آخرین خبرخلاصه بازی تراکتور 2 - نفتچی ازبکستان 2
20بازدید

بت تاجیک من و خاکستری که شعر شد...

خیابان تهران را از میدان سامانی گز می‌کنم و در هوایی سودایی که سکون و خلوت و نیز ابهت برآمده از قامت بنا‌ها دارد، راه تئاتر لاهوتی را در پیش می‌گیرم... فکر می‌کنم به لاهوتی و روزگار رفته و در گوشم احمد ظاهر، همان الویس ناکام افغانستان، مدام می‌خواند: «کمر باریک من، بت تاجیک من / بیا به نزدیک من، صلح و صفا کن...»

بت تاجیک من و خاکستری که شعر شد...

به گزارش تابناک؛ پیش از سفر به دوشنبه و شنیدن نوای پارسی‌گویانی که به افسانه می‌مانند و انگار آن روح گمگشته و بی‌تاب انسان ایرانی‌اند که زر ناب می‌جوید و اصالت را در جایی دور و نایاب و دست‌نخورده زیارت می‌کند، لاهوتی برایم زائری عاشق و رسیده به بر محبوب بود که کلمه را بر پشت نهاد و تاخت؛ تا در روزگاری که دهان را می‌بوییدند مبادا گفته باشی: «من از بینوایی نِیم روی‌زرد / غم بینوایان رخم زرد کرد»، برسد و بلمد و بسراید و از حکمت و نیز عدالت موزون و به‌سان کرشمهٔ ترکان پارسی‌گو بر کاغذ نقش اسلیمی بزند؛ که جویندهٔ عدالت و شاعرانگی، خود عاشق امیر کوفه است و کوفی‌صفت نه...

خیابان تهران را از میدان سامانی گز می‌کنم و در هوایی سودایی که سکون و خلوت و نیز ابهت برآمده از قامت بنا‌ها دارد، راه تئاتر لاهوتی را در پیش می‌گیرم... فکر می‌کنم به لاهوتی و روزگار رفته و در گوشم احمد ظاهر، همان الویس ناکام افغانستان، مدام می‌خواند: «کمر باریک من، بت تاجیک من / بیا به نزدیک من، صلح و صفا کن...»

دانسته بودم که خالق این کلمات لاهوتی است و می‌پنداشتم چگونه کسی با آن قامت سترگ و پیشوند ماژور که حکایت از صاحب‌منصبی‌اش در ژاندارمری نوین ایران دارد، می‌تواند چنین کلمات مطهر و لطیفی را در وصف تجسم تنی که ترجمان هنرمندی الهی است بر زبان بیاورد؛ و چه ظرفیت عمیقی دارد انسان... می‌گویند سرپاس مختاری معروف که نامش هم ایجاد اخافه می‌کرد، از چیره‌دست‌ترین نوازندگان ویولن بود و هنوز کتاب نت‌نویسی‌اش یگانه است و آرشه را عاشقانه بر تن ویولن می‌زد و صابون هم بر تن اهل سیاست و افتادگان از چشم و تخت هم... بگذریم.

بت تاجیک من و خاکستری که شعر شد...

لاهوتی از نسل نظامیان مدرن و صاحب‌فکر ایرانی بود که کلمه می‌دانستند و جهان جدید را می‌شناختند و در نظر خلق، دیگر آن گزمه و عسس و قزاق دزد و برهنه و نیز زورگیر سفیه نبودند و برای خود میان مردم اعتباری و نیز آتیه‌ای داشتند... یکی‌شان کلنل پسیان خلبان، که پیانو را هم عالی می‌نواخت و سرِ بریده‌اش در طبق، اشک عارف قزوینی را هم درآورد تا برایش بنالد: «این سر که نشان سرپرستی‌ست / امروز رها ز رنج هستی‌ست / با دیدهٔ عبرتش ببینید / این عاقبت وطن‌پرستی‌ست». لاهوتی هم‌زمان با ورود به ژاندارمری مدرن ایران، قلم را هم برداشت و به رسم قانون و حبل‌المتین و ثریا، در نشریهٔ بیستون سرود و نگاشت و از آرمان ملت و محرومان و آنچه در بلاد فرنگ می‌رود و خوابی و خرابی وکیلان و وزیران در ایران نوشت... انگار همزاد عارف بود که همان روز‌ها می‌سرود: «خوابند وزیران و خرابند وکیلان / دادند به غارت همه سیم و زر ایران».

ماژور در سر، هوا‌های بزرگ‌تر هم داشت؛ رسم کودتا در جهان پررونق بود و اهل قشون برای نجات ملت به میدان می‌آمدند و کارستان می‌کردند... همیشه همه چیز از یک بهانه شروع می‌شود و ادغام ژاندارمری در قزاق‌خانه و کسر شأن هم‌قطارانش و نیز نپرداختن حقوق و دیون، شد اسباب تا لاهوتی در تبریز قد برافرازد و البته زود خاموش شود... به تاخت از مرز گذشت و نهایتاً در سرزمین شورا‌ها ساکن دوشنبه شد و سرود و ترجمه کرد و ماندگار شد... بانوی لاهوتی می‌گوید در قطار دوشنبه به کولاب، وقتی برای قهوه‌نوشی به رستوران قطار می‌آیند، لاهوتی می‌بیند که دو جوان نورسته و دلدادهٔ تاجیک بر یکدگر نشسته‌اند و پسر برای توصیف یار، چنان کلماتی می‌نوازد که به شعر می‌مانند؛ همان‌جا تاب نمی‌آورد و می‌بارد و بر کاغذ نازل می‌کند: «کمر باریک من / بت تاجیک من / بیا به نزدیک من صلح و صفا کن...» و چنان می‌ماند و خوانده و بازخوانی می‌شود که نامش را یگانه می‌کند... لاهوتی، اما محدود به این نیست؛ سرود جهانی اینترناسیونال را به سیریلیک برمی‌گرداند و این برای کشور شورا‌ها بی‌نهایت مهم است و بر ارجش می‌افزاید... بعدتر برای استالین هم مدایحی می‌سازد و البته فراوانیِ آن چندان مرد گرجی را خوش نمی‌آید...

به تئاتر لاهوتی می‌رسم... ساختمان شکوهی تاریخی دارد و کهنگی از دلبری‌اش چیزی نمی‌کاهد... ظاهراً دو سالن اصلی، یکی به نام لاهوتی و دیگری مایاکوفسکی در ساختمان هست که هنوز بر پرده، نمایش دارند و کمی آن‌سوتر از سالن، تندیس لاهوتی با همان شکوه و قلم در دست، به تماشای سالیان نشسته و انگار فلز با زائری که کنارش ایستاده و از آرمان و زمان و وطن و هجرت و چکامه با نگاه سخن می‌گوید، زمزمه می‌کند و می‌گوید: «نشود فاش کسی...»

اعتبار لاهوتی و البته سستی سلطنت و فساد هزارفامیل، شایعات دربارهٔ بازگشت لاهوتی و راهبری کودتای افسران توده‌ای را پررنگ کرده بود؛ البته اعتبار و اشتهارِ شاعرپیشگی، باعث ساخته شدن شمایلی فراتر از خودِ حقیقی او میان نسل بعدی نظامیان ایرانی شده بود./ دکتر احسان اقبال سعید

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.