دیدار در دوشنبه؛
مردگانی که پایان را باور ندارند
در رمان «اتاق ابدی»، روایت با ارواحی آغاز میشود که در مردهشویخانه در انتظارند تا لباس سپید و کافور را بر تن کنند و هنوز باور ندارند که مردهاند؛ و صنم، قهرمان داستان، پس از تصادفی سهمگین به این ساحت برزخی کشانده میشود تا ناظر غسل و کفن خویش باشد.

کنار کاخ نوروزِ دوشنبه، بانویی را دیدم با نگاهی عمیق و غمی به حرمت و عمق یک اقیانوس بیقایق؛ سیمایش به ایرانیان اصیل میمانست. در او اشرافیت و نیز نجابتی از دل سالیان گذشته را میشد با کمی دقت دریافت و کلامش انگار با کلمه همدم بود. دانستم خانم الهام حیدری، رماننویس و مترجم ایرانی است؛ و کجا برای یک عاشقِ کلمه و معتکفِ کرشمهی ادبیات و انسان، بهتر از دوشنبه؟ جایی که لاهوتی را پناه داد و هر آدمِ کلمهباز و بیتابِ «جوی مولیان» و «موی مهرخان» را هم گشادهدستانه میپذیرد.
از رمانش گفت و جانی که با کلمات تپیده تا حکایتی از عشق و جنون و جانبازی انسان کند؛ و از نمِ اشکی که برای قهرمانش بر کاغذ آورده و بیپناهی انسانِ ملول و ذهنهای معلول این زمان که همه کمر به قتل آدم در جستجوی معنا بستهاند. کتابش را پیشکش کرد و کدام هدیه جانسازتر از مجمر کلمات؟ انگار صندوق عهد یافتهام و تا بامداد با کتابها دمساز شدم. نام کتاب «اتاق ابدی» است؛ و نهایت و ابدیت تا همیشه دغدغهی این قلم و نیز غلتیدن این جان بیقرار بود که بهراستی آدم چیست؟ و این ضربان و سکون و نیز ابتهاج و غم بر جان ریختن از کجاست؟ و اگر نبود ممات و زوال و نیز از دست شدن، بر ذهن و نیز زمانه و دریافت آدم چه میرفت؟
کتاب نزدیک به ۳۳۰ صفحه است و نشر البرز آن را از مطبعه به در آورده است. تکاندهنده و نیز میخکوبکننده است؛ روایت با ارواحی آغاز میشود که در مردهشویخانه در انتظارند تا مگر لباس سپیدی که آن عروس نیست و عطری که خوشایند نیست و کافور است را بر تن کنند؛ و هر کدام با دلشوره و سرگردانی و برخی سرگرانی باور نمیکنند که مردهاند. نویسنده در این فصل با تکیه بر تعلیقِ میان مرگ و زندگی، صنم (قهرمان رمان) را پس از یک تصادف سهمگین به این ساحت برزخی میکشاند تا در فضایی وهمآلود، ناظر غسل و کفن خویش باشد؛ و کدام انسانِ ناوارستهای دست به فریب خویش گشوده است که باور کند «مرگ پایان کبوتر است؟» مردگان در رمان خانم حیدری هنوز پایان را باور ندارند و میخواهند با ناخنِ شیطنتِ دخترانه پردهی رفتن و نبودن را بدرند و باز با ناخنِ لاکزده به پسرکانِ زلفپاراستهی برِ گذر، دستی پرحسرت تکان دهند.
کتاب، اما در غم نمیماند و قوت و طوفان زیستن به میان کتاب میپاید؛ و البته حسرت هست و هراس. پیرنگ داستان با فلاشبکهای مداوم صنم از کما به دنیای زندگان، نقبی میزند به گذشتهای که میان دو عشق ناهمگون تقسیم شده است؛ و دختر قهرمان و تنهای کتاب روایت میکند از حدیث بندگی و دلبردگی و نیز لحظه دیدن یار هزار ساله و فراقافتادهای به نام فرهاد که دخترک در تعبیری جادویی مینویسد: «با چشمانم در آغوشش کشیدم»؛ و این از مرگ بازگشته و طعم ناز و نیاز و تلخی چشیده، حالا میداند که داشتن دستهای شکننده یعنی چه و تازه مدام دلنگران است که آیا فرهاد، دلباختنش به مازیار (مرد دیگری که حالا نیست و سایه حضورش همچنان بر سرنوشت صنم سنگینی میکند) را چگونه روایت خواهد کرد؟ چیست داستان این انسان که به هر سرا و سرسرا برسد و گر شاه انگلیس شود، باز دست گرمی و نگاهی که میدانی برای ماندن نیست را طلب میکند؟ و نینی چشمها تنها بیقرار التیام است؛ اما التذاذ از چنین مکانی چه؟
صحنه خواستگاری فرهاد از دختر و البته تماشای مواجهه فرهاد و پدرِ ملاصنم هم خود حکایتی است. نویسنده با ظرافت، تقابل سنتهای خانوادگی و لایههای پنهان روانشناختی کاراکترها را در این رویارویی آشکار میسازد. خانم الهام حیدری مجموعه شعری هم با عنوان «و عشق پاشنه آشیلم بود» دارد؛ و همگام خواندن رمان، برای دریافت مکنون و اندرون نویسنده، نقبی تفألگونه هم بر مجموعه اشعارش میزدم و باری این نکته آمد: «گذشتهها... قطعاً چیزی از چیزهای تو بودهام / که گذاشتهای و رفتهای / و بودن در گذشتههای کسی / جزئی از بودن است که آدم را چروک میکند»؛ و این شعر انگار همان اتاق ابدی است، همان جایی که آدم باور نمیدارد و میرود و باز انگار صندوق رویا رهایش نمیکند.
قلم خانم دکتر حیدری حکیمانه و البته اندکی تلخ است؛ اما تلخی نه برای حزن، که برای سُکر و تأمل و اندیشه و نیز دریافتن و آراستن آدمی است که از تونل حسرتها و نرسیدنها و نیز دویدن و آرزو پروردن میگذرد و پس از رسیدن، با آبی معمولی و نه زمزم و نیز شراب و سراب مواجه میشود و باز به حکم پیروزی زیستن و آدمیزاده بودن ادامه میدهد و رویا میبافد. بگذارید باز شعری از کتاب ایشان بیاورم:
«شنی
و فصل فصل نبشتن
تنت را دربیاوری از پوشیدن
کفر تنت دربیاید بزنی به نبش
نبش قبرهای بنفش
قبرهای بی غبار قشنگ
دنجهای بهاری
جایی که آدم خودش میشود و در ابدیت به در
میآید از مدام
و میشود به کفش روشنی
شنی»
و در آخر اینکه کتاب فصلی دارد زیر عنوان «باید به خودت برگردی»؛ و این تمامِ جانِ حکمت ایرانی و شرقی است که آدم پس از هیاهوی ابزار و نیز غریزه، روزی باید به شأن بندگی و ذرهگی خویش بازگردد و زندگی اصیل را فراتر و ورای ایسمها و خیالها و ابزارها بیابد و آنچه یافت مینشود را آرزو کند و بیابد؛ و اگر نمییابد، با آرزویش بام و شام کند و در دویدن، از صدای پرندهی بامدادی مسحور شود؛ و شنیدن نوای تاری از پسکوچههای نقشجهانِ اصفهان، واداردش تا دمی لب جوی خاطر خویش بنشیند و دست گرم فرزانهای از دل تاریخ را (که گاه خیال است و گاه پیامبری بیعصمت و معاصر) به گرمی بفشارد. کتابهای خانم الهام حیدری جادوی دوشنبه بودند و سفر را برایم به سیری در خویش بدل ساختند و نیز مسافر را زائر کردند؛ امیدوارم بخوانید و کلماتش را بنوشید.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
بسیار عالی بود سپاس
چجوری میشه کتابو خرید
خیلی خوب نوشتید سپاس
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.