گفتند غلامعلی شهید شده، اما من باور نکردم
در چند روزی که در بیمارستان بستری بود، چند بار برای تکمیل فرم و تشکیل پرونده جانبازی به ما مراجعه کردند، ولی غلامعلی زیر بار نمیرفت و با این که به سختی میتوانست سخن بگوید، به ما و آنها فهماند که اجازه تشکیل پرونده ندارید. حالش که بهتر شد، دوباره راهی جبهه شد. به او میگفتیم که تو شهید زندهای. لازم نیست جبهه بیایی اما گوشش به این حرفها بدهکار نبود.

«غلامعلی» از بیستم شهریور ۱۳۴۲ تا اول آبان ماه ۱۳۶۵ مهمان این جهان شد تا به ما درس ایمان بدهد. به گزارش «تابناک»، او که در خانوادهای متمکن تربیت یافته بود، هرگز فریب دنیا و زرق و برق آن را نخورد.
شهید غلامعلی مهرانزاده که آخرین مسئولیت وی، مسئول فنی اطلاعات قرارگاه قدس سپاه بود، در تاریخ ۱/ ۸/ ۶۵ حین انجام مأموریت مزد تلاشهای بیوقفه خود را در زندگی پر بارش دریافت و به فیض شهادت رسید.

فرزند مسجد بود
در میان خانواده ما عشق و محبت اهل بیت زیاد است، همه بستگان و پدر و جد ما نام اهل بیت دارند، زمانی که خدا به من یک پسر داد، نام تنها پسرم را غلامعلی گذاشتم تا در راه علی و اولاد علی (ع) باشد.
غلامعلی از همان نوجوانی با مساجد و جلسات قرآن انس داشت و هر گاه از جبهه میآمد به مسجـد میرفت و به مسجد محل خودمان هم بسنده نمیکرد و میگفت: دوست دارم با مساجد ارتباط بیشتر داشته باشم و بتوانم کمکی بکنم.
اوایل سال ۱۳۵۷ بنا به توصیه شهید غلامعلی آهوزاده که از مسئولین جلسه قرآن مسجد محل بود، ایشان برای تشکیل و راهاندازی جلسه قرآن به روستای محمد بن جعفر طیار (ع) میرفت و هر روز مسافت بین شهر و روستا را میپیمود و با همت خود موفق به راهاندازی این جلسه شد.
راوی: پدر شهید

با آغاز دوران انقلاب در سال ۱۳۵۷ ایشان با حضور در تظاهرات و فعالیتهای مبارزاتی برای ثبت وقایع انقلاب، یک دستگاه دوربین عکاسی خرید و تظاهرات مردم دزفول را به تصویر کشید.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه دزفول به عضویت این نهاد مقدس درآمد و عکاس سپاه شد. وی اتاقی را در یکی از مقرهای سپاه به عنوان آتلیه برای چاپ و ظهور عکس درست کرده بود.
راوی: مصطفی آهوزاده
حقوقش را در میان نیازمندان تقسیم میکرد
پیش از شروع جنگ تحمیلی وارد سپاه شد. زمانی که جنگ آغاز شد، خودش را وقف جنگ کرده بود، اما از سپاه حقوق نمیگرفت، یا اگر میگرفت به دوستانش که نیازمند بودند میداد.
راوی: پدر شهید
به دانشگاه نرفت
درسش خوب بود، ولی جنگ که شروع شد، با وجود آن که در دانشگاه قبول شد، نرفت. خالهاش آمد خانه ما و با مادرش چمدان غلامعلی را بستند تا راهی دانشگاه شود ولی او نپذیرفت و گفت: تا جنگ است وظیفه ما جنگیدن است.
راوی: خانواده شهید

او با حضور در جبههها و با استفاده از تخصص و تجربه خود با تهیه عکس از مواضع دشمن در شناسایی بهتر وضعیت دشمن، کمک فراوانی به نیروهای اطلاعات و عملیات میکرد.
ذوق خوبی در کارهای تصویری داشت. او را در بخش فنی ـ تصویری گذاشته بودم، مثلا از خطوط عراقیها عکس و فیلم تهیه میکردیم و او مونتاژ میکرد. حتی در منطقه ظهور و چاپ عکس رنگی داشتیم و عکسها را برای یگانها چاپ میکردیم.
راوی: سردار شهید احمد سوداگر (کتاب جادههای سربی)
از همسرش تشکر میکرد
غلامعلی مهربان بود و هر دو سه هفته یک بار برای دیدار خانواده از جبهه میآمد، هر بار که به خانه میرسید، پس از سلام و احوال پرسی میگفت: «اجرتان با امام حسین» حتی فرصت نمیداد تا به او خسته نباشی بگوییم. با گفتن این جمله گویی تحمل رنج و سختی دوری او بر ما آسانتر میشد.
راوی: همسر شهید
نگذاشت برایش تشکیل پرونده بدهیم
پس از عملیات والفجر مقدماتی بود که در خواب دیدم در کنار رودخانهای هستم و تعدادی در حال شنا هستند که غلامعلی هم در بین آنها بود. ناگهان آب او را با خود برد. فریاد کمک سر میدادم که دیدم مرد بلند قامتی از میان آب پسرم را بیرون آورد و محکم با سر در مقابل من به زمین کوبید که من ناراحت شدم و گفتم: حالا که او را نجات دادی چرا او را با سر به زمین کوبیدی؟
صبح که شد خبر شهادت او را به ما دادند، ولی من بر اساس خوابی که دیده بودم میدانستم که او زنده است. پس از چند روز به ما اطلاع دادند که او در تهران در بیمارستان پارس بستری و از ناحیه سر به شدت مجروح شده بود، به طوری تا چند روز قدرت تکلم و تحرک خود را از دست داده بود.

شهید غلامعلی مهرانزاده در کنار سردار شهید احمد سوداگر
در روزهایی که در بیمارستان بستری بود، چند بار برای تکمیل فرم و تشکیل پرونده جانبازی به ما مراجعه کردند اما غلامعلی زیر بار نمیرفت و با این که به سختی میتوانست سخن بگوید، به ما و آنها فهماند که اجازه تشکیل پرونده ندارید. حالش که بهتر شد، دوباره راهی جبهه شد. به او میگفتیم که تو شهید زندهای. لازم نیست جبهه بیایی اما گوشش به این حرفها بدهکار نبود.
راوی: مادر شهید
باید به جبهه بروم
پدرش به او گفته بود اگر به جبهه نروی هر چه میخواهی برایت فراهم میکنم. او در پاسخ گفته بود: آن چیزی را که من میخواهم، شما ندارید و نمیتوانید برایم فراهم کنید.
راوی: سردار شهید احمد سوداگر (کتاب جادههای سربی)
معراج خونین در آستانه اذان ظهر
مهرانزاده کسی بود که خیلی تلاش میکردیم او را نگه داریم.
یک بار ترکش به سرش خورده بود، قسمتی از جمجمه را نداشت. تنها پسر خانواده هم بود، خیلی مراعات او را میکردیم. پدرش هم سفارش میکرد که امید ماست.
کلافه شده بودم که چطور او را از خط دور نگه دارم، تا قرار شد برای کاری به خرمشهر برویم و برگردیم.
سه نفر جلو و بقیه عقب وانت نشستند. برای رفتن غلامعلی جلو نشست و برای برگشت هنگام غروب من جلو نشستم و به او گفتم: بیا جلو. گفت: نوبت من است عقب بنشینم. گفتم: بیا با تو کار دارم.

شهید غلامعلی مهرانزاده در کنار شهیدان حسن صفرینژاد و بهروز دینویزاده و عبدالامیر ترنجیزاده (عملیات محرم ـ سال ۱۳۶۱)
تقریبا تمام مسیر خرمشهر تا پادگان حمید با هم صحبت کردیم. ۷، ۸ کیلومتر مانده به محل استقرارمان گفت: صبر کن من میروم عقب. گفتم: رسیدیم، نمیخواهد. گفت: نه اینطور درست نیست. نوبت من است که عقب بنشینم، رفت و عقب نشست.
رادیو را روشن کردم. نزدیک اذان بود. داشتم رادیو گوش میکردم و سرم پایین بود، یکدفعه صدای مهیبی بلند شد. نگاه کردم و دیدم سقف ماشین پرتاب شده بود. راننده هم زخمی بود. فرمان را از دستش گرفتم و گفتم: اگر میشنوی پایت را روی ترمز بگذار. آرام ماشین را کنار زدم. سریع به عقب رفتم تا ببینم حال مهرانزاده چطور است. دیدم جای جراحت قبلی سرش به لبه ماشین خورده و کف ماشین افتاده، خودم هم بیحال شدم. بیش از ده ساعت بیهوش بود و در همان حالت به شهادت رسید.
راوی: سردار شهید احمد سوداگر (کتاب جادههای سربی)
بخشی از وصیتنامه شهید غلامعلی مهرانزاده:
زندگی در اسلام هدف دارد. این نیست که فقط خوردن و زندگی را گذراندن باشد بلکه این است که انسان به کمال برسد و بتواند مسئولیت خود را که همان خلیفه الله شدن در این دنیا و پیش خدا جا داشتن در آن دنیا را انجام دهد. مهم هم این است که انسان با این نیت زندگی کند البته کاری است بسیار دشوار ولی با توکل و صبر خیلی از مسائل را میشود حل کرد.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
ما بعد از شهدا چه كرديم؟!
خداوندباشهداي كربلا محشورش نمايد ازهمين جابه پدر صبورش سلام وعرض ادب مينمايم.ازبچگي باهم همبازي بوديم.همواره سرشارازادب وخنده روبودو ازارش به احدي نميرسيد.ضمنانفرسمت چپ درعكس اخري شهيددلاور عظيم مسعودي نژادميباشد يادش بخير
ياد آنروزها و يا آن دوستان بخير
شهدای عزیز راهتان را ادامه می دهیم
روحش شاد باشهدای کربلا محشور شود
خوشا به حال شهدا و بدابه حال ما که ماندیم اینجانب افتخار هم رکاب بودن با ایشان را داشتم تقوا و صبر این شهید والامقام مثال زدنی بود در کار بسیار جدی وسخت کوش بودیادشان بخیر :حاج احمد- کمیلی فر -مقامیانپور-صحرای -رضا ازادی- مطوری-زمانی-مهاجر-شهیدبهمن انشاالله باحضرت سید الشهدا محشور شوند نثار شادی روحشان بخوانیدفاتحه
در نزد شهدا اعتراف میکنم که شرمنده ام و از آنان می خواهم نزد خداوند شفاعت مان کنند تا لایق آنان شویم
من و تو شاید آن روز به قدری کوچک بودیم که حتی نمی دانستیم جنگ یعنی چه!
و امروز تو ای دوست من:
مواظب قدمهایمان باشیم!
خوشا به حال شهداء
واقعا" خوش به حال آنها وبد به حال ما
پيام شهدا بعداز ماشما چکار کرديد
شهدارايادکنيدبايک صلوات
روح همه شهدا را گرامی می داریم روحشان شاد ویادشان گرامی باد
شهدا شرمنده ایم...
خداوندروح این شهیدراشادکند امیدواریم به درگاه خدا که تمام جوانان ایران مثل شهید غلامعلی خداپسندباشند
یادشان گرامی باد .من بعنوان کسی که افتخار دارم با این عزیزان همرزم بوده ام همیشه گفته ام که شهدایی مانند غلامعلی ها که متاهل بودند و برای رضای خدا جنگیدند درپیش خدا عزتی ویژه دارند و به خانواده ایشان درود میفرستم یادش بخیر .
درود بر شهيدان، ايثارگران، رزمندگان و مردم با غيرت، دلاور و عزيز دزفول
روحش شاد
اشک در چشمانم جاری شد خدا به خانواده این عزیزان صبر دهدجوانان عزیز وصیت این شهدا رابخوانید ادم بدنش می لرزد و احساس غرور داریم بخاطر این عزیزان که با خون خودشان از اسلام دفاع کردند
خداوند باعلمدار جانباز وشهید کربلا ابوالفضل العباس (ع) محشور گرداند .وخانواده عزیز این شهید گمنام ومحجوب اطلاعات وعملیات جنگ را گرامی وعزیز بدارد
این شهید بزرگوار از دزفول هستند
روحشان شاد.
یادشان گرامی
واقعا از ته دل میگم خوش به حال شهدا
من که تا گردن تو گناهم
هیچ میدانی چرا بی حاصلیم!؟
چون که از یادشهیدان غافلیم...
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.