آخرین خبرمدارس استان تهران در نوبت عصر تعطیل شد
23بازدید

ثبت کتک خورترین دانش آموز در گینس!

مهدی محمدی کلاسر *

ثبت کتک خورترین دانش آموز در گینس!

مکتوبِ نیمه شبی است که بی‌خواب بودم، نه بیدار؛ که این دو را فاصله بسیار است. برای لحظه‌ای آخرین خبری که پیش از خواب از آن گذشته بودم، برگشت و آشفتگی شبانه را دو چندان کرده.
 
یک مدیر مدرسه و یک تنبیه بدنی در یک مدرسه در قزوین که کلی در رسانه ها بازتاب پیدا کرده بود. از خواندن خبر برآشفته بودم؛ چرا و چگونه یک نفر باید جرات کند تا دست بلند کند روی امانتی که دستش سپرده‌اند؟! که اساسا هیچ انسانی حق ندارد دست روی انسانی دیگر بلند کند.
 
اما ما... چقدر داستان زندگی ما تفاوت داشت و چرا این قدر، همه و حتی خودمان با این منِ دوران درس و مدرسه غریبگی کرده‌ایم؟ با چه دلی سخن تلخ از معلمان و  مدیران آن روزها بر زبان آورم، که هنوز حریمشان بر من مقدس است. اما فراموش شدنی نیست گاه، تیغِ خشم‌شان، سبزینگیِ ما را به تاراج می‌برد. نه که من، شاگردی کتک‌خور، از آن قماشِ سربه‌زیرانِ گوشه‌نشین بودم، نه! درس را چون جامی گوارا می‌نوشیدم، اما چه سود؟ خودم کتک نخوردم. اما چه فرقی می‌کند شاهدِ ضربِ شلاقِ معلمان بودم که بر تنِ رفقا می‌نشست، و او، همان من بود. تفاوتی نمی‌کند.
 
حالا در این نیمه شب، زخم‌ دستان رفقا و همکلاسی‌هایم دوباره در جان من تاول می‌زند. ضربه‌های شلاق و کابل برق در سرمای ۲۰ درجه منفی برفناک.  و ما، چه آسان، تن به این رنجِ بی‌حساب داده بودیم. پیش از آمدنِ ناظم، دست‌هامان را، چون قربانیانِ معبدِ خشم، پیشکش می‌کردیم. با زبان بی‌زبانی می‌گفتیم:من کتک می‌خورم، پس هستم!
 
یادم می‌آید، در کلاسِ ریاضی، معلم، آن قامتِ بلندِ دانش، در پیچ و خمِ مسئله‌ای گم شده بود. خطایی کوچک، چون سنگی در جویبارِ محاسبات، راهِ پاسخ را سد کرده بود. من حواسم بود. استاد در میانه‌های مساله، یک جمع ساده را اشتباه پاسخ نوشته بود، برای همین پاسخ نه آن بود که باید. دستم بالا بود، تا وقتی استاد سر از تخته برگردانَد، بگویم تا شاید گره از کارِ فروبسته آقای دبیر و کلاس بگشایم. اما مبصرِ کلاس، نمی‌دانم از سرِ شوخ‌طبعی یا گستاخی، زخمه‌ای بر تارِ غرورِ معلم زد: «آقای فلانی، اگر بلد نیستی، فلانی بیاید حل کند!».
 
آقای معلم که این را اهانتی به ساحت خود  دانست، آن‌گاه، لگد، چون صاعقه‌ای از آسمانِ خشم، بر تنِ مبصر فرود آمد. سه‌چهار متر، چون برگِ پاییزی در طوفان، به سویِ در ورودی پرتاب شد. درِ بسته کلاس، از فشارِ آن ضربه، چون قلبِ شکسته‌ای گشوده شد و مبصر، در سالن، چون پرنده‌ای زخمی، بر روی کاشی‌ها افتاد. من هنوز داغدار این صحنه‌ام.
 
عجیب بود...اگر جرمی هم بود، آیا سزاوارِ چنین خواری‌ای بود؟ غرورِ جوانی‌اش، که چون نهالی تازه‌رسته بود، پیشِ چشمِ هم‌کلاسی‌ها، که او را مبصرِ خویش می‌دانستند، لگدمال شد. اما بگو، ای بادِ بی‌امان، آن که در آن لحظه خرد شد، که بود؟ آن که باید خرد می‌شد، که بود؟
ما بودیم!... چرا؟!
 
این روزها، خبر می‌رسد از زنجان، از مرگِ کودکی زیرِ سایه‌ی سنگینِ تنبیه. یک کودک، یک جهان است! و اگر یک جهان فرو ریزد، مگر وحشتی عظیم‌تر از این می‌توان یافت؟ کدامین دست، جرأتِ این را دارد که نهالِ تربیت‌شده‌ی دیگران را به تازیانه‌ی خشم خود بسپارد؟ آن هم بی هیچ حقی و بی هیچ مجوزی‌. 
 
کتک خوردن مثل آب خوردن
ما... ما  اما، چه آسان کتک خوردیم. کتک، چون نانِ هر روزه، صبحانه و ظهرانه ما بود... عادی بود. نه قانونی داشت، نه مرزی. چرا؟ چرا زدن ما و کتک خوردن ما هیچگاه برای هیچ کس سئوال نشد؛ حتی برای خودمان و من، گاه می‌اندیشم، و گمان می‌برم که مبادا هنوز هم، همان کتک‌خورِ روزگاریم و حواسمان نیست. از بس عادت کرده‌ایم که حقی برای خود قائل نیستیم. نکند هنوز، پیش از آن که ضربه‌ای فرود آید، دست‌هامان را آماده کرده‌ایم، چون مجرمان و چون قربانیان.
 
این پایان ماجرا نبود. بعد از آقای معلم، نوبت به سیلی پدر می‌رسید که او نیز یاد گرفته بود بیاید مدرسه و بی‌آنکه در مخیله‌اش باشد که دادخواهی فرزندش را بکند، در امتداد کتک‌های معلم، پدرانه بنوازد ما را! یا مثلا اگر ریاضی را بلد نبودیم، آنقدر کتک می‌خوردیم تا معنی جبر را در هندسه زندگی بیاموزیم.
 
کسی نبود ببندیشد آقا این بچه اختلال یادگیری دارد و یا اصلا کشش فلان درس را ندارد‌ آنها به زور و جبر ما را به یادگرفتن به زنجير می‌کشیدند ... ببین گذشته را و ببین امروز را که ثمره همان روش‌هاست حال این جامعه .
 
نکند هنوز داریم کتک می خوریم!؟
نه، نخواهم گفت نسلِ سوخته‌ایم، اما نسلِ کتک‌خورده، آری... ما همانیم. و هنوز، در سکوتِ خویش، زخم‌های کهنه را می‌لیسیم، بی‌آنکه بدانیم داستان امروز ما چگونه است؟ نکند کتک می‌خوریم و چون عادت نکرده‌ایم حقی برای خود قائل باشیم، حواسمان به تاول‌های تازه جسم و روحمان نیست.
 
نکند چرک‌ها و تاولهایمان، عفونت کرده و زیستن اینگونه را همچنان سهم و سزاوار خود می‌دانیم!؟ کتکِ امروزمان چیست و از کجا می‌آید؟ از کدام غریبه، کدام آشنا!؟ از اطراف، از محیط، از کار، از بیکاری، از جامعه، از سیاست یا از هر چیز دیگر...؟!
 
آقایان و خانم‌های نسل آلفا و زِد، شما که در آیینه‌ی زمان، چون ستارگانِ تازه‌دمیده می‌درخشید! هنگامی که قضاوت بر ما، نسلِ پیشین، می‌رانید، لحظه‌ای درنگ کنید. به این تقویمِ پر از زخم، به این تاریخِ کبود بنگرید. ما، در سایه‌ی تازیانه‌ها و سکوتی که کتک را قانونِ نانوشته کرده بود، قد کشیدیم. با انبانی از عقده‌ها، با قلب‌هایی که زیرِ بارِ ضرباتِ بی‌امان، ترک برداشته بود، شما را در آغوش گرفتیم و به بالندگی‌تان چشم دوختیم. در حالی که در ما، جهانی و جانی زخم‌خورده بود.
 
ثبت کتک خورترین دانش آموز در گینس!
شاید، آری، شاید همین گره‌ها و همین عقده‌هاست که هنوز میانِ ما و شما دیواری از نافهمی و کج‌فهمی کشیده. رفتارتان، چون رازی سر به مُهر، برای‌مان غریب می‌نماید و گاه، ناخوشایند. شما هم از ما سر در نمی‌آورید.
 
انصاف دهید! نسلی که معلمانش کتک را چون الفبای درس در جانش حک کرده بودند، چگونه می‌توانست یک‌شبه تنبیه را از یاد ببرد؟ هنوز در جان برخی‌ها ریشه دارد. 
 
آموزش و پرورش ما
ما با کتک بزرگ شدیم، اما ادامه‌اش ندادیم. چون حقش را نداشتیم و هیچ‌کس حقی چونان ندارد.کتک، چون خونی در رگ‌های فرهنگِ ما جاری بود، دهه‌ها در وجودمان ریشه دوانده. هنوز، سایه‌ی آن شلاق‌های کهنه بر روان‌مان سنگینی می‌کند. و این آموزش و پرورش، این کشتیِ شکسته در طوفانِ ناکارآمدی! به مدیری نیاز دارد، نه از جنسِ باری‌به‌هرجهت، که نابغه‌ای کاردان باشد، با چشمانی که زوایای پنهانِ این ویرانه را ببیند. وزیری که نه یک دولت، که چندین دولت، سکان‌دار بماند تا این خاکِ سوخته را به باغی سبز بدل کند. افسوس، که تاریخ گواهی می‌دهد وزرا چون برگ‌های پاییزی، زود می‌آیند و زود می‌روند، و این نهادِ فرتوت، در هیاهوی چندصدایی‌ها، همچنان درجا می‌زند.
 
ما را در آینه‌ی خویش ببینید، شاید آن‌گاه، ریشه‌ی این فاصله‌ها را در زخم‌های کهنه‌ی ما بیابید. چه می‌دانم....
 
شما که در روشنایِ زمانه‌اید، ما، این سو، در سایه‌ی هراسِ کهنه‌ای نفس می‌کشیم. نگرانیم، آری، نگران که نکند هنوز زیرِ تازیانه‌های نامرئی کتک می‌خوریم و آن را، چون هوایی که در ریه می‌کشیم، طبیعی پنداشته‌ایم. نکند زخم‌هایمان چنان در جان‌مان ریشه کرده که دیگر دردش را حس نمی‌کنیم، و ضربه‌ها را چون سرنوشتی ناگزیر پذیرفته‌ایم.
 
شما احتمالا بر این نوشته لبخندی می‌زنید و می‌گذرید، اما من، یعنی تمام من (دوستانم، همکلاسی‌هایم، اطرافیانم) کتک‌خورده‌ترین قصه زمانه‌ام و با هر واژه این مکتوب، تاولی دوباره در جانم چرک می‌کند.
 
مهدی محمدی کلاسر _ دبیر سرویس اجتماعی تابناک

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

مانیا۱۴۰۴/۰۸/۱۲ ۰۸:۳۴

عالی بود

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۶ ۱۶:۳۳

من متولد دهه 60، معلم های نازنین زیادی داشتم که هنوزم دعاشون میکنم و امیدوارم هر جا هستند سالم و سعادتمند باشند اما در کنارش چندتایی هم بودند که واقعا هنوز بعد از این همه سال سخته که ببخشمشون نه فقط به خاطر کتک زدن بلکه مثلا معلم خانمی داشتم توی دوم دبستان که آزار کلامی میداد من رو و محاله ممکنه که فراموشش کنم این موجود بیمار رو. در کنارش هم ناظم های عقده گشایی داشتیم که از زدن تک تک بچه های مدرسه لذت میبردند و مشخص بود که دنبال بهانه هستند تا همه رو بزنند.

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۶ ۱۳:۰۰

تو دوران دبستان همچین سیلی از ناظم خوردم که هنوز تو 50سالگی از یادم نرفته لا مصب

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۲۲:۰۵

کتک زدن کودک کاری بسیار غیر انسانی ، نابخردانه ، زشت و بیرحمانه است و نتیجه ای جز ایجاد عقده های روانی در کودک و از دست رفتن اعتماد به نفس او و احساس حقارت ندارد . کتک زدن بچه ها از سوی والدین باشد یا معلم یا هر فرد دیگری ، مصداق بارز کودک آزاری است .

ناشناس۱۴۰۵/۰۶/۰۲ ۱۱:۵۳

نتایج این«روانشناسی های زرد»روالآن داریم به چشم خودمون می بینم!

نادر۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۲۱:۴۸

من هم دهه شصت دوران دبستان و راهنمایی بودم. به هیچ عنوان معلم هایی رو که تو اون دوران به دور از هر گونه انسانیتی کودکیم رو به فلک می کشیدند هرگز نمی بخشم. چون بودند معلم هایی که فهم و درک داشتند و می فهمیدند که حق تنبیه بدنی رو ندارند ولی عده ای دیگر دست شمر رو از پشت بسته بودند.

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۹:۴۲

اول ابتدایی بودم ، یادم هست روز دوم مدرسه معلم منو با چند نفر دیگه با سیلی های محکم کتک زد هر چی گریه میکردیم با چوب به سرو پاهامون میزد ، رفتم با گریه به بابام گفتم ، فردا اول صبح بابام در حضور خودم جوری معلم رو له لورده کرد که افتاد وسط سالن و اون معلم را هیچوقت ندیدیم

محسن۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۷:۵۳

با سلام
من الان مدرس دانشگاه هستم
ما یک ناظم داشتیم هر موقع هر اتفاقی در مدرسه می افتاد
سریع می اومد سراغ من و دو تا دیگر از دوستانم
هرموقع هم که ما رو می‌دید سریع با چوب تا میتوانست می زد با چوب آلبالو
به او میگفتیم چرا می‌زنی آقا ؟ میگفت شما شلوغ کاری هایی
انجام می‌دهید که من آنها را نمی بینم !!!!!

محسن۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۵:۴۱

من در دوران ابتدایی در یکسال 65 دفعه کتک خوردم ........

احمد۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۵:۳۱

متولد۱۳۴۱ حکایت من و دوستانم

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۵:۱۰

منم از معلم هایی که کتکم زدن و عقد ه گشایی کردن نمیگذرم و بتونم براشون جبران میکنم

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۵:۰۷

برو عامو
کتک اگر نبود خیلی از این مقامات و وزرای فعلی سر از زندان و نا کجا آباد در می آوردند.

مهدی۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۴۶

انگار که ما دهه شصت از درون شکم مادرمان برایمان برنامه ریزی شده بود که در هر مقطعی باید عذابمان بدهد.
شاید دنیا می خواست یک نسلی را مورد آزمایش اجتماعی قرار بدهدو ببیند انسان تا کجا طاقت دارد رنج کشیدن و نرسیدن را.
بدنیا آمدیم در جنگ و نبود شیر خشک و بی سوادی و ندانم کاری پدر مادر . با کهنه ی این بسیار کهنه که در پایمان می پیچیدند و قنداقی که روی آن بود با پاهای همیشه زخمی و فقط وجود درمان پودر بچه که آن هم گیر نمیامد.
کودکی مان استرس هواپیما و آژیر بود و عصبی بودن والدین و معلمان و کتک خوردن ها بی جایی که الان بزرگ شده ایم شاید درک کنیم مثلا چرا زده اند. آن موقع نمی دانستیم چرا زده اند. خدا شاهد است 6 سالم بود پدر مرا زد فقط گریه کردم و نمی دانستم چرا.
بد از 15 سال فهمیدم که چون یک مرد غزیبه آمده لب ماشین و پدر مرا تنها گذاشته و رفته میوه بخرد. پدر دیده بود ان مرد از من سوال می کند. کتکش را به من زد. بعد از 15 سال دلیلش را فهمیدم.
راهنمایی و دبیرستان مواجه شدیم با بهبوبه ی بی پولی دولت پس از جنگ و نظام جدید و...
ولش کن حالم بد می شود با مرور دوباره اش.
حالا هم که زندگی نمی کنیم! فقط زنده ایم برای فرزند و همسر و مادر و پدر پیرمان که از غصه ی ما نشکنند...

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۴:۴۴

خب.خدا را شکر کن زیر بمباران زنده ماندی

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۴۶

دنیا بر عکس شده
حالا معلمان از بچه ها می ترسند

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۴۵

کی گفته بچه به جای انجام تکالیف و درس و مشق، گوشی بدست، از خود بیخود شود.ترکه انار باید باشد تا بچه سو استفاده نکند.

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۴۰

گرچه با نویسنده موافقم اما فرهنگ محیطهای کاری ما از مدرسه نمیآید از پادگان میآید !!
قوانین مدرسه کمابیش اصلاح شده اند ولی باید فکری برای پادگان و نیروی انتظامی کرد.

کتک خور سابق۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۲۹

چوب معلم گله هر کی نخوره خله

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۰۷

همین شده که میانگین معدل هاشون شده ده و یازده

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۴۰

چوب که بود 20 بود

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۰۳

معلم با زنش جربحث میکرد عقده را روی دانش آموز خالی میکرد ویا با بقیه از مدیر تا معاون و.....

هادی۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۳:۰۱

ما هم یه ناظم داشتیم در دوران راهنمایی در شیراز ، دهه هفتاد دو متری هم قد داشت،، زمان هایی که خمار بود تلافیش سر بچه ها درمیاورد. چنان میزد که بازجوهای ساواک دلشون به رحم میومد اگر میدند

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۲:۰۶

آیا فکر می‌کنید در کشوری که سیاسیون تمامیت خواهِ از خدا و رنج مردم و کشور بی خبر که بر خر مراد سوارند ، خواهند گذاشت ،مدیری لایق و نابغه و کارآمد وزارتخانه ای که هیچ حتی یک اداره ای را در یک شهر کوچک را مدیریت کند آن هم برای چند ماه و نه چندین سال!!
بله ما متاسفانه عادت کرده ایم برای خود حقی قائل نباشیم

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۲:۰۵

بچه های امروز دیگر احتیاجی به مدرسه ندارند.

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۲:۰۳

بابا دست بردارید از این سوسول بازیهای مسخره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۶ ۰۹:۵۵

سندرم استکهلم

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۱:۵۳

خوب نوشتی پر از استعاره های بجا
ولی اون مبصر سزاوار کتک بود نه در این اندازه تا ببینه معنی حرفی که میزنه چیه

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۱:۵۰

هرچند که معلمهای خوب کم نیستند من یکی ازآن دانش آموزان دهه 60میباشم که متاسفانه گیر یک معلم عقده ای گرفتار شده بودم و چپ وراست سر من بدبخت خالی میکرد با چوب به جان بنده می افتاد و باعث شد که بنده اعتماد به نفسم را از دست بدم هرچند که آن معلم مرحوم شدند ولی دیدار به قیامت

ali۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۱:۴۳

عالی

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۱:۳۰

عالی نوشتی

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۱:۲۷

شده حکایت دانش آموزان دهه های ۶۰و۷۰ که تبدیل شده بودند به وسیله ای برای عقده گشایی یک عده مریض احوال

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۶ ۱۲:۰۰

من سال 59 به مدرسه رفتم و دهه شصت ابتدایی و راهنمایی را گذراندم و در هر دو تنبیه بدنی بود
شدید هم بود
در دبیرستان طور دیگری تحقیر می شدیم
تنبیه کمتر بود

naser۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۲۱:۱۵

کتک مال دهه چهل و پنجاه بود نه دهه شصت و هفتاد. من هم دهه پنجاه دانش آموز بودم و هم دهه شصت. ولی دهه شصت معلم ها جرات کتک زدن بچه ها را نداشتند و دانش آموز ها انقلابی و مقاوم شده بودند! و در برابر معلم ها می ایستادند. دهه هفتاد هم که دیگر خبری از کتک نبود.ا

علیرضا۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۵:۱۲

در یکی از دبستانهای مشهد،یک ناظم بود هر کس از بچه های قدیم را که میبینم جزء لعن و نفرین برای این آدم چیزی نمیگوید.
تنبیه های ابداعی داشت و برای خنده و کل کل با دوستانش بچه ها را میزد.
سانسور نکن، شاید بخونه و کمی پشیمان بشه
البته که بعیده.

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۴:۲۳

بنده الان هیات علمی دانشگاه هستم، از کتک خورترین دانش آموزان دهه شصت بودم، کابل برق در سرما تا لگد کوفتن تا خودکار گذاشتن رای انگشت و فشردن توسط ناظم مدرسه. با این حال از همه آن معلمان بزرگوار جز به نیکی و احترام یاد نمی کنم، هر گاه هم ببینمشان دستشان را خواهم بوسید

ناشناس۱۴۰۴/۰۸/۰۵ ۱۴:۰۱

هنوزهم داریم هر روز کتک می خوریم،
کاش کتک می خوردیم و فلک می شدیم
اما شرمنده زن و بچه مان نمی شدیم!!!

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.