5 ماجرای باور نکردنی از غسالخانه بهشت زهرا(س)
سید هادی کساییزاده
دهان پر از "کرم" پیرزن، مرده ای که بوی گلاب می داد، جنازهای که سر و صدا می کرد، مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه و وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند پنج خاطره باورنکردنی از غسالهای بهشت زهرای (س) تهران است.
به گزارش خبرنگار مهر، بهشت زهرا (س) نام بزرگترین گورستان در استان تهران است. فعالیت این گورستان رسماً در سال ۱۳۴۹ خورشیدی آغاز شد و نخستین درگذشته به نام محمدتقی خیال در تاریخ 3 مرداد ماه 49 در قطعه ۱ ردیف ۱، شماره ۱ به خاک سپرده شد.
گورستان بزرگ پایتخت که 40 سال از عمرش می گذرد روزانه 130 میت را در خود جای می دهد. در این میان قبرکن ها، غسال ها، مداح ها، نیروهای خدماتی و حتی نگهبانان سرباز هم با هر یک فراخور مسئولیت خود با اموات سرو کار دارند ولی غسالها بیشتر از همه سرو کارشان با میت ها است و شاید نشستن پای خاطرات آنها خالی از لطف نباشد. البته باید بالای این گزارش و خاطرات نوشت +15 !
دهان پر از "کرم" پیرزن
یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. اینجا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.
یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندشآور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.
مرده ای که بوی گلاب می داد
یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.
آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیقتر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...
جنازهای که سر و صدا می کرد
عبدالحسین رضایی یکی از نیروهای بهشت زهرا می گوید: سال ها راننده آمبولانس بودم. یک روز رفته بودم سطح شهر که جنازه ای را به بهشت زهرا(س) منتقل کنم. خیلی برای تشییع معطلم کردند و ما را این طرف و آن طرف بردند. چندین بار جنازه را از توی ماشین درآوردند و تشییع کردند و دوباره گذاشتن توی ماشین. نزدیک ظهر بود که رضایت دادند جنازه را به بهشت زهرا(س) منتقل کنیم.
در مسیر اتوبان صالح آباد داشتم رانندگی می کردم. حواسم به جلو بود که یکباره شنیدم از کابین عقب با مشت محکم می کوبند به شیشه پشت سرم. خودم نفهمیدم چطور و با ترس و عدم تعادل توقف کردم. وقتی ماشین ایستاد شنیدم یکی فریاد می زنه باز کن! باز کن! اول تصمیم گرفتم فرار کنم ولی بعد از چند ثانیه خودم را جمع و جور کردم و دستگیره را برداشتم و با وحشت آرام آرام رفتم به سمت کابین عقب و با فاصله و ترس زیاد درب عقب ماشین را باز کردم.
دیدم جنازه سر جای خودش آرام و راحت خوابیده. یکباره جوانی لاغر اندام که از ترس رنگش پریده بود چالاک پرید پائین! پابه فرار گذاشت. به سمت بیابان فقط می دوید، انگار در مسابقه دو سرعت شرکت کرده بود. کمی که رفت ایستاد! برگشت به پشت سرش نگاه کرد. با اینکه خیلی دور شده بود، آهسته و با شرمندگی برگشت. در حالی که به شدت عصبانی بودم ولی خنده ام هم گرفته بود. گفتم: آخه تو این عقب چیکار می کردی؟ نگفتی من سکته می کنم؟ مگه نمی دونی سوار شدن عقب ماشین حمل جنازه ممنوعه؟ می خوای منو از نون خوردن بندازی؟ خلاصه اینکه گویا این جوان توی یکی از آن دفعه ها که جنازه را برای تشییع پیاده کرده بودن یواشکی پریده بود بالا و من متوجه نشده بودم. برای اینکه تنبیه بشه گفت: حالا تا بهشت زهرا(س) پیاده بیا تا حالت جا بیاد...!
مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه
مریم آثاری نسب در بیان خاطراتش می گوید: ساعت کاری تموم شد، مثل همیشه آماده رفتن به منزل شدیم و باز مثل روزهای دیگر توی راه بازگشت به جسدهایی که در آن روز دیده بودم فکر می کردم. اون شب چون خیلی خسته بودم زود به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم. خانمی را که برای شستشو به غسالخانه آورده بودند، زنده بود و دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و روی سنگ گذاشتنش و شروع به شستن کردند، فقط انگار جای سیلی و ضربه روی صورتش بود، در خواب خیلی منقلب شدم.
گریه کردم و برایم خیلی عجیب بود. صبح در حالی که درگیر تعبیر این خواب در ذهنم بودم به بهشت زهرا(س) آمدم و برای کار روزانه آماده شدم. در ابتدا قبل از شروع کار برای همکارانم ماجرای خوابم را تعریف کردم. حتی اینکه آن خانم چه لباسی پوشیده بود و یا روی کدام سنگ او را می شستند.
آن روز تا غروب جنازه ها را شستیم و همه چیز عادی بود. زمان استراحت شد و رفتیم برای آماده شدن و رفتن. در حال پوشیدن لباسهامون بودیم که عده ای از همکارانم رو صدا زدن که جنازه ای برای شستن آورده اند. چند لحظه ای از رفتن آنها نگذاشته بود که دیدم با تعجب و سراسیمه آمدند که آثاری، آثاری بیا همون رو که می گفتی آوردند! خشکم زد. با صدای لرزان گفتم: چه می گویید؟ چی شده؟ من، من گفتم؟ آهسته آهسته با ترس عجیب رفتم داخل غسالخانه! باور کردنی نبود، نه تنها من بلکه آن روز 14 یا 15 نفر بودیم. همه این صحنه را دیدند. روی پاهام نمی توانستم بایستم. خانمی سیلی خورده! چه می بینم! چند لحظه بعد به خودم آمدم. رفتم از اقوامش ماجرا رو بپرسم، یکی از بستگانش گفت: چند سال پیش بر اثر فشارهای روحی زیاد این بنده خدا مجنون میشه و در حالت شدید روحی قرار می گیرد.. آن را با زنجیر به تخت تیمارستان می بستند. این اواخر هم حال بدی داشت، تا اینکه خودش رو از پشت بام تیمارستان به پایین می اندازد و فوت می کند...
ماجرای خیلی عجیب بود. ارتباط این بنده خدا با خواب من! گیج بودم. خودم آن را شستم و بدنش رو با برگهای قرآن پوشاندم و به نوعی تطهیرش کردم و خدا رو قسم دادم به قرآنش، که ببخشدش و بیامرزدش.
وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند
یادآوری این موضوع هم من را آزار میدهد. سال 87 بود. 18 سال داشت و با سرطان دست و پنجه نرم میکرد. دخترم رو میگویم. خدای من! چه لحظات سنگینی بود. نمی توانستم این غصه بزرگ رو تحمل کنم. عزیزترین هدیه خداوند به من و همسرم، جلوی دیدگانمان داشت آب میشد. حتی تصورش غمگین کننده است. تمام راهها را رفته بودیم. در نهایت نظر پزشکها این بود که برای مداوا باید به خارج از کشور اعزام بشود. کشور آلمان رو باز به توصیه پزشک انتخاب کردیم و رایزنیهای اولیه هم انجام شد.
این روزها تقریباً همه همکارانم در سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار میکردند مشکل من و خانوادم رو میدانستند، هرکسی به هر نحوی که میشد همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بدهد. یک روز خیلی اتفاقی آقای صادقیفر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق میگذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم. بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش میکردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار میدانستم چه میکنم و چه میخواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را.
وای که بر من چه گذشت، آنلحظات و دقیقهها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم! نمیدانم چند ساعت با جهان آرا صحبت کردم و چه میخواستم فقط یادم هست که دیگر نمیتوانستم با کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمیخواهم در پایان چیزی بگویم، کسی که این خاطره رو میخواند خودش قضاوت میکند. خدایا شکرت!
منبع: مهر
به گزارش خبرنگار مهر، بهشت زهرا (س) نام بزرگترین گورستان در استان تهران است. فعالیت این گورستان رسماً در سال ۱۳۴۹ خورشیدی آغاز شد و نخستین درگذشته به نام محمدتقی خیال در تاریخ 3 مرداد ماه 49 در قطعه ۱ ردیف ۱، شماره ۱ به خاک سپرده شد.
گورستان بزرگ پایتخت که 40 سال از عمرش می گذرد روزانه 130 میت را در خود جای می دهد. در این میان قبرکن ها، غسال ها، مداح ها، نیروهای خدماتی و حتی نگهبانان سرباز هم با هر یک فراخور مسئولیت خود با اموات سرو کار دارند ولی غسالها بیشتر از همه سرو کارشان با میت ها است و شاید نشستن پای خاطرات آنها خالی از لطف نباشد. البته باید بالای این گزارش و خاطرات نوشت +15 !
دهان پر از "کرم" پیرزن
یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. اینجا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.
یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندشآور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.
مرده ای که بوی گلاب می داد
یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.
آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیقتر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...
جنازهای که سر و صدا می کرد
عبدالحسین رضایی یکی از نیروهای بهشت زهرا می گوید: سال ها راننده آمبولانس بودم. یک روز رفته بودم سطح شهر که جنازه ای را به بهشت زهرا(س) منتقل کنم. خیلی برای تشییع معطلم کردند و ما را این طرف و آن طرف بردند. چندین بار جنازه را از توی ماشین درآوردند و تشییع کردند و دوباره گذاشتن توی ماشین. نزدیک ظهر بود که رضایت دادند جنازه را به بهشت زهرا(س) منتقل کنیم.
در مسیر اتوبان صالح آباد داشتم رانندگی می کردم. حواسم به جلو بود که یکباره شنیدم از کابین عقب با مشت محکم می کوبند به شیشه پشت سرم. خودم نفهمیدم چطور و با ترس و عدم تعادل توقف کردم. وقتی ماشین ایستاد شنیدم یکی فریاد می زنه باز کن! باز کن! اول تصمیم گرفتم فرار کنم ولی بعد از چند ثانیه خودم را جمع و جور کردم و دستگیره را برداشتم و با وحشت آرام آرام رفتم به سمت کابین عقب و با فاصله و ترس زیاد درب عقب ماشین را باز کردم.
دیدم جنازه سر جای خودش آرام و راحت خوابیده. یکباره جوانی لاغر اندام که از ترس رنگش پریده بود چالاک پرید پائین! پابه فرار گذاشت. به سمت بیابان فقط می دوید، انگار در مسابقه دو سرعت شرکت کرده بود. کمی که رفت ایستاد! برگشت به پشت سرش نگاه کرد. با اینکه خیلی دور شده بود، آهسته و با شرمندگی برگشت. در حالی که به شدت عصبانی بودم ولی خنده ام هم گرفته بود. گفتم: آخه تو این عقب چیکار می کردی؟ نگفتی من سکته می کنم؟ مگه نمی دونی سوار شدن عقب ماشین حمل جنازه ممنوعه؟ می خوای منو از نون خوردن بندازی؟ خلاصه اینکه گویا این جوان توی یکی از آن دفعه ها که جنازه را برای تشییع پیاده کرده بودن یواشکی پریده بود بالا و من متوجه نشده بودم. برای اینکه تنبیه بشه گفت: حالا تا بهشت زهرا(س) پیاده بیا تا حالت جا بیاد...!
مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه
مریم آثاری نسب در بیان خاطراتش می گوید: ساعت کاری تموم شد، مثل همیشه آماده رفتن به منزل شدیم و باز مثل روزهای دیگر توی راه بازگشت به جسدهایی که در آن روز دیده بودم فکر می کردم. اون شب چون خیلی خسته بودم زود به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم. خانمی را که برای شستشو به غسالخانه آورده بودند، زنده بود و دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و روی سنگ گذاشتنش و شروع به شستن کردند، فقط انگار جای سیلی و ضربه روی صورتش بود، در خواب خیلی منقلب شدم.
گریه کردم و برایم خیلی عجیب بود. صبح در حالی که درگیر تعبیر این خواب در ذهنم بودم به بهشت زهرا(س) آمدم و برای کار روزانه آماده شدم. در ابتدا قبل از شروع کار برای همکارانم ماجرای خوابم را تعریف کردم. حتی اینکه آن خانم چه لباسی پوشیده بود و یا روی کدام سنگ او را می شستند.
آن روز تا غروب جنازه ها را شستیم و همه چیز عادی بود. زمان استراحت شد و رفتیم برای آماده شدن و رفتن. در حال پوشیدن لباسهامون بودیم که عده ای از همکارانم رو صدا زدن که جنازه ای برای شستن آورده اند. چند لحظه ای از رفتن آنها نگذاشته بود که دیدم با تعجب و سراسیمه آمدند که آثاری، آثاری بیا همون رو که می گفتی آوردند! خشکم زد. با صدای لرزان گفتم: چه می گویید؟ چی شده؟ من، من گفتم؟ آهسته آهسته با ترس عجیب رفتم داخل غسالخانه! باور کردنی نبود، نه تنها من بلکه آن روز 14 یا 15 نفر بودیم. همه این صحنه را دیدند. روی پاهام نمی توانستم بایستم. خانمی سیلی خورده! چه می بینم! چند لحظه بعد به خودم آمدم. رفتم از اقوامش ماجرا رو بپرسم، یکی از بستگانش گفت: چند سال پیش بر اثر فشارهای روحی زیاد این بنده خدا مجنون میشه و در حالت شدید روحی قرار می گیرد.. آن را با زنجیر به تخت تیمارستان می بستند. این اواخر هم حال بدی داشت، تا اینکه خودش رو از پشت بام تیمارستان به پایین می اندازد و فوت می کند...
ماجرای خیلی عجیب بود. ارتباط این بنده خدا با خواب من! گیج بودم. خودم آن را شستم و بدنش رو با برگهای قرآن پوشاندم و به نوعی تطهیرش کردم و خدا رو قسم دادم به قرآنش، که ببخشدش و بیامرزدش.
وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند
یادآوری این موضوع هم من را آزار میدهد. سال 87 بود. 18 سال داشت و با سرطان دست و پنجه نرم میکرد. دخترم رو میگویم. خدای من! چه لحظات سنگینی بود. نمی توانستم این غصه بزرگ رو تحمل کنم. عزیزترین هدیه خداوند به من و همسرم، جلوی دیدگانمان داشت آب میشد. حتی تصورش غمگین کننده است. تمام راهها را رفته بودیم. در نهایت نظر پزشکها این بود که برای مداوا باید به خارج از کشور اعزام بشود. کشور آلمان رو باز به توصیه پزشک انتخاب کردیم و رایزنیهای اولیه هم انجام شد.
این روزها تقریباً همه همکارانم در سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار میکردند مشکل من و خانوادم رو میدانستند، هرکسی به هر نحوی که میشد همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بدهد. یک روز خیلی اتفاقی آقای صادقیفر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق میگذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم. بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش میکردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار میدانستم چه میکنم و چه میخواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را.
وای که بر من چه گذشت، آنلحظات و دقیقهها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم! نمیدانم چند ساعت با جهان آرا صحبت کردم و چه میخواستم فقط یادم هست که دیگر نمیتوانستم با کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمیخواهم در پایان چیزی بگویم، کسی که این خاطره رو میخواند خودش قضاوت میکند. خدایا شکرت!
منبع: مهر
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
من حرفت رو میتونم باور کنم منم باهمین واسطه ها دخترم از آی سی یو برگشت هیچی غیر ممکن نیست حتی مرده ای که به لطف خداوند و معصومین علیهم السلام زنده بشن
مادرم پنچ شنبه هنگام اذان مغرب در دستم جان داد با هر سختی روز جمعه بخاک سپردم مصادف بود با تولد خانم فاطمه الزهرا س خیلی پریشانم خواب ندارم آرامش ندارم نگرانی شدید دارم خدا کمک کنه به تازه مادر از دست داده ها
سلام هرکس به قیامت اعتقاد داره اینارو امکان پذیر میدونه چیز عجیب غریبی نیست .خوش به حال کسانی که خدارا فراموش نمیکنند و با توسل به ائمه خودشونو از گناه دور میکنند به خصوص حق الناس
سلام نظر من هم همین است همه این حرفهاراست اگربه روزقیامت ایمان داریم باورکنیم فقط ازخانم هاواقایانی که این مطالب را می خوانند برایم دعا کنندمشکلاتی دارم تورو به خدایادتون نره
سلام مادرم مظلومانه رفت یه صلوات و فاتحه ممنونم همش حقیقته
هرکس نطری داد یکی میگه دروغ یکی میگه توهم حتی اگر شما است بگید ک دروغه نه کسی به شماپاداشی میده نه تشویق فقط کافیه یک موردش حقیفت باشه انوقت شما تهمت زدیدی وای برکسی ک به دگران تهمت میزنه باورنکن حداقل تهمت وافترا نرن
الان من این پیام مینویسم ساعت ۶ صبح داشتم درمورد مرده اطلاعت پیدا میکردم این متن الان خوندم
به راستی شهدا زنده ان
خیلی خوب بود به راستی هم همینه اگه کسی یه بار بره سر مزار بهشت زهرا متوجه منظور این افراد. میشه عالی بود ممنون
از کجا میارید این داستانارو :))))))))))))))))))))))))))))))))
سلام من علی قائمی هستم ۱۶ سالمه من هفت هشت سال جلوتر خواب دیدم که پسر خاله ام که زنده است فوت کرده است و یکی دو ماه پیش که جز همین امسال است خواب دیدم پدرش که شوهر خاله ام می شود که زنده است خواب دیدم فوت کرده است و همین امسال یک شب خواب دیدم که پسر دایی ام که زنده است فوت کرده است و همین امسال یک شب خواب دیدم خودم فوت کرده ام و دوباره زنده شدم و همین امسال یک شب مادرم خواب دیده است فوت کرده ام و همین امسال یک شب مادر مادرم که می شود مادر بزرگم خواب دیده است فوت کرده ام و سه چهار سال جلوتر پدرم خواب دیده است فوت کرده ام و در ضمن مادرم در ضمنی که امسال خواب دیده است فوت کرده ام سال ها پیش هم خواب دیده است فوت کرده ام بیشترین آمار خواب در مورد فوت من امسال زمان کرونا ها بوده است
من دو تا خاله هام با عمومو بخاطر مریضی کرونا از دست دادم هرچی نظر کردیم جواب نداد و در ۱۴ روز ۴ نفر رو از دست دادیم
خدااااااایاااااا شکرت
خدا همه ما رو ببخشه بخدا توکل کن توبه کن براستی بخشنده است
با سلام بله درست شهدا زنده هستن امیدوارم خدا به واسطه شهدا مارا ببخشد الهی آمین
سلام لطفاً بیشتر بذارید از اینجور داستانها ،چون ایمانها ضعیف ، فیلمها مزخرف و مردم تنوع طلب شده اند....
ترسناک باشه مرسی
السلام علیگم یااهل بیت النبوه
یه دوستی بمن قبلن گفته بود یادآوری کرده بود قدرمادرت روبدون بمادرت خیلی برس چون مدت سه سال بود مادرم سکته مغزی بود خیلی
بیمارستان برده بودیم تااینکه دوروز پیش متاسفانه برحمت خدا رفت فوت کرد بی نهایت دلم براش تنگه الان متوجه میشم وقتی کسی مادرنازنینش رواز دست میده چقدرسخته
انشاالله خدابه همه اونهایی که مادرشون رو جدیداازدست دادن صبر وسلامتی بده یاعلی
خدا همه مرده ها رابیامرزد من مادرم را بیست روزه از دست دادم خیلی ناراحتم دارم دیوانه میشم اصلا باور نمیکنم ترا خدا تا پدر ومادر زنده هستند قدرشون را بدونیدوقتی رفتند فقط یک دلتنگی میمونه که باورنمکنید که دیگه نیستند که فاتحه بخونید.
به نظرم این خاطرات یکم اغراق شده بود
سلام .من عموم شهید شده خدا بیامرزش.من این پیام رو ساعت سه شب مینویسم.و میخواستم بگم یهو توی اینترنت زدم شیطان.و..... حالا هزار چیز امد بالا.دارم از ترس میمیرم به خدا قلبم افتاده به تاب تاب از ترس.لطفا بگین چه سوره ای از قران بخونم
خداوند ستار العیوب هستش وعیب بندگانش رو اشکار نمی کنه مخصوصا که مرده باشه
سلام من هم همسرم را 2 ماهه از دست دادم و2 دختر دارم یکی 10 سالش است ویکی هم 8 ساله همش گریه میکنن چون یهویی از دستمان رفت فکر می کردیم برایمان یک خواب است برایما هم دعا کنید تا خدای بزرگ برایمان صبر دهد ممنون
به نظرم اصل زندگی 1 بار اتفاق می وفته دلیل های زیادی هست ...
شهدا زنده ان
عجیب بود
چون خیلی کم پیش میاد مردم از شهدا شفاعت بخوان واسه همینه ک باور کردن اینجور موارد سخت میشه
ایت الله بهجت گفت صلواتی که برامیت فرستاده خدامیداندچه صورتی دارد
سلام کارخانهای زیر پنج سال واسعل ناجور..
۳۰ سال گزشته را جبران کن...
فازتون چيه؟؟ چي ميزنيد؟؟ هر چي هست كه خوب توهمي داره....
مریم
اثاری نسب اینجا هم کنفرانس گذاشته
مرگ دست خداست
هر کس ی چی میگه حالا کدوم درسه؟
کاملا درست.ممنونم از این که اطلاعات را در اختیار ما گذاشتید سپاس فراوانح
خیلی خرافاتی و احمق هستید . خاک بر سر مردمی که توی قرن 21 این خزعبلات رو باور میکنن
سلام ودرود برشهيد محمدرضا حقيقي، شهيدي كه در قبر خنديد.سلام بر همه مومنین ومومنات سلام برشهید جهان آرا
غير از دو مورد همگى ساخته ذهن آدمهاى شايعه ساز
سلام.ملك الموت ..پيش دوست دوست است وپيش دشمن دشمن است .اين قانون خداوند است
سلام.ریس جمهور محترم جناب اقای روحانی،یه جوان 30ساله هستم چندین سال قصد دارم ازدواج کنم ولی بخاطر مشکلات مالی نمی توانم ازدواج کنم اگر امکانش هست به من کمک مالی کنید تا ازدواج کنم ممنون
خدایا فقط خودت ظهور کن
بله اینا همه واقعیته که ما با شنیدن یا خوندنش لحظه ای به خود بیاییم ،کسی میگفت خوش بحال اون کسایی که خداوند گاهی یه تلنگری بهشون میزنه همین متن ها هم تلنگری از سوی خداست.....
نمیدونستم آدم با تف لعنت وسعب ولعن افراد مرده اش بوگلاب میگیره
من سادات هستم و واقعا به این حرفا اعتقاد دارم سرم سود کشید بااین ماجرا ها خداوند اینارو داره نشون میده که آدما راهشونو انتخاب کنند که یه محشری یه قیامتی یه بهشتی جهنمی هم هست باید به فکر آخرتمون باشیم
عزیز دل سرم سوت کشید نه سود
به نظر من این جور چیزا کاملا راست و حقیقت داره وباعث میشه که ما یه خورده بیشتر به فکر اون دنیا باشیم تا این دنیا
من خودم به شخصه بالاتر از اینها رو دیدم که بخوام بنویسم یک کتاب میشه . اینها فقط گوشه بسیار بسیار کوچکی از عالم معنا هست که هراز گاهی نشون میدن . هر چه قدر غبار نفسانی از روی قلب پاک بشه و قلب اسیر زرق و برق دنیا نشه و محبت دنیا در اون جا نگیره روح شروع میکنه به اوج گرفتن و چیزهایی رو مشاهده میکنی که اینا پیشش هیچه هیچه . انسانی که میتونه به مقام شهود برسه اینا که در برابرش چیزی نیست منتهی چون ایمان قلبی بسیار بسیار کمه بیشتر افراد نمیتونن باور کنن و منحرف و منکر میشن . قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری قدر گل بلبل داند و قدر دل دل علی . دیده میخواهم که باشد شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس .. هر کی تمایل داره معرفت یه حق و میزان ایمان قلبیش بالا بره کتاب آثار الحق استاد مرحوم عارف واصل نورعلی الهی جلد 1 و 2 رو مطالعه کنه
سلام خسته نباشید حدود دو ماهی هست پدر نازنینم فت شدند و مرگشون چنان ناگهانی بود که ما همچنان باور نداریم و بی قراری و گریه میکنیم. حدود دو شب پیش خواهرم پدرم رو در خواب دیدن که خیلی خوشرو و ارام اومدن که به ما سر بزنن و رو به مادرم که داشتن گریه میکردن گفتن که نمیشه که تا قیام قیامت گریه کنی هیچکس زنده نمیمونه، و وقتی ما ازشون پرسیدیم که جاتون خوبه؟ با لبخند گفته هنوز که معلوم نمیشه.. و خواهرم میگن که یه مهری روی پیشونی پدرم انگار زده بودن اما واضح ندیدن ک مهر چی بوده
پدرم ادم فوق العاده مومن و خوبی بودن حتی دل یک نفرو در طول زندگیشون نشکسته و ما که خانوادشیم خیلی خیلی ازش راضی هستیم.
ممکنه کمکم کنید ازین نگرانی در بیایم.ممنون
خوب بود من خودم اعتقاد راسخی دارم. اینم بدونین عجیب ترین خالق خداوند ما هستیم که روحیم و جسمی را تسخیر کردیم
خیلی عالی بود ممنون من به همه این حرفها ایمان کامل دارم بازم بگید من میخونم و عبرت میگیرم
ما انسانها بایددرمشکلاتمان از امامان و شهدا کمک بگیریم این تجربه من هست با اینها بودن ارامش عجیبی به انسان دست میدهد
چ راست باشه چ دروغ ماهمه جورباشهداهستیم
باورکنید همش راست هست من هم خودم چندین معجزه به عینه دیدم مثلا یکیش این بود که یه بنده خدایی که بسیار هم انسان خوبی بود وخیلی دوست داشته درحرم حضرت علی (ع)دفن بشه درایران بخاک سپردن و بعداز چند شب یکی از اعضا خونوادش خواب میبینن که جنازه درحرم حضرت علی با مشخصات کامل فلان قبرجابجا شده چندین شب همین خواب رو میبینن اول نبش قبر رو تو ایران انجام میدن میبینن یکنفر دگه هست بجای پدرشون بعدازاین اتفاق میرن اونجارو میبینن که دقیقا توهمون ادرس بوده
خدا همه مارو به راه راست هدایت کنه ان شا ا...
من قبول دارم همه چیز درید قدرت خداست که کمی ازان رادراین دنیا به مانشان دهد چون یکی از دختران دقلوی من براسر زردی مرده بود به ازن خداودعای وقل. واله زنده شد الان پانزده ساله هستند باگریه اینها رانوشتم سال 1380 بیمارستان لولاگر به بزرگی خدا کلمه ای ,دروغ نیست چون از بچگی شنیده بودم حمد وتوحید رابا توکل به خدا بخوانی مرده زنده میشود
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.