آن عیدها ...
اسکندر صالحی
تقدیم به دکتر عبدالحسین روح الامینی1
کودک بودم وقتی
عید
با حوصله می آمد
از در
از دشت
عید بعد از کنگر می آمد
بعد از پونه.
عید گاهی بعد از شنگه می آمد.
عید با بخار آب چشمه
عید با لبخند درخت
عید با کوچ برف از کوچه
از کوی
از برزن
عید بازیگوش
رقصان می آمد از در.
2
کودک بودم وقتی
عید بعد پرواز مثلث ها می آمد
مثلث هایی از شرق به غرب
مثلث پرواز پرندگان در آسمان پیش از بازگشت پدر از کار سخت زمستانی در شهر!
پدرم!
پدرم آجیل
پدرم آب نبات آبی
عنابی
قرمز
پدرم بوی لباس تازه:
دو ژاکت پشمی همرنگ
دو شلوار قهوه ای مخمل
پدرم پایان دلتنگی
پدرم پایان زمستان بود.
3
آن زمستان ها تازه می شد به بهار!
4
قاصدی
می فرستادی
ای کاش
بهار!
یا کودک بودم ای کاش ای کاش ای دریغ!
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.