حماسه ملبورن شانزده ساله شد؛
روزی که ایران به جامجهانی رفت و ما به آسمان
تا یکی دو سال پس از حماسه ملبورن، یکی از برنامههای ثابت بسیاری از مهمانیهای ایرانیها، این بود که صاحبخانه یک کاست وی اچ اس از بازی ضبط شده ایران و استرالیا را گنجینه اسرارش بیرون میکشید و با مهمانها نود دقیقه بازی ایران و استرالیا را میدیدند و مدام چنان هیجانزده میشدند که انگار شاهد پخش زنده آن بازی هستند.
آفتاب روز هشتم آذرماه ۱۳۷۶ کمکم به میانههای راه خود در آسمان میرسید که بچه مدرسهایهای زیادی داشتند خودشان را از دیوار بالا میکشیدند تا از مدرسه فرار کنند و بتوانند آخرین بازی تیم ملی کشورمان در راه رسیدن به جامجهانی ببینند؛ دیداری که حکم مرگ و زندگی برایشان داشت و رخدادی که میتوانست فردایش حیاط مدرسهها را پر از شور و هیجان کند و یا برعکس سرخوردگی آنها را برای مدتها موجب شود، چرا که از جادوی عجیب زندگی در آن روزها، یکی همین بود که فوتبال مسألهای در حد مرگ و زندگی بود اگر فراتر از آن نبود.چه شد تا هوادارانی که روزی از دست دادن محرمی و قلعهنویی، یک سال پس از دعوای معروف دربی، رویشان نمیشد در مدرسه سرشان را بلند کنند و آبرویشان را برباد رفته میدیدند، امروز با خیال آسوده از حضور بیشمار ستارههای حریف در تیم خود استقبال میکنند!
اما هر چه بود و شد، هنوز که هنوز است، وقتی هشتم آذر میشود و تلویزیون و رسانهها به آن روز به یادماندنی اشاره و صحنه گل کریم باقری را پخش میکنند، چشمانشان برق میزند و نمیتوانند هیجانشان را کنترل کنند.
منتقدان سینما در بیان علت محبوبیت فیلمهایی چون «هامون» و «آژانس شیشهای» در تاریخ سینمای ایران و در ذهن سینمادوستان ایرانی از این عبارت استفاده میکنند که «کارگردان این فیلم فرزند زمان خویش بوده» و چون مقتضیات زمانی را که در آن بوده، به خوبی درک کرده، فیلمش ماندگار شده است. هر کاری بکنید جوانهای دهه شصتی و جامعه دهه هفتادی ایران نمیتواند با حمیدِ هامون و حاج کاظمِ آژانس همزاد پنداری نکند. حکایت تیم ملی فوتبال آن سالهای ایران هم همین است.
تیم ملی فوتبال دهه هفتاد ایران هم با همه مقتضیات خاص خود، یکی از آن «فرزندان زمان خویش» بود که در هشتم آذر ۱۳۷۶ در ذهن ایرانیها ماندگار شد. ایرانیهایی که دو دهه سخت را پشت سر گذاشته بودند، اکنون فرصت یافته بودند تا تجربههای جدیدی به دست آورند. هشت سال جنگیده بودند و خیلی بیشتر از آن هشت سال را مشغول بهبود دادن به زخمهای خود بودند. درد از دست دادن عزیزان و ویرانی خانهها که کمی کاسته شد، ایرانیها تازه مجال یافتند تا بار دیگر خودشان را به جهانیان معرفی کنند و این بار این خودنمایی در ضربههای سر علی دایی و دربیلهای ریز خداداد و شوتهای کریم و هنرنماییهای احمدرضا عابدزاده نمایان شده بود. تیم بیادعایی سیبیلوهای ایرانی که چند سالی خوب نتیجه میگرفت، سرانجام پس از یک ماراتن طولانی در ملبورن و با فرار خداداد عزیزی به نقطه اوج هیجانش رسید؛ لحظهای که خداداد ایران را به جامجهانی برد و ما را به آسمان!
چیزی که این روزها حتی با صعود تیم ملی به جام جهانی مثل آن سالها تا حد مرگ ما را خوشحال نمیکند. علت همان فرزند زمانه بودن است. شک نکنید که تیم ملی آن سالهای ایران، نمادی از زندگی دو دهه گذشته ما ایرانیها بود. ایرانیهایی که با سختکوشی هشت سال جنگ را با بسیج مردمی پشت سرگذاشته بودند و بلافاصله پس از آن سالهای سخت اقتصادی پس از جنگ را هم جنگیده بودند، بیشک ستارههای آن زمان تیم ملی را که برای پیروزی تیمشان سر میدادند، به عنوان قهرمانهای خود برمیگزیدند. مگر میشد در آن سالها، البته فقط آن سالها، علی دایی را که با سر بانداژ شده چنان گل دلاورانهای به کویت زده بود، در حد اسطورههای کهن بالا نبری و به چسباندن پوسترش به دیوار اتاقت افتخار نکنی؟
هشتم آذر ۱۳۷۶ یکی از آن روزهایی بود که صفحه جدیدی در زندگی ما ایرانیها باز شد. همین که خاطره آن روز هنوز برایمان پس از گذشت شانزده سال نزدیک و گرم و صمیمی است، نشان میدهد که ما تجربهای متفاوت و خوب را در آن روز پشت سر گذاشتیم، فقط شاید اگر یکی از قاضیان گینس آن روز آماری از فرار بچهها از مدارس سراسر ایران ثبت میکرد، شاید یک رکورد به یادماندنی در کتاب رکوردهای دنیا ثبت میشد.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
مدرسه من ،مدرسه راهنمایی اسامه تو نظام آباد بود اکثر معلما و ناظم مدیر همه فوتبالیه شدید بودن،ساعت 30/12 تعطیل کردن.بازی ساعت 55/12شروع شد
يادش بخير،ملي پوشان پيروزباشيد خرم چون گل هر روز باشيد
من تبریز دانشجو بودم و داشتم به خونه مون تو اردبیل بازمیگشتم....گزارش بازی رو هم از طریق رادیوی اتوبوس گوش میدادیم....وقتی خداداد گل دوم رو زد از شدت هیجان و ذوق و شوق مسافرا اتوبوس داشت میرفت هوا....راننده بعد از پایان بازی ماشین رو کنار جاده پارک کرد و همه داشتیم کنار ماشین تا یه ربع بیست دقیقه می رقصیدیم و شادی می کردیم
واقعا يادش بخير چه روزي و چه روزهايي بود. حتي بازي با چين و ساير تيم هاي اون روزها هم خاطره خوشي براي ما جوانان و نوجوانان اون روزهاست. ولي واقعا جاي بررسي داره كه چرا ديگه از اون شادي ها و يكدلي ها خبري نيست؟ چرا ديگه به ورزشگاه هاي ما 100 هزار نفر نمياد؟ چرا پول براي مردم ما همه چيز شده؟ و چراهاي ديگر....
زنده باد مردان با غیرت و کم توقع فوتبال قدیم
هنوز هم وقتي بازي را ميبينم ضربان قلبم تند ميزنه .
یادش بخیر من مهمون عموبودم چه حالی دادخداداد سوم دببرستان نبی اکرم اسدابادبودم
بنده آن زمان ستوان یک وظیفه بودم از پادگان لویزان فرار کردم.جالب بود برای یک افسر فراری بشه!
امان از مارک بوسنیچ که چه گلهایی را نوش جون کرد .
توی مدرسه شروع کردن به پخش بازی از رادیو.
همه هم اومدن تو حیاط. یادش بخیر. مدرسه که تعطیل شد بچه ها با التماس از راننده خواستن ببردمون میدون هفت حوض . هی غوغایی بود. دبیرستان سمیه
من اون روز کلاس دوم هنرستان تو تهران بودم از مدرسه فرار نکردم کلاً مدرسه نرفتم وقتی هم که خداد گل زد از خوشحالی جفت پا رفتم تو کمددیواری کمد و شکستم ولی خیلی حال داد 8 دقیقه آخر بازی رو با اون حرکات عابدزاده هیچ وقت تو عمرم یادم نمیره
یادش بخیر من اون زمان عاشق فوتبالو تیم ملی بودم
یادمه اون موقع از من میپرسیدن میخوای چه کاره بشی میگفتم میخوام علی دایی بشم و این پدرو مسیولین مدرسه را ناراحت میکرد اون زمان مث الان پول تو فوتبال نبود
یادمه اون زمان تو زنگ ورزش با اینکه فوتبالم خیلی خوب نبود حاضر نبودم برم تو تیم اونایی که بازیشون از من بهتر بود خودم از بچه هایی که خیلی بازیشونم خوب نبود تیم میساختم و اخر غیرت بودم و عاشقانه بازی میکردم تیم ما همش میکشوند بازی به پنالتی و من وایمیسادم دروازه میبردیم گلزن نداشتیم ولی همینکه میکشوندیم به پنالتی واسه بقیه تعجب اور بود چنین انتظاری نداشتن
هنوز آرامش بینظیر عابدزاده یادمه.ارامشی که ما توی خونه حسش میکردیم.درود به غیرت همه اونها.هنو
من کلاس پنجم بودم که مدیرمون دید نمیوتنه بچه هارو نگه داره یه تلویزیون گذاشت تو سالن و همه جمع شدند ، واقعا هیچ وقت از خاطرم نمیره
من از مدرسه برگشته بودم، نهار آماده بود و بازی شروع شد. اون 20 دقیقه اول جهنم به معنی واقعی بود، هیچکی نتونست نهار بخوره، اصلا از گلومون پایین نمی رفت فقط با استرس نگاه می کردیم. توپ تا چلوی دروازه میرفت و بعدش عابدزاده... گل دوم رو که خوردیم دیگه امیدمو از دست داده بودم، عصبانی بودم، دعا میکردم... تا اینکه کریم گل اول و زد. فقط یکم امید اومد توی دلمون... بعدشم که... بوسنیپ بازیو آغاز میکنه، کریم باقری، علی دایی... حالا پشت مدافعان... خداداد عزیـــــزی... توی دروازه، توی دروازه گـــــل، گل برای ایران باز هم روی زمین....
و اون هشت دقیقه لعنتی.... ضربه عابدزاده، پایان بازی و پشتک های پشت سر هم من و اشک شوق همه خونواده... روزی که ایران یکپارچه دیوانه وار شادی کرد، از صدا و سیما تا کارگزان سرخیابان...
مدیر ما خودش فوتبالی تر از همه بود برا همین بچه ها را زودتر تعطیل کرد که برن خونه و گفت تایم بعد از ظهر بعد فوتبال شروع میشه ما هم با خیال راحت رفتیم خونه دایی مون چون تلوزیون نداشتیم با خیال راحت نگاه کردیم بعدشم با داد و فریاد رفتیم مدرسه . اونروز یکی از بهترین روزها بود. اون موقع من دوم راهنمایی بودم و هنوز یادمه اونروز بعد از ظهر علوم داشتیم
اون موقع ۱۳ سالم بود منم فرار کردم از مدرسه باورم نمیشه ۱۶ سال گذشته پیر شدیم چه دوران خوبی داشتم اونوقتها....
آقا خیلی با حال بود... من کل بازی خواب بودم بعد بازی هم با بچه رفتیم تو کوچه استقلال پرسپولیس بازی کردیم... شبشم تا صبح نشستیم بازی را واسه هم تعریف کردیم
با سلام و درود خدمت همه ی شما انسان های با احساس. یک افغانستانی همیشه در غربت هستم که خاطرات گره خورده ای بسیاری با شما عزیزان دارم.منم چون شماها همیشه با غمهایتان گریستم و با شاد بودن هاتان شاد شدم. همیشه سربلند باشید.
من دبیرستانی بودم و امتحان آمار احتمال داشتیم. تقریبا همه بچه ها به خاطر بازی وسط امتحان بلند شدند و رفتند که بازی ببینند که یکی شون خودم بودم
یادی هم از خیابانی بکنید
...خداداد عزیزی پشت مدافعان توی دروازه گل گل برای ایران غزال تیز پا...
من اون موقع سرباز بودم. یادش به خیر یک تلویزیون 21 اینچ بود و حدود 500 سرباز که در نمازخانه به تماشا نشسته بودیم . به زور حرکات بازیکنان را تشخیص می دادیم . صبح روز بعد از بازی رزه بچه ها در زمین یخ زده پادگان دیدنی ترین رژه بود.
واقعا یادش بخیر.اون روز وقتی خداداد گل زد اینقدر گریه کردم و صفحه تلویزیون رو میبوسیدم که شیشه تلویزیون خیس شده بود..دیگه مانند اون روز اتفاق نمی افته که مردم از ته دل خوشحال باشن..اون روز واقعا خاص بود..هنوز بعد از 16 سال وقتی گل خداداد رو میبینم هنوز هم اشک تو چشمام جمع میشه..
من اون موقع سرباز بودم. یادش به خیر یک تلویزیون 21 اینچ بود و حدود 500 سرباز که در نمازخانه به تماشا نشسته بودیم . به زور حرکات بازیکنان را تشخیص می دادیم . صبح روز بعد از بازی رزه بچه ها در زمین یخ زده پادگان دیدنی ترین رژه بود.
بیشنهاد می کنم یکی از سینماگران حرفه ای کشور یه فیلم سینمایی درمورد این مسابقه تاریخی تهیه بکنه و اینجوری غرور ملی و اتحاد مردم ایران را تقویت کرده و به نوجوانان کشور یادبده که برای آبادکردن ایران عزیزباید هرآنچه را که درتوان دارند بکارگیرند
یادش بخیر از دبیرستان تا خونه دویدم که از اول بازی رو ببینم!!
یادش بخیر من دبستانی بودم
وقتی بازی 2-2 تموم شد از مادربزرگم پرسیدم چطور ما میریم جام جهانی ولی اونا نمیرن؟
مادربزرگم هم گفت چون ما مهمان اونا{استرالیاییها} هستیم!!!
بازم یاد حماسه ملبورن بخیر
ییادش بخیر کلاس ذوم ابتدایی بودم سر کلاس بودیم رفتیم دم دفتر پشت در همه جمع شده بودن از رادیو گوش میدادن
دایی، باقری، استاد اسدی، دین محمدی، پاشازاده بچه های آذربایجان بودن. یاشاسین
من به عنوان ي ترك به كريم باقري افتخار مي كنم
یادش بخیر کلاس پنجم بودم اونروز همه ی مدرسه با معلم و ناظم و ابدارچی و دانش اموزا تو نمازخونه جمع شده بودیم بازی که تموم شد همه از مدرسه رفتیم بیرون دیگه اونروز تکرار نمیشه ادماشم تکرار نمیشن خدا اونروز خیلی به ایرانیا حال داد:)
یادش بخیر ...
کلاس اول راهنمایی بودم ...
دقیقاً یادمه که جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم بازیو تماشا می کردم و دیگه باورم شده بود که ایران جام جهانیو از دست داده.
ولی یکدفعه ... اول کریم باقری و بعد خداداد عزیزی که دیگه چنان فریادی کشیدم و ...
یاد فوتبالیست های با غیرت آن دوران بخیر ...
من یادمه کارکرای فصلی سرخیابون داشتن دسته جمعی میرقصیدن و شعار خداداد عزیزی دوای هر مریضی باهم میخوندن یادش بخیر چه عشق و حالی داشت فوتبال اون موقع
ولی هنوز مونده تو دلم چرا تصاویر بازی پرش داشت خیلی کیفیتش بد بود هنوز هم دنبال اینم که فیلم اصلیشو گیر بیارم و بدون پرش تصویر دوباره اونو با لذت ببینم .به نظر می رسه آرشیو صدا و سیما همون فیلم با پرش تصاویر رو فقط داره.
منم اون موقع دانشجوی سال دوم در دانشگاه تبریز بودم و بهمراه بچه ها در خوابگاه بازی رو تماشا میکردیم. در کمال ناباوری ایران موفق شد به جام بره. اون روز خیلی شاد بودیم و بهمراه مردم در خیابانها جشن گرفتیم.
کلاس سوم راهنمایی بودم مدرسه شهید همتیان منطقه طلاب مشهد مدیر مدرسه گفت هرکس میتونه بره از خونه اش تلویزیون بیاره بلاخره برا هر کلاس یه تلویزیون جور شد بعد از بازی هم رفتیم جلوی خونه ی بابای خداداد یادش بخیر!!!!!!!!!!!!!!!!
چه زود دیر می شود گاهی
یاد یاد... آن روزگاران یاد باد...
فکر نمی کردم واقعاً 16 سال گذشته... انگار همین دیروز بود که بعد بازی شیرینی پخش می کردن تو مدرسه..
یکی از بهترین خاطرات زیبای زندگی منه این روز... کاش توی این روز قشنگ یک احوال پرسی از آقای عابدزاده می شد. کسی میدونه الان کجاست و چکار میکنه؟
دم خیابانی هم گرم فراموش نکنیم خیلی زیبا و با احساس گزارش کرد
پشتک های عابدزاده، با یک دست توپ گرفتنش و آخرم ضربۀ آخرش به توپ که بازی تموم شد...
بجه هاي دبيرستان امام صادق بايد يادشون باشه كه بالاخره تونستيم مدير و ناظم سختكير مدرسه را راضي كنيم و فوتبال را در نمازخانه تماشا كنيم و وقتي خداداد كل زد بجه در اغوش معلم هايشان كريه مي كردند و سرايدار مهربان مدرسه مان مدير منضبطمان را در اغوش مي فشرد، مي دانم امام صادقي هاي بلوار دريا تابناك مي خوانند،
16 سال از عمر من رفت ! ای داد بیداد
سلام
میتونید لینک دانلود بازی ایران استرالیا را با کیفیت بالا و به طور کامل در این مطلب یا مطلب دیگر شیر کنید ؟؟؟ به نظر من وقتی درباره یک چنین مسائلی که جزئیاتشان در حال کمرنگ شدن است مطلب منتشر میکنید اگر فیلم های مربوط را حداقل لینکشان را قرار دهید کار جالبیست ...
با التماس بردنمون توی کتابخونه مدرسه. یه تلویزیون داغون مربی تربیتی مون آورد. هی تهدید میکرد اگه سروصدا کنید خاموش میکنم. یک ساعتش به سختی و اضطراب گدشت. .... خدادا که گل زد سرم روی موزائیکای کف کتابخونه بود به پهنای صورت اشک میریختم همه فوتبال یادشون رفته بود داشتن منو آروم میکردن. 8 آذر 76 مدرسه راهنمایی شهید عاشوری. میدان شهدا تهران
وای...شما هم مدرسه ای من بودی...یادش بخیر...شهید عاشوری - نمونه امت سابق
مهدی جان دمت گرم خیلی خندیدم
خاطره من از اون روز اينه كه من زود از مدرسه آزاد شدم اول دبيرستان بودم بدو بدو اوندم خونه بعد از برد چون فردا امتحان اجتماعي داشتم مجبور شدم درس بخونم و خيلي ناراحت بودم مامانم ميگفت بخون فردا حتما امتحان ميگيره معلمت ، خلاصه من خوندنم و مثل بچه خوب فردا رفتم مدرسه اولا نصف بچه ها نيمده بودن اونايي هم كه اومده بودم نخونده بودن امتحان اوفتاد براي هفته ديگه انقدر من گريه كردم كه هيچ وقت يادم نميره آخه ما مشهد بوديم و خيلي شلوغ بود
یادمه 14 سالم بود بین دو نیمه رفتم نماز خوندم! در حالی که بغض کرده بودم گفتم خدایا اگه ایران بره جام جهانی من قول میدم دیگه اصلا گناه نکنم!! بگذریم چند روز بعدش زدم زیرش :D
ولی حیف که ابراهیم تهامی رو نبردن وگرنه از گروه میرفتیم بالا،اونم میرفت بارسلونا
داداش بارسلونا!!!
حالا كه چي ما رفتيم جام جهاني؟ گردن رستم رو شكستيم؟ نمي دونم چرا بخشي ز مردم ما چرا اينقد بدسليقه ان؟ به جام جهاني رفتن خوشحالي داره؟ خوشحالي و هيجان رو بايد اين وقتا نشون بدن:
1- وقتي دانشمندان ما سانتريفيوژ ساختن
2- وقتي رسما يك كشور هسته اي شديم
3- وقتي در سلولهاي بنيادي از كشورهاي مدعي شديم
4- وقتي در نانو حرفي براي گفتن پيدا كرديم
5- وقتي راهي براي مشكل اقتصادي پيدا كرديم
6- وقتي كه ديگه مستضعفي در جامعه نداشتيم
7- وقتي كه بيكاري از بين رفت
8- وقتي گروني تبديل شد ارزوني
9- وقتي اعتياد از بين رفت
10- وقتي ايراني آزاد و آباد پيدا كرديم
برو باباااااااااااااا....فلسفه می بافه
همه اینها که شما گفتی باعث خوشحالی است ولی این معنی اش این نیست که نباید از رفتن به جام جهانی در آن شرایط دشوار خوشحال شد
این موفقیت ها باعث می شه ملت زمینه های با هم پیروز شدن را تجربه کنند و کمک کنه به درد 10 مورد شما بخوره
مطمئنا شما آقای ناشناس یا نوجوون زیر 18 سال هستی که اون دورانو خوب یادت نمیاد یا اینکه هنوز نمیدونی که مقدمه همه این چیزایی که گفتی و درست هم هست اینه که باید همه مردم، همدیگه رو از خودشون بدونن و اتحاد قلبی داشته باشن. حماسه ملبورن هم اتفاقی بود که قلب همه ایرانیا رو به هم گره زد.
دوست عزیز مطلب رو نگرفتی هر وقت هرجا و هر کسی که بتونه به یک طریقه مثبت ایران و ایرانی رو توی جهان تیتر اول رسانه ها بکنه اون وقت روز شادی مردمه چه هسته ای باشه و چه ورزشی و .....
یاد باد آن روزگاران یاد باد. من دانشجوی سال دوم دانشگاه تهران بودم برای تماشای بازی به کوی دانشگاه و نزد دوستانم رفتم . بعد از پیروزی همه به خیابان امیرآباد ریختیم وبه صفوف مردم در خیابانها پیوستیم. این جشن خیابانی من را به یاد هفت سالگی وآزادی خرمشهر انداخت این برای دومین بار بود که همه مردم کشورم از اعماق قلبشان خوشحال بودند.
بابا دانشگاه تهرانی.
سلام
خیلی احساسات زیبا و قشنگی بود خیلی زیاد
اما چرا دیگه الآن به اندازهی اون موقع اینطور شادی رو نمی بینیم خیلی روزای قشنگ بود من کلاس اول بودم رفتم خونهی مامان بزرگم
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.