجی صندلی پلاستیکی کنارش را اشغال کردم. پس از احوال پرسی ضبط را از جیبم بیرون آوردم و آقا مجید شروع کردند:
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی لاتکلنی الی نفسی طرفة عین ابدا (خدایا به آنی و کمتر از آنی ما را به خودمان وامگذار)
مجید مرادی متولد ۱۳۴۶ همدان و جانباز ۲۵ درصد که به دلیل عوارض شیمیایی بارها بستری شدهام و دانشآموخته رشته سینما و عکاسی هستم.
هنگامی که نوجوان پانزده، شانزده ساله بودم، رفتم جبهه. نمیدونم چطور شد پام به جبهه باز شد و نمیدونم چجوری شد که در کمال ناباوری همه چیز تمام شد.
مسئولیتهایی که تو جبهه داشتم، اولین مسئولیتم تقسیم و خشک کردن نان بود. جنگ که تمام شد، مسئول تسلیحات یک گردان و یک جورایی معاون گردان شدم.

دوستای خوب، فضای خوب زندگی برای خدا... (سکوت) نمیدونم تمام شد در کمال ناباوری تمام شد!
توی اون سالها غیر از یک مقطع چهار ماهه که کار هنری کردم، در جبهه بقیه رو گردانهای رزمی بودم. از زمانی که از خانه فرار کردم برای اینکه ردمو نزنند از لشکر ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع) قم اعزام شدم. هر بار مجروح شدم، پامو نذاشتم تو شهرم که اگر پدر و مادرم بفهمند نگذارند دیگه برم. کار تخصصیام تخریبچی و غواصی بود. تو یک مقطعی با چند تا از بچهها تصمیم گرفتیم گروه موزیک لشکر انصار الحسین (ع) همدان را راه بیندازیم.
جرقه این کار از آنجا زده شد که روزی بچههای گروه موسیقی همدان به جبهه آمده بودند و من و یکی از بچهها رفتیم و در کنار آنها ساز زدیم و قرار شد که یک گروه موسیقی راه بیندازیم و به لطف خدا و شهدا این کار را کردیم که در روحیه بچهها خیلی اثر داشت. شرط کرده بودیم در همه عملیاتها باشیم، چون ما تخریبچی بودیم و به وجودمان نیاز بود.
در این مدتی که در جبهه بودم (۶۲-۶۷) خدا لطف کرد و چند تا از مجروحیتهایم شیمیایی بود. فاو، حلبچه، شلمچه و خرمشهر. البته خیلی کم استنشاق کردم، چون اگر از حد متوسط به پایین هم خورده باشم، الان باید شهید شده باشم ولی تو دراز مدت تأثیرات خودش را میذاره.
دلتنگیهای باران
سال ۶۸ بود که شنیدم بچههای لشکر همدان جمع شدند و میخواهند از دلتنگیها و دلگرفتگیهایشان بروند منطقه. من هم دوربینی فراهم کردم و باهاشون راه افتادم. با بچهها رفتیم و سرآغاز دلتنگیهای باران از آنجا شروع شد. ده فریم عکس گرفتم. دو روز آنجا بودیم و سعی کردم جاهایی که خودم بودم عکس بگیرم. مثلاً پادگان شهید مدنی (جاده شوشتر)، سکوی چادرمان، کانتینر تسلیحاتی گردان، جایی که لباس غواصیمان را میگرفتیم، توی تبلیغات و... .
خلاصه بعد از دو روز برگشتیم و رفتم وام گرفتم و یک دوربین خریدم. یک مقدار فیلم دست پیچ رول سینمایی مهیا کردم (پول نداشتم فیلم حرفهای بخرم) و حکمی هم از سپاه همدان گرفتم و رفتم منطقه جنوب.
موضوعی را شروع کردم به نام نشانهشناسی دفاع مقدس شامل آخرین سنگر، آخرین خاکریز، آخرین دیوارنویسی و از هر چه که از رزمندهها به جا مونده بود.
رفتم شلمچه همه چیز سر جاش بود، فقط رزمنده نبود. من ماندم و یک ماه و نیم آنجا تنها. هفت روز اول نه آبی و نه غذایی. میگشتم ببینم چی پیدا میکنم. باور کنید نه تشنه میشدم و نه گرسنه. در اصل یک شلمچه بود و یک مجید مرادی و خدا. شروع کردم به عکاسی.
فرمانده سپاه آبادان یک روز که از آنجا رد میشد، آمد سراغ من. اول فکر میکرد که دارم از مرز فرار میکنم اما وقتی دوربین و تجهیزات را دید و پرسید، گفتم اومدم عکاسی و گفت: مگه دیوونهای، گفتم: دلم تنگه و... .
خیلی کمکم کرد. ماشین و غذا و آب بهم داد و چون اون موقع امنیت نبود، سلاح هم به من داد و گفت بمان و کارت را بکن و همچنین یک موتور و کلی بنزین هم برای رفت و آمدم گذاشت. یک ماه و نیم آنجا بودم. آمدم آبادان و گفتم میخواهم بقیه جاها را هم کار کنم و هماهنگ کرد و جزیره مینو و دهانهام الرصاص را هم عکاسی کردم. (محل عملیات کربلای ۴) از سرباز عراقی که پشتش به من بود هم عکس گرفتم.

شهید رو بردیم زندان و چه انقلابی شد!
پروژه شهید گمنام در همدان این طوری راه افتاد که با بچهها قرار گذاشتیم (گروه خادم الشهدا) شهدای گمنام را ببریم گردش تو شهرستانها و روستاها و مردم میآمدند برای زیارت و من هم خادم عکاسی بودم و امضای عکسهایم به نام خادم الشهدا بود و دنبال فرهنگ بسیجی ناب بودیم، یعنی همان که حضرت امام همیشه میگفت: بسیج لایهاش در گمنامی است زنده بشه. جنبش خادم الشهدا خیلی خوب شروع شد و امروز خیلی از هنرمندان ما با امضای خادم الشهدا کار میکنند.
امسال که شهدای گمنام آمدند، با بچهها تصمیم گرفتیم یک شهید رو ببریم زندان همدان، جایی که هیچ کس فکر نمیکرد. آدمهای اونجا به هزار و یک دلیل گرفتار شدند که انشاءالله همهشان را خدا نجات بده و متنبه بشوند ؛آنهایی که بد اخلاقند گرچه امروز بد اخلاقی این مملکت رو با جاش برداشته که انشاءالله خدا اول ما رو هدایت کنه و بعد آدمهای بد اخلاق رو.
شهید رو بردیم زندان و چه انقلابی شد! اون همه آدمی که دلشون تنگ بود شهید گمنام رو زیارت کردند. حیف نگذاشتند با دوربین خودم عکاسی کنم و اصلاً قرار نبود من عکاسی کنم بلکه قرار بود چشم منو باز کنند نسبت به یک موضوعی. چه ارادتی داشتند اون آدمها، چه حال خوبی بود، چه زندگی قشنگی بود، اصلاً درهای بهشت اونجا باز شد. اینها فقط برای اینکه دستشون برسه به تابوت شهید گمنام خودشونو میکشتند، حالا تو اون لحظهای که دستشون به تابوت شهید خورد... .
نمیدونم من میگم هر وقت که من میرم فکه یا شلمچه احساس میکنم این جمله را: «اینجا نقطه اتصال آسمان و زمینه» من تو زندان اینو احساس کردم که اینها اتصال پیدا کردند. وقتی دستشان به تابوت میخورد عوض میشدند، دنیاشون یه چیز دیگه میشد. با حال خوب اونها حال ما خراب شد و نشستیم زار زار به گریه کردن که بابا عجب جایی بود اینجا.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
سلام خداورسول برشهداء وجانبازان که با
ایثارجان خوددرخت اسلام راآبیاری نمودند
وسلام برخانواده های صبورشان که با صبر
واسثقامتشان درس ایثاروخود گذشثگی بما آموختند.
تاره رو نباشی پی به تمام واقعیت راه نخواهی برد آفرین برشما-کار بی نظیری بود آدمهایی که دربندند دل دارند و امتحان میدن امتحانی سخت.اجرتان با خدا
به خدام قسم قهرمان واقعي اين ملت شهدا وجانبازان ورزمندگان هستند مامديون آنها هستيم
مجید را آدمی مجد و بزرگ دیدم . روحی دارد آکنده از احساس و وابستگی به ایامی که حالا تکرارش تقریبا ممکن نیست. سفر های فراوانی با او داشتم . سرشار است از شور و شعور جانبازی. او جانبازی را فهمیده . و قدر آن را خوب می داند. خدایش عزت ایشان و همه جانبازان با نام و بی نام را دو چندان کند. آمین
ان شالله شهید بشی و با سیدالشهدا محشور
و توی اون دنیا هم از شهیدان عکس بگیری استاد
بسم رب شهدای گمنام... باسلام وخدا قوت ولطف برو بچهای تابناک که این روزها خوش به حالشون شده وهی سراغ آقا مجید مرادی ما میرن که از تنها نمونه خیلی لطف دارین.بازم ممنونم که خبرا رو قشنگ وخوب توی سایت میگذارین که همه وهمه بخونن که مرد کی هست وچی هست که با تمام سختیهای شیمیای بازم هم عین آدمهای سالم میگه ومیخنده وشوخی میکنه به خداوندی خدا همه ما باید جواب گوی این مردان بزرگوار باشیم که با چه سختی زندگشونو میگذرانن.....آی آدمهای سالم یه لحظه یه لحظه فکرشو کردین خودمنو جای جنبازان یا شیمیائیان بذارم خدایش من یکی که کم میارم....وما مدیون مردانگی ووطن پریستی اینانی هستیم که از جان مال ناموسو بچهای ما همایت کردند که یک ذره خاک پاک وطنه مونو به بیگانه ندیم.من در حدی نیستم که نصیحت کنم ولی چه پسرامون چه مخصوصن دخترامون البته انگشت شمارند انشاا... مدیون جانبازامون ومخصوصا خون شهدامون نمونیم....ودر پایان به امیددیدارمون در شهرمون همدان سرفرازکه مردی بزرگی واستادی چون آقا مجیدمون منتظرش وگلبارون گردن زیر پاش وسرش باشیم انشاالله برای تمام شهدای با نام یا گمناممون صلوات وفاتحه......یاعلی
"بسیجی" دوستت دارم...
اون عزیزانی که منفی دادن خواهش می کنم یکبار تابوت شهیدگمنامی رو لمس کنند.
آقا مجید کاشکی از کتاب بچه های ساسان و مشکلات چاپ و نشر آن هم میگفتی تا آقایان بدانند که با چه زحمتی رزمندگان و خاطرات آنها را باید امثال شما حفظ کنند.
گر به بتخانه چنین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
التماس دعا
برادر ؛ جانتان وایمانتان بسلامت! شما قدر شهدا رامیدانید که از اون جنس اید ! ولی بین ما وشما دنیا فاصله افتاده! برایمان دعا کنید
همه سربسرتن به کشتن دهیم-ارآن به که کشوربه دشمن دهیم.
آفرین براین شیرمردانی که سلامتی وزندگی خود رادرطبق اخلاص گذاشته وتقدیم ایران کردند،همه ما درتمام عمرمدیون این اخلاص وجوانمردی هستیم،پروردگار بزرگ پاداش نیک دهد.
اقای مرادی مارزمندگان دفاع مقدس نمی دانم چه موردی راکم یازیادوچه اشکالی داشتیم که فرهنگ باان زیبایی گم شدیاخیلی کم شدو بسیجی شدن وماندن خیلی سخت شده خدایاولایت رابرای ما همیشه پایداربدار وسایه ی امام خامنه ای رابرسربسیجیان مستدام بدارکه بعدازخداامیدبسیجیان ورزمندگان ولایت فقیه وامام خامنه ای است وگرنه بااین وضع ....
آقای مرادی بنده وهمه مردم البته عادی شرمنده شماها هستیم همه به شما مدیونند البته خیلیها هم به جائی رسیده اند که خدارو هم قبول ندارند که بنده ازاول هم گفتم ما دیگه یک قشر جدا هستیم که قدرشمارو میدونیم هرچند این کشور دیگه یک کشور نژاد پرست شده یک عد ه تافته جدابافته هستند
راهشان راه مولایشان ابوالفضل عباس (ع) است اگر ایستادگی نمی کردند وضع ما معلوم نبود چه می شد
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این معرکه سرگردانند
دلاور مرد
زبان و بیان الکن از وصف این همه ایثارگری و اخلاص است که در وجود تان نهادینه شده و فقط ذات ربوبی است که میتواند جزای کار عظیم شما را عنایت فرماید . درودتان باد
یه عده مث اینا رفتن ازجونشون مایه گذاشتن واسه مردم و کشور...یه عده دیگم دارن الان مردمو میچاپن واسه منافع خودشون
خدا می داندکه دلم چقدر برای آدمایی مثل آقا مجید مرادی تنگ شده است!
برادر عزيز ما مديون شما هستيم اگر آرامش وامنيت داريم .
اگر شما نبوديد بر سر سرزمينمان چه مي آمد .
خدا قرين بهشتتان كند
خدا همه راحفظ کنه .هرچی ابادی تئ این مملکت همه از خون این شهیدان پاک بوده.
جناب آقای مرادی
ما هرچه داریم از شما داریم.
از خداوند منان آرزوی سلامتی را برای شما داریم
به خدا ما هر چه داریم از مجاهدت این بزرگواران و شهدا و امام(ره) است باید قدر این بزرگان تاریخ را بدانیم
خداوند.همه شما آدمهای مخلص راشفا و برای ما نگهداری کند.امین
بسیار متن تاثیر گذاری بود. ادیبات آقای مرادی متفاوت و زیبا بود. تجربه زندان و زیارت هم تجربه ناب و تازه ای بود و اشک ما را که نخوانده درآورد.
سپاس فراوان
نميدونم اگه اين شير مردان نبودن الان ما كجا بوديم شايد ديگه ايراني نبود ... اجرهمه شان با خدا
خداوند به حق این ماه و این ایام ، اینایی رو که منفی دادن رو شفا بده ان شاالله
خدا شهدا را با سیداشهدا محشور کند .
و برای این عزیزان جانباز شفا و اجر جزیل عنایت فرماید .
سلام . انشاالله. این آقا مجید حالا رفته 13 بدر ( البته به قول خودش و هم سلولی هاش) دعا می کنیم همیشه با عزت باشند.
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.