سبزوار ، نیشابور ، مشهد بیا بالا ....
بنز O302؛ اتوبوسی که جادههای ایران را شکافت و نسلها را با خود برد
در روزگاری که سفر نه با سرعت امروز، بلکه با طعم صبر، هیجان و خاطره معنا میشد، بنز O302 همان کشتی آهنینی بود که میلیونها ایرانی را از دل جادههای پیچدرپیچ، کویرهای داغ و کوهستانهای سرد عبور داد. اتوبوسی که صدای بم و آرام موتور ششسیلندرش بخشی از حافظه جمعی ما شد؛ از پارچهای آبی که شاگرد راننده میان مسافران میچرخاند تا صندلیهایی که به آن «ایرانپیمایی» میگفتند و بوی مخلوط گازوئیل، روغن موتور و کولرهای قدیمیاش؛ همهاش چیزهایی است که O302 را نه یک وسیله حملونقل، بلکه یک قهرمان جادهای در تاریخ ما میکند.


به گزارش تابناک؛وقتی از دهههای گذشته صحبت میکنیم، معمولاً همهچیز در ذهن ما مبهم و دور میشود؛ انگار لایهای از غبار روی خاطرات نشسته و فقط شبحی از آنها باقی مانده. اما کافی است نام یک چیز را بشنویم تا همه آن خاطرات یکهو روشن شوند و مثل فیلمی زنده جلوی چشمانمان حرکت کنند. برای خیلی از ما ایرانیها، یکی از همین نامها «بنز O302» است؛ اتوبوسی که فقط وسیله سفر نبود، بلکه بخش مهمی از خاطرات خانوادگی، کودکی، نوجوانی و حتی سفرهای کاریمان شد. وسیلهای که تمام مسیرهای ایران را از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب، زیر چرخهایش حس کرد و هزاران نفر را با زندگی، شهر، عشق، دلتنگی و دوری آشتی داد.
بنز O302 در زمانی وارد ایران شد که سفر، معنای دیگری داشت. نه اتوبانهای امروزی وجود داشت، نه اتوبوسهای مدرن با مانیتور و سرمای یکنواخت. آن روزها جادهها سخت بودند، سفر طولانی بود، و اتوبوسها چیزی بیشتر از یک ابزار بودند؛ هر سفر شبیه یک ماجراجویی کوچک بود. ایرانناسیونال و شهابخودرو وقتی این اتوبوس را وارد خط تولید کردند، احتمالاً فکر نمیکردند قرار است وسیلهای بسازند که تا چند دهه بعد همچنان مثل یک اسطوره در ذهن مردم زنده بماند. اما همین اتفاق افتاد. چون O302 فقط ساخته نشده بود «که کار کند»، بلکه ساخته شده بود «که بماند».
احتمالاً برای هرکسی که دهه شصت یا هفتاد را تجربه کرده، اولین تصویر از O302 همان صندلیهای مخملی معروفش است؛ صندلیهایی که به آنها «ایرانپیمایی» میگفتند. نه خیلی راحت بودند، نه قابلیت تنظیم داشتند، اما یک جور حس امنیت داشتند. وقتی روی آنها مینشستی و اتوبوس آرام آرام حرکت میکرد، انگار در یک کوپه کوچک برای خودت جا داشتی. فرقی نمیکرد مقصدت مشهد باشد، تبریز، بندرعباس یا شیراز؛ این صندلیها بهترین نقطهای بودند که میتوانستی به پنجره تکیه بدهی و ساعتها به جاده نگاه کنی. آن روزها گوشی هوشمندی وجود نداشت که آدم را مشغول خودش کند. جاده و کوه و آسمان و دره، سرگرمی آدمها بود. پنجرههای بزرگ O302 هم دقیقاً برای همین ساخته شده بودند: که سفر را به چشم مسافر هدیه بدهند.پ

یکی از خاطرهانگیزترین بخشهای هر سفر با O302 «پارچ آب» بود. شاگرد راننده وسط راه، مخصوصاً در مسیرهای کویری یا تابستانهای داغ جنوب، پارچ را پر میکرد و با یک لیوان فلزی مخصوص (که همیشه یک قطره آب تهاش بود) از ردیف به ردیف حرکت میکرد. هرکس یک جرعهای میخورد و لیوان را پس میداد. امروز اگر چنین چیزی را بگویی احتمالاً همه تعجب میکنند، اما آن زمان یک بخش جدانشدنی از سفر بود. مثل آژیرهای ساعت دو بامداد در ترمینال جنوب، مثل توقفهای پنجدقیقهای در رستورانهای بینراهی که همهشان بوی کبابهایی داشتند که معلوم نبود از چه ساعتی روی آتش بودند، و مثل بوقهای کشیده رانندهها هنگام سبقت از کامیونهای بنز ۱۰ تن.
O302 فقط در ایران محبوب نبود. در ترکیه، یونان، بلغارستان، آلمان و خیلی از کشورهای اروپایی هم تردد میکرد. اما نسخه ایرانیاش یک حس متفاوت داشت؛ شاید چون روی خط تولید ایرانناسیونال و شهابخودرو مونتاژ میشد و هزاران نفر با آن رانندگی و کار میکردند، یا شاید چون جغرافیای ایران با جادههای پرپیچوخم و کوهستانیاش نوعی رابطه خاص با این اتوبوس ایجاد کرده بود. این اتوبوس در هر شرایطی کار میکرد. در گرمای پنجاه درجه سیستان و بلوچستان، در بورانهای کردستان، در مه سنگین جاده رشت، یا در طولانیترین مسیرهای کشور. اگر یک ماشین شایسته لقب «بیقهر» باشد، همین O302 است. اتوبوسی که هرچه با آن بدرفتاری میشد، باز هم کار میکرد.
آلبوم عکس
یکی از اصلیترین دلایل دوام این اتوبوس موتور OM360 بود؛ موتوری که از نظر فنی تقریباً یک اسطوره محسوب میشود. یک موتور خطی ششسیلندر با حجم پنجونیم تا شش لیتر که با سادهترین سیستم سوخترسانی مکانیکی کار میکرد و با بدترین گازوئیل هم روشن میشد. بدنه اتوبوس ممکن بود فرسوده شود اما این موتور همچنان استارت میخورد. خیلی از رانندگان مسیرهای سخت میگفتند «این موتور جون کندن بلد نیست». و این حرف واقعاً بیراه نبود؛ هنوز هم در بعضی روستاهای ایران یا حتی در کشورهای همسایه میشود O302هایی را پیدا کرد که با همین موتور مشغول به کارند. صدای این موتور دقیقاً همان چیزی است که هر مسافری از آن دوره به یاد دارد. یک صدای بم، آرام، مطمئن و پرقدرت که وقتی اتوبوس در سربالایی جادههای شمال کمکم دنده سنگین میکرد، انگار تمام قوا را جمع میکرد تا سربلند از آن بالا بالا برود. اصلاً همین صدای موتور بخشی از خاطرات مردم است؛ مثل هوای خنک شبهای جاده هراز یا مثل بوی بنزین و گازوئیل پمپبنزینهای قدیمی.

تعلیق O302 هم ویژگی خاص خودش را داشت؛ روی فنرهای تخت مینشست و همین باعث شده بود دوام و مقاومتش در جادههای خراب بینظیر باشد. شاید به نرمی اتوبوسهای مدرن نبود، اما در زمان خودش یک استاندارد بسیار بالا محسوب میشد. وقتی اتوبوس از روی دستاندازها رد میشد، صدای معروف «قِرق» از زیر بدنه میآمد؛ صدایی که خیلیها هنوز هم با آن خاطره دارند. انگار اتوبوس داشت با جاده صحبت میکرد و میگفت «من همه این مسیرها را بلد هستم».
در آن دوره بعضی از نسخههای O302 کولر هم داشتند، مخصوصاً مدلهای ترکیهای یا مدلهای لوکستر شهابخودرو. کولر سقفی با خروجیهای بزرگ روی سقف کابین نصب میشد و وقتی روشن میکردند، صدای خاصی از آن پخش میشد که شبیه هواکشهای بزرگ صنعتی بود. البته کولر همیشه خوب کار نمیکرد، مخصوصاً در روزهای بسیار گرم، اما همینکه وجود داشت خودش یک مزیت بزرگ بود. اما خیلیها حتی بدون کولر هم عاشق این اتوبوس بودند. پنجرهها را نصفه باز میکردند، باد داغ وارد کابین میشد و با آن بوی مخلوطی از مخمل صندلیها، عطر ناپایدار کولونیا (همان ادکلن لیمویی معروف) و بوی روغن موتور، یک فضای خاص میساخت که هیچ اتوبوس امروزی نمیتواند شبیهاش را ایجاد کند.
در جادههای ایران، O302 مثل یک سرباز وفادار خدمت کرد. در جنگ، در بحرانها، در جابهجاییهای جمعی، حتی در اعزام کاروانهای زیارتی. مسیرهای سخت و طولانی ایران را خوب بلد بود. از گردنههای خطرناک مثل حیران و اسالم گرفته تا جادههای مستقیم و تکراری مثل سمنان به دامغان. رانندگان این اتوبوسها آدمهای خاصی بودند؛ آدمهایی که زندگیشان با جاده گره خورده بود و اتوبوسشان را مثل خانواده خودشان دوست داشتند. هنوز هم اگر پای صحبتهای رانندگان قدیمی بنشینی، با حسرت از O302 حرف میزنند. میگویند «ماشین بود، برکت داشت، زندگیمون باهاش میچرخید». و این حرفها فقط نوستالژی نیست؛ واقعیت است. چون O302 هم کممصرفتر از ماشینهای زمان خودش بود، هم تعمیرش ساده بود، هم قطعاتش فراوان. و مهمتر از همه، مثل اتوبوسهای امروزی که با یک سنسور کوچک از کار میافتند، زود قهر نمیکرد.
جالب اینجاست که O302 فقط وسیله حملونقل نبود؛ یک فضای اجتماعی کوچک بود. داخلش گفتگو شکل میگرفت، دعوا میشد، صلح میشد، دوسGirlsight دیده میشد، آدمها باهم دوست میشدند، ماجراهای عاشقانه کوچک شکل میگرفت، غریبهها تبدیل به همصحبت میشدند. اتوبوس محل تلاقی زندگی آدمها بود. مخصوصاً در سفرهای چندساعته. گاهی یک خانواده روستایی کنار یک دانشجوی شهرنشین مینشست و درباره زندگی حرف میزدند. گاهی سربازی که تازه مرخصی گرفته بود، کنار یک تاجر مینشست و مسیر تا تهران را با حرفزدن سپری میکرد. O302 صحنه این اتفاقات بود.
اگر بخواهیم از نظر فنی دقیقتر نگاه کنیم، این اتوبوس یکی از سادهترین ساختارهای موتوری و مکانیکی را داشت. سیستم برق ساده، سیمکشی قابل تعمیر، شاسی مقاوم، ترمزهای بادی قابل اعتماد، و گیربکسهایی که عمرشان از خود اتوبوس بیشتر بود. گیربکسهای ZF و بنز در این اتوبوس یک ویژگی مشهور داشتند: «هیچوقت خلاصی کامل نمیدادند». همیشه یک مقاومت کوچک در دندهها بود که به راننده حس میداد درگیر یک ماشین قدرتمند است. این ویژگی را خیلی از رانندگان امروزی دوست دارند، چون ماشینهای جدید بیشازحد نرم و بیاحساس شدهاند.

نسخههای مختلفی از O302 وجود داشت؛ بعضی بینشهری، بعضی شهری، بعضی توربو، بعضی کولردار. حتی بعضی از آنها بعدها در کارگاههای مختلف دستکاری شدند و به مینیبوس یا اتوبوسهای کوچک تبدیل شدند. و هنوز هم گاهی در بعضی شهرها یا روستاها یک O302 میبینی که با رنگورو رفته، اما هنوز در حال خدمت است. مثل پیرمردی که هنوز هم محکم راه میرود و نان خودش را درمیآورد.
در ترکیه هم O302 محبوب بود. در دهههای شصت و هفتاد میلادی، این اتوبوس روی خطوط استانبول–آنکارا، ازمیر–آدانا و حتی مسیرهای اروپایی رفتوآمد داشت. تصاویر قدیمی نشان میدهد همان دو رنگ معروف سفید–آبی یا سفید–قرمز در بسیاری از کشورها استفاده میشد. این جهانی بودن باعث شد O302 یک اتوبوس «فراملی» شود؛ محصولی که تقریباً در همهجا از آن استفاده میشد.
اما شاید مهمترین دلیل ماندگاری این اتوبوس همان حس انسانی بود که به مردم میداد. سفر با آن سخت بود، طولانی بود، گاهی خستهکننده بود، اما لذت سفر را به شکلی واقعی درک میکردی. میدانستی جاده چیست، میفهمیدی پیچهای سخت یعنی چه، میفهمیدی توقف کوتاه پنجدقیقهای چقدر ارزش دارد، و میفهمیدی راننده چه تلاشی میکند تا مسافرانش را سالم به مقصد برساند. O302 نمادی از یک دوران بود؛ دورانی که همهچیز سادهتر، انسانیتر و واقعیتر بود.

امروز اتوبوسهای جدید، مجهز، راحت و سریع هستند، اما هیچکدامشان O302 نمیشوند. چون O302 «خودش» بود؛ صدا داشت، شخصیت داشت، اخلاق داشت، غرورش را داشت، ضعف و قوتش را داشت. اتوبوسی نبود که فقط مسافت را طی کند؛ خودش یک «سفر» بود.
هنوز هم اگر یک O302 سالم ببینی، ناخودآگاه دلت میخواهد درش باز شود، روی همان صندلیهای مخملی بنشینی، دستت را به پشتی صندلی جلو بگیری، پنجره را باز کنی و با صدای موتور OM360 بگذاری سفر دوباره آغاز شود.
اتوبوسها میآیند و میروند، تکنولوژی عوض میشود، جادهها تغییر میکنند، آدمها عوض میشوند، اما برخی چیزها فقط یکبار خلق میشوند و برای همیشه در ذهن یک ملت میمانند. بنز O302 یکی از همانهاست.
302
302











تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
چقدر برا بعد سیزده صبحها زود رفتیم دفتر تعاونی بلیط گیر بیاریم.
چند دفعهای هم بلیط کیرمان نیامد و بادقیمت بالاتر نشستیم رو بوفه رفتیم تهران برای خواندن فوق دیپلم فنی سال۷۰ تا ۷۲
یادش بخیر ،از معرفت و آقایی راننده که با مهارت کافی ورعایت حال جاده نگفتی ،به هر حال مطلب قشنگی را به صفحه کاغذ کشیدی سپاس
چقدر برا بعد سیزده صبحها زود رفتیم دفتر تعاونی بلیط گیر بیاریم.
چند دفعهای هم بلیط کیرمان نیامد و بادقیمت بالاتر نشستیم رو بوفه رفتیم تهران برای خواندن فوق دیپلم فنی سال۷۰ تا ۷۲
سلام
متن را می خوندم دلم پر کشید
برای انروزها از اهواز تا اصفهان 14تا16ساعت تو هوای 60درجه گرما. یا اعزام به جبهه یادش بخیر
دم شما گرم
خیلی هارو با خودش ته دره برد.
واقعاً يادش به خير!
سلام
یادش بخیر در مدرسه با این اتوبوس ها چقدر رفتیم اردو
دوران دانشجویی که عاشق شده بودیم چقدر گریه میکردیم
چقدر تو ترمینال منتظر میشدیم
چه صندلی های راحتی داشت
چقدر استفراغ کردیم
چقدر تو اردو ته اتوبوس رو میگرفتیم برا بزن و برقص
یادش بخیر، یبار دم عیدی بوفه هم جا نداشت ۶ نفری تو جا خواب راننده جا شدیم?????????
یادش بخیر 6سال مسیر دانشگاه رو از کرمان به یزد و اصفهان با 302طی می کردیم ای کاش زمان برمی گشت. الان بهترین ماشین رو هم داری اما لذت قدیم رو نمی بریم. گیتی نورد. مهین نور. عدل.
ما هنوزم از اینا استفاده میکنیم. هنوز قدیمی نشدن که..... البته....
داخل دانشگاه ما اکثر اتوبوس هامون از همینا هستن.
دستتون درد نکنه. چقدر لطیف و زیبا نوشتید. خاطراتمون زنده شد. ایکاش همون روزها بود!
واقعا حس قشنگی داشت و باعث شده من هنوز مسافرت را با اتوبوس بیشتر از وسایل دیگر دوست داشته باشم.
چه دست دنده های شیشه ای طرح دار قشنگی داشتند
آدم دوست داشت یکی از اونارو مال خودش داشته باشد
واقعا یک نوستارژی است
سال ۱۳۷۳ وقتی گواهینامه پایع یک گرفتم باهزارشوق دایم یا اتوبوس ایران پیما بسیاردلبرداشت وقتی اولین بارپشت فرمونش نشستم ازخوشحالی داشتم منفجرمیشدم ...چه شبهایی تاصبح توجادها گازودنیم یادش بخیر
چه خاطرات درسال1359یا60اتوبوس 302 مدل 47 خریدم به 130هزار تومان قم کرایه75ریال مشهد کرایه 500 ریال اتوبوس عادی ۴۵ نفره بود با صندلی مشمایی سرویس معلمان یا کارخانه جاده کرج نیمراهی ۶۵تا۱۰۰تومن صورت حساب دارم از شرکت قزوین توردربستی ۴۰نفر از تهران به آنکارای ترکیه به مبلغ ۱۶۰۰۰تومن که پس از کسورات ۱۲۸۰۰مسافرینرا به آنکارا بردم یادش بخیر خاطرات زیادی دارم
یادش بخیر !
از مسافران خوش صحبت ، با معرفت ، با ادب ، با سلیقه ، چیزی نگفتید !
یادم هست سفر با 0302 چه لذتی داشت . بدون کولر مسیر زاهدان تا مشهد را پیمودم بدون اینکه اذیت شوم .
گذشته ها خوب بود بله ولی گذشته ها گذشته باید امروز و فردا رو زیبا ساخت
برای خودش شخصیت داشت
یادش بخیر، ممنون از نگارنده محترم متن ،زیبا ترسیم کرده بودی یاد ایام قدیم رو
ممنون..خیلی جالب و با سلیقه انتخاب شده بود...من که سنم از شصت گذشته و روزگاری پدر مرحومم در دهه چهل شمسی ایران پیما داشت...خاطرات بسیاری را برایم رقم زدید...برقرار باشید
آخ خدا یادش بخیر، مسیر اصفهان تهران، یادمه من ابتدایی میخوندم موقع تابستون از اصفهان میومدیم تهران خونه پدربزرگم و دائی هامو خاله هام.. چه خاطراتی زنده شد برام، موقع بلیط گرفتن هم به بابام میگفتم ولوو نگیر چون شیشه هاش باز نمیشد حالت تهوع میگیریم ولی این بنزا شیشه هاشون باز میشد هوا میومد داخل.. چقدر زود عمرمون داره میگذره و پیر میشیم.
واقع عالی بود چه خاطره ای بود یادش بخیر
همه چیزش خوب بود به غیر از اون یک لیوان که همه باهاش آب می خوردند و هم سفران خودخواهی که مراعات حال بقیه را نمی کردند و داخل اتوبوس سیگار می کشیدند. دلم برای اون گلهای رنگارنگ مصنوعی که زیر آینه وسط شیشه جلوی اتوبوس داخل گلدان شیشه ای گذاشته می شد تنگ شده. شبها پشت آینه جلو و داخل گلدانهای وسط و کناری لامپهای بنفش رنگ یا آبی روشن می شد که دل آدم برای زیباییش ضعف می رفت. اکثر راننده ها بعد از اخبار ساعت ۱۲ شب به برنامه راه شب رادیو گوش می دادند که هنوز هم بعضی شبها با شنیدن آهنگ و دکلمه ابتدایی برنامه راه شب با عنوان شب و سکوت و صدای دل انگیز ناله هاست دلم پر می کشه به اون روزها و جوانیی که خیلی زود بر باد فنا رفت. با اون مسافرتها زندگی کردیم ولی الان فقط تنها یاد و خاطره ای ازش بر جا مانده با برف پیری که بر سر و صورتمان نشسته است. چه قدر زود دیر شد !!!
خاطرات راتازه کردی من خودم راننده ۳۰۲بودم واقعا لذت بخش بود کاش همون روزگار بود
یادش بخیر افسوس که گذشت وتکرار نمیشه
یادش بخیر .صدای ترمز دستی که توی حالت خواب و بیدار وقتی راننده میخواست گازوئیل بزنه به گوشمون میرسید یا صدای پچ پچ دوتا همسفر که مبهم به گوشمون میرسید کاش به همون روزای سخت اما پر عاطفه برگردیم
صدای زیبای و دلنشین اگزوز دولول و صدای ترمز دستی جق جق ای
یادش به خیر ،زمان جنگ چقدر رزمنده جابجا میکردن.هیچ کس مثل آزاده ها این اتوبوس ها تو ذهن ش حک نشده.
دم گزارش گرم شیک نوشتی. راننده های پایه یک و ژیگول و ترو تمیز که دو سه تا عینک دودی ریبن هم رو داشبورد میزاشتن. تو سفر مخصوصا شیراز و با کمی فاصله مسیر اصفهان خانم های شیک معمولا رو صندلی های پشت راننده مینشستند.خلاصهحالی بود. البته سرباز ها هم خب طبیعی بود که لباس سربازیسان قدری بو بده. اصلا شرکت ایران پیما تو سوم اسفند با برند ۳۰۲ با روکش های مخماجدید برند و معروف شد. دم همه راننده های ۳۰۲ گر
خاطره بازی خوب و جذابی بود مخصوصا برای ما دهه شصتی ها ولی بعید میدونم حتی یه نفر از شماها که کامنت گذاشتین حاضر باشین به سختی های اون دوران و سوار شدن به این اتوبوس ها حتی فکر هم بکنید بله گذر زمان و مرور خاطرات شیرین هست ولی تجربه بعضی خاطرات اصلا شیرین نیست
دایی من 302داشت خط تهران اردبیل.تعاونی آرتا سبلان یادش بخیر عاشق صداش بودم.مرسی.
دهه ۶۰ ازمناطق جنگی که میخواستی مرخصی بیای قطارها کیپ تاکیپ راهروها پرسربازونظامی جایی برای حتی یکنفرنبود یادش بخیرازاندیمشک زمستان بود باهزارالتماس روی بوفه جاگرفتم چشمت روزبدنبینه اتوبوس شیشه جلو سمت راست نداشت یه تکه پلیت گذاشته بودند تاصبح انگارتویخچال بودیم قربون اون سالها و۰۳۰۲
این ماشین جزو خاطرات همه ما ده چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و ... می باشد از کودکی گرفته تا اعزام به جبهه از بین شهری و اتوبوس واحد . در زمان جنگ تعدادی تبدیل به بیمارستانی کوچک و کار راه انداز .جالبه حتی اسرای عراقی و آزادگان ما را جابجا کرد ... نمی دانم چه زمانی بود یکب را دیدم که تبدیل به کمپر شده بود . از اتاق خواب و توالت و حمام و پذیرایی و آشپزخانع جمع و جور همه چیز تمام آنقدر فضا باقیمانده بود که پشت سر راننده دو ردیف صندلی تعبیه شده بود براستی منزلی بود برای خودش
این اتوبوس هنوز که در خیابان می بینی با احترام نگاهش می کنی یک مستطیل زیبا و خواستنی با آن چراغهای مربعی که خیره به جلو مسیرش را می پیماید ... .
راستی دوران کودکی که سوار بین شهری اش می شدم بی صبرانه منتظر نوشابه شیشه آیی کوچک کوکا و کانادا و پپسی و شوئپس و .... می شدم خنک و دلچسب و گوارا درراهرو می ایستادم و خیره به جاده و تکانهای گاه و بیگاه در حال حرکت .
همه خوبی هابااین اتوبوس هارفت?
مسیر اهواز - اصفهان
دانشجو بودم یادش بخیر
لعنت بهت روزگار، چی زود منو پیر کردی. تابلناک اشکم منو در آوردی. دلم می خواد یه بار دیگه می خوام بچه بشم بشینم تو اون اتوبوس ایران پیما.کنر مادرم برم عروسی فامیل شهرستان. روز منو داغون کردی
خیلی جالب بود شرکت های تی بی تی سوپردولوکس وایران پیما خیلی نوستالوژی بود فقط درمتن نگفتید موتور وطراحی این مدل از کجا وسازنده اصلی کی بود ویا ما فقط مونتاژ می کردیم صحبت نشد
پدرم یکی داشت ، چقدر سفر باهاش رفتیم . عاشق آب دادن به مسافرها بودم یبار هم ریختیم روی یکی از مسافرها ، خوب بچه بودم و تازه کار ، مشهد ، اهواز ، خرمشهر ، اصفهان ... توی بوفه میخوابیدم چه لذتی داشت. یادش بخیر حیف اون دوران
روحت شاد پدرم
درود برهمگی خیلی باحال و خاطره انگیز بود برای خودش سلطانی بود.
ضمنا لازم اونایی که میان منفی میزنم. چیه
یادش بخیر روح همه گذشتگان شاد پدرمن راننده همین اتوبوسا بود
به نظرم اون اتوبوسهای قدیمی بخصوص مدلهای سوپر دولوکس شرکتهای تی بی تی میهن تور ایران پیما لوان تور خیلی از نظر جاداری وراحتی صندلیهاوفاصله صندلیها از هم نسبت به اتوبوسهای امروزی بهتر بودند یادش بخیر
فقط میشه گفت یادش بخیر ... امان از وقتی که نیاز به سرویس بهداشتی داشتی مگه راننده توقف میکرد.....
یاد اون دوران خوب بخیر. آرامش حکمفرما بود. استرس دلار و گرانی و آلودگی و بیآبی نبود. ارتباطات سالم بود. مرد و زن حیا و غیرت داشتند. آدمها پاک بودند
بعضی از مسافرا...خیار گاز.. میزدند.. لامصب چی بویی داشت...کل اتوبوس رو میگرفت...?
تو شبهای سرد سال و بوی پوست گرفتن پرتقال و خیار چه حس خوبی داشت.
همه ی خانواده بودند.
سلام فقط اتوبوس نبود اون ابراز محبت واحترام واون دلخوشیها واونوقت صداقت مردانگی اون ابوهت ایرانی که در خارج از کشور بودن واون صدای دلنشین هنرمندان اون ارزش پول خیلیها هستن برف وباران چشمهای خروشا سوریهای لوس در تهران شورلت بیوک بنز کادیلاک اون آرامش تهران وهزاران خاطرات حیف شد حیف شد بوی خاص نونها و۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
آنقدر عشق ۳۰۲ را در کودکی داشتم که دوست داشتم راننده شوم و در حین سفر با آن مدام حرکات راننده را زیر نظر داشتم. گلدان گل مصنوعی وسط شیشه جلو که شبها روشن میشد و تیس تیس ترمزها و صدای خفه کن موتور و خرت خرت ترمز دست و ... یادش بخیر
درود بر شما خیلی خوب شرح دادید بنده متولد ۱۳۴۴ هستم و آن سال ها سفرهای زیادی با اتوبوس بنز ۳۰۲ داشته ام مخصوصا خط مشهد کاشمر و بالعکس خ نخریس نبش چمن از گاراژ اتوشهپر ، گاراژ اطمینان و همینجا به یاد و خاطره مرحوم جناب آقای معلمی الفاتحه و صلوات که از ایشان بلیط می خریدیم ای روزگار اگه ممکنه بایست و به عقب برو برو به دهه چهل و آن صفا و صمیمیت و...
خیلی خوب بود تمام خاطراتم زندگی شد تنگ فنی رو نگفتی
واقعا خاطرات خوبی بيشتر مردم ازش دارند هم ماشین با هیبت و رانندهای پایه یک قدیم هم واقعا رانندگی مردانگی داشتند گذشت داشتند ولی الان توی جادهای بيرون مثلآ به طرف مشهد امام رضا جانم از سبزوار تا شاهرود به کسی راه نمی دهند راننده ماشین کوچک سبقت بگیرد فقط جاده مال پدرشان هست اما راننده قدیم تا انتهای منتهی جاده اتوبوس را هدایت میکرد طرف سبقت بگیرد ای کاش رانندهای الان هم مردانگی قدیم را داشتند
یادش بخیر من با 302 راننده شدم،، یه مدتی عشقش داشتم خریدم، چندسالی باهاش کارکردم، واقعا برکت بود،، متن دیدم تا اخرخوندم،، اشک ریختم،،، بخدا ازبرکت همان الان تریلی درخانه ام هست،، خدایا شکرت،،،، سلامتی همه همکارای عزیزمه باهاش خاطره دارن،، تشکر،،
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.