داستان تلخ بستری ۷ ساله زن اهوازی

به گزارش شوشان، در یکی از محلات فقیر نشین اهواز در کوچه هایی به گرفتگی دل مردمانش ، به دنبال خانه ای می گردیم که سوژه گزارش خود را پیگیری کنیم. به خانه مورد نظر که می رسیم سه بچه قد و نیم قد به استقبال مان می آیند. می گوییم آمدیم دیدن بیمار. هیچ کدام از بچه ها تکان نمی خورند ؛ حتی جوابی هم نمی دهند و بی هچ حرف و گفتی ، فقط پلک می زنند .
پس از کمی این دست و آن دست کردن و آگاه شدن از ماجرا ما را به طبقه بالا هدایت می کنند ؛ با پله هایی آهنی و زنگ زده که هرلحظه احساس می کردیم الان زیر پایمان خالی می شود. سر انجام به طبقه بالا می رسیم . اولین چیزی که توجه ام را جلب می کند اجاقی ست رو باز در حیاط ؛ یعنی خانه ای بدون آشپزخانه ...
درب اتاق باز می شود. زنی دراز کشیده بر روی تخت ، با خنده و خوشامدگویی سلام می کند . پایین و سمت راست تخت بیمار ، چندین رختخواب تلبار روی هم بالا آمده بود. اتاق آنقدر کوچک است که گویا همگی دور یک سفره کوچک نشسته ایم . پدر در منزل نیست . وقتی نگاهم به نگاه بچه هایش گره می خورد ناخودآگاه سر را به پایین می اندازم و به دوربین نگاه می کنم...
شاید برای ما که محبت مادری را دیده ایم و هر شب با نوازش های مادرمان به خواب رفته ایم درک اتفاقی که هر روز راضیه و رضا با آن دست به گریبانند سخت باشد . راضیه و رضا فرزندان آرزو هستند ؛ آرزویی که در 30 سالگی به بیماری MS مبتلا شد و پس از آن دیگر نه توان راه رفتن داشت و نه توان خندیدن...
7 سال پیش بود که آرزو به همراه همسرش به علت تاری چشم به بیمارستان گلستان اهواز مراجعه می کند . علت تاری چشم تا زمان MRI نامشخص است. پس از چند روز علت تاری چشم مشخص می شود : ام اس. مرضی که بر روی اعصاب مغز تاثیر می گذارد . بعد از یک ماه آرزو هر دو پایش را از دست می دهد و گوشه خانه می افتد.
آرزو با همان حالت خوابیده و دراز کشیده می گوید: در سال 84 بود که به این بیماری مبتلا شدم شوهرم هرچه داشت و نداشت را برای من خرج کرد؛ طوری که از کار بیکار شد و الان مجبوریم که با 2 فرزندم در یک اتاق 12 متری زندگی کنیم.
وی با چشمانی که هنوز کورسویی از زندگی در آن جریان دارد می گوید : این اتاق 12 متری کرایه ای ست و بچه هایی که پایین دیده اید بچه های خواهر شوهرم هستند که طبقه پایین زندگی می کنند . شوهرم قبلا در بنگاه خودرو مشغول به کار بود. وضع مالی مان چندان بد نبود تا اینکه این بیماری مهلک به سراغ من آمد.
عکس جوانی اش را که زمانی با شور و شوق در مشهد و دوشادوش شوهرش گرفته بود با میخ های زمخختی به دیوار نصب شده است. آرزو با اشاره به این عکس می گوید : آن موقع 58 کیلو وزن داشتم و الان 30 کیلو هم نمی شوم . خیلی وقت هست که دیگر دارو مصرف نمی کنم چرا که هزینه آمپول آوونکس زیاد است : ماهانه 280 هزار تومان . بیمارستان هم فقط برای اول مجانی آمپول می دهد که نگرفتم . گفتم چه فایده دارد من که نمی توانم ماه های بعد را خودم بپردازم.
پس از این بیماری دکترها به آرزو می گویند که دچار گشادگی دریچه میترال قلب هم شده است. شیمی درمانی هم برای درمان وی هیچ فایده ای نداشت . آرزو شب و روز بر روی تخت دراز کشیده و حتی موقع غذا هم توان بلند شدن ندارد.
او می گوید : از بس خوابیده ام زخم بستر دارم. ناخن پاهایم خود به خود جدا می شوند . هیچ جای بدنم به جز دستانم خوب کار نمی کند .با همین دستان تسبیح می اندازم و خدا را شکر می کنم که فرزندان و شوهر خوبی به من عطا کرده است.
خانه شان حتی حمام هم ندارد. اگر هم حمام داشت پای رفتن نداشت. آنگونه که او می گوید 5 سال پیش موقع رفتن به حمام لیز می خورد و می افتد و پاهایش می شکند به گونه ای که پلاتین در پایش می گذارند و روی ویلچر می نشیند.
آرزو می گوید : با آنکه دارو مصرف نمی کنم همین الان هم هزینه های من زیاد است ؛ روزانه 15 تا 20 هزار تومان . مگر چقدر می توان هزینه گاز ،چسب و آمپول داد . بعضی وقت ها می گویم خوش به حال بیماران سرطانی نهایتا 6 ماه زجر می کشند ولی من ...
در همین لحظه مادر به دو فرزندش نگاه می کند و بغض گلویش را می گیرد. می گوید : از من که گذشت .فقط نگران بچه هایم هستم. رضا دوم دبیرستان است و راضیه هم سوم راهنمایی . به بچه هایم می گویم در هیچ حالی خدا و توکل بر او را فراموش نکنند وقتی هم که بزرگ شدند و به جایی رسیدند به بیمارانی که مبتلا به بیماری مانند مادرش هستند کمک بکنند .گاهی که این وضعیت را می بینم ناراحت می شوم ولی بعد می گویم توکل بر خدا ...
تنها خواسته این مادر این است که سر بار خانواده اش نباشد. وی می گوید شوهرم تا به حال نزدیک 100 میلیون خرج من کرد تا بهتر بشوم . الان هم بیکار شده و با کمک فامیل و دیگران روزگار می گذرانیم . حتی می خواستیم کولر را هم بابت بدهی های مان بفروشیم . بچه هایم چه قدر گرسنه بخوابند. عید هم که نداشتند ما برای عید امسال هیچ چیز نتوانستیم بخریم . شوهرم خیلی مرد خوبی است می دانم که اگر هر کسی دیگری بود تا الان به پای من نمی ماند.
راضیه دختر این خانواده است. او با نگاه معوصومانه اش رو به من می کند و می گوید : می خواستم از پدرم تشکر کنم. پدرم آدم خوبی است کمتر مردی پیدا می شود که اینطور برای خانواده اش تلاش کند.
من هم مثل بقیه دوست دارم مادرم بلند شود. ولی می دانم که هیچ جا به او کمک نمی کنند .حتی بیمارستان چون زخم بستر دارد بستری اش نمی کند.
درست است که رضا پسر خانواده است اما در بیماری مادر ، وظیفه ای دیگری را هم بر عهده گرفته است. او می گوید : تا بچه بودیم بابا برای مان غذا درست می کرد. روزهای اول که مادرم مریض شد یادم هست خیلی سخت بود. من دبستان بودم تا آن موقع مادر در درس ها کمکم می کرد. بعد اول راهنمایی که رسیدم مامان دیگر نمی توانست . یادم هست معدلم آن سال کمتر شد ولی بعدا یاد گرفتم خودم چه طوری از پس کارهایم بر بیایم. الان هم خرید بیرون را خودم انجام می دهم. خواهرم هم لباس ها و ظرف ها را می شوید. می دانم که هم سن و سال های من الان کامپیوتر دارند و مشغول بازی و سرگرمی هستند ولی من در خدمت مادر بودن را به داشتن این گونه وسایل ترجیح می دهم.
گرمی و صمیمیت این خانواده با وجود بیماری مادر و فقری که با آن دست و پنجه نرم می کنند در نوع خود بی نظیر است و آنچه توانسته ستون های این خانواده را استوار نگه دارد فداکاری پدر است و از خود گذشتگی راضیه و رضا . و البته وجود مادری که مهر و محبت اش نگذاشته کانون گرم این خانواده به سردی گراید.به امید شفای تمام بیماران و این مادر مهربان....







پس از کمی این دست و آن دست کردن و آگاه شدن از ماجرا ما را به طبقه بالا هدایت می کنند ؛ با پله هایی آهنی و زنگ زده که هرلحظه احساس می کردیم الان زیر پایمان خالی می شود. سر انجام به طبقه بالا می رسیم . اولین چیزی که توجه ام را جلب می کند اجاقی ست رو باز در حیاط ؛ یعنی خانه ای بدون آشپزخانه ...
درب اتاق باز می شود. زنی دراز کشیده بر روی تخت ، با خنده و خوشامدگویی سلام می کند . پایین و سمت راست تخت بیمار ، چندین رختخواب تلبار روی هم بالا آمده بود. اتاق آنقدر کوچک است که گویا همگی دور یک سفره کوچک نشسته ایم . پدر در منزل نیست . وقتی نگاهم به نگاه بچه هایش گره می خورد ناخودآگاه سر را به پایین می اندازم و به دوربین نگاه می کنم...
شاید برای ما که محبت مادری را دیده ایم و هر شب با نوازش های مادرمان به خواب رفته ایم درک اتفاقی که هر روز راضیه و رضا با آن دست به گریبانند سخت باشد . راضیه و رضا فرزندان آرزو هستند ؛ آرزویی که در 30 سالگی به بیماری MS مبتلا شد و پس از آن دیگر نه توان راه رفتن داشت و نه توان خندیدن...
7 سال پیش بود که آرزو به همراه همسرش به علت تاری چشم به بیمارستان گلستان اهواز مراجعه می کند . علت تاری چشم تا زمان MRI نامشخص است. پس از چند روز علت تاری چشم مشخص می شود : ام اس. مرضی که بر روی اعصاب مغز تاثیر می گذارد . بعد از یک ماه آرزو هر دو پایش را از دست می دهد و گوشه خانه می افتد.
آرزو با همان حالت خوابیده و دراز کشیده می گوید: در سال 84 بود که به این بیماری مبتلا شدم شوهرم هرچه داشت و نداشت را برای من خرج کرد؛ طوری که از کار بیکار شد و الان مجبوریم که با 2 فرزندم در یک اتاق 12 متری زندگی کنیم.
وی با چشمانی که هنوز کورسویی از زندگی در آن جریان دارد می گوید : این اتاق 12 متری کرایه ای ست و بچه هایی که پایین دیده اید بچه های خواهر شوهرم هستند که طبقه پایین زندگی می کنند . شوهرم قبلا در بنگاه خودرو مشغول به کار بود. وضع مالی مان چندان بد نبود تا اینکه این بیماری مهلک به سراغ من آمد.
عکس جوانی اش را که زمانی با شور و شوق در مشهد و دوشادوش شوهرش گرفته بود با میخ های زمخختی به دیوار نصب شده است. آرزو با اشاره به این عکس می گوید : آن موقع 58 کیلو وزن داشتم و الان 30 کیلو هم نمی شوم . خیلی وقت هست که دیگر دارو مصرف نمی کنم چرا که هزینه آمپول آوونکس زیاد است : ماهانه 280 هزار تومان . بیمارستان هم فقط برای اول مجانی آمپول می دهد که نگرفتم . گفتم چه فایده دارد من که نمی توانم ماه های بعد را خودم بپردازم.
پس از این بیماری دکترها به آرزو می گویند که دچار گشادگی دریچه میترال قلب هم شده است. شیمی درمانی هم برای درمان وی هیچ فایده ای نداشت . آرزو شب و روز بر روی تخت دراز کشیده و حتی موقع غذا هم توان بلند شدن ندارد.
او می گوید : از بس خوابیده ام زخم بستر دارم. ناخن پاهایم خود به خود جدا می شوند . هیچ جای بدنم به جز دستانم خوب کار نمی کند .با همین دستان تسبیح می اندازم و خدا را شکر می کنم که فرزندان و شوهر خوبی به من عطا کرده است.
خانه شان حتی حمام هم ندارد. اگر هم حمام داشت پای رفتن نداشت. آنگونه که او می گوید 5 سال پیش موقع رفتن به حمام لیز می خورد و می افتد و پاهایش می شکند به گونه ای که پلاتین در پایش می گذارند و روی ویلچر می نشیند.
آرزو می گوید : با آنکه دارو مصرف نمی کنم همین الان هم هزینه های من زیاد است ؛ روزانه 15 تا 20 هزار تومان . مگر چقدر می توان هزینه گاز ،چسب و آمپول داد . بعضی وقت ها می گویم خوش به حال بیماران سرطانی نهایتا 6 ماه زجر می کشند ولی من ...
در همین لحظه مادر به دو فرزندش نگاه می کند و بغض گلویش را می گیرد. می گوید : از من که گذشت .فقط نگران بچه هایم هستم. رضا دوم دبیرستان است و راضیه هم سوم راهنمایی . به بچه هایم می گویم در هیچ حالی خدا و توکل بر او را فراموش نکنند وقتی هم که بزرگ شدند و به جایی رسیدند به بیمارانی که مبتلا به بیماری مانند مادرش هستند کمک بکنند .گاهی که این وضعیت را می بینم ناراحت می شوم ولی بعد می گویم توکل بر خدا ...
تنها خواسته این مادر این است که سر بار خانواده اش نباشد. وی می گوید شوهرم تا به حال نزدیک 100 میلیون خرج من کرد تا بهتر بشوم . الان هم بیکار شده و با کمک فامیل و دیگران روزگار می گذرانیم . حتی می خواستیم کولر را هم بابت بدهی های مان بفروشیم . بچه هایم چه قدر گرسنه بخوابند. عید هم که نداشتند ما برای عید امسال هیچ چیز نتوانستیم بخریم . شوهرم خیلی مرد خوبی است می دانم که اگر هر کسی دیگری بود تا الان به پای من نمی ماند.
راضیه دختر این خانواده است. او با نگاه معوصومانه اش رو به من می کند و می گوید : می خواستم از پدرم تشکر کنم. پدرم آدم خوبی است کمتر مردی پیدا می شود که اینطور برای خانواده اش تلاش کند.
من هم مثل بقیه دوست دارم مادرم بلند شود. ولی می دانم که هیچ جا به او کمک نمی کنند .حتی بیمارستان چون زخم بستر دارد بستری اش نمی کند.
درست است که رضا پسر خانواده است اما در بیماری مادر ، وظیفه ای دیگری را هم بر عهده گرفته است. او می گوید : تا بچه بودیم بابا برای مان غذا درست می کرد. روزهای اول که مادرم مریض شد یادم هست خیلی سخت بود. من دبستان بودم تا آن موقع مادر در درس ها کمکم می کرد. بعد اول راهنمایی که رسیدم مامان دیگر نمی توانست . یادم هست معدلم آن سال کمتر شد ولی بعدا یاد گرفتم خودم چه طوری از پس کارهایم بر بیایم. الان هم خرید بیرون را خودم انجام می دهم. خواهرم هم لباس ها و ظرف ها را می شوید. می دانم که هم سن و سال های من الان کامپیوتر دارند و مشغول بازی و سرگرمی هستند ولی من در خدمت مادر بودن را به داشتن این گونه وسایل ترجیح می دهم.
گرمی و صمیمیت این خانواده با وجود بیماری مادر و فقری که با آن دست و پنجه نرم می کنند در نوع خود بی نظیر است و آنچه توانسته ستون های این خانواده را استوار نگه دارد فداکاری پدر است و از خود گذشتگی راضیه و رضا . و البته وجود مادری که مهر و محبت اش نگذاشته کانون گرم این خانواده به سردی گراید.به امید شفای تمام بیماران و این مادر مهربان....







تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
مردی نه به قوت است و شمشیر زنی...گر دست فتاده ای بگیری مردی
لطفا شماره حساب بدین
سلام شما فقط شماره حساب یا آدرس بدین هر مقداری هزینه که باشه من فراهم میکنم.
اگه میشه شماره حساب یا آدرس بدین تا در حد توان یاریشان کنیم
شماره حساب بدین تا اگرمقدور باشد کمک کنیم
بیماری ام اس بیماری است که بیمار علاوه بر درد خود علارغم هوشیاری کامل نا هوشیار است و توان انجام عملی بسیاری از کارها را ندارد. با این حال بر دستان شوهر این خانم بوسه می زنم که حتی یکبار هم بیماری اش را به رخش نکشیده خدا قوت مرد
ماشاالله به غیرت جوونامون.همین که جوونامون همه پا پیش شدن واسه کمک خودش حسابه باید مسوولان این نظراتو ببینند وباکمک مردم غیور این بیمارو رو معالجه کنند.خدایا توروقسم میدم به دستای افتاده حضرت عباس تو هیچ خونه ای مریض قرارنده
یعنی مسِعولینِِ نمی بینند؟
یعنی دم زدن از حضرت علی فقط برای مسعولین شعاره؟
لطفا شماره حساب بدید ما منتظریم امیدوارم این دو بچه با قلب پاکشان اینده خوبی داشته باشن
تو خدا شماره حساب یا آدرس یا تلفنی از این خانواده بدین تا کمک هامونو بهشون برسونیم
خداونداهمه مریضا روشفابده-به امام حسین قسمتون میدم هرکه داره کمک کنه
بخدا خيلي ناراحت شدم اشكام سرازيرشده نمي تونم خودموكنترل كنم_آرزودارم هرچه زودتراين خانم محترم سلامتي شو بدست بياره_آمين_منم واسه كمك حاضرم
شماره حساب بدین ؛فقط باگریه میخواندمش
نمی دونم چی بگم، اینقدر متأثر شدم که فقط خدا می دونه. با تمام وجودم دعا می کنم برای بهبودی این مادر مهربان.
سلام.اگه شماره یا آدرس بدین ما درخدمتیم چون اهوازی هستیم
سلام.اگه شماره یا آدرس بدین ما درخدمتیم چون اهوازی هستیم
ازکلیه عزیزانی که دراین امرمتاثرشدن ودست کمکی کشیدن تشکرمی کنم وبیاییدهمه باهم ندای انسانیت رابکشیم تابه خواهرعزیزمان تاحد الامکان کمک کنیم.مااماده ایم کمک های معنویی ومادی بکنیم. منتظرشماره حساب بانکی هستیم
اللهم اشف کل مریض
باسلام نمی دونم چه جوری یه خیر و پیدا کنم نمی دونم صدامو چه جوری به گوش خیرین برسونم -یکی از اقوام دچار عارضه مغزی شده یه کارگر بدبخت 25 ساله 3 تابچه داره واسه زنده موندنش به کمک نیازه داره خواهش می کنم هرکی تلفن ویا آدرس خیرین وداره خبر بده شاید بتونیم جون یه نان آور و نجات بدیم -با تشکر از همه مردم دلسوزکشور عزیزم
شماره حساب بدین
لطفا ادرس بدهید ساکن اهواز هستم
خدا انشالله شفاش بده
چه خانواده خوبی داره که همیشه و در همه حال باهاشن
بخدا اگه داشتم و وسعم میرسید کمک میکردم فقط تنها یاریم شفای این مادره که از خدا میخام
شماره حساب بده تو رو خدا
اگه میشه یک شماره حساب بدید من یه مقدار پول واسه درمان سرطان دخترم کنار گذاشتم ولی هنوز نیاز جدی ندارم
سلام من ساکن اهواز هستم لطفا ادرس وشماره تلفنی ازاین خانواده به مابدهید تابه انهاکمک کنیم منتظرهستم
باسلام بنده در اهواز یک کارگاه تولیدی دارم خواهشمندام شماره تلفن یا نشانی از این خانواده عزیز در اختیار بنده قرار دهید تا برای پدر خانواده در کارگاه خود کاری فراهم کنم
چطور میشه کمک کرد؟
خدا شفاش بده
خدا همه مریض های بندگانش رو شفا بده.
لطفا شماره حساب خانواده را بدین یا ادرس این خانواده را زحمت بکشید
من اهوازی هستم و بسیار بسیار زیاد از این موارد خانواده داریم
تا انجایی که خدا کمک کرده کمک کردم اگه ای مورد هم خدا کمک کنه حتما کمک میکنم
تابناک آتیش گرفتم خیلی دردناک بود.
ازت خواهش میکنم یه شماره حساب برام ایمیل کن یا شمارشون رو بده من یه دانشجو هستم ولی به اندازه خودم می تونم کمک کنم.
فقط شماره حساب برسون.
منتظرت جوابتون هستم حتما ایمیل بزنین؛ اگر هم به هر دلیل نمی تونین شماره بدین یه ایمیل خالی برام بفرستین که حداقل بفهمم خوندین.
دوباره خواهش میکنم شماره حساب ایمیل کنید.
من منتظر جوابتون هستم.
یاعلی
خداوند مهربان به ایشان شفا و به فرزندان و همسر ایشان صبر و اجر دهد. لطفا در صورت امکان شماره حساب بدید
رکی به فکر خویشه.... واقعاً شرمنده شدم.
لطفاً شماره حساب بدین
تابناک فقط از این کارات خوشم میاد نه بقیه
لطفا ادرس بدهید ساکن اهواز هستم
سلام
با تشکر از سایت تابناک. تابناک تا کنون چند بار قدم خیر برداشته و باعث کمک به هموطنان شده. حالا نیز خواهشا این خبر را تا رسیدن به نتیجه پیگیری کنید تا همه ما شاهد باشیم که دل این ملت از دریا بزرگتره. اگر مقدور هست شماره حساب بگذارید. هر نوع کمکی که از ما بر بیاد ما دریغ نخواهیم کرد. سوال اینجاست چرا وزارت بهداشت این بیماری را جزء بیماریهای خاص محسوب نمی کند.
آدرس یا یه شماره برای کمک بدین.
سلام لطفاً برای کمک نقدی به این خانواده شماره حساب یا آدرس اعلام بفرمائید
شکرانه بازوی توانا بگرفتن دست ناتوان است شماره حساب بدید تورو خدا.
اگه تو بعضی از جاهای محله ی آخرآسفالت اهواز قدم بزنی از این چیزا زیاد میبینی ،
خدا همه ی مریض ها رو شفا بده...
اقاالتماس میکنم شماره حساب بدیدمن میتونم کمکشون کنم
باور کنید اگر شما واسطه خیر شوید خیلی ها کمک می کنند
هر چند ممکن است کم باشد
ولی وقتی تعداد زیادی کمک کنند خیلی پول می شود
تو يكي از كامنتها دوستي گفته بود اگه هر كس هزار تومان بريزه و تعداد افرادي كه كمك ميكنن يك ميليون بشه ميتونه مشكل ماليشون رو بر طرف كنه.من خودم بيكارم و توان كمك چنداني ندارم اما هزار تومن ده هزار تومنو كه ميتونم بريزم به حسابشون.اگه شماره حسابي اعلام كنيد گرچه روم نميشه اين مبلغ رو بريزم اما اين كارو ميكنم چون تنها كاريه كه از دستم بر مياد
شماره حساب بدهيد
خوب بگید چطور میشه کمک کرد؟
اون وقت مقامان میگن تو کشورمون فقیر نداریم
سلام شماره حساب لطفا +شماره تلفن وآدرس تشکر
ضمنا تا اونجا كه من ميدونم ام اس يك بيماري عصبي هست كه ميتونه سالها نهفته باشه.اخيرا هم خيلي شايع شده علتش هم فشار هاي عصبي هست در جواب اون بنده خدا هم كه گفته انتشار اين گزارش باعث نگراني ميشه براي ام اسي ها ميخوام بگم كساني كه ام اس دارن خودشون شرايط بيماري رو ميدونن
من كه گريه ام گرفت.ملت خودتون به هم رحم كنيد .اميدي به كسي نيست.اگه يه شماره حساب بدين انشاءالله كار اين بندگان خدا تاحدي حل ميشه.
خدا میدونه چقدر از این موارد درکشورمون وجود داره و مسئولین هنوز در دعواهای دنیای کثیف سیاسی غرق شده اند و من نمیدونم این خدانشناس ها آن دنیا چگونه میخوان پاسخ بدن؟! یک نکته ای به نظرم رسید. کاری که همسر این خانوم انجام داده، هزینه هایی که کرده و زحماتی که کشیده،"وظیفه"این آقاست.درسته که جای سپاسگزاری داره، ولی منتی برسر کسی نمیتونه داشته باشه. ولی انقدر ازاین قبیل "مردان" درجامعه ما کم هستند که وقتی آقایی برای خانومش"وظیفه همسری"رو انجام میده، هیچکس باورش نمیشه و آدما فکرمی کنند داره فداکاری می کنه."ما"یی که پس از ازدواج بوجودمیاد، درهمه مراحل زندگی بایدباشه. در آسایش و درسختی.
یا امام رضا
همسرم از بهار 78 مبتلا به ام اس شده. خدا نکنه کسی مبتلا بشه ولی تا نشه متوجه رنج و درد و اندوه مریض و خانواده ی اون نمیشه و تازه این اول غم و غصه هاست.مریضی و مریض داری، خرج کلان و نداری، ناتوانی و نبود دارو و هزار گرفتاری دیگه. رهبر گفته بود باید شرایط طوری باشه که مریض فقط ناراحتی مریضی رو داشته باشه نه نبود دارو و نه هزینه سر سام آور دارو و هزینه های پزشکی و کمک پزشکی. اما دریغ و دریغ....
چی بگم که بعد از 14 سال مریض داری دل پردردی به یادگار گرفتم. خدا به آبروی فاطمه ی زهرا رحمتت رو از همه ما دریغ مدار
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.