آخرین خبرعکس: پنجره‌ای به گذشته؛ شهید لاریجانی در کنار سرلشگر محسن رضایی
6بازدید

پرچم سبز فاطمی(س):

وای بر من‌! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شوم

وای بر من! اگر خوبی‌های کاری را به خود ‌نسبت دهم و شکست را بر سر دیگران فرو کوبم. وای بر من! اگر برای تبرئهٔ خویش، دیگران را تخطئه کنم. وای بر من! اگر آبروی کسی را ببرم. وای بر من! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شوم؛ شهدایی که فقط به اسلام اندیشیدند‌ و بس.

وای بر من‌! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شوم
وای بر من‌! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شومآنچه می‌خوانید، مختصری از زندگی شهید مرتضی خانجانی، فرمانده گردان کمیل بن زیاد است که چند روز پس از ‌قطعنامه ۵۹۸ به درجه رفیع شهادت رسید.

مرتضی ‌به سال ۱۳۴۵ در روستای حاج‌آباد از توابع شهرستان ملایر و در شب بیست‌و‌یکم ماه مبارک رمضان دیده به جهان گشود. پدرش، مراد خانجانی‌ که خود درجه‌دار ژاندارمری بود، مرتضی را برای تحصیل به مدرسه فرستاد. سال‌های آخر تحصیلات متوسطهٔ مرتضی، مصادف شد با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران. به همین علت، او تحصیلات خود را‌‌ رها کرد و به جبهه شتافت.

پدرش می‌گوید: «ما خیلی به او اصرار می‌کردیم که درسش را ادامه دهد، چون در زمان تحصیل شاگرد خوبی بود، ولی با آغاز جنگ، درس را‌‌ رها کرد و به جبهه رفت. بنا به خواهش ما، ایشان قول داد که درس بخواند. درس خواندنش این گونه بود که ایشان ده، بیست روز (هنگامی که عملیاتی در جبهه نبود) مرخصی می‌گرفت و به خانه می‌آمد. در‌‌ همان ایام تمام کتاب‌های درسی مثلاً دوم یا سوم دبیرستان را تهیه می‌کرد. آن‌ها را در خانه می‌خواند و ‌امتحان می‌داد و در کمال ناباوری با نمره‌های خیلی خوبی قبول می‌شد. حتی در آزمون دانشگاه هم‌ شرکت کرد و قبول شد، ولی دیگر دیر شده بود... .

سال ۱۳۶۴ مرتضی با یکی از دختران فامیل ازدواج کرد. همسرش می‌گوید:
ما با خانوادهٔ مرتضی فامیل بودیم. از کودکی هر وقت به شهرستان می‌رفتیم، همهٔ وقتم در خانهٔ ایشان می‌گذشت و با خواهر مرتضی بسیار دوست بودم. در سال ۱۳۶۴ بنا به درخواست خود مرتضی، خانواده‌اش برای خواستگاری به منزل ما آمدند و قرار ازدواج گذاشتیم. مرتضی یک شرط برای من گذاشت و آن این بود ‌تا زمانی که جنگ ادامه دارد، او می‌خواهد در جبهه بماند و من هم پذیرفتم. مراسم ازدواج بسیار ساده برگزار شد و من به خانهٔ ایشان در شهرستان رفتم.

از لحظهٔ ازدواجمان و در ‌دو سال و چند ماهی که زندگی مشترکمان ادامه داشت، شاید بشود گفت که بیشتر از سه تا چهار ماه با هم نبودیم.‌‌ همان سه، چهار ماه هم که ایشان منزل بودند، بیشتر به خاطر مجروحیت و یا شرکت در امتحانات دبیرستان بود. در سال ۱۳۶۵ خداوند به ما یک دختر داد‌ که به خواست مرتضی نام او را فاطمه گذاشتیم».
 وای بر من‌! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شوم
مرتضی به دلیل هوشمندی و استعداد وافرش خیلی زود مدارج فرماندهی را پشت سر گذاشت و ‌‌فرماندهٔ گردان کمیل ‌شد. وی سرانجام یک هفته پس از ‌قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران به تاریخ پنجم مرداد سال ۱۳۶۷ طی عملیات غدیر در منطقهٔ پاسگاه زید به شهادت رسید.

علی اصغر سراج از همرزمان شهید خانجانی می‌گوید:

«هیچ وقت یادم نمی‌رود در ستاد معراج شهدای اندیمشک بر سر پیکر شهید غلامرضا صالحی چقدر گریه کرد. آخر آن‌ها از دوستان صمیمی بودند. برایم معلوم بود که دیگر نمی‌خواهد در این دنیا بماند. شب حمله، او را در آغوش کشیدم و او به من گفت: این، وداع آخر است. در مقر تاکتیکی پاسگاه زید رو به همه نیرو‌ها گفت: اینجا باید مردانه بجنگیم و دشمن را تار و مار کنیم، چون آن‌ها را غرور گرفته. یادش بخیر! شب آخر مرتضی خیلی خوشحال بود. اسلحهٔ کلتی را به کمرش بسته بود و یک ماسک شیمیایی را هم طرف دیگرش آویزان کرده بود. با یک لباس نو و ظاهری آراسته. انگار که می‌خواهد به یک مهمانی مهم برود. ساعت حدود سه نیمه شب بود که با گردانش به خط زد. من در قرارگاه تاکتیکی بودم و صدایش را از پشت بی‌سیم می‌شنیدم. خیلی نگران مرتضی بودم. می‌دانستم که شهید می‌شود. تا صدای بی‌سیم بلند می‌شد، دقت می‌کردم که ببینم صدای مرتضی است یا نه، تا صبح صدایش را می‌شنیدم، ولی بعد از طلوع آفتاب دیگر صدایش نیامد. فهمیدم که شهید شده. مرتضی همین که نماز صبح را خواند و بعد از طلوع آفتاب از سنگر بیرون رفته بود تا پاتک دشمن را زیر نظر بگیرد که ناگاه گلولهٔ توپی در کنار او به زمین خورد و ترکش آن به گلو و صورت مرتضی اصابت کرد و باعث شهادتش شد».

مادرش می‌گوید:
«مرتضی پرچمی داشت سبز رنگ که روی آن نوشته بود «یا فاطمه الزهرا (س)». او این پرچم را در ‌ماه محرم به دست می‌گرفت و جلوی دسته‌های عزاداری با خود حمل می‌کرد. بار‌ها به ما گفته بود: ‌هر وقت من شهید شدم، نگذارید این پرچم زمین بماند. سال ۱۳۶۷ در روز عید قربان، ما گوسفندی ذبح کرده بودیم. من در حیاط نشسته بودم که مانند یک رویای صادقه سر بریدهٔ مرتضی را جلوی چشمم دیدم. نگران شدم و با توجه به این که چند روزی بود که از ایشان خبری نداشتیم و می‌دانستیم در عملیات حضور دارد، از پدرش خواستم که به دنبال او برود. پدرش هم عازم جبهه شد و چند روز بعد خبر شهادت ایشان را آورد. در موقع تشییع پیکر مرتضی، من جلوی تابوت حرکت می‌کردم و پرچم مرتضی را در دست داشتم».
وای بر من‌! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شوم
چند خطی از دست نوشته‌های شهید خانجانی که پس از قبول قطعنامه نگاشته شد:
... وای بر من! اگر خوبی‌های کاری را به خود‌ نسبت دهم و شکست را بر سر دیگران فرو کوبم. وای بر من! اگر برای تبرئهٔ خویش، دیگران را تخطئه کنم. وای بر من! اگر آبروی کسی را ببرم. وای بر من! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شوم، شهدایی که فقط به اسلام اندیشیدند‌ و بس. وای بر من! اگر پیروزی را معیار حقیقت شناسم، که حق و حقیقت در شکست ظاهری هم پیروزی است، در عاشورا هم پیروز است و در احد هم پیروز است. وای بر من! اگر شخصیت‌ها را از روی شهرت و آوازه‌شان شناسایی کنم. وای بر من! اگر در انتقام‌گیری از انصاف خارج شوم. وای بر من! اگر توبیخ و تنبیه کردن به مذاقم از تشویق کردن بهتر آید. وای بر من! اگر به بهانهٔ مناظره، مجادله کنم.
وای بر من‌! اگر بخواهم میراث‌خوار شهدای گمنام شوم
خدایا! دلم گرفته. تو بگو به پرندگان که برسانند ندایم را به آسمان‌ها. بگو به ابر‌ها برسانند ناله‌هایم را به عرش. بگو به اجل، بیاید به سراغم و بگیرد جانم را. به او بگو که مرتضی نمی‌خواهد در بستر بیماری و مریضی جان دهد. پس به اجل بگو روحم را از جسمی که خونش رفته و از پیکری که قطعه قطعه شده و از پیکری که غسل و کفن نمی‌خواهد و تطهیر گشته بگیرد که این، آرزوی من است. بار خدایا! ترا شکر می‌کنم. اما، مرگ با سعادت را می‌طلبم. خدایا! از تو می‌خواهم فرج امام زمان (عج) را نزدیک گردانی. منتظرم تا چراغ هدایتت بیاید. منتظرم تا مهدی (عج) بیاید و بکوبد ظالمان را. جدا سازد از انسان قدرت کاذب را و بگیرد دست مظلومان را... .

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

رضا۱۴۰۰/۱۲/۰۱ ۲۱:۰۴

کجایید ای شهیدان خدایی درود برشما

رضا۱۴۰۰/۱۲/۰۱ ۰۸:۳۷

مرتضی انسانی خودساخته ، عارف با اخلاق ، شجاع دلسوز با آن چهره معصوم و محجوب وعاشق اهل آلبیت ایشان مردی تکرار نشدنی است فرمانده خوب ما

بازنشسته پلیس۱۳۹۳/۰۳/۱۷ ۰۰:۴۲

پدر شهید مرتضی خانجانی پاسبان بودند نه نیروی ژاندارمری . در ضمن مرتضی در روستای مهرآباد ملایر متولد شده نه در حاجی آباد.خداوند روح مرتضی را از ما خوشنود نماید.آمین

ناشناس۱۳۹۲/۱۲/۰۳ ۱۲:۱۹

خوشا به حال آن دوران‌هاچه بود، چه شد.

ALI TORABI۱۳۹۲/۰۸/۰۷ ۰۸:۰۲

سلام خداوندا به پاکی و اخلاص این شهید راه حق و همه شهدا انگیزه الهی و نیت های خالصانه را در احاد مردم ایران و مسلمانان جهان تقویت فرما ، این نامه شهید را خواندم و اشک ریختم واقعا یاد و خاطره و وصایای شهدای عزیز در شرایط امروز جامعه بیش ازهر زمان زنده کننده روح است خدایا به اخلاص شهدا ما را تداوم بخش راه زیبا و الهی این عزیزان قرارده و به روح ملکوتی آنان رحمت فرست با تشکر فراوان از تایناک و تقاضای استمرار این روند ارزشمند موفق باشید.

جمشید۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۱۷:۳۲

شرمنده شماییم ای شهدای عزیز وای بر انهایی که در مسئولیتی قرار دارند وبجای خدمت به مردم فقط به فکر میز وصندلی ریاستشون هستند

ناص حکیمی۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۱۵:۵۵

کاش میشد تابناک درددل ماجانبازن راکه از مسعولین گله داریم بنوسند که ماهیچگونه حمایت نمیشویم بنویسد که جانبازی را از خانه بیرون کردن وهیچ مسعولی به دنبال اونیست که مشکل جانباز راحل کند تندیس جانبازی که درددارد واقایان چشم خودرابسته وفقط شعار میدهند مابه دنبال مشکل خانواده شهدا وجانبازان هستیم فقط ازشما میخواهم شعار ندیدشما مسعولین هرچه داریدازبرکت خون شهدا داریدتندیس جانباز هندیجانی رابایدبه کی گفت ناصرحکیمی جانباز خوزستان شهرستان هندیجان

ناشناس۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۱۰:۱۴

رو حشان شاد خداوند ما رو بيا مرزد كه بعداز شهدا همه چي از يادمان رفت شرمنده شرمنده روح سياه تافرداي قيامت

زند پارسااز مهرآباد ملایر۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۰۸:۲۲

شهید مرتضی خانجانی بچه روستای مهرآباد از توابع شهرستان ملایر است لطفا اصلاح فرمایید

ناشناس۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۰۷:۵۴

روحش شاد

احمد۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۰۷:۴۹

درخشش خون شهیدخورشیدراشرمنده می سازد.

ناشناس۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۰۶:۴۱

اي واي بر شما از روي ان جوان خجالت بكشيد اين قدر اين مردم و خانواده هاي انها را اذيت نكنيد اي واي بر شما كه همه چيز را به پول فروختيد

مجید۱۳۹۲/۰۸/۰۶ ۰۱:۳۶

چقد دلم گرفته از این دنیا
خدایا توفیق حضور ازت میخام

lمجید۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۶:۲۶

قسمت از وصیت نامه ان شهید پایان جنگ مساوی افول ارزش های نهفته در جبهه

ناشناس۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۵:۵۱

بعد از شهدا چه کرديم ؟

روح الله۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۶:۵۰

بعضی درست عمل کردند وبعضی خیر. امیدوارم که اگر از گروه اول نیستیم حداقل از گروه دوم هم نباشیم. وعامل تضعیف اسلام واز بین رفتن خون شهدا نشده باشیم. انشالله

ناشناس۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۵:۴۲

چرا بعضی از نظرات را نمی گذارید

mahdi۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۵:۳۶

شهادت نصیب هر انسانی نمیشود مگر انسانهای پاک .

میثم۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۵:۱۶

این ها واقعا چقدر نخبه بودند که لایق شهادت هم شدند و صد افسوس کسانی که در زمان تکلیف مشغول کسب علو دانش! در کشورهای بیگانه و دشمن بودند

سید عزت الله موسوی۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۵:۰۶

من دانشجوی دکترا در دانشگاه پزشکی وین هستم. این شهدا مردانان آسمانی بودند که در جمع ما بودند وهمیشه فکر دیگران بودند .خدا می داند که اینها شبه معصوم بودند.

محمد۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۴:۵۷

خدا ما رو با شهدا محشور کنه

شرمنده شهدا۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۴:۴۰

خانواده این شهید عزیز خصوصا پدر ، مادر ، برادرش آقا محمد ، خواهران و داماد عزیزشان حاج شیرزاد حسینی حقیقتا ادامه دهنده راه پر رهرو آن شهید سعید بوده و هستند . خداوند بر توفیقاتشان بیفزاید .

رضا۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۴:۲۹

یادشان گرامی . شهید عزیز ای کاش بودی تا ببینی جگونه دولت مردان و اقا زاده ها و.... جگونه به وصیت شهدا عمل کردند. کجایند مردان بی ادعا

رضا۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۴:۰۱

ای کاش ذره ای از منش و رفتار این شهدا به ما هم سرایت می کرد
شهدا شرمنده ایم

مهدی۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۳:۵۷

وای بر من که بيشتر مسئولين اصولگرای دولت قبلی همه اين کارها را می کردند و دارند می کنند.

ناشناس۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۳:۵۶

خدا روح همه شهدا و رفتگان را شاد و قرین رحمت نماید

حمید۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۳:۴۹

خوشا آنان که چنین سبکباربه دیدار معشوق شتافتند ووای بحال من روسیاه که در تاروپود گناهان وحب دنیا گرفتارم خدایا کمکم کن

ناشناس۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۳:۴۳

فرمانده ما بود تو گردان کمیل . آدم خود ساخته ای بود . خدا رحمتش کنه .

ابوذر۱۳۹۲/۰۸/۰۵ ۱۳:۵۸

واقعا فرمانده شما بود؟
وای چه حس قشنگی...

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.