رودکی چگونه عشق پنهان رابعه را لو داد؟
رابعه بنت کعب، دختر زیبای کعب قُزداری بود. کعب یکی از سرداران سامانی و حاکم بلخ و سیستان بود. گفته شده کعب علاقه بسیاری به دخترش رابعه داشت و او را زین العرب «زینت قوم عرب» نامیده بود و با توجه به ثروت زیادی که داشت، چندین معلم خصوصی برای رابعه استخدام کرده بود تا علاوه بر خواندن و نوشتن، انواع هنرها را نیز به دخترش بیاموزند.

مزار رابعه بلخی در مزار شریف افغانستان
به گزارش تابناک، در اندک زمانی رابعه تبدیل به شاعری برجسته، نقاشی زبردست، شمشیرزنی ماهر، سوارکاری خبره و سیاستمداری زیرک شد بنحوی که عوفی درباره او مینویسد:
«رابعه دختر کعب القزداری، اگرچه زن بود، اما به فضل بر تمام مردان جهان بخندیدی! فارِس هر دو میدان و والی هر دو بیان، بر نظم تازی قادر و در شعر پارسی به غایت ماهر»
در دهه سوم عمر رابعه، پدرش کعب از دنیا میرود و برادر رابعه با نام حارث بر جای پدر مینشیند. رابعه دلباخته کلیددار خزانه برادرش که جوانی زیبارو با نام «بکتاش» بود میشود.
رابعه از دایهاش میخواهد تا بکتاش را از عشق او آگاه کند و پس از آن نامهها و اشعار عاشقانه یکی پس از دیگری بین رابعه و بکتاش رد و بدل میشود.
عطار نیشابوری مینویسد: روزی دشمن به بلخ هجوم آورد. حارث با سپاهی به نبرد با دشمن میرود و بکتاش را نیز با خود میبرد. رابعه از ترس اینکه مبادا اتفاقی برای بکتاش بیافتد، لباس مبدل میپوشد و خود را بصورت سربازی درآورده و در سپاه برادرش جا میگیرد تا از بکتاش مراقبت کند.
در حین نبرد، بکتاش بشدت زخمی میشود و رابعه شمشیر کشیده و به میدان میرود و پس از کشتن عده زیادی از دشمنان، پیکر نیمهجان بکتاش را از مهلکه نجات میدهد.
عشق رابعه و بکتاش پنهان میماند تا اینکه روزی رودکی شاعر معروف که عازم بخارا بود، به درخواست رابعه به ملاقات او میرود و در این دیدار رابعه از عشق سوزان خود سخنها میگوید و اشعاری را نیز برای رودکی میخواند.
زمان میگذرد و مدتی بعد در بزمی که امیر سامانی ترتیب داده بود و همه سرداران ولایات از جمله حارث برادر رابعه نیز حضور داشتند، رودکی نیز دعوت میشود.
امیر سامانی از رودکی میپرسد عجیبترین چیزی که در طول سفرهایت دیدهای چه بوده؟! رودکی که حارث را نمیشناسد میگوید در بلخ دختری دیدم رابعه نام که در عشق جوانی با نام بکتاش سالها بود که میسوخت. رودکی اشعار رابعه را که در وصف عشق خود سروده بود، در آن مجلس میخواند.
حارث خشمگین شده و مجلس بزم را ترک کرده و به بلخ بازمیگردد و مستقیم به اتاق بکتاش میرود و پس از اندکی جستوجو صندوقچه حاوی اشعار و نامههای رابعه را مییابد.
حارث فرمان میدهد بکتاش را به زندان افکنده و خود شخصاً رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان خواهر را میگشاید و بیرون میآید و فرمان میدهد درب گرمابه را با سنگ و گچ مسدود سازند.
اطرافیان رابعه دو روز نزد حارث التماس میکنند تا او اجازه دهد، پیکر رابعه را از گرمابه خارج سازند و در جایی بخاک بسپارند.
سرانجام اجازه داده میشود و پس از دو روز درب گرمابه را میگشایند و پیکر بیجان رابعه را مشاهده میکنند که با خون خود اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیواره گرمابه نگاشته است:
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون
کنون من بر سر آتش ازانم
که گه خون ریزم و گه اشک رانم
به آتش خواستم جانم که سوزد
چو جای توست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان میبشویم
به خونم دست از جان میبشویم
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهان «جیفه» بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی
پس از چند روز بکتاش با کمک زندانبان از زندان میگریزد و شبانه بر تختگاه حارث حاضر شده و سر از تن حارث جدا میکند. سپس بر مزار رابعه در مزارشریف رفته و جان خویش را میگیرد. او را در قبر رابعه دفن میکنند.
نکته آخر اینکه از رابعه تنها هفت غزل و قطعه بجا مانده. چرا که تمام اشعار او را برادرش حارث به آتش کشید و از بین برد.
منابع
مجمع الفصحاء جلد دوم ص ۶۵۴، رضا قلیخان هدایت.
لباب الالباب جلد دوم ص ۱۶، محمد عوفی. چاپ لیدن ۱۹۳۹.
نفحات الانس ص ۶۲۹، عبدالرحمن جامی. به کوشش توحیدی. انتشارات کتاب فروشی محمودی.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
عشق مثل چاقوی دودمه است-هم سازنده است که اگرنمی بودباعث دوام وسازندگی نمی شدواگربه تعصب الوده شودویرانگراست
سلام عالی
پدر عشق بسوزه
به گزارش تابناک، در اندک زمانی رابعه تبدیل به شاعری برجسته، نقاشی زبردست، شمشیرزنی ماهر، سوارکاری خبره و سیاستمداری زیرک شد بنحوی که عوفی درباره او مینویسد:
تعصب کور همیشه ختم به فاجعه میشود
ابن تصویری که نشان دادید مسجد کبوده،مقبره رابعه در مجاورت این مسجد و به شکل متفاوته،و اگر دقیقتر هم بخواید محل مزار رو بگید در شهر بلخ هست نه مزارشریف
تابناک جان یکم ازین حکایات بذار که انقدر اخبار جنگ خوندیم که مثل بوستر فرسوده موشک پکیدیم. بذار بلکه زمان و بی اینترنتی بگذره.
این عشق چیه که جز سوز هیچی نداشت به جونمون
ای داد بیداد
عجب برادری!
خیلی عالی و ناراحت کننده بود
عشق هم عشقهای قدیم
حالا چی شده وسط این همه خشونت ؛تابناک هوس عشق وعاشقی کرده.
عجیبه
والا یک چیزی توی این داستان عجیبه و اون اینکه چطوری رودکی پا میشه میره خونه زنی که نمیشناسه و وقتی قدرت شعر اونو میبینه حتی بعدا نمی پرسه این کی بود؟ حالا خواهر امیر سامانی اینقدر گمنام بود؟ ولی داستان خیلی تاثیرگذاری هستش .
دمت گرم.همیشه ریزبین باش و دیگران رو هم روشن کن
برادر این داستان در نکوهش تعصب است حالا راست یا آمیخته با افسانه
تخیلی
چقدر غم انگیز میشه ازش بهترین فیلم عاشقانه رو ساخت
ای پدر عشق بسوزه که دار مکافاته
چقدر عجیب
تابناک تو هم دلت خیلی خوشه، وسط جنگ و بزن و بکوب یاد عشق و عاشقی افتادی.
حرف مهمی بود
مطلب بسیار مهم
عالی بود عالی
عالی بود
یاد عشق های قدیم بخیر
من هم عاشق شدم البته نه به این شدت حوادث
رودکی باعث مرگ رابعه شده
در حقیقت تعصب و نادانی اون برادر کوردل باعث مرگ رابعه شده نه چیز دیگه
رودکی احمق!!
حالم گرفته شد.رابعه رو میشناختم ولی نشنیده بودم داستانش اینجوری تمام میشه
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.