لحظه بوسيدن يك شهيد توسط دخترش +عکس
راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد.
سردار شهید محمد اصغریخواه در2/3/1340 در روستای فتیده شهرستان لنگرود در یک خانواده مستضعف ولی متدین و مذهبی پا به عرصه وجود نهاد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش پشت سر نهاد و متوسطه را در شهرستان لنگرود با نمرات عالی سپری کرد و برای ادامه تحصیل در کنکور شرکت نمود و دو مرحله در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد ولی با توجه به نیاز زمان حضور در جبهه را ارجح به حضور در دانشگاه دانست.
به گزارش فارس، شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده ولنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و برای حفظ دستاوردهای آن ابتدا در کمیته انقلاب اسلامی شروع به فعالیت کرد و با تشکیل سپاه لنگرود جذب سپاه شد و تلاشی بی امان نمود، بویژه در اوایل پیروزی که اوج شیطنت گری نوچه های آمریکا و دشمنان قسم خورده انقلاب بود، در سرکوبی آنان و پاک سازی شهرستان لنگرود و روستای تابعه تلاش بسیار کرد .محمد، مدتی مسئول عملیات سپاه و مدتی هم فرماندهی بسیج را بر عهده گرفت.
سال 59 با سرکار خانم هاشمیان ازدواج کرد و ثمره آن دو فرزند (یک پسر و یک دختر) است.
با شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها به میادین نبرد با دشمن کافر بعثی عزیمت نمود و مردانه در عملیات: ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، کربلای 5و4، نصر 4 جنگید و از خود دلاوری و رشادت زیادی بجا گذاشت. مدیریت و توانمندی او باعث شده بود که فرماندهی گردانهای امام حسین (ع) امام رضا (ع) و کمیل در زمانهای مختلف به وی سپرده شود و حتی پس از عملیات به علت موج گرفتگی شدید مدتی نتوانست در جبهه حضور پیدا کند، لذا سعی کرد در امور تعلیم و تربیتی شهرستان لنگرود به تربیت علوم قرآنی فرزندان آن خطه بپردازد و نیز مسئولیت مانورهای شهرستان چون (ما نور آزادی و قدس و خندق ) و مسئولیت واحد بسیج سپاه لنگرود را بر عهده بگیرد ولی روح آزاده او با این خدمات آرام نمی گرفت. مجدد راهی جبهه های جنگ شد، محمد به همسر مکرمه و فرزندان دلبندش و پدر و مادر عزیزش بسیار عشق می ورزید ولی دفاع از اسلام و یگان اسلامی را در اولویت برنامه های زندگی خود قرار داده بود. او با نوشتن نامه هایی برای فرزندان خردسالش و پیش بینی روزهای آتیه آنها که بدون حضور فیزیکی پدر سپری خواهد شد و علت ایثارگری اش و اعزام های مکررش به جبهه های نبرد و فلسفه انتخاب نام سجاد برای فرزندش، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلوم، حمایت از ولایت فقیه و اطاعت از آن و... توصیه و تاکیدهای فراوان داشته و پس از ماهها جنگیدن بی امان سرانجام در 9 /1/ 1367 در عملیات والفجر 10 پس از وارده کردن صدمات سهمگین به دشمن بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش تا 2 سال و نیم بر بلندای بانی بنوک باقی ماند، و در مهر ماه 69 پس از تشیع با شکوه در مزار شهدای لنگرود و در کنار همرزمانش بخاک سپرده شد.
آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:
راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.
چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.
در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.
من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!
راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:
می گفت شبی به خانه برمی گردم با سبز ترین نشانه بر میگردم
می گفت، ولی دلم گواهی می داد یک روز به روی شانه بر میگردد
رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.
آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپردهام.
آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.
*دخترت سوده. سال ۱۳۷۸

به گزارش فارس، شهید اصغریخواه تحصیلات دبیرستان را در مدرسه ملی مهدوی گذراند که توسط روحانیون اداره می شد و به همین علت روح آزادی خواهی از همان زمان تحصیل در او تعالی پیدا کرد و در جلسات مخفیانه روحانیون مبارز که در روستای فتیده ولنگرود برگزار می گردید شرکت می کرد.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و برای حفظ دستاوردهای آن ابتدا در کمیته انقلاب اسلامی شروع به فعالیت کرد و با تشکیل سپاه لنگرود جذب سپاه شد و تلاشی بی امان نمود، بویژه در اوایل پیروزی که اوج شیطنت گری نوچه های آمریکا و دشمنان قسم خورده انقلاب بود، در سرکوبی آنان و پاک سازی شهرستان لنگرود و روستای تابعه تلاش بسیار کرد .محمد، مدتی مسئول عملیات سپاه و مدتی هم فرماندهی بسیج را بر عهده گرفت.
سال 59 با سرکار خانم هاشمیان ازدواج کرد و ثمره آن دو فرزند (یک پسر و یک دختر) است.
با شروع جنگ تحمیلی بارها و بارها به میادین نبرد با دشمن کافر بعثی عزیمت نمود و مردانه در عملیات: ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، کربلای 5و4، نصر 4 جنگید و از خود دلاوری و رشادت زیادی بجا گذاشت. مدیریت و توانمندی او باعث شده بود که فرماندهی گردانهای امام حسین (ع) امام رضا (ع) و کمیل در زمانهای مختلف به وی سپرده شود و حتی پس از عملیات به علت موج گرفتگی شدید مدتی نتوانست در جبهه حضور پیدا کند، لذا سعی کرد در امور تعلیم و تربیتی شهرستان لنگرود به تربیت علوم قرآنی فرزندان آن خطه بپردازد و نیز مسئولیت مانورهای شهرستان چون (ما نور آزادی و قدس و خندق ) و مسئولیت واحد بسیج سپاه لنگرود را بر عهده بگیرد ولی روح آزاده او با این خدمات آرام نمی گرفت. مجدد راهی جبهه های جنگ شد، محمد به همسر مکرمه و فرزندان دلبندش و پدر و مادر عزیزش بسیار عشق می ورزید ولی دفاع از اسلام و یگان اسلامی را در اولویت برنامه های زندگی خود قرار داده بود. او با نوشتن نامه هایی برای فرزندان خردسالش و پیش بینی روزهای آتیه آنها که بدون حضور فیزیکی پدر سپری خواهد شد و علت ایثارگری اش و اعزام های مکررش به جبهه های نبرد و فلسفه انتخاب نام سجاد برای فرزندش، مبارزه با ظلم و ستم، دفاع از مظلوم، حمایت از ولایت فقیه و اطاعت از آن و... توصیه و تاکیدهای فراوان داشته و پس از ماهها جنگیدن بی امان سرانجام در 9 /1/ 1367 در عملیات والفجر 10 پس از وارده کردن صدمات سهمگین به دشمن بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش تا 2 سال و نیم بر بلندای بانی بنوک باقی ماند، و در مهر ماه 69 پس از تشیع با شکوه در مزار شهدای لنگرود و در کنار همرزمانش بخاک سپرده شد.
آنچه پیش روی شماست دل نوشته ای از لحظه وداع دختر با پدرش در آخرین دیدارشان است:
راستی آن روز یادت هست؟ آخرین روزی که از کنارم می رفتی؟ روزی که توان جدا شدن از همدیگر را نداشتیم؟ گویی نیرویی قلبهامان را به هم گره زده بود. نمی دانم آن روز حال عجیبی داشتم گرچه کوچک بودم اما هنوز آن بی قراری ها یادم هست. هنوز هم اشک های ملتمسانه و کودکانه ام را به یاد دارم، هنوز هم غربت رفتنت به خاطرم مانده است.
چه سخت بود آن لحظات، و چه سنگین می گذشت آن دقایق آخر.
براستی مرا توان جدا شدن از آغوشت نبود، گویی کسی برای همیشه گرمای آغوشت را از من گرفت و تا ابد شنیدن صدای قلب تو را از من دریغ می کند.
انگار تمام وجودم را از من جدا می کنند، نمی دانم شاید می دانستم که آخرین بار خواهد بود که نازهای شیرینم را خریدارخواهی بود؟ به چشمانت که می نگریستم گویی با من سخن می گفتند و آنها نیز توان جدایی نداشتند.
در چشمان تو اشک موج می زد و عاقبت این اشک ها بغض نشکفته ام را شکوفا نمودند. هر قطره اشکی که می ریختم دردی بر غربتم می افزود.
من و تو چشم در چشمان هم و در آغوش هم می گریستیم، درون هر دویمان غوغایی بود، و مادر فقط نگاهمان می کرد و بغض در گلویش را به سختی فرو می برد، آغوش می گشود که دوباره برگردم اما مگر می شد، ولی تو باید می رفتی تا چگونه رفتن را به همگان بیاموزی، باید می رفتی چرا که فرشتگان مهیای آمدنت شده بودند بالاخره مرا به سختی از آغوشت جدا ساختی به مادر سپردی. گویی روحم را از کالبدم جدا می کردی!
راستی یادت هست به مادر گفتی خداحافظ می روم اما انتظار نداشته باش که برگردم و پشتم را نگاه کنم زیرا اشکهایش اراده ام را سست و پاهایم را بی رمق خواهد کرد، تو می رفتی و من تا ته کوچه رفتنت را می نگریستم و اشک از چشمانم آرام آرام بر گونه های کوچکم می ریخت، گویی تمام وجودم را با خود می بردی، انگار تمام آرزوهایم به پایان رسیده است.
خود را سخت به سینه مادر می فشردم تا شاید دردم التیام یابد و تو لحظه به لحظه از من دور ودورتر می شدی و من لحظه به لحظه به غربت و تنهایی نزدیک و نزدیکتر، آنقدر دور شدی که انتهای کوچه دیگر ندیدمت و یک بار هم برنگشتی. وقتی رفتنت را باور کردم گویی این ابیات را در وجودم زمزمه می کرد:
می گفت شبی به خانه برمی گردم با سبز ترین نشانه بر میگردم
می گفت، ولی دلم گواهی می داد یک روز به روی شانه بر میگردد
رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.
آرام باش، نگران نباش؛ من دیگر به تنهایی خو گرفته ام. من هم دیگر با شادی های کودکانه وداع کرده ام و بهار آرزوها را به فراموشی سپردهام.
آسوده باش و با فرشتگان مهربانی کن، من از خدا برایت شادی و آرامش روح را می طلبم.
*دخترت سوده. سال ۱۳۷۸

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
قلبمان ازدیدن این صحنه ها چاک چاک است.
فکر کردیم واقعیه !!
جو میدینا
خیلی روم تاثیر گذاشت امیدوارم خدا صبر به این دختر عطاکند
خیلی ممنون. بسیار زیبا و دلنشین بود.
من به عنوان یک هموطن از این خانواده و مخصوصا این خواهر عزیزم تشکر میکنم که حرمت شهید عزیزمون رو حفظ میکنن. متاسفانه از بعضی ار خانواده های شهدای نزدیکمون بعضی رفتارها سر میزنه که واقعا در شان این عزیزان نیست.
خداوند کمکمان کند از رهروان واقعی شهدا باشیم
خداوند روح کلیه شهدای جنگ تحمیلی را با امام حسین ع محشور کند
شهدا هنوز مظلومند
واقعا عالی بود. اشک آدم سرازیر میشه. کاشکی بعضی ها ببینن تا بفهمن بچه شهید چی کشیده و مثا
آدم باهاش رفتار کنن
آتيشم زدي تابناك...
رفتی و تو را برای همیشه به خدا سپردم نازنین.
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
ياد همه شهدي وطن بخير.جاشون تو بهشت باشه تا ابد.اميدواريم بيشتر از اين شرمنده شهدا نشيم.خدا ياتو كمكمون كن.
روحشان شاد ، اميد وارم قدر اين همه رشادت رو بدونيم و با اعمال خودمون اونها رو ضايع نكنيم ، روي سخنم با اونهايي است كه ميليارد رو ديگه به ريال و تومان به استحضاء ميگيرند و فقط از ميليارد دلار حرف ميزنن تازه از پول ملت و اين در حاليه كه چنين افرادي رو براي وطن از دست داديم .
هر چه در میان الفاظ وکلمات جستجوکردم تا جمله ای پیدا کنم تا بتوانم مضلومیت شما را بیان کنم و تشکری کرده باشم واقعا کلمه و جملهای که بتواند حق مطلب را ادا نماید پیدا نکردم.
فقط میتوان بگویم شرمنده ایم
عضوکوچکی از خانواده شهدا
استان شهیدپرورگیلان مانند سایر استانهای کشوربااهدای بیش از 8000 شهید به خون خفته در دفاع مقدس بسیار افتخارآفرینی نمود.گیل مردان غیور آفرین سبزی استان را با سرخی خونشان پیوند زده اند و به ان برکت مضاعف بخشیده اند.امروز باقرائت این نوشته در سایت تابناک خاطرات آن عزیزان بار دیگر برایمان تداعی می شود واز مقابل دیدگانمان عبور مینماید انان همچون شمع سوختند تا ایرانی آباد واسلامی داشته باشیم . راهشان ویادشان فراموشمان نشود.
درود برشما خاندان همیشه سرفراز.هیچ گاه خودرا غریب وتنها ندانید که ملتی قدردان،خاک پای شماست.
یاد یاران یاد باد.
ما هستی آرامش وکرامت خود را مدیون شهدا هستیم. بدا به حال ما که امانت دارهای خوبی نیستیم.روح این شهید بزرگوار وکلیه شهیدان راه حق و آزادی قرین رحمت خاصه الهی باد.
خدا این شهید عزیز وسایر شهدا را با اولیا و اوصیا محشور فرماید.
شادی روح شهدا صلوات مواظب خون شهدا باشیم چون شهدا زنده وناظر بر ماهستند
قابل توجه کسانیکه به این مملک خیانت می کند !!!!!!!
یادش گرامی وروح پرافتخارش تا ابد شاد باد.
خواهرم تو تنها نیستی. ما نیز از نسل کودکان جنگیم. هنوز طنین مارش عملیاتها و تشییع پیکر پاک شهیدان گلگون کفن را از یاد نبرده ایم. هنوز وقتی تصاویر جنگ از رسانه ملی! پخش می شود، خودخواهانه و بدون توجه به نظر بقیه تا انتهای خاطرات را مرور میکنیم. تنها برای ادامه راه آن شهیدان سعی کرده ایم که کار درست انجام دهیم و خیانت نکنیم.
روحش شاد .من فقط با اشکهایم طلب خوشبختی برای دخترش و صبر برای مادرش و همسرش دارم
ببخشید من نظر بدی داده بودم یا مطلب من خدای نکرده جسارتی بود به شهدای عزیز که آن را روسایت نذاشتین در مواردی که نیاز به نظر مردم ندارید لااقل اون پایین خبر قسمت نظر شما رو حذف کنیید.
بنام خدا:خواهر گرامی امیدوارم خداونداجرصابرین رابه شما عطانمایید.
روحش شاد.
سوده جان مژده به شما كه خدا جانشين شهيد در بين خانواده اش است.
مژده به شما كه در بازار جانها خدا خريدار جان پدر شما بود. چه جان قابلي داشت پدرت.
إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ
در اين بازار هر متاعي را نمي خرند. باور نمي كني من شهادت مي دهم كه ما كالاي خودرا عرضه كرديم ولي نخريدند. خوشا بحال پدرت.
جیگرم کباب شد.
سلام خدا بر امام شهیدان و بر شهیدان . ما مدیون شهیدان هستیم
با سلام و عرض ارادت به همه شهدا
ما نيز در حد فهم و درك خود با فرزندان شهدا هم آوا ميشويم
آسوده باشيد و با فرشتگان مهربانی کنيد، ما از خدا برایتان شادی و آرامش روح را می طلبيم.
فرزندان ايران
زيبا بود و كلي گريستم. شهدا كه مورد رحمت خدا قرار گرفته اند. خدا مارا ببخشد.
خوشا بحال انها كه باشهادت رفتن .
کاش آقایانی که با نام اسلام 3000 میلیارد تومان را به جیب مبارک می ریزند این عکس ببینند و کمی شرم کنند
شرمنده شهدا وخانواده معظم ایشان هستیم .
امروز دركرج شهيدي راتشيع كردندكه گويا توسط گروهك هاي ضدانقلاب جنوب شرق به به شهادت رسيد.شهادتت گوارايت...راستي اوهم دختري به سن همين دخترشهيدداخل تصويرداشت...
شهدا شرمنده ایم
خدا خیرت دهد! یک دل سیر گریه کردم.
رحمت خدا بر شهدای وطن . وای بر خائنان منافق کذاب
زیباست
خدایا! عنایت فرما تا شرمنده خون شهدا نشویم.
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
بر خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم
احتمالا عکس مربوط به سال 1368 می باشد چون تاریخ شهادت 9 /1/ 1367 و فرزندش خردسال است . روحش شاد و راهش پر رهرو
خدا رحمت کند همه رفتگان را
بسم رب الشهداء و الصدیقین
خداوند با شهداي كربلا محشورش نمايد
اشکمو در آورد.چه جانسوز بود.
روحش شاد
سلام بر شهیدان دنیای اسلام و ایران اسلامی.
واقعاً گریه کردم کاش خیلی ها به خود می آمدند.
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.