پرچم سبز فاطمی(س):
وای بر من! اگر بخواهم میراثخوار شهدای گمنام شوم
وای بر من! اگر خوبیهای کاری را به خود نسبت دهم و شکست را بر سر دیگران فرو کوبم. وای بر من! اگر برای تبرئهٔ خویش، دیگران را تخطئه کنم. وای بر من! اگر آبروی کسی را ببرم. وای بر من! اگر بخواهم میراثخوار شهدای گمنام شوم؛ شهدایی که فقط به اسلام اندیشیدند و بس.

آنچه میخوانید، مختصری از زندگی شهید مرتضی خانجانی، فرمانده گردان کمیل بن زیاد است که چند روز پس از قطعنامه ۵۹۸ به درجه رفیع شهادت رسید.مرتضی به سال ۱۳۴۵ در روستای حاجآباد از توابع شهرستان ملایر و در شب بیستویکم ماه مبارک رمضان دیده به جهان گشود. پدرش، مراد خانجانی که خود درجهدار ژاندارمری بود، مرتضی را برای تحصیل به مدرسه فرستاد. سالهای آخر تحصیلات متوسطهٔ مرتضی، مصادف شد با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران. به همین علت، او تحصیلات خود را رها کرد و به جبهه شتافت.
پدرش میگوید: «ما خیلی به او اصرار میکردیم که درسش را ادامه دهد، چون در زمان تحصیل شاگرد خوبی بود، ولی با آغاز جنگ، درس را رها کرد و به جبهه رفت. بنا به خواهش ما، ایشان قول داد که درس بخواند. درس خواندنش این گونه بود که ایشان ده، بیست روز (هنگامی که عملیاتی در جبهه نبود) مرخصی میگرفت و به خانه میآمد. در همان ایام تمام کتابهای درسی مثلاً دوم یا سوم دبیرستان را تهیه میکرد. آنها را در خانه میخواند و امتحان میداد و در کمال ناباوری با نمرههای خیلی خوبی قبول میشد. حتی در آزمون دانشگاه هم شرکت کرد و قبول شد، ولی دیگر دیر شده بود... .
ما با خانوادهٔ مرتضی فامیل بودیم. از کودکی هر وقت به شهرستان میرفتیم، همهٔ وقتم در خانهٔ ایشان میگذشت و با خواهر مرتضی بسیار دوست بودم. در سال ۱۳۶۴ بنا به درخواست خود مرتضی، خانوادهاش برای خواستگاری به منزل ما آمدند و قرار ازدواج گذاشتیم. مرتضی یک شرط برای من گذاشت و آن این بود تا زمانی که جنگ ادامه دارد، او میخواهد در جبهه بماند و من هم پذیرفتم. مراسم ازدواج بسیار ساده برگزار شد و من به خانهٔ ایشان در شهرستان رفتم.
از لحظهٔ ازدواجمان و در دو سال و چند ماهی که زندگی مشترکمان ادامه داشت، شاید بشود گفت که بیشتر از سه تا چهار ماه با هم نبودیم. همان سه، چهار ماه هم که ایشان منزل بودند، بیشتر به خاطر مجروحیت و یا شرکت در امتحانات دبیرستان بود. در سال ۱۳۶۵ خداوند به ما یک دختر داد که به خواست مرتضی نام او را فاطمه گذاشتیم».
علی اصغر سراج از همرزمان شهید خانجانی میگوید:
«هیچ وقت یادم نمیرود در ستاد معراج شهدای اندیمشک بر سر پیکر شهید غلامرضا صالحی چقدر گریه کرد. آخر آنها از دوستان صمیمی بودند. برایم معلوم بود که دیگر نمیخواهد در این دنیا بماند. شب حمله، او را در آغوش کشیدم و او به من گفت: این، وداع آخر است. در مقر تاکتیکی پاسگاه زید رو به همه نیروها گفت: اینجا باید مردانه بجنگیم و دشمن را تار و مار کنیم، چون آنها را غرور گرفته. یادش بخیر! شب آخر مرتضی خیلی خوشحال بود. اسلحهٔ کلتی را به کمرش بسته بود و یک ماسک شیمیایی را هم طرف دیگرش آویزان کرده بود. با یک لباس نو و ظاهری آراسته. انگار که میخواهد به یک مهمانی مهم برود. ساعت حدود سه نیمه شب بود که با گردانش به خط زد. من در قرارگاه تاکتیکی بودم و صدایش را از پشت بیسیم میشنیدم. خیلی نگران مرتضی بودم. میدانستم که شهید میشود. تا صدای بیسیم بلند میشد، دقت میکردم که ببینم صدای مرتضی است یا نه، تا صبح صدایش را میشنیدم، ولی بعد از طلوع آفتاب دیگر صدایش نیامد. فهمیدم که شهید شده. مرتضی همین که نماز صبح را خواند و بعد از طلوع آفتاب از سنگر بیرون رفته بود تا پاتک دشمن را زیر نظر بگیرد که ناگاه گلولهٔ توپی در کنار او به زمین خورد و ترکش آن به گلو و صورت مرتضی اصابت کرد و باعث شهادتش شد».
«مرتضی پرچمی داشت سبز رنگ که روی آن نوشته بود «یا فاطمه الزهرا (س)». او این پرچم را در ماه محرم به دست میگرفت و جلوی دستههای عزاداری با خود حمل میکرد. بارها به ما گفته بود: هر وقت من شهید شدم، نگذارید این پرچم زمین بماند. سال ۱۳۶۷ در روز عید قربان، ما گوسفندی ذبح کرده بودیم. من در حیاط نشسته بودم که مانند یک رویای صادقه سر بریدهٔ مرتضی را جلوی چشمم دیدم. نگران شدم و با توجه به این که چند روزی بود که از ایشان خبری نداشتیم و میدانستیم در عملیات حضور دارد، از پدرش خواستم که به دنبال او برود. پدرش هم عازم جبهه شد و چند روز بعد خبر شهادت ایشان را آورد. در موقع تشییع پیکر مرتضی، من جلوی تابوت حرکت میکردم و پرچم مرتضی را در دست داشتم».
... وای بر من! اگر خوبیهای کاری را به خود نسبت دهم و شکست را بر سر دیگران فرو کوبم. وای بر من! اگر برای تبرئهٔ خویش، دیگران را تخطئه کنم. وای بر من! اگر آبروی کسی را ببرم. وای بر من! اگر بخواهم میراثخوار شهدای گمنام شوم، شهدایی که فقط به اسلام اندیشیدند و بس. وای بر من! اگر پیروزی را معیار حقیقت شناسم، که حق و حقیقت در شکست ظاهری هم پیروزی است، در عاشورا هم پیروز است و در احد هم پیروز است. وای بر من! اگر شخصیتها را از روی شهرت و آوازهشان شناسایی کنم. وای بر من! اگر در انتقامگیری از انصاف خارج شوم. وای بر من! اگر توبیخ و تنبیه کردن به مذاقم از تشویق کردن بهتر آید. وای بر من! اگر به بهانهٔ مناظره، مجادله کنم.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
کجایید ای شهیدان خدایی درود برشما
مرتضی انسانی خودساخته ، عارف با اخلاق ، شجاع دلسوز با آن چهره معصوم و محجوب وعاشق اهل آلبیت ایشان مردی تکرار نشدنی است فرمانده خوب ما
پدر شهید مرتضی خانجانی پاسبان بودند نه نیروی ژاندارمری . در ضمن مرتضی در روستای مهرآباد ملایر متولد شده نه در حاجی آباد.خداوند روح مرتضی را از ما خوشنود نماید.آمین
خوشا به حال آن دورانهاچه بود، چه شد.
سلام خداوندا به پاکی و اخلاص این شهید راه حق و همه شهدا انگیزه الهی و نیت های خالصانه را در احاد مردم ایران و مسلمانان جهان تقویت فرما ، این نامه شهید را خواندم و اشک ریختم واقعا یاد و خاطره و وصایای شهدای عزیز در شرایط امروز جامعه بیش ازهر زمان زنده کننده روح است خدایا به اخلاص شهدا ما را تداوم بخش راه زیبا و الهی این عزیزان قرارده و به روح ملکوتی آنان رحمت فرست با تشکر فراوان از تایناک و تقاضای استمرار این روند ارزشمند موفق باشید.
شرمنده شماییم ای شهدای عزیز وای بر انهایی که در مسئولیتی قرار دارند وبجای خدمت به مردم فقط به فکر میز وصندلی ریاستشون هستند
کاش میشد تابناک درددل ماجانبازن راکه از مسعولین گله داریم بنوسند که ماهیچگونه حمایت نمیشویم بنویسد که جانبازی را از خانه بیرون کردن وهیچ مسعولی به دنبال اونیست که مشکل جانباز راحل کند تندیس جانبازی که درددارد واقایان چشم خودرابسته وفقط شعار میدهند مابه دنبال مشکل خانواده شهدا وجانبازان هستیم فقط ازشما میخواهم شعار ندیدشما مسعولین هرچه داریدازبرکت خون شهدا داریدتندیس جانباز هندیجانی رابایدبه کی گفت ناصرحکیمی جانباز خوزستان شهرستان هندیجان
رو حشان شاد خداوند ما رو بيا مرزد كه بعداز شهدا همه چي از يادمان رفت شرمنده شرمنده روح سياه تافرداي قيامت
شهید مرتضی خانجانی بچه روستای مهرآباد از توابع شهرستان ملایر است لطفا اصلاح فرمایید
روحش شاد
درخشش خون شهیدخورشیدراشرمنده می سازد.
اي واي بر شما از روي ان جوان خجالت بكشيد اين قدر اين مردم و خانواده هاي انها را اذيت نكنيد اي واي بر شما كه همه چيز را به پول فروختيد
چقد دلم گرفته از این دنیا
خدایا توفیق حضور ازت میخام
قسمت از وصیت نامه ان شهید پایان جنگ مساوی افول ارزش های نهفته در جبهه
بعد از شهدا چه کرديم ؟
بعضی درست عمل کردند وبعضی خیر. امیدوارم که اگر از گروه اول نیستیم حداقل از گروه دوم هم نباشیم. وعامل تضعیف اسلام واز بین رفتن خون شهدا نشده باشیم. انشالله
چرا بعضی از نظرات را نمی گذارید
شهادت نصیب هر انسانی نمیشود مگر انسانهای پاک .
این ها واقعا چقدر نخبه بودند که لایق شهادت هم شدند و صد افسوس کسانی که در زمان تکلیف مشغول کسب علو دانش! در کشورهای بیگانه و دشمن بودند
من دانشجوی دکترا در دانشگاه پزشکی وین هستم. این شهدا مردانان آسمانی بودند که در جمع ما بودند وهمیشه فکر دیگران بودند .خدا می داند که اینها شبه معصوم بودند.
خدا ما رو با شهدا محشور کنه
خانواده این شهید عزیز خصوصا پدر ، مادر ، برادرش آقا محمد ، خواهران و داماد عزیزشان حاج شیرزاد حسینی حقیقتا ادامه دهنده راه پر رهرو آن شهید سعید بوده و هستند . خداوند بر توفیقاتشان بیفزاید .
یادشان گرامی . شهید عزیز ای کاش بودی تا ببینی جگونه دولت مردان و اقا زاده ها و.... جگونه به وصیت شهدا عمل کردند. کجایند مردان بی ادعا
ای کاش ذره ای از منش و رفتار این شهدا به ما هم سرایت می کرد
شهدا شرمنده ایم
وای بر من که بيشتر مسئولين اصولگرای دولت قبلی همه اين کارها را می کردند و دارند می کنند.
خدا روح همه شهدا و رفتگان را شاد و قرین رحمت نماید
خوشا آنان که چنین سبکباربه دیدار معشوق شتافتند ووای بحال من روسیاه که در تاروپود گناهان وحب دنیا گرفتارم خدایا کمکم کن
فرمانده ما بود تو گردان کمیل . آدم خود ساخته ای بود . خدا رحمتش کنه .
واقعا فرمانده شما بود؟
وای چه حس قشنگی...
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.