آخرین خبرسخنرانی ترامپ لغو شد
724بازدید
۲۳

يك جانباز، 64 بار جراحي و 2 روز در سردخانه

هشت سال دفاع از مرز و بوم، خاطرات تلخ و شيرين و گاهي عجيب را به همراه داشت كه گوشه‌اي از اين خاطرات را از جانبازي كه 48 ساعت در جمع شهدا در سرد‌خانه نگهداري شده بود، شنيديم.

سيد‌علي اكبر ابراهيمي، جانباز 70 درصد جنگ، امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اراك گفت: هشت سال دفاع مقدس، تنها جنگ با عراق نبود، بلكه جنگ با همه دنيا بود.
 
وي كه از زمان جنگ تحميلي تا امروز، بيش از 64 بار مورد عمل جراحي قرار گرفته و هر دو چشمش را از دست داده است، درباره خاطرات خود از 48 ساعت در سردخانه بودن مي‌گويد: در عمليات كربلاي 5، مسئول گردان زره ذوالفقار بودم، در مراحل آخر عمليات، زماني كه وارد شهرك دويجي عراق شديم، عده‌اي از سربازان عراقي خود را تسليم كرده و عده‌اي فرار كردند و به اروندرود جزيره توويل رفتند. از خشكي تا جزيره، پلي بود كه عراقي‌ها براي آن كه اسير نشوند، بعد از عبور از روي پل آن را منفجر كردند و آن طرف پل براي خود سنگر‌هاي محكي ساختند و با استفاده از سلاح‌هاي مختلف و مجهز به سوي ما شليك مي‌‌كردند.

ابراهيمي ادامه داد: گردان ما مجهز به توپ 106 و انواع موشك‌ها بود، اما زماني‌كه به سوي آنها شليك مي‌كرديم به علت جريان الكتريسته كه در آب به وجود مي‌آمد، دقايقي بعد از شليك، آب آنها را به سمت خود مي‌كشيد و در خود فرو مي‌برد.

اين رزمنده دفاع مقدس با اشاره به مقاومت زياد عراقي‌ها در جزيره تصريح كرد: از جزيره تا خشكي، پلي پشت سر عراقي‌ها بود كه با هوانيروز هماهنگ كرديم تا پل را خراب كنند. وقتي پل خراب شد گمان كرديم حتما عراقي‌ها تسليم مي‌شوند، اما غافل از آن بوديم كه ما تنها با عراق نمي‌جنگيديم بلكه با تمام دنيا مي‌جنگيديم، چراكه يك ساعت بعد هواپيماهاي عراقي را ديديم كه صندوق‌هاي چوبي حاوي مواد غذايي و اسلحه و مهمات را به وسيله چتر براي سربازان عراقي به پايين پرتاب مي‌كردند و بدين وسيله به كمك آنها مي‌آمدند.

جانباز 70 درصد جنگ تحميلي در ادامه گفت: بعد از مدتي برادر جعفري فرمانده لشكر آمد و گفت: «چرا شليك نمي‌كنيد؟» شرايط را برايش توضيح دادم و او گفت: «برويد موشك تاق را بياوريد كه قدرت بسيار بالايي دارد و از آن استفاده كنيد.» سپس من با برادر گودرزي، يكي از همرزمانم به اتفاق با جيپ رفتيم تا موشك را بياوريم. بايد از شهر دويجي عراق عبور مي‌كرديم و وارد مقر تاكتيكي مي‌شديم. دو تا پل در شهرك بود كه يكي توسط عراقي‌ها اشغال شده بود و يكي هم چند متر آنطرف‌تر توسط ماشين‌سازي اراك ساخته شده بود. بعد از اينكه از روي پل رد شديم در آن قسمت تيرها چنان از كنار ما عبور مي‌كردند كه صداي وز وز زنبور مي‌داد. به سختي از آن منطقه رد شديم و رفتيم موشك را آورديم. زماني كه موشك را به مكان ابتدايي رسانديم، يكي از سربازاني كه متخصص شليك با اين نوع اسلحه بود، اقدام به شليك به سوي عراقي‌ها كرد. قدرت موشك آنقدر زياد بود كه انفجار عظيمي در نخلستان‌ها به وجود آمد و جنازه‌هاي عراقي‌ها را در اين طرف و آن طرف پرتاب كرد.

ابراهيمي گفت: سربازاني كه از قدرت اين موشك جان سالم به‌در بردند، خود را تسليم كردند و ما آنها را به عقب بازگردانديم. من چون خسته بودم از فرمانده گردان خواستم تا دقايقي به عقب برگردم و استراحت كنم من به همراه گودرزي، سوار بر جيپ در حال بازگشت به سنگر بوديم كه ناگهان هوا تاريك شد. بالاي سرمان را نگاه كرديم. چهار هواپيماي توپولف عراقي بالاي سرمان در حركت بودند و به قدري نزديك حركت مي‌كردند كه اگر من بيلي در دست داشتم به راحتي‌ مي‌توانستم به زيرشان بزنم! به گودرزي گفتم سريع از ماشين پايين بپر. و بعد خودم پايين پريدم و به ساختمان خرابه‌اي كه در آنجا بود، پناه بردم و ديگر چيزي متوجه نشدم. گودرزي مي‌گفت، بعد از رفتن هواپيماهاي عراقي براي پيدا كردن من به ساختمان مي‌آيد و وقتي مرا كه با شكم روي زمين افتاده بودم، بلند مي‌كند، مي‌بيند كه از گوش و سر و دهانم به شدت خون مي‌آيد. سريع مرا سوار جيپ كرده و به سنگر درمان منتقل مي‌كند و نزد پزشك درمانگاه مي‌برد. بعد از مدتي پزشك مرا روي برانكارد گذاشته و با صدا زدن گودرزي به او مي‌گويد كه من شهيد شده‌ام و قلب و نبضم ديگر نمي‌زند.
 
ابراهيمي گفت: در آنجا گودالي بود كه شهدا را در آن مي‌ريختند و بعد از زياد شدن آنها را به عقب مي‌فرستادند. به گفته گودرزي مرا داخل گودال انداختند و بعد از اينكه تعداد شهدا زياد شد، ما را به سردخانه خرمشهر انتقال داده و به مدت دو روز در سردخانه نگه ‌داشتند. دو روز در سردخانه بيهوش بودم و زماني كه عكاسي براي گرفتن عكس از شهدا وارد سرد‌خانه شد و نوبت به من رسيد با فلاش دوربين عكاسي او چشمانم باز شد و بلند شدم و نشستم. عكاس كه از ترس دستپاچه شده بود، دوربين خود را رها كرد و فراركنان فرياد ‌زد: «شهيدا زنده شده‌ن، شهيدا زنده شده‌ن!» من بلند شدم و فرار كردم. عده‌اي دنبالم كردند، اما من از ترس با قدرت به سمت شلمچه فرار كردم. هوا تاريك بود و تا روشن شدن هوا به سنگر فرمانده گردان رسيدم. وقتي وارد سنگر شدم دستم را روي پاي محسن، يكي از رزمندگان گذاشتم و او را بيدار كردم. محسن نشست و گفت: «سلام ابراهيمي! خوش‌ به حالت! راست مي‌گن كه شهدا زنده‌ن؟» من جواب دادم: «چه مي‌دونم؟» محسن گفت: «خوش به سعادتت كه شهيد شدي!» و دوباره خوابيد! فكر مي‌كرد خواب مي‌بيند. من دوباره او را بيدار كردم. باز هم نشست و حرف‌هايش را تكرار كرد و دوباره خوابيد. من خيلي عصباني شده بودم. سمت فرمانده گردان رفتم. بيدارش كردم. او هم آنقدر خسته بود كه فكر مي‌كرد خواب مي‌بيند. وقتي باهم صحبت كرديم، گفت: «اصغر! اكبر مجروح شد، بردنش عقب. زودتر برو ببينش!» گفتم: «من اکبرم!» حيدري گفت: «اصغر حالا كه وقت شوخي نيست. زود برو تا برادرت رو ببيني.» من در جوابش گفتم: «من بودم اومدم موشك رو بردم، با گودرزي رفتيم استراحت كنيم. باور كن راست مي‌گم.» حيدري هوشيارانه گفت: «من ديدم كه تو مجروح شده بودي و بردنت عقب. موضوع چيه؟» من موضوع را براش توضيح دادم. حيدري گفت: «اينجور مسائل خيلي زود مي‌پيچه. زود برو خونه» بعد يكي را مامور كرد كه با من به اهواز بيايد و به اراك برم گرداند. وقتي برگشتم اراك، روز بود. از تعاون سپاه به منزل ما رفته بودند تا موضوع شهادتم را به خانواده‌ خبر بدهند. در نيمه باز بود. داخل حياط را نگاه كردم آنها با مادرم مشغول صحبت بودند كه مادرم مرا ديد و به آنها گفت: «چرا دروغ مي‌گيد؟ اصغر شهيد نشده. الآن پشت در ايستاده.» بعد، من داخل شدم و با مادرم سلام و احوالپرسي كردم.

افرادي كه از تعاون سپاه آمده بودند، مات و مبهوت مرا نگاه كردند و از من خواستند كه فردا نزدشان بروم و موضوع را توضيح دهم. بعد از به دست آوردن سلامتي‌ام دوباره به جبهه برگشتم و در يكي از ماموريت‌ها هر دو پايم را از دست دادم و در ماموريت‌هاي بعدي چشمانم را از دست دادم و تا امروز بيش از 64 بار مورد عمل جراحي قرار گرفته‌ام.

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۱۱:۴۸

اگر درست فكر كنيم بايد خون گريه كنيم كه قدر حريم اين ملكوتيان را نميدانيم پناه بر خدا

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۱۱:۰۷

نمی دانم چه بگویم !! فقط از خودم خجالت می کشم !! در این دوران که کسی برای این سرافرازان کاری نکرد امیدوارم اجر آنان در برابر خداوند محفوظ باشد.

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۱۰:۰۰

آفرین بر اینهمه غیرت و شجاعت من فقط گریه کردم .

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۹:۴۴

درود و سلام بر شما شهيد زنده و يادگار روزهاي جانبازي، ايثار و شهامت و شجاعت

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۹:۴۲

ما كه شرمنده ايثارگري هاي شهدا و جانبازان هستيم و هيچوقت نخواهيم توانست ذره اي از ايثار اونهارو جبران كنيم

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۹:۴۱

خیلی خاطره جالبی بود . خدائیش کل دنیا هم جمع بشن جلوی چنین سربازان شجاعی کم می یارن

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۹:۴۰

خوش به حال اينها و واي به حال كساني كه حرمت خون شهدا را نگه نمي‌دارند .

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۹:۲۷

اميدوارم خاطرات اين عزيزان باعث بشه كه همه بخصوص مسئولين يادشون بيايد كه چه بوديم ، چه شديم و چه خواهيم شد.

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۹:۰۳

واقعا جاي تاسف است. احتمال اينكه به خاطر اهمال برخي خيلي از افراد اينگونه كشته شده باشند چقدر است؟ اگر اين آقا را دفن مي كردند چه كسي در آن دنيا پاسخگو بود؟

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۸:۵۳

چنين بزرگ مرداني وجود دارند كه هستي خود را فدا كردند تا ديگران هست باشند . درود بر ايشان . انصافاً با خواندن چنين مطالبي حس غريبي به انسان دست مي دهد .

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۷:۳۵

خداوند بر توفیقات این برادر عزیز و همه رزمندگان و جانبازان بیفزاید و در برابر این عزیزان واقعا احساس کوچکی می کنم.

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۷:۱۵

حقا كه اين مردان، چندين لايه از اين دنيا و اين انسانها بالاترو نزديكتر به خدا هستند. چشمهايت را مي بوسم ابر مرد كه هر چه داريم از تو و همرزمان تان است.

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۶:۲۳

بسمه تعالی
باسلام ودرود به شما رزمنده شجاع و خوشا به سعادت شما و با سلام و درود به روان پاک شهدا و امام راحل . در این ماه مبارک رمضان از خداوند متعال برای شما آرزوی سلامتی و سعادت دارم. هموطن شما در قاره آمریکا . التماس دعا

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۸ ۰۱:۵۰

بازمانده کربلایی ابراهیمی ...بهت حسودیم میشه.....خدایا اجرش را هم ردیف اجر یاران امام حسین قرار بده

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۲۳:۵۴

واقعا زبان قاصر از پاسخ به این همه قدرت و توان انسان.فقط باید فتبارک الله احسن الخالقین

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۲۳:۲۰

به نام الله پاسدار خون شهیدان .به تعبیر زنده یاد سید حسن حسینی : همواره دلم لبالب از یاد توباد خورشیذ شبم نام سحر زاد توباد
حاشا که به جز حرف تو حرفی بزنم
این حنجره ارزانی فریاد تو باد
درود و رحمت واسعه الهی بر دلاورمردان نستوه

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۲۲:۰۹

خوش به حال خودم که یه همچین جانبازه 70 درصد با چند روز تو سرد خونه بودن هم هنوز بالای سرم هست و من افتخار می کنم که بهش بگم بابا جون دوست دارم ممنونتم که برای این خاک خون دادی که من راحت بتونم بشینم پشت سیستم واین خاطرات را بخونم.ممنون از شما که یادی می کنید از جانبازان وشهدا دستون درد نکنه

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۲۱:۴۹

درود و سلام بر تو ای دلاور
سرزمین ایران در طول تاریخ همواره شاهد دلاوریهای چنین قهرمانانی بوده است که نام و یادشان همیشه در خاطرات ما ایرانیان زنده خواهد ماند. این نهایت کم لطفیست که پس از بیش از بيست سال از پایان جنگ، تازه با چنین دلاوری آشنا شویم. چرا این عزیزان را در همایشی گردهم نمیآورید تا مردم آنها را که قهرمانان واقعی ملی ما هستند، بهتر بشناسند.

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۲۱:۳۱

خداوندا به انها صبر و استقامت و رحمت بیکرانت عنایت فرما

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۱۸:۵۲

مردی و عزت رت از این عزیزان باید آموخت
پروردکار جهان یارتان باد

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۱۷:۵۶

آدم جلوی این آدمها اینقدر کم می آره که نمی دونه چی بگه! آدم یاد این شعر می افته : هفت شهر عشق را عطار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم!

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۱۷:۱۰

ازخداوند برای تمامی رزمندگان اسلام آرزوی توفیق وشهدای اسلام شادی روح مسئلت دارم

ناشناس۱۳۸۷/۰۷/۰۷ ۱۶:۴۴

خدا این ذخایر را برای یادآوری و برای اینکه خودمان را گم نکنیم، حفظ کند. انشاا..

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.