گزارش یک حادثه و «بي تفاوتها»ی پیرامونش
به دفتر بر ميگردی و پشت میزت مينشینی تا شرح واقعه را بنویسی، اما ميشنوی که آمبولانس هنوزايستاده. سرک ميکشی و ميبینی که ماشین هنوز همان جاست و در آن بسته. همه ميپرسند: «پس چرا نميرود؟»

روزنامه قانون در گزارشی نوشت:
روز گذشته اندکی پس از ظهر، همزمان با غرش رعدوبرق در آسمان پایتخت و آغاز بارش ناگهانی، پایتختنشینان در خیابانهای خیس تهران نظاره گر سایش قطرههای ریز و تند باران بر سر شهر شدند. در خیابان ولیعصر تهران اما لغزندگی زمین، لذت بارش بهاره را زایل کرد. عابری جوان و هدفون به گوش و بی حواس... موتورسیکلت سواری لعنت گویان بهاين بارش بی مقدمه و عجول برای رسیدن به محل کار... رسیدن همزماناين دو به تقاطع... و تصادفی برق آسا که عابر جوان را زیر چرخهای موتور به زمین انداخت. پشت پنجره دفتر روزنامه قانون، چشمهایی که تا لحظاتی قبل بارش قطرهها را دنبال ميکردند، حالا نفس بریده به حادثهاي که پیش چشمشان رخ داده بود خیره مانده بودند. پسرک تکان نميخورد. صداها پشت پنجره تکرار ميکردند: «تکون نميخوره... تکون نميخوره...» موتورسیکلت سوار جوان در صحنه مانده بود. گویا اورژانس خبر ميکرد، همزمان وحشت زده بالای سر پسرکاين سو و آن سو هم ميرفت. لبهایش به تندی تکان ميخوردند. عاقبت پسرک تکان خورد، صورتش توی هم مچاله شد. سرش را حرکت داد و با درد بالا آورد. جوی کوچک خون زیر سرش با آب باران راه گرفت. عکاس روزنامه از در دفتر بیرون دوید...
پرده اول... یک نفر در آب دارد ميسپارد جان!
اورژانس هنوز نرسیده. عکاس روزنامه بالای سر پسرکايستاده. دورش را سه چهار نفری گرفته اند که یکی از آنها همان موتورسیکلت سوار وحشت زده است. دو سه نفر دیگرايستاده اند و نگاه ميکنند. بقیه مردم حتی نمیايستند، نگاهی مياندازند و به سرعت رد ميشوند بی آنکه دغدغهاي گریبانگیرشان شود. بیشتر از دغدغه، عجله دارند چون حالا باران به شدت تند شده و یک لحظه اش برای خیس شدن از سرتا پا کافی است... کاری به کار پسرک کم سن و سالی که افتاده کنار جدول خیابان و هر آن ممکن است اتوبوسهای خیابان ولیعصر با یک خطا سرش را له کنند، ندارند. برای نمونه حتی یک ماشین نمیايستد، حتی یک نفر محض کنجکاوی نميپرسد کهاين بچه وسط خیابان زیر اين باران تند که حالا مثل یک چاله دورش را گرفته چه ميکند! اورژانس همچنان نرسیده. پسرک را از ترس آسیب مغزی نميشود تکان داد، حتی نميشود اندکی جا به جایش کرد. سرش هنوز خون آلود است. دراز به دراز توی آن چاله آب، زیر بارش سیل آسا افتاده و رفته رفته به شدت به لرزه ميافتد. مردم ميآیند و ميروند. حتی کسی برای فیلم گرفتن هم نمیايستد. گویا اتفاقی عادی رخ داده و همه به آن عادت داریم. انگار نه انگار که: یک نفر در آب دارد ميسپارد جان...
پرده دوم... 20 دقیقه بعد
20 دقیقه از زمانی که پسرک دراز به دراز کنار خیابان شلوغ ولی عصر افتاده ميگذرد که آمبولانس از راه ميرسد. برخلاف مردم که به شدت عجله دارند، پزشکان اورژانس به هیچ وجه عجله ندارند. خونسردی بارز ترین خصیصهاي است که از چشمهایشان ميخوانی. مصدوم خیس را که حالا از شدت لرز دندانهایش به هم ميخورد، روی برانکارد به ماشین انتقال ميدهند. از عکاس ميخواهند که عکس برندارد، مثل همیشه در جواب دیرکردشان ميگویند که به موقع آمده اند و از تو ميپرسند چه نسبتی با مصدوم داری کهاين قدر سوال ميپرسی. ميگویی خبرنگارم و نميدانی چه سری دراين جمله است که خنده به لب پزشک مينشاند. با همان خنده ميگوید: «چی ميخوای بنویسی خانوم؟ ميبریمش بیمارستان دیگه...بفرمایید، داریم ميبریمش.» در کشویی آمبولانس را ميبندد و پشت در گم ميشود.
پرده سوم... 20 دقیقه بعد تر
به دفتر بر ميگردی و پشت میزت مينشینی تا شرح واقعه را بنویسی، اما ميشنوی که آمبولانس هنوزايستاده. سرک ميکشی و ميبینی که ماشین هنوز همان جاست و در آن بسته. همه ميپرسند: «پس چرا نميرود؟» همه نگران حال پسرک هستند اما آمبولانس گویا خیال حرکت ندارد. معلوم نیست پشت آن در چه خبر است. مينشینی و کميبعد دوباره بر ميخیزی و سرک ميکشی و ميبینی هنوز همان جاست. کفر همه بالا آمده. بار دیگر پایین ميروی، دراين فاصله پلیس هم از راه ميرسد و جمع خونسرد را تکمیل ميکند.
در پشت آمبولانس حالا باز است. موتورسیکلت سوار جوان هم چنان رنگ پریده است و داخل ماشین بالای سر مصدوم نشسته. دو طرفش دو پزشک اورژانس نشسته اند که کارهایی انجام ميدهند و همزمان با پلیس صحبت ميکنند. یکی شان پایین ميآید و با پلیس پچ پچ ميکند. صورت پسرک پیدا نیست اما بدنش را ميبینم که لباسی به تن ندارد. ميپرسم حال مصدوم چطور است و پس چرا حرکت نميکند؟ جواب نميدهند. دوباره ميپرسم. پزشک بی حوصله است: «خانوم چی ميخوای؟ من که نميتونماينو بذارماينجا برم.» به موتورسیکلت سوار اشاره ميکند و ادامه ميدهد: «باید بره کلانتری، نميشه که بذارم بره، باید تحویلش بدم.» دوباره به سمت پلیس برميگردد که ميپرسم اگر دراين فاصله برای مصدوم اتفاقی بیفتد چه؟ آن هم مصدوميکه 20 دقیقه زیر آب باران افتاده بوده و خون از سرش رفته. باز ميخندد: «20 دقیقه؟ ... تو آب؟ ... کی گفته؟» بعد خنده اش را ميخورد و ژست ميگیرد: «خواهرم، اگه من تشخیص بدم علائم حیاتی مریض ضعیفه یااين قدر بدحاله که باید سریع منتقل بشه مطمئن باشاينجا نميمونم.اين حالش خوبه چیزیش نیست.» در تمام مدتی که کنارش میايستی و حرف ميزنی همینها را یک ریز تکرار ميکند. عاقبت پس ازاينکه چک و چانههایش را با تو و پلیس ميزند، ميپرد داخل ماشین و ميگوید: «برو دیگه خواهر من... کارتو که کردی، خبرتو که گرفتی، صدا هم که ضبط کردی؟ برو.» یک بار دیگر در را ميبندد و پشت آن گم ميشود.
پرده چهارم... من زدم، من به هیچ کس نزدم
موتورسیکلت سوار را تحویل پليس داده اند. چشمهایش پر از وحشت است. تا لحظه آخر بالای سر مصدوم مانده و بااين که ميتوانسته اما نرفته. دوستش را خبر کرده که تنها نباشد اما چشمهایش پر از ترس است. دوستش برای او که موش آب کشیده شده لباس آورده. حواسش نیست. لباس را برعکس پوشیده است. ميپرسم: «خوبی؟» جواب نميدهد. دوباره ميپرسم: «چطور شد که زدی بهش؟» حواسش نیست. ميگوید: «آره من زدم.» بعد دست روی سرش ميکشد و دنبالش که ميروم انگار که بخواهد گریه کند ميگوید:« من نزدم.. من به هیچ کس نزدم...» اصلا تو حال خودش نیست. ميفهمد لباسش را بر عکس پوشیده، همان وسط خیابان از تنش در ميآورد و دوباره ميپوشد. دستهایش را مدام روی سرش ميکشد. تحویل پلیس شده و بااينکه اورژانس گفته حال پسرک خوب است، اما او در آستانه سکته قرار دارد! بغض کرده و اصلا نگاهت نميکند. معلوم نیست در نقطه خالی و بیهدفی که هر چند لحظه به آن زل ميزند چه ميبیند... تنهایش ميگذارم.
پرده آخر... آسان و بی دردسر
به دفتر که بر ميگردی و از بالا سرک ميکشی، آمبولانس و پلیس و موتورسیکلت سوار، همه رفته اند. باران بند آمده، اثری هم از حادثهاي که کمتر ازساعتی قبل اتفاق افتاده، نیست. اما خیابان همان خیابان است و مردم همان مردم... ماشینها هنوز بوق ميزنند و با شتاب از خیابان خیس عبور ميکنند. به فرض حتی تحمل لحظهايايستادن برای عبور یک عابر را ندارند. عابرها بدتر از ماشینها... با عجله ميروند و ميآیند، مثل مورچههایی که تند و تند به هم تنه ميزنند و از کنار هم رد ميشوند و ميروند و بر ميگردند و هیچ عاملی جز شاید دانهاي روی زمین، عامل بازدارنده آنها ازاين شتاب نخواهد بود. انسانهایی کهاين روزها آموختهاند اگر آب و دانی دیدند از حرکت بایستند در غیراين صورت، سر پر دردسر خود را به درد بیشتر نیندازند. مردميکه در روزهای گذشته برای دریافت اندکی بنزین و ذخیره آن قبل از اعمال گرانیها، در صفهای پمپ بنزین غوغا کردند و تحمل چند ساعت معطلی در صفها را به جان خریدند و تا نیمه شب در جایگاههای دریافت سوخت ماندند، همان مردميهستند که امروز حتی چند ثانیه نیز برایايستادن بالای سر جوانی که کنج خيابان به حال مرگ افتاده بود وقت نگذاشتند.
در گذشته اگر به فیلم گرفتن میايستادیم و جان کندن همنوع برایمان جذابیت بصری داشت،اين روزها حتی درد و جان دادن نیز هیجان خود را برای ما جماعت بیمار از دست داده. دغدغه آب و نان و معیشت و اقتصاد، تنها چیزی است که ميتواند ما را ساعتها در کنار هم در صفهایی مانند توزیع سبد کالا نگاه دارد. غیر ازاين کاری به کار هم نداریم، کاری به کار آنها که مسئولیت به گردن دارند نیز نداریم. ما عجول و بی حوصله شدهايم و آنها، خونسرد و پایدار. فرقی نميکنداين مسئولیت، مدیریت یک سازمان باشد یا به وقت رساندن ماشین اورژانس. خونسردی و کتمان، گویا به رمز موفقیت تبدیل شده. ميآیند و ميمانند و ميخندند و ميروند، کم مانده سیگاری هم به نرميبالای سر مریض دود کنند تا خونسردی شان کامل شود. برای مردم هم، تا زمانی که برای عزیز خودشان اتفاقی نیفتاده باشد، هیچ چیز مهم نیست. اوج احساس مردم حالا دراين خلاصه شده که جلویت را بگیرند و بگویند: «داشتی با اورژانس حرف ميزدی؟ پسره حالش خوب بود؟» و تو پوزخند بزنی و بگویی: «خوب بود.» در جواب تو دستها را رو به آسمان بلند ميکنند و شکرايزد ميگویند. فکر ميکنی: تنها کاری که هم آسان است هم بی دردسر.
پرده اول... یک نفر در آب دارد ميسپارد جان!
اورژانس هنوز نرسیده. عکاس روزنامه بالای سر پسرکايستاده. دورش را سه چهار نفری گرفته اند که یکی از آنها همان موتورسیکلت سوار وحشت زده است. دو سه نفر دیگرايستاده اند و نگاه ميکنند. بقیه مردم حتی نمیايستند، نگاهی مياندازند و به سرعت رد ميشوند بی آنکه دغدغهاي گریبانگیرشان شود. بیشتر از دغدغه، عجله دارند چون حالا باران به شدت تند شده و یک لحظه اش برای خیس شدن از سرتا پا کافی است... کاری به کار پسرک کم سن و سالی که افتاده کنار جدول خیابان و هر آن ممکن است اتوبوسهای خیابان ولیعصر با یک خطا سرش را له کنند، ندارند. برای نمونه حتی یک ماشین نمیايستد، حتی یک نفر محض کنجکاوی نميپرسد کهاين بچه وسط خیابان زیر اين باران تند که حالا مثل یک چاله دورش را گرفته چه ميکند! اورژانس همچنان نرسیده. پسرک را از ترس آسیب مغزی نميشود تکان داد، حتی نميشود اندکی جا به جایش کرد. سرش هنوز خون آلود است. دراز به دراز توی آن چاله آب، زیر بارش سیل آسا افتاده و رفته رفته به شدت به لرزه ميافتد. مردم ميآیند و ميروند. حتی کسی برای فیلم گرفتن هم نمیايستد. گویا اتفاقی عادی رخ داده و همه به آن عادت داریم. انگار نه انگار که: یک نفر در آب دارد ميسپارد جان...
پرده دوم... 20 دقیقه بعد
20 دقیقه از زمانی که پسرک دراز به دراز کنار خیابان شلوغ ولی عصر افتاده ميگذرد که آمبولانس از راه ميرسد. برخلاف مردم که به شدت عجله دارند، پزشکان اورژانس به هیچ وجه عجله ندارند. خونسردی بارز ترین خصیصهاي است که از چشمهایشان ميخوانی. مصدوم خیس را که حالا از شدت لرز دندانهایش به هم ميخورد، روی برانکارد به ماشین انتقال ميدهند. از عکاس ميخواهند که عکس برندارد، مثل همیشه در جواب دیرکردشان ميگویند که به موقع آمده اند و از تو ميپرسند چه نسبتی با مصدوم داری کهاين قدر سوال ميپرسی. ميگویی خبرنگارم و نميدانی چه سری دراين جمله است که خنده به لب پزشک مينشاند. با همان خنده ميگوید: «چی ميخوای بنویسی خانوم؟ ميبریمش بیمارستان دیگه...بفرمایید، داریم ميبریمش.» در کشویی آمبولانس را ميبندد و پشت در گم ميشود.
پرده سوم... 20 دقیقه بعد تر
به دفتر بر ميگردی و پشت میزت مينشینی تا شرح واقعه را بنویسی، اما ميشنوی که آمبولانس هنوزايستاده. سرک ميکشی و ميبینی که ماشین هنوز همان جاست و در آن بسته. همه ميپرسند: «پس چرا نميرود؟» همه نگران حال پسرک هستند اما آمبولانس گویا خیال حرکت ندارد. معلوم نیست پشت آن در چه خبر است. مينشینی و کميبعد دوباره بر ميخیزی و سرک ميکشی و ميبینی هنوز همان جاست. کفر همه بالا آمده. بار دیگر پایین ميروی، دراين فاصله پلیس هم از راه ميرسد و جمع خونسرد را تکمیل ميکند.
در پشت آمبولانس حالا باز است. موتورسیکلت سوار جوان هم چنان رنگ پریده است و داخل ماشین بالای سر مصدوم نشسته. دو طرفش دو پزشک اورژانس نشسته اند که کارهایی انجام ميدهند و همزمان با پلیس صحبت ميکنند. یکی شان پایین ميآید و با پلیس پچ پچ ميکند. صورت پسرک پیدا نیست اما بدنش را ميبینم که لباسی به تن ندارد. ميپرسم حال مصدوم چطور است و پس چرا حرکت نميکند؟ جواب نميدهند. دوباره ميپرسم. پزشک بی حوصله است: «خانوم چی ميخوای؟ من که نميتونماينو بذارماينجا برم.» به موتورسیکلت سوار اشاره ميکند و ادامه ميدهد: «باید بره کلانتری، نميشه که بذارم بره، باید تحویلش بدم.» دوباره به سمت پلیس برميگردد که ميپرسم اگر دراين فاصله برای مصدوم اتفاقی بیفتد چه؟ آن هم مصدوميکه 20 دقیقه زیر آب باران افتاده بوده و خون از سرش رفته. باز ميخندد: «20 دقیقه؟ ... تو آب؟ ... کی گفته؟» بعد خنده اش را ميخورد و ژست ميگیرد: «خواهرم، اگه من تشخیص بدم علائم حیاتی مریض ضعیفه یااين قدر بدحاله که باید سریع منتقل بشه مطمئن باشاينجا نميمونم.اين حالش خوبه چیزیش نیست.» در تمام مدتی که کنارش میايستی و حرف ميزنی همینها را یک ریز تکرار ميکند. عاقبت پس ازاينکه چک و چانههایش را با تو و پلیس ميزند، ميپرد داخل ماشین و ميگوید: «برو دیگه خواهر من... کارتو که کردی، خبرتو که گرفتی، صدا هم که ضبط کردی؟ برو.» یک بار دیگر در را ميبندد و پشت آن گم ميشود.
پرده چهارم... من زدم، من به هیچ کس نزدم
موتورسیکلت سوار را تحویل پليس داده اند. چشمهایش پر از وحشت است. تا لحظه آخر بالای سر مصدوم مانده و بااين که ميتوانسته اما نرفته. دوستش را خبر کرده که تنها نباشد اما چشمهایش پر از ترس است. دوستش برای او که موش آب کشیده شده لباس آورده. حواسش نیست. لباس را برعکس پوشیده است. ميپرسم: «خوبی؟» جواب نميدهد. دوباره ميپرسم: «چطور شد که زدی بهش؟» حواسش نیست. ميگوید: «آره من زدم.» بعد دست روی سرش ميکشد و دنبالش که ميروم انگار که بخواهد گریه کند ميگوید:« من نزدم.. من به هیچ کس نزدم...» اصلا تو حال خودش نیست. ميفهمد لباسش را بر عکس پوشیده، همان وسط خیابان از تنش در ميآورد و دوباره ميپوشد. دستهایش را مدام روی سرش ميکشد. تحویل پلیس شده و بااينکه اورژانس گفته حال پسرک خوب است، اما او در آستانه سکته قرار دارد! بغض کرده و اصلا نگاهت نميکند. معلوم نیست در نقطه خالی و بیهدفی که هر چند لحظه به آن زل ميزند چه ميبیند... تنهایش ميگذارم.
پرده آخر... آسان و بی دردسر
به دفتر که بر ميگردی و از بالا سرک ميکشی، آمبولانس و پلیس و موتورسیکلت سوار، همه رفته اند. باران بند آمده، اثری هم از حادثهاي که کمتر ازساعتی قبل اتفاق افتاده، نیست. اما خیابان همان خیابان است و مردم همان مردم... ماشینها هنوز بوق ميزنند و با شتاب از خیابان خیس عبور ميکنند. به فرض حتی تحمل لحظهايايستادن برای عبور یک عابر را ندارند. عابرها بدتر از ماشینها... با عجله ميروند و ميآیند، مثل مورچههایی که تند و تند به هم تنه ميزنند و از کنار هم رد ميشوند و ميروند و بر ميگردند و هیچ عاملی جز شاید دانهاي روی زمین، عامل بازدارنده آنها ازاين شتاب نخواهد بود. انسانهایی کهاين روزها آموختهاند اگر آب و دانی دیدند از حرکت بایستند در غیراين صورت، سر پر دردسر خود را به درد بیشتر نیندازند. مردميکه در روزهای گذشته برای دریافت اندکی بنزین و ذخیره آن قبل از اعمال گرانیها، در صفهای پمپ بنزین غوغا کردند و تحمل چند ساعت معطلی در صفها را به جان خریدند و تا نیمه شب در جایگاههای دریافت سوخت ماندند، همان مردميهستند که امروز حتی چند ثانیه نیز برایايستادن بالای سر جوانی که کنج خيابان به حال مرگ افتاده بود وقت نگذاشتند.
در گذشته اگر به فیلم گرفتن میايستادیم و جان کندن همنوع برایمان جذابیت بصری داشت،اين روزها حتی درد و جان دادن نیز هیجان خود را برای ما جماعت بیمار از دست داده. دغدغه آب و نان و معیشت و اقتصاد، تنها چیزی است که ميتواند ما را ساعتها در کنار هم در صفهایی مانند توزیع سبد کالا نگاه دارد. غیر ازاين کاری به کار هم نداریم، کاری به کار آنها که مسئولیت به گردن دارند نیز نداریم. ما عجول و بی حوصله شدهايم و آنها، خونسرد و پایدار. فرقی نميکنداين مسئولیت، مدیریت یک سازمان باشد یا به وقت رساندن ماشین اورژانس. خونسردی و کتمان، گویا به رمز موفقیت تبدیل شده. ميآیند و ميمانند و ميخندند و ميروند، کم مانده سیگاری هم به نرميبالای سر مریض دود کنند تا خونسردی شان کامل شود. برای مردم هم، تا زمانی که برای عزیز خودشان اتفاقی نیفتاده باشد، هیچ چیز مهم نیست. اوج احساس مردم حالا دراين خلاصه شده که جلویت را بگیرند و بگویند: «داشتی با اورژانس حرف ميزدی؟ پسره حالش خوب بود؟» و تو پوزخند بزنی و بگویی: «خوب بود.» در جواب تو دستها را رو به آسمان بلند ميکنند و شکرايزد ميگویند. فکر ميکنی: تنها کاری که هم آسان است هم بی دردسر.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
حالا اگر یارانه میدادند مردم از سر و کول هم بالا میرفتند . این هم فرهنگ بالای انسانی .
"دردا که در دیار شما درد یار نیست /آنجا که درد یار نباشد دیار نیست "
جای بسی تاسف است که به این روز افتاده ایم .
حالا دیگر باید شعر استاد سخن سعدی را به این شکل خواند
نه ؛همین لباس زیباست ، نشان آدمیت
از ایرانیان عزیز چه توقعی دارین !!!!
خیلی قابل تأمل است واقعا متاسفم چرا همه فکر میکنیم حادثه برای دیگران پیش میاد خانم خبر نگار اگه داداش خودت بود همین طور می نوشتی
چون نيك نظر كرد پر خويش در او ديد
گفتا ز كه نالي كه از ماست كه بر ماست!
سلام
لطفا بیش از این روابط اجتماعی رو مورد نقد سیاه قرار ندید! در همین مورد یا موارد دیگه وقتی مردم برای دیدن نتیجه ی یک تصادف رانندگی سرعت ماشینشون رو توی اتوبانها کم می کنند و باعث ترافیکهای ممتد و دیوانه کننده میشند که در بیشتر موارد هم باعث دیر رسیدم ماشینهای امدادی میشه، مگر خور شما و پلیس ها نیستید که دائم تذکر می دید؟! اصلا توقف و اردحام دور چنین مصدومی که هر توع جابجاییش خیلی خیلی خطرناکه چه فایده ای جز اختلال در عبور و مرور و افزایش استرس داره. به نظر من این رفتار رو باید با دید مثبت ببینید نه منفی. رفتار همه ی افراد درگیر در این حادثه بسیار منطقی و معقول بوده؛ از موتورسوار با وجدان که ظاهرا به راحتی می تونست فرار کنه تا مردمی که با عدم ازدحام بیجا کار رو برای امدادگرها راحت کردن. به نظرم گزارشتون میتونست مثبت و انرژی بخش باشه تا منفی و ناامید کننده
خسته نباشید
شکرايزد( تنها کاری که هم آسان است هم بی دردسر.)
خانوم خبرنگار مردم تجمع کنند که چی؟
انگار تو این مملکت نباید یاد بگیریم که افراد غیرمتخصص باید در امور دخالت نکنند.
تجمع مردم صرفا باعث بروز ترافیک و دیر رسیدن اورژانس است.
اگر اورژانس دیررسیده، شما به عنوان خبرنگار تحقیق کنید و نقاط ضعف را اطلاع دهید.
واقعا خیلی دردناکه ولی برای تماشای صحنه اعدام نمیدانم چرا وقت دارند!!
این قصه ، قصه پر غصه ای است نمی دانم ارزش های فرهنگی که سالیان بیشترین هزینه ها و همایش ها به هر بهانه ای برقرار می شود کجا رفته است. به هر کجا نگاه می کنیم و در هر همایش که سالیانه هزاران همایش فر هنگی بر گزار می کنیم از همان اولی که قدم به مدارس می گذاریم معاونت های فرهنگی و پروررشی داریم تا دانشگاه که که با شاخ و برگ و آب و تاب بسیار بیشتر ی عرض و اندام می کنند . با به فرهنگ همان شاخه مذهبی آن هم بسیار ابتر و از یک زاویه بلکه یک روزنه بسیار کوچک نگا می کنیم در حالی که فرهنگ یعنی هر آنچه پیکره یک جامعه را می سازد باید قبول کنیم این بی تفاوتی جامعه ریشه در جایگزینی ضد ارزشها به جای ارزش دارد که مردم هوشیارانه رفتار مسئولین و افرادی که نسخه فرهنگی و مدیریتی برای جامعه می پیچند و اما در عمل انچه انجام می دهن که کاملا با آن صحبت ها و نصیحت ها و سخنرانی ها در تضاد است. این نتیجه همان عمل رسانه ملی ماست که عملکرد ان نشان می دهد که جامعه ما و مذهب ما که از نوع دوستی باید در تراز اول ئنیا باشد در عمل به این روزها کشیده شود باید نشست و به این قصه پر غصه گریست .
گزارش سراسر درد و تلخ بود واقعا مردمی که اینهمه تو سالها قبل به هم اهمیت میدادن چطور به اینجا رسیدن بهتر نیست اینهمه بودجه فرهنگی رو که تو سمینارهای بی استفاده و آبکی خرج میکنیم و برای آسیب شناسی این معضل خرج کنیم
واقعا بهتر نیست بجای شعارهای بیهوده و دهن پر کن به خودمون بیایم ببینیم تو همون کشورهای اروپائی و امریکائی در اینگونه موارد چطور به کمک هم میایند
قبول کنیم ما هم مشکل فرهنگی پیدا کردیم و هم رفتاری و این تنها به مردم بر نمیگردد بلکه قانونگذاران و دولتمردها هم در این مسئله و معضل گناهشون کمتر نیست
بنده واقعا موندم یه سری از عابرین بدون توجه به ماشین و یا موتور هدفون کردن تو گوششون سرشون انداختن پایین از خیابون رد میشن ، حالا کجای این کار کلاس داره معلوم نیست!
واقعا حقیقتی است!چرا صدا و سیما برنامه های آموزشی و فرهنگی در این زمینه نمیسازد!؟!همه برنامه هایش شده ...!
خبرنگار عزیز به نظر می رسه که غمخوار شهر و کشور و ملتتی اما جایی که کمتر هزینه ای برای فرهنگ سازی و رشد جامعه پذیری ما شده بیشتر از این نمی تونی انتظار داشته باشی . ما ها که تو ام از مایی از اول بچگی دیدیم که همه تو بدو بدو ان یه تیکه نون در بیارن امروز نون 5 تومانه فردامی گن میخاد بشه 15 تومن ، بنزین و میخان کنن 100 تومان ..وه .. و فردا و فردا . فردا ها که از جمع سن منو تو بالاتره ... فکر مردم اینه که دردسری برا خودشون درس نشه گور پدر همه ( البته همه هم این طور نیستنا اما کم کم تعداد این جمعیت بیشتر و بیشتر میشه )
زمونی که بازاری ما پوست مشتری و غلفتی می کنه و جیب خودش از انصاف و مردم شهر و کشورش براش مهم تره .. وقتی ثروتمند ذره ای از مالش انفاق نمی کنه و با فقیر برا خودش پله می سازه چه انتظاری داری ...
یک کلمه، خیلی بد شدیم . خودم را میگم به کسی بر نخورد!
ملت مرده هستیم.
سلام
حس نوع دوستی و کمک چیزی هست که در هنگام مشکل هر کسی حتی غریبه ها نیز به اون نیاز دارن و حقیقتا نباید در این شرایط سخت کسی رو تنها گذاشت . اما اگر دیدید کسانی این کار رو انجام یمدهند حقیقتا بهتر است از ایستادنودداری کنیم چون شلوغ کردن محل اثرات منفی روی روحیه مصدوم داره . حضور یک یا دونفر کافی هست . این رو به حساب بی توجهی مردم نگذارید .
وايسيم ميگين چرا تماشا كردن حادثه از خود حادثه بيشتر ترافيك ايجاد ميكنه...بريم...ميگيد چرا بي تفاوتين...دست بزنيم ميگين چرا در كاري كه ازش اطلاعات نداريد دخالت ميكنيد...
تو کز محنت دیگران بی غمی...
اون کسی که باید می ایستاد ( موتور سوار) ایستاده دیگه چرا باید دیگران اونجا رو شلوغ کنند.
ممنون از تلنگری هرچند بیفایده
متاسفم
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.