گزارشی از خودکشی سه کارگر ايراني
دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت كردم. هنوز داغدار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را میداد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یك چیزی بگیر كه جلوی غریبهها آبروداری كنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمیشد غذایی كه خودمان میخوریم را جلوی مهمان رودربایستیدار بگذاریم. نمیدانستم میخواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال میشدم اگر میگفتم...
روزنامه «کارگزاران» در گزارشی با عنوان «چشمهای بازمانده در گور»، به بررسی چندین مورد خودکشی در میان کارگران پرداخته است.
اسماعیل محمدولی مینویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت میكنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ دادهاند و در زمان خود به صورت گزارشهای مستقلی منتشر شدهاند. حالا پس از گذشت سالها با مدد گرفتن از حافظه و نوشتههای قدیمی سعی میكنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میانشان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كردهام نشان میدهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماهها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كردهاند، گرسنگی كشیدهاند و شاهد رنج عزیزانشان بودهاند، اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفتهاند كه وجود انسانیشان را در خطر نابودی دیدهاند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامیدارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت سالهای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینههای دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازیاش را هم برای خانوادهاش میفرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را میشناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمیكنم، اما میكوشم آن را درك كنم.
تصویر اول؛ وقتی به كارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی میشد كه جنازهاش را از طناب دار جدا كرده بودند. كسی، شاید یكی از همكارانش بالاخره او را به بیمارستان رساند. همه میدانستیم كه مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همكارش اصرار داشت كه او را به بیمارستان برساند. من اطراف سولهای خالی كه كارگر 40 ساله نساجی خود را حلقآویز كرده بود با معدود كارگرانی كه از تعدیل نیرو باقی مانده بودند صحبت میكردم. این كارگران را پس از تعطیلی كارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار تولید محافظت كنند اما شش ماهی میشد كه هیچ حقوقی به آنها پرداخت نكرده بودند.
اسماعیل محمدولی مینویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت میكنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ دادهاند و در زمان خود به صورت گزارشهای مستقلی منتشر شدهاند. حالا پس از گذشت سالها با مدد گرفتن از حافظه و نوشتههای قدیمی سعی میكنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میانشان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كردهام نشان میدهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماهها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كردهاند، گرسنگی كشیدهاند و شاهد رنج عزیزانشان بودهاند، اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفتهاند كه وجود انسانیشان را در خطر نابودی دیدهاند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامیدارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت سالهای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینههای دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازیاش را هم برای خانوادهاش میفرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را میشناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمیكنم، اما میكوشم آن را درك كنم.
تصویر اول؛ وقتی به كارخانه نساجی رسیدم دو ساعتی میشد كه جنازهاش را از طناب دار جدا كرده بودند. كسی، شاید یكی از همكارانش بالاخره او را به بیمارستان رساند. همه میدانستیم كه مرده است. سرش تقریبا از بدنش جدا شده بود و تنها به نسوج گردنش وصل بود. اما همكارش اصرار داشت كه او را به بیمارستان برساند. من اطراف سولهای خالی كه كارگر 40 ساله نساجی خود را حلقآویز كرده بود با معدود كارگرانی كه از تعدیل نیرو باقی مانده بودند صحبت میكردم. این كارگران را پس از تعطیلی كارخانه نگه داشته بودند تا از ابزار تولید محافظت كنند اما شش ماهی میشد كه هیچ حقوقی به آنها پرداخت نكرده بودند.
ماجرا به اردیبهشت سال 83 باز میگردد. دقیقا وقتی كه ته ماندههای صنایع نساجی یكی پس از دیگری نابود میشدند، این صنایع قرار نبود تولید داشته باشند چون قیمت پارچههای چینی كه از طریق قاچاق وارد كشور میشدند از قیمت مواد اولیه تولید پارچه یعنی نخ ارزانتر بودند. مشخص بود كه تولید سودی ندارد و این كارخانهها باید تعطیل شوند. اما دولت نمیخواست هزینه اخراج هزاران كارگر نساجی را متحمل شود پس كارخانهها را به بخش خصوصی واگذار كرد تا آنها به ازای مالكیت رایگان زمین و ابزار تولید، دولت را از شر هزینههای سیاسی و اجتماعی اخراج نیروی كار این واحدها خلاص كنند. به ماجرای كارگری كه سرش هنوز به رگ و پی گردنش وصل بود بازگردیم. همكارش میگفت وقتی از اتاق مدیر كارخانه بازگشت من داشتم چای درست میكردم. صدایش زدم بیاید. گفت تا انبار میروم و برمیگردم. یك ساعت گذشت اما خبری نشد. رفتم دنبالش دیدم جنازهاش توی هوا تاب میخورد. با نردبان شش متر بالا رفته بود و طناب را به حفاظ سقف بسته بود. از آن فاصله كه خودش را رها كرد، گردنش طاقت وزن بدنش را نیاورد و كار تمام شد. كارگران هنوز نمیدانستند چرا اینطور غیرمنتظره خودكشی كرده است.
مدیر كارخانه بلافاصله پس از مطلع شدن از خودكشی كارگر، كارخانه را ترك كرده بود. یكی از كارمندان دفتری میگفت به سراغ مدیر آمده بوده تا بخشی از حقوق معوقهاش را بگیرد. حتی التماس میكرد در حد 10 هزارتومان به او قرض بدهند. كارگری كه جنازهاش را پیدا كرده بود هم میگفت چند ساعت قبل از این اتفاق، همسرش تماس گرفته بود خبر بدهد كه در خانه مهمان دارند. دو روز بعد از حادثه با همسرش صحبت كردم. هنوز داغدار بود و انگار من بازجویی، چیزی باشم پاسخم را میداد؛ «من بهش حرفی نزدم. فقط گفتم از شهرستان مهمان آمده. موقع برگشت یك چیزی بگیر كه جلوی غریبهها آبروداری كنیم. توی خانه چیزی نداشتیم. نمیشد غذایی كه خودمان میخوریم را جلوی مهمان رودربایستیدار بگذاریم. نمیدانستم میخواهد چنین بلایی سر خودش بیاورد وگرنه لال میشدم اگر میگفتم.»
تصویر دوم؛ روستای فدشك یك جایی وسط كویر است. حدود 45 كیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروك. فردای روزی كه كارگر معدنی در حیاط خانهاش خودسوزی كرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته میآمد. شب قبل خانوادهاش هم نه از صدای فریاد مردی كه در آتش میسوزد، بلكه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند. با دكتر كشیك بیمارستان امام رضا هم كه حرف میزدم برایش عجیب بود كه چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یك دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است.
تصویر دوم؛ روستای فدشك یك جایی وسط كویر است. حدود 45 كیلومتر با بیرجند فاصله دارد؛ پرت و دورافتاده و متروك. فردای روزی كه كارگر معدنی در حیاط خانهاش خودسوزی كرد به آنجا رفتم. توی حیاط هنوز بوی گوشت سوخته میآمد. شب قبل خانوادهاش هم نه از صدای فریاد مردی كه در آتش میسوزد، بلكه از بوی سوختن گوشت آدم زنده از خواب پریده بودند. با دكتر كشیك بیمارستان امام رضا هم كه حرف میزدم برایش عجیب بود كه چطور این مرد در هشیاری بیشتر از یك دقیقه سوختن بدنش را تاب آورده اما فریاد نزده است.
همسرش، پیرزنی كه گریه صدایش را بریده بود، با كمك پسرش فهماند كه مرد كاملا ناامید شده بود. 17 ماه حقوقش را نداده بودند و او هیچ از دستش بر نمیآمد. هربار كه به سراغ طلبش از معدن میرفت او را به یكی از نهادها و سازمانهایی میفرستادند كه او حتی نمیتوانست تابلوی سردر ساختمانش را بخواند، چه رسد به كاغذبازیهای بیهودهای كه او را بیشتر از پیش گیج میكردند و ناامید. درك نمیكرد چرا بعد از 30 سال كاركردن در معدن باید برای گرفتن حقش از این اتاق به اتاق دیگر برود و حرفهای عجیب و غریب بشنود و آخر سر هم جواب سربالا بگیرد.
پسر 16 ساله این مرد هم كنار كورههای آجرپزی كار میكرد یا برای پیمانكاری از كوه سنگ میكند و این قبیل كارها. میگفت: «دستهایم را از پدرم قایم میكردم. حرص میخورد وقتی پینههای دستم را میدید.» این مرد روز آخر زندگیاش به معدن رفته بود. همسرش كه او را همراهی كرده بود، میگفت وقتی داشتیم میرفتیم دخترم بهانه میگرفت كه یك ماه دیگر باید به مدرسه برود و روپوش ندارد. او به دخترم قول داد كه برایش روپوش مدرسه بخرد. به محل كارش كه رسیدیم به مالك معدن التماس كرد كه لااقل 50 هزار تومان از طلبش را بدهند. گفتند فردا بیا. از این فرداها زیاد شنیده بود. موقع برگشتن میگفت «خدا هم به این جور زندگی كردن من رضا نیست.»
تصویر سوم؛ در خردادماه 86، كارگر كنفكار رشت پس از گذراندن یك نیم روز سرشار از تحقیر و كتك، به اندازه پول تاكسی از همكارش قرض گرفت تا سریعتر خود را به كارخانه برساند، طنابی به لولههای سقف گره بزند و باقی ماجرا. مالك خصوصی صبح آن روز با كمك نیروهای انتظامی، كارخانه را از ابزار تولید خالی كرده بود. كارگران 11 ماه بدون هیچ حقوقی سركرده بودند و اینك تنها امیدشان با فروش ابزار تولید كارخانه نابود میشد. همه میدانستند كار تمام است اما تنها كسی كه به وضوح پایان كار را دید، او بود. جنازه او را حوالی ساعت یك بعدازظهر پیدا كردند. در آن وقت كه خبر را به خانوادهاش رساندند همسرش در مزرعه همسایه كارگری میكرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود. درآمد این خانواده از كارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین میشد.
تصویر سوم؛ در خردادماه 86، كارگر كنفكار رشت پس از گذراندن یك نیم روز سرشار از تحقیر و كتك، به اندازه پول تاكسی از همكارش قرض گرفت تا سریعتر خود را به كارخانه برساند، طنابی به لولههای سقف گره بزند و باقی ماجرا. مالك خصوصی صبح آن روز با كمك نیروهای انتظامی، كارخانه را از ابزار تولید خالی كرده بود. كارگران 11 ماه بدون هیچ حقوقی سركرده بودند و اینك تنها امیدشان با فروش ابزار تولید كارخانه نابود میشد. همه میدانستند كار تمام است اما تنها كسی كه به وضوح پایان كار را دید، او بود. جنازه او را حوالی ساعت یك بعدازظهر پیدا كردند. در آن وقت كه خبر را به خانوادهاش رساندند همسرش در مزرعه همسایه كارگری میكرد، پسرش سرباز بود و چون پول مسافرت نداشت هشت ماه به مرخصی نیامده بود و از پادگان خارج نشده بود. خانه نیز در اجاره نهضت سوادآموزی بود. درآمد این خانواده از كارگری موقت زن، ماهی پنج شش هزار تومان حقوق سربازی پسر و ماهی 15 هزار تومان اجاره تنها اتاق خانه به نهضت سوادآموزی تامین میشد.
دو روز پس از خودكشی كارگر كنفكار كه به سراغ خانوادهاش رفتم، همسرش وقتی اوضاع را شرح میداد بیمقدمه از من پرسید؛ «میدانی سیب زمینی كیلویی 600 تومان است؟» با یك حساب سرانگشتی میشد فهمید كه این خانواده بعد از 25 سال كاركردن حتی از عهده سیركردن شكمشان هم بر نمیآیند. این كریهترین چهره فقر است.
همسرش میگفت؛ «یك وقتهایی در را كه باز میكردم میدیدم جلوی در ایستاده. خجالت میكشید در بزند و داخل شود. صبحها كه میرفت دنبال حق و حقوقش میگفت؛ انشاءالله امروز میشود. بعدازظهر دست خالی برمیگشت و جلوی در میایستاد.» آنچه فهمیدم این بود كه از زمان واگذاری كارخانه كنفكار به بخش خصوصی، در حدود سه سال این كارگران را در بلاتكلیفی نگه داشته بودند. 16 ماه بیمه بیكاری و وعده و وعید كه امروز و فردا كارخانه دوباره راه میافتد، پس از آن هم این كارگران 11 ماه بدون حقوق سپری كرده بودند تا اینكه متوجه شدند ابزار تولید كارخانه در حال فروش است.
همسرش میگفت؛ «یك وقتهایی در را كه باز میكردم میدیدم جلوی در ایستاده. خجالت میكشید در بزند و داخل شود. صبحها كه میرفت دنبال حق و حقوقش میگفت؛ انشاءالله امروز میشود. بعدازظهر دست خالی برمیگشت و جلوی در میایستاد.» آنچه فهمیدم این بود كه از زمان واگذاری كارخانه كنفكار به بخش خصوصی، در حدود سه سال این كارگران را در بلاتكلیفی نگه داشته بودند. 16 ماه بیمه بیكاری و وعده و وعید كه امروز و فردا كارخانه دوباره راه میافتد، پس از آن هم این كارگران 11 ماه بدون حقوق سپری كرده بودند تا اینكه متوجه شدند ابزار تولید كارخانه در حال فروش است.
من میگویم ابزار تولید، شما هم میخوانید، اما ابزار تولید برای كارگری كه به امید كاركردن با آن زنده است فقط «كلمه» نیست، همه زندگی است. شاید آخرین گفتوگوی تلفنی كارگر كنفكار با پسرش، دو روز پیش از خودكشی برای درك «ابزار تولید» به ما كمك كند؛ «روز پنجشنبه از پادگان با پدرم صحبت كردم. از پشت تلفن معلوم بود كه حالش بد است. بریده بود انگار. میگفت شنبه میخواهند دستگاهها را ببرند. مادرت صبح تا غروب توی مزرعه مردم كار میكند، من هم هر روز میروم استانداری اما هیچ كس به ما جوابی نمیدهد. میگفت كار تمام است... هیچ كسی به داد ما نمیرسد. گفت دفترچههای تامین اجتماعی 11 ماه است كه تمدید نشده. اگر خواهرت مریض بشود كجا ببرمش؟ بعد گفت؛ من چه كار كنم با 48 سال سن؟ زمین دارم كه كشاورزی كنم؟ دیگر كجا كار كنم؟ به جوانها كار نمیدهند، به من كار میدهند؟ هی میگفت من چه كار كنم از این به بعد؟»
درست در همین لحظه عجیبترین واكنشی كه انتظارش را میكشم به غلیان افتادن احساسات لطیف مخاطبان این گزارشها است. بیچارگی چاه بیته است. وقتی آدم بیپناهی در آن میافتد، میتواند سالها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنكه تصمیمی برای نجاتش میگیرد، هر تصمیمی، مستحق ترحم من و شما نیست. این اوج میانمایگی است كه علت خودكشی را تنها در فقر این آدمها خلاصه كنیم و برایشان دل بسوزانیم. حتی برقراری ارتباطی میان خودكشی یك كارگر و خودكشی متعارف یكی از ما (آدمهای طبقه متوسط یا مرفه) میتواند نوعی از بدفهمی رایج و البته عامدانه برای شانه خالی كردن از بار مسوولیت باشد. نه. خودكشی این كارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست. آنها تا جایی كه مرز انسان بودنشان مخدوش نشود، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمیگیرند.
درست در همین لحظه عجیبترین واكنشی كه انتظارش را میكشم به غلیان افتادن احساسات لطیف مخاطبان این گزارشها است. بیچارگی چاه بیته است. وقتی آدم بیپناهی در آن میافتد، میتواند سالها فرو برود و همچنان زنده باشد. آنكه تصمیمی برای نجاتش میگیرد، هر تصمیمی، مستحق ترحم من و شما نیست. این اوج میانمایگی است كه علت خودكشی را تنها در فقر این آدمها خلاصه كنیم و برایشان دل بسوزانیم. حتی برقراری ارتباطی میان خودكشی یك كارگر و خودكشی متعارف یكی از ما (آدمهای طبقه متوسط یا مرفه) میتواند نوعی از بدفهمی رایج و البته عامدانه برای شانه خالی كردن از بار مسوولیت باشد. نه. خودكشی این كارگران از روی انفعال و شاید ملال نیست. آنها تا جایی كه مرز انسان بودنشان مخدوش نشود، هرگز تصمیم به چنین اقدامی نمیگیرند.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
این مقاله دردناک یک طرف ، نظرات شما دوستان یک طرف ... دوستان عزیز ، ماملتی هستیم تنبل ، با احساسات تو خالی. اگر واقعا ناراحت این وضعیت برای هم وطنانمان هستیم باید در هر شغلی هستیم سعی کنیم حرفه ای رفتار کنیم. رشوه گیری، تلف کردن وقت و عمر خود ، دنبال پول بی دردسر بودن و از خرید و فروش ملک پولدار شدن ،چاپلوسی و روزه خوانی و ... خواهش میکنم بیاید به جای با گریه وجدان خود را آسوده کردن ، سعی کنیم درست رفتار کنیم . کسی که بتواند در شغل خود موفق باشد هم برای کشور مفید است و هم میتواند ایجاد شغل کند و به بقیه چه از طریق چه مستقیم خیر برساند. خداوند به ما هوش و اراده داده .
«...اگر غارتگران زینت پای یک زن یهودی را در دورترین گوشه مملکت اسلامی از پایش بکنند و ببرند[توجه کنید! زینتش را ببرند نه اینکه او را به قتل برسانند یا مجروح کنند یا به او تعرض کنند] و مسلمانی با شنیدن این خبر از غصه دق کند و بمیرد، جای ملامتش نیست...» این را شیر خدا فرمود به ما مسلمانان؛ ولی ما مثل اینکه خیلی بی غیرتیم که هنوز زنده ایم... درسته؟
اينهايي كه نوشته ايد همه براي سالهاي قبل است و تورم درصدش كمتر بود واي امسال بايد منتظر فجايع بزرگتر باشيم وقتي شب مي خوابيم وصبح بلند مي شود قيمتها چند برابر ميشود در خانه با 5 ميليون رهن نشسته ايم و بعد از يكسال مي خواهيم تمديد كنيم 10ميليون مي خواهد با 100 هزارتومان اجاره بنظر شما بايد چه كرد!!!!!!!
به جاي شعارهاي بالا هر كدام از ما اگر دراطراف خود درست نگاه كنيم حتما" حداقل يكي از اين افراد را ميبينيم فقط با يك كمي كم كردن ازخرج خودمان ميتوانيم به ديگران كمك كنيم وباور داشته باشيم با اين كار نه تنها مال ما كم نمي شود بلكه بركت آن زياد ميشود من امتحان كردم ونتيجه اش را ديده ام شما هم مي توانيد البته درست آْن است كه ابتدا از نزديكان خود شروع كنيد.
از بچههاي كارخانه سئوال كردم با اين حقوق كم چگونه زندگي و هزينه را جلو ميبريد گفت خدا را شكر اما در همين كارخانه هستن كساني كه نهار كارخانه را ميبرند منزل و شام با بچه هايشان ميخورند
انا الله و انا اليه راجعون
از غصه و درد با تمام وجود فرياد سکوت ميکشم و اين را عرض ميکنم: ما ايرانيها در موقع اظهار نظر کردن از هر فيلسوف و کارشناسي مدعيتر و عالمتر هستيم ...اما واقعا در مقام عمل هم اينگونه ايم ؟؟؟
سلام. بسیار ناراحت شدم. جا دارد از نویسنده مقاله تشکر کنم. دوستان عزیز من هم از خانواده ای هستم که پدرم از قشر کم در آمد جامعه است. من با هزار بدبختی و با عنایت خدای متعال انسانی موفق در عرصه تحقیق هستم و چندی است در دیار غربتم. باور کنید همین امروز با پروفسوری از چین در مورد اقتصاد ایران صحبت می کردم، اصلا قبول نکرد و نپذیرفت که چیزی به نام فقر در ایران وجود دارد. او میگفت شما که فقط با پول نفت می توانید صد ها میلیون را اداره کنید. ای کاش فارسی می دانست تا این مقاله را برایش می فرستادم. خدا این عزیزان کارگر را بیامرزد. یا علی. امیدوارم نظر حقیر را هم قرار دهید.
از اول تا آخر وقایع خواندم و گریه کردم گریه ای از ته دل و از اعماق وجود
گاهي اوقات اين بچه هاي جبهه وجنگ را پس از مدتي ميبينم كه يكباره موهاي سر وصورتشان سفيد شده مثل اينكه برف روي آنها نشسته حالا ميفهمم چرا .(شنيدن وديدن فقر ونتوان كاري كرد)خداوند از همه مادرفرداي قيامت حساب ميكشد
" اگر مسئولي در اين مملكت فقيري را ببيند بايد خواب بر چشمانش حرام شود " فقط و فقط شعار ؟مولايم علي (ع) فرمودند: جائي كه گشنگي باشه ايمان نيست
آتشي در دل ما برپا كردي . بايد از خانواده آنها شرمنده بود. بياييد اين ها را به اطلاع مسئولين برسانيم. و بياييد به فكر آنهاييكه در مرز خودكشي قرار دارند و به ستوه آمده اند باشيم. اي متمكنين و اي ثروتمندها خنده و شادي را بر لب فقرا و ضعفا و زحمتكشها انداختن بالاترين لذت است. بالاتر از لذت غرق شدن در نعمات دنيوي.
خدايا ما را ببخش
با سلام
آيا به عنوان يك انسان ميشود شرم نكنيم
چه كسي بايدبه اين مستضعفان كمك كند . آيا ميتوانيم راحت بخوابيم وبي خيال باشيم .حقوق كارگر راقبل خشك شدن عرق بايستي داد نه پس ازمرگ.....
آخه کاربر بدبخت چه بنویسه. برای چه بنویسه. از دل تنگی خودش از اینکه مطلب را خونده و اشکش سرازیر شده نظرش به چه درد آن رفته ها و یا بازمانده هاش میخوره. تازه فقط این سه تا بودند. دیگه نیست؟ کی مسئول است. من هم مسئولم. چه بکنم. چه بکنیم. کی ان دنیا قرار است یقه به اینها بده. این یقه را به چند نفرشان بده. این ها قرار است یقه چند نفر را بگیرند. آموزه های ما طوری بوده که واقعا من یکی برای جواب اینه کم آوردم واقعا کم آوردم. خدایا به ما رحم کن.
دیگه نتونستم آخر این روایت و بخونم چرا که بغض ترکید و جز گریه کاری از دستمان بر نمی آید
فقط متاسفم
درد شدیدی در دلم افتاد که آیا مملکتی با تنها با هفتاد میلیون جمعیت چرا باید به روزی برسد که ...........و اینهم بگویم خودکشی آخر خط نیست
به امید روزی که فقط صاحب حقیقی مان بیاید.
من هم به سختي اشكانم را مخفي كردم. در كشوري با اين همه سرمايه هاي خدادادي نتوان حداقل قوت روزانه را براي مردم تنگدست فراهم كرد، جاي بسي افسوس!!!!
با سلام
من اصبح و لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم
من خودم كارگر هستم اما از خواندن اين مقاله اشك ماتم ريختم چطور مي شود در جامعه اي كه چشم اميد همه مسلمانان جهان به آن است ... آيا رسيدگي به اوضاع كارگران ضعيف و آسيب پذير اينقدر سخت است؟ تازه اينها خبرهايي است كه پخش مي شود.
و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون
و این نمونه ای ست از خروار
خداوند اين بندگانی که نخواستند انسان بودنشان مخدوش شود را بیامرزد و به بازماندگانشان یاری رساند. من میدانم خودکشی امری است مذموم و فعل حرام ولی من هم اگر به جای این عزیزان بودم ....
بعد از خواندن اين نوشت پاره به سختي اشكانم را از ديد همكارانم مخفي كردم در همين حال به ياد مردي افتادم كه داشت مي سوخت و حتي روي فرياد زدن رانداشت.او كه به جبر زمان و هنر مسولين نتوانسته بود مايحتاج خانواده اش را فراهم كند ديگر نمي خواست با فريادهايش خواب را از خانواده اش بگيرد.آخه تو خواب تحمل گرسنگي آسانتره. آري، آن مرد آمد نه!!!.... آن مرد رفت تا واژه" شرمندگي " را در خواب ابدي خود معني نمايد.
همه جامعه در برابر چنين مشكلاتي مسول است. قطعاً همه بايد در برابر خداوند براي چنين فجايعي پاسخگو باشيم.
خیلی غمناک و تاسف انگیز بود. از این موارد تو جامعه ما کم نیستند. یک عده فقیر و عده کمی غنی.
دلم درد گرفت
میشنیدم، میدونستم هست، اما به این مرتبی ندیده بودم، یک جا
امام زمان بیاد چی میگه؟
توی قبر از ما نمیپرسند نمازت و خوندی یا نه، حجت رو رفتی، روزت و گرفتی، با تمام وجود میدونم اینارو نمیپرسند
میپرسند کجا بودی؟ چه میکردی؟ اون لحظهای که طرف گره طناب دارش و سفت میکرد که محکم باشه
[همه مسئولان خطاب به يكديگر فقر وگراني را متذكر مي شوند ما نفهميديم پس چه كسي در اين مملكت اسلامي كه مقتداي مسئولانش علي (ع) مي باشد مسئول اين همه بدبختي مي باشد.
با تشکر از مطلب شما بسیار متاسف شدم و امیدوارم خداوند آنها را بیامرزد و دیگرشاهد چنین فجایعی نباشیم
جگرم سوخت
با سلام
چند وقتی بود که با یکسری مفسد اقتصادی در اداره درگیر شدم و در نهایت توانستم دستشان را رو کنم ،از این ناراحت بودم که خودم هم در اثر این درگیری زیان دیدم .ولی با خواندن این مقاله حالا احساس غرور می کنم و تصمیم دارم اگر دوباره با این دسته از آدمها طرف شدم تا پای جان مبارزه کنم.
عجب صبري خدا دارد...!
واقعا چي ميشه گفت؟چه اظهار نظري از خوانندگان اين مطلب انتظار داريد ؟ از دل آتيش گرفته من كه فقط فريادي به وسعت تمام سكوتهاي عالم در برابر بي عدالتي ها بلند شد و از شرم به جاي عامليني كه عامل ايجاد چنين فجايعي هستند سرم رو پايين ميندازم.
با خواندن مطالب بالا تمام بدنم داغ شد،نميدانم آيا مسئولين ما اين مطالب را ميخوانند يا نه؟ واكنش آنها به اين مطلب چيست؟ يا شايد اينقدر از اين گزارشها خواندهاند كه برايشان عادي شده؟!!!! واقعا عدالت كجاست؟ خدايا قلبم به درد آمده منجي را هر چه زودتر برسان تا عدل و مهرورزي واقعي در سرتاسر زمين گسترده شود
آیا حرفی هم می شود زد ؟
بیچاره مظلومان تاریخ که تا قیام قیامت بوده و خواهند بود .
به کارخانه داران ذیربط باید گفت : کلاهتان را بالاتر بگذارید.
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.