بر دیوار کتابخانهاش نوشته بود: خدایا! من منتظر لقاي تو هستم
برای گرفتن سکه به بانک رفتم، ولی دیدم ازدحام مراجعهکنندگان به حدی است که برای گرفتن سکه ساعتها باید در صف بمانم. من چون در بانک آشنا داشتم، بدون صف سکه گرفتم و به خانه آمدم. موضوع را که به موسی گفتم، خیلی ناراحت شد و گفت: چون حق دیگران را رعایت نکردهای، سکه را پس بده. من هم به اصرار او سکه را پس دادم.

سردار شهید موسی اسکندری، رئیس ستاد لشکر۷ ولیعصر (عج) فرزند انقلاب بود و سرباز امام خمینی (ره). این ارادت از روزهای جوانی که او سرباز بود، نمود یافت. او که در دوران دانشآموزی با نوشتن مقالات مذهبی زبانزد خاص و عام بود، پس از گرفتن دیپلم به سمت سرباز وارد ارتش شد و ارتش را کانونی برای مبارزه با رژیم فاسد پهلوی قرار داد. تلاشهای آگاهی بخش او به ارتشیان با پخش اعلامیهها، نوارهای مذهبی و سیاسی امام خمینی (ره) همراه بود و حتی این مبارزات منجر به زندانی شدن و شکنجهٔ او شد. با دستور امام خمینی (ره) او به همراه یکی از دوستانش به نام بهلول ـ که بعدها شهید شد ـ و شمار بسیاری از سربازان از پادگان فرار کردند و پس از فرار از پادگان به قم رفت و در کمیته استقبال از امام مشغول فعالیت شد. او فعالیتهایش را دراین کمیته ناتمام گذاشت و برای مبارزه مسلحانه با رژیم منفور پهلوی به اهواز آمد و این مبارزه را تا پیروزی فجر انقلاب در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ ادامه داد.
فرماندهی یکی از واحدهای سپاه هشتم امام صادق (ع)، مسئولیت واحد فرهنگی بنیاد شهید استان خوزستان، فرماندهی تیپ امام حسن (ع) و ریاست ستاد لشکر ۷ ولی عصر (عج) از جمله مسئولیتهای ایشان بود. او در تمام دوران دفاع مقدس مسئولیت داشت و شبانه روز در خدمت جنگ و در تمام عملیاتها پیشقراول گردانهای رزمی بود. یک بار یکی از بسیجیان به او میگوید: شما برگردید تا ما دلمان خوش باشد که شما هستید. آقا موسی در پاسخ میگوید: ما دلمان خوش است که خدا هست.

تمام پولش را به فقیر بخشید
او پسر فعالی بود؛ با آنکه از کودکی نگران و دلواپسش بودم و پدرش نیز خیلی مراقب او بود، موسی دست از فعالیت نمیکشید و همیشه در جنب و جوش بود.
تابستانها کار میکرد تا خرج خودش را دربیاورد. از بچگی کمک حال پدرش بود و با پدرش به مغازه میرفت.
وقتی بزرگتر شد، نزد آقای هلالی مشغول به کار شد. مورد اعتماد آقای هلالی بود تا جایی که وقتی برای کتابخانه مسجد دنبال کسی میگشتند تا مسئولیت آن را به عهدهاش بگذارند، آقای هلالی موسی را معرفی کرد.
وقتی کارش را نزد آقای هلالی آغاز کرد، پس از یک ماه کار و تلاش، روزی که حقوق اولش را گرفته بود، زن فقیری به مغازه میآید و تقاضای کمک میکند و میگوید که بچههایش یتیم هستند و او نیاز به کمک دارد. آقا موسی که همان روز حقوقش را گرفته بود، تمام پول را به آن زن فقیر میدهد و چیزی از آن را برای خودش برنمیدارد. پس از رفتن آن زن، آقای هلالی از موسی پرسیده بود چرا همهٔ حقوقت را به او دادی که وی در پاسخ گفته بود: من پدرم بالای سرم هست و سر سفرهٔ او لقمه نانی هست که بخورم؛ اما بچههای این زن سایهٔ پدرشان بالای سرشان نیست. این پول را آنها بخورند ثوابش بیشتر است.
راوی: مادر شهید
سه روز پس از ازدواجمان به جبهه برگشت
از همان روزی که تصمیم گرفتم در کنار موسی باشم، میدانستم مثل مردان دیگر نیست که مرتب در خانه باشد و من باید صبور باشم اما انتظار خیلی چیزها را نیز نداشتم. مثلاً بعد از ازدوجمان سه روز در کنار هم بودیم و بعد رفت به منطقه. ده روزی گذشت و نیامد. پس از ده روز هم که از راه رسید، زخمی شده بود. بعد از آن متوجه شدم ساعت کاری او مشخص نیست.
راوی: همسر شهید
سکه را پس بده
یک بار بانک اعلام کرده بود که به قیمت دولتی سکه بهار آزادی تحویل میدهد. من هم با اجازه موسی برای گرفتن سکه به بانک رفتم، ولی دیدم ازدحام مراجعه کنندگان به حدی است که برای گرفتن سکه ساعتها باید در صف بمانم. من چون در بانک آشنا داشتم بدون صف سکه گرفتم و به خانه آمدم. موضوع را که به موسی گفتم، خیلی ناراحت شد و گفت: چون حق دیگران را رعایت نکردهای، سکه را پس بده. من هم به اصرار او سکه را پس دادم.
راوی: همسر شهید

همسر شهید اسکندری با ذکر دو خاطره زیبا از اوج پایبندی و حساسیت او به رعایت حقوق دیگران یاد میکند: موسی در استفاده از بیتالمال خیلی حساس بود. یک بار پسرم مهدی مریض شده بود و به دلیل بمباران شهر وسیلهای نبود که او را به بیمارستان ببریم. ماشینی که سپاه در اختیار موسی قرار داده بود، بیرون خانه پارک شده بود؛ اما موسی اجازه نمیداد مهدی را با آن به بیمارستان ببریم. حال مهدی دائم بدتر میشد، تا اینکه پدر موسی به او گفت: «معادل کرایه تاکسی برای بیتالمال کنار بگذار و مهدی را با ماشین سپاه به بیمارستان ببر». موسی هم چون چارهای نبود، پذیرفت و اول ۸۰ تومان کنار گذاشت تا مهدی را به بیمارستان ببریم.
راوی: همسر شهید
همیشه با قرآن بود
یکی از پرسنل به من گفت: من آقا موسی را نمیشناختم و او را ندیده بودم، ولی میدانستم که رئیس ستاد لشکر ۷ ولی عصر (عج) است. شنیده بودم در هر فرصت کمی که به دست میآورد، قرآن میخواند.
یک روز در ایستگاه راه آهن تهران، موقع سوار شدن دیدم یک نفر با لباس بسیجی گوشهای نشسته است و قرآن میخواند. زمانی که باید سوار قطار میشدیم، پیش خودم گفتم: این مثل آقا موسی است که از کمترین فرصت استفاده کرده و قرآن میخواند. این در دلم بود تا اینکه رفتم سوار قطار شدم. بعد ایشان در همان کوپهای آمد که من بودم. نامش را پرسیدم. گفت: من موسی اسکندری هستم.
راوی: حمید اسکندری
نالهای از درون قبر شنیدم
یک شب به بهشت شهدا رفتیم و زیارت عاشورا میخواندیم. محیط بهشت شهدا تاریک بود. صدای نالهای در تاریکی بلند بود و گریه میکرد. آرام آرام به طرف صدا رفتیم، به محل نزدیک شدیم. صدا از درون یکی از قبرها میآمد. نزدیک قبر رفتیم، دیدیم آقا موسی در قبر خوابیده و دارد گریه میکند. ما ابتدا چیزی نگفتیم، ولی بعد همه بچهها آقا موسی را از قبر بالا آوردند و در آغوش گرفتند و با هم برگشتند.
راوی: عبدالحسین اسکندری
خدایا! نکند جنگ تمام بشود و ما زنده باشیم
آقا موسی روحیهٔ خاصی داشت، وقتی عملیات میشد، گویا دنبال این بود که وقتی جنگ تمام میشود، ایشان زنده نباشد. من یادم است که مراسم چهارم یا هفتم برادر شهیدش مهدی اسکندری بود که ایشان از صمیم قلب دعا کرد: خدایا! نکند جنگ تمام بشود و ما زنده باشیم؛ خدا دعایش را مستجاب کرد.
راوی: حجت الاسلام و المسلمین محمدرضا اسدی مؤمنی
ده سال غربت و گمنامی
در عملیات کربلای ۴ هم مانند عملیات دیگر با اینکه میتوانست در پشت جبهه بماند و وظایفش را انجام دهد، در کنار رزمندگان حاضر شد. به علت متوقف شدن عملیات، دستور عقبنشینی صادر میشود. آقا موسی دیگران را برمیگرداند، اما خودش حاضر به بازگشت نمیشود. یکی از رزمندگان مأموریت مییابد که آقا موسی را برگرداند، ولی ایشان در آن قایق تعدادی از مجروحین و یارانش را سوار میکند و وقتی به او برای بازگشتن اصرار میکنند، میگوید: چگونه بر گردم در حالی که این بچهها مجروح اینجا افتادهاند.

خداوند دو خواسته او را اجابت میکند: شهادت و سالها آوارگی در بیابانها
ده سال تمام کسی از سردار خبری ندارد و چون احتمال اسارتش به دست عراقیهای بعثی کافر داده میشد، برای جان ایشان، نه مراسمی و یادبودی برپا و نه پوستری چاپ شد.
... اما در ۱۶/ ۱۱/ ۱۳۷۵ و پس از سالها غربت، در کنار برادرش مهدی اسکندری و سایر دوستان، همرزمان و شاگردان شهیدش در بهشت شهدای اهواز به خاک سپرده شد.
بخشی از وصیتنامه شهید
از مهدیه و مهدى عزیزان کوچولو و امیدان آینده اسلام مىخواهم که پدرشان را از یاد نبرند و او را دعا نمایند. از آنها مىخواهم که راه علم و معرفت را پیش گیرند که سعادت دنیا و آخرت در آن نهفته است. انشاءالله با قلبى آکنده از معرفت، ولایت و محبت آل على ـ علیهمالسلام ـ در تمام مراحل زندگى موفق باشید.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
روحش شاد
سلام و درود خدا بر شهیدان از صدر اسلام تا عصر حاضر
واقعا شرمنده ایشون و تمام شهدا هستم
اراده خداونددرهستی جاری است واراده شهیداسکندری ودیگرشهدابااراده خداوندهمراه بوده وهست.انهااز رازخلقت خودشان باخبرشده بودند.یادشان گرامی باد.
من از رزمندگان در رکاب ایشان بودم و از ابتدای انقلاب و در کلاسهای قران ایشان شرکت داشتم و نیز در زمان جنگ در لشکر 7 از نزدیک با این اسوه تقوا همرزم بودم . خاطرات نقل شده قاصر از تشریح ابعاد معنوی روح بلند ایشان است .
از ته دل می گم دلم برات خیلی تنگ شده موسی جان فرمانده عزیزم .
روحش شاد
خداکند ما شهیدان را به یاد بسپاریم نه به خاک
انان ستارگانی بودند که بعدازشهادتشان شناخته شدند چه سخت است بر مافقدانشان همسنگران دست ما را هم بگیرید{چانباز جنگ تحمیلی}.
کجایید جایتان خالیه بخدا
خدایا راه درست رابه مانشان بده همانطور کا به شهیدان والا مقام نشان دادی ......درودوسلام خداوند برشهیدا ن
سلام
خدا رحمتش کند عارف کاملی بود
از عمالش از کردارش از همه چیزش اخلاص می بارید
هر گز فراموشم نمی شود آن سکوت معنی دار ش وقتی که در میدان صبحگاه لشکر قدم می زاد و کسی این عظمت را نمی شناخت
هر گز فراموشم نمی شود فرمانده ستاد لشکری باشی و پشت وانت سفر کنی
خدایا گوشهای از جایگاه ایشان را به نشان بده
خدایا تو خود شاهدی دنیا معرفت بود...
خدایا به ما توفیق ادامه راه شهدا عنایت کن .
خوشا به حالشون كه عمل مي كردند فقط حرف نمي زدند
ياد باد آن روزگاران ياد باد
سلام بر عزیزانی که جان خود را فدای میهن کردند
خدا خودش گواه که خیلی مخلصانه رفتید و جونتون رو در راه ارمانهاتون و عزت کشورتون دادید متشکریم از شما شهدای بلند مرتبه
چقدر از این روحیه ما فاصله گرفته ایم اثاقلتم فی الارض شدیم "این نذهبون"همه ما را به نحوی دلبسته به دنیا کردند یکی دل به مال وثروت اندوزی بسته،دیگری به مقام،آن یکی به خانه های بزرگ و ویلای آنچنانی و..... لذا وقتی این خاطرات را می خوانیم از روی شرم و خجلت تنها چیزی که میتوانیم بگوئیم آنست که شهیدان "شرمنده ایم "
خدا رحمتشون کنه
انشالله آقا مهدی راهشون رو ادامه میدند
خداوند رحمتش كنه ان شالله گره مشكلات من را به حق خانم زهرا وخون پاكش برطرف كنه.
دعاي خوبي كرده اما اينكه شهيد كيه رو فقط خدا ميدونه چون فقط خداست كه از نيت ها آگاهه و شهيد بودن به نيته نه ظاهر كار
درلشکرتوفیق داشتم معاونش باشم ومدتی ازنفس مسیحایی اش بهره ببرم حقیقتا او از فرش به عرش رفت خدایش ما را با او محشور فرماید.یا رب الشهدا
با هر عقیده و رویکردی که باشیم، این آدما قابل احترامند
خدایشان بیامرزد.
اعتراف میکنم درک این ویژگی ها برای من که خودم بمباران رو دیدم و یادمه خیلی خیلی سخته چه برسه به جوانهای این دوره زمونه
خدایش بیامرزد. امروز جامعه ما محتاج مردم مخلصی چون ایشان است.
هیچ میدانی چرا بی حاصلیم/ چون که ازیادشهیدان غافلیم
× روحمان با يادشان شاد…
حيف كه اين فرشته هاي شجاع رفتند.
بسمه رب شهدا شهدا زنده اند ونزد پروردگار خود روزي ميخورند اي شهيد بزرگوار جواني ديروزت آسايش وارامش امروز همه ماست همه ما شرمنده شما هستيم روحشانشاد
خداوند رحمتش کند از تابناک هم متشکریم که هر چند وقت ما را به یاد این بزرگان متوجه میکندتا قدری فکر کنیم وبدانیم تکلیفمان چیست
خدايا عنايتي فرما : كه ما شرمنده شهدا نشويم
خدایا ما را هم جزء شهدا قرار بده
خداوند باپیامبر اسلام(ص)محشورش کند
سلام خدا بر مجاهدان و شهیدان راهش
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.