پسر ناخلف
ر ـ ثرايي

به بهانه روز پدر و روزهاي اعتكاف
پسرك هر روز كه از خواب بلند ميشد، كمي به زلف و سر و روي خودش ميرسيد، موبايلش را برميداشت، هنوز از خونه بيرون نرفته، اون را روشن ميكرد و صداي بلند ِموزيكهاي تندش، حتي كلاغهاي روي تك درخت منزل را فراري ميداد! پاسي از نيمه شب گذشته هم، كليد را توي قفل ميچرخوند، در را به هم ميزد و به اتاق خواب خودش ميرفت.
تقريبا اين كار هر روزه او بود. مادرش هم ديگه خيلي كاري به كارش نداشت، فقط گاهي كه كارد به استخوانش ميرسيد، ميگفت: پسرم، كاري نكن شيرم را حلالت نكنمها!
اما بعدش كه پسر از خونه ميزد بيرون، ميرفت سجاده را پهن ميكرد، دو ركعت نماز ميخوند، بعد سرش را كج ميكرد و آروم، آروم، اشك ميريخت و دونههاي تسبيح را رد ميكرد. همين ديروز بود كه سر سجادهاش خيلي خودموني به خدا ميگفت: خدايا اين حرفا از روي عصبانيت و شوخيهها، نكنه حرفي را كه بياختيار از دهنم بيرون پريده، جدي بگيريها؟ شيرم حلال حلالش، ولي خودت دستش را بگير، كمكش كن.
چند روز پيش كه پسرك ميخواست از در بره بيرون، مادر اومد سر راهش را گرفت و گفت: تو را خدا دست از اين كارها بردار، آخه مگه همه دنيا فقط همين رفيقا و همين چيزاست كه تو به اونا چسبيدي...؟ هنوز حرف مادر تموم نشده بود كه پسرك بازوي مادرش را گرفت و خواست از سر راهش كنار بزنه. دست راست مادر محكم به كناره تخت خورد، رنگش مثل گچ سفيد شد! خواست فرياد بزنه و بگه: آخ، اما نميدونم چي شد كه دندونهاش رو محكم به هم فشار داد و چيزي نگفت!
پسر جلو اومد، خواست وانمود كنه از اين كار خودش ناراحته. دست مادر را گرفت و با خونسردي گفت: چيزيت كه نشد؟ اگه چيزي شده تا زنگ بزنم بابا بياد با هم بريد دكتر؟ مادر گفت: نه پسرم چيزي نشده... .
و پسر ادامه داد: اصلا همهاش تقصير خودته، آخه چرا نميذاري راحت زندگي كنم؟ خودت از اين سجاده و دعا چي گيرت اومده كه ميخواهي منو هم مثل خودت كني؟ اگه راست ميگي، اصلا چرا به قول خودتون من، ناخلف از آب دراومدم؟ چرا اون خدايي كه از شب تا صبح صداش ميكني سراغ من نمياد؟ چرا دعاهات را مستجاب نميكنه...؟ تا حرفش به اينجا رسيد، مادر يه گوشه نشست، خودش را زد به بيخيالي و شونههاش را جمع كرد سرش را ميون اونها مخفي كرد و محكم گوشهاش را ميون شونههاش مخفي كرد!
روزهاي اول كه پسر از اين حرفها ميزد، مادرش ميگفت: پسرم اين حرفا را نزن، اينها كفران نعمته، همين كه خدا به تو سلامتي داده، عقل داده، همين كه لطف كرده و تو را توي جامعه مسلمونا آفريده و اصلا همين كه به تو نظر كرد و تو را آفريد و اجازه امتحان و انتخاب خوب و بد را داده، خودش خيلي نعمت بزرگيه... .
اما كم كم كه ديد پسرش با اين حرفها، لجبازتر ميشه و حرفهاي بدتري در جواب ميگه، ديگه دهن به دهنش نميشد و از اتاق ميزد بيرون.
هر وقت با همسرش خلوت ميكرد، فقط ميگفت و ميناليد و ميگفت، ديگه كاري كه پسرمون انجام نداده باشه نيست. پدرش هم كه از صبح عليالطلوع تا بعد از غروب، همه فكر و ذكرش شده بود كار و به قول خودش لقمه حلال درآوردن.
امروز هم مثل ديروز و روزهاي ديگه پسر از خونه زد بيرون. مادر خواست بگه: دست كم صبر كن صبحونهات را بخور، ولي فقط نااميدانه از پشت پنجره نگاهي به قد و بالاش كرد، آهي كشيد و مطابق معمول تسبيح را به دستش گرفت، اما كنار سجاده نرفت!
امروز دلشوره مادر با روزهاي ديگه خيلي فرق داشت، انگار از همه جا و همه چيز بريده بود و خودش را زده بود به بيخيالي.
همه دار و ندارش از زندگي همين يك پسر بود و مثلا فردا هم روز پدر بود و چه آرزوهايي كه اين پدر و مادر نداشتند!
شب كه شد، بابا خسته و كوفته از راه رسيد؛ زير چشمي به كادويي كه خوب ميدونست همسرش براي روز پدر خريده و به خيال اين كه او نفهميده، قرار است از طرف پسرش به او هديه بده، نگاهي كرد و رفت دست و صورتش را شست، اما اون شب انگار هر دو منتظر بودن. اون شب با هم هيچ حرفي نزدند! انگار هر دو، يه جورايي ميخواستند از هم ديگه عذرخواهي كنند.
صبح روز بعد، مادر مثل هميشه سري به اتاق پسر زد؛ آروم، آروم، در را باز كرد، اما خبري از او نبود! نگاهي به وسايل پسر انداخت، ديد مثل شب قبل دست نخورده باقي مونده! دلش هوري ريخت پايين! فهميد ديشب اصلا پسرش خونه نيومده!
مضطرب و نگران اولين كاري كه كرد، مثل هميشه خواست بره سر سجاده، اما دل تو دلش نبود؛ حرفهاي پسرش كه بارها گفته بود از اين سجاده چي ديدي، انگار مثل پتكي بر قلبش نواخته شد! بين تعارضي عجيب از اعتقاداتش و حرفهاي پسرش گير كرده بود؛ سجاده را رها كرد و شماره پسر را گرفت: «تلفن مشترك مورد نظر خاموش است»؛ the mobile set is off
دوباره شماره را گرفت و براي بار سوم و...!
...خورشيد روز سوم در حال غروب بود و مادر روي آستانه در افتاده بود و مرتب با آب قند، خودش را تسكين ميداد و همچنان خبري از پسر نبود. ساعت دقيقا، 9 شب بود كه تلفن منزل زنگ خورد:
مادر دستپاچه، به طرف تلفن دويد، وقتي براي بلند شدن از روي زمين دست راستش را حايل كرد، با صداي بلند فرياد زد: « آ آ آ خ» دوباره رنگش تغيير كرد و با دست چپ، محكم بازوي خود را گرفت؛ گوشي را برداشت:
ـ سلام مادر جان
ـ سلام تويي پسر؟
ـ اره مادر، چيه چرا اين قدر دلواپسي؟! چرا صدات ميلرزه؟!
ـ چرا دلواپسم؟ پسر، ميدوني اين سه روز با من و پدرت چكار كردي!؟ پدرت نصف جون شده، خودم تازه دو ساعته از اورژانس اومدم؛ مي دوني چي كشيديم؟ به خدا ديگه شيرم را حلالت. . .
ـ نه نه، مادر! صبر كن؛ ادامهاش را نگو؛ ببينم مگر نامه اي را كه لاي سجاده گذاشته بودم نخوندي؟!
ـ نامه؟ كدوم نامه؟ پسر تو كي ميخواهي از اين كارها دست برداري؟
ـ نه مادر جان، من كار بدي نكردم؛ ببين! ماشين را سوار بشين بياييد محله مسجد جامع، من اونجا هستم همه چيز را براتون توضيح ميدم.
مادر گوشي را توي هوا رها كرد؛ پدر ماشين را استارت زد؛ مادر، وقتي ميخواست از در بره بيرون سجاده را با دست پاچگي باز كرد؛ پاكتي را از لاي اون بيرون كشيد و نامهاي را درآورد:
«پدر و مادر عزيزم سلام
دو سه روزي است كه رفيقي تازه پيدا كردم. قرار است با هم به مسافرت برويم و هديه روز پدر را از اونجا بياورم. خداحافظي نكردم، چون راستش خيلي از رفتن به اين سفر به خودم اطمينان نداشتم. نپرس كجا؛ چند شب ديگر خودم زنگ ميزنم. مطمئن باشيد جاي بد و خيلي دوري نخواهم رفت. دلواپسم نباش. اگر مثل هميشه به من اطمينان نداري و خيلي نگرانم شدي، آدرس دوستم را پشت همين نامه نوشتم؛ ميتوني سري به مادرش بزني تا مطمئن شوي. ولي به امام علي(ع) قسمتون ميدهم كه دو سه روزي، صبر كنيد و دنبالم نياييد؛ همين!
قربانتون؛ پسر ناخلفتان...
راستي تولد حضرت علي (ع) و روز پدر مبارك»
پس از نيم ساعت رانندگي، پدر زد روي ترمز! با همسرش از ماشين پياده شدند، پسر از لابلاي جمعيت فرياد زد: پدر جان، مادرجان من اينجااام...
هر دو به طرف پسرشان دويدند؛ چشمهاي لرزان و اشكبارشان به پسر دوخته شد و به پلاكاردي كه سر درب مسجد، با خطي زيبا روي آن نوشته شده بود: «معتكفان عزيز حجتان مقبول».
پسرك هر روز كه از خواب بلند ميشد، كمي به زلف و سر و روي خودش ميرسيد، موبايلش را برميداشت، هنوز از خونه بيرون نرفته، اون را روشن ميكرد و صداي بلند ِموزيكهاي تندش، حتي كلاغهاي روي تك درخت منزل را فراري ميداد! پاسي از نيمه شب گذشته هم، كليد را توي قفل ميچرخوند، در را به هم ميزد و به اتاق خواب خودش ميرفت.
تقريبا اين كار هر روزه او بود. مادرش هم ديگه خيلي كاري به كارش نداشت، فقط گاهي كه كارد به استخوانش ميرسيد، ميگفت: پسرم، كاري نكن شيرم را حلالت نكنمها!
اما بعدش كه پسر از خونه ميزد بيرون، ميرفت سجاده را پهن ميكرد، دو ركعت نماز ميخوند، بعد سرش را كج ميكرد و آروم، آروم، اشك ميريخت و دونههاي تسبيح را رد ميكرد. همين ديروز بود كه سر سجادهاش خيلي خودموني به خدا ميگفت: خدايا اين حرفا از روي عصبانيت و شوخيهها، نكنه حرفي را كه بياختيار از دهنم بيرون پريده، جدي بگيريها؟ شيرم حلال حلالش، ولي خودت دستش را بگير، كمكش كن.
چند روز پيش كه پسرك ميخواست از در بره بيرون، مادر اومد سر راهش را گرفت و گفت: تو را خدا دست از اين كارها بردار، آخه مگه همه دنيا فقط همين رفيقا و همين چيزاست كه تو به اونا چسبيدي...؟ هنوز حرف مادر تموم نشده بود كه پسرك بازوي مادرش را گرفت و خواست از سر راهش كنار بزنه. دست راست مادر محكم به كناره تخت خورد، رنگش مثل گچ سفيد شد! خواست فرياد بزنه و بگه: آخ، اما نميدونم چي شد كه دندونهاش رو محكم به هم فشار داد و چيزي نگفت!
پسر جلو اومد، خواست وانمود كنه از اين كار خودش ناراحته. دست مادر را گرفت و با خونسردي گفت: چيزيت كه نشد؟ اگه چيزي شده تا زنگ بزنم بابا بياد با هم بريد دكتر؟ مادر گفت: نه پسرم چيزي نشده... .
و پسر ادامه داد: اصلا همهاش تقصير خودته، آخه چرا نميذاري راحت زندگي كنم؟ خودت از اين سجاده و دعا چي گيرت اومده كه ميخواهي منو هم مثل خودت كني؟ اگه راست ميگي، اصلا چرا به قول خودتون من، ناخلف از آب دراومدم؟ چرا اون خدايي كه از شب تا صبح صداش ميكني سراغ من نمياد؟ چرا دعاهات را مستجاب نميكنه...؟ تا حرفش به اينجا رسيد، مادر يه گوشه نشست، خودش را زد به بيخيالي و شونههاش را جمع كرد سرش را ميون اونها مخفي كرد و محكم گوشهاش را ميون شونههاش مخفي كرد!
روزهاي اول كه پسر از اين حرفها ميزد، مادرش ميگفت: پسرم اين حرفا را نزن، اينها كفران نعمته، همين كه خدا به تو سلامتي داده، عقل داده، همين كه لطف كرده و تو را توي جامعه مسلمونا آفريده و اصلا همين كه به تو نظر كرد و تو را آفريد و اجازه امتحان و انتخاب خوب و بد را داده، خودش خيلي نعمت بزرگيه... .
اما كم كم كه ديد پسرش با اين حرفها، لجبازتر ميشه و حرفهاي بدتري در جواب ميگه، ديگه دهن به دهنش نميشد و از اتاق ميزد بيرون.
هر وقت با همسرش خلوت ميكرد، فقط ميگفت و ميناليد و ميگفت، ديگه كاري كه پسرمون انجام نداده باشه نيست. پدرش هم كه از صبح عليالطلوع تا بعد از غروب، همه فكر و ذكرش شده بود كار و به قول خودش لقمه حلال درآوردن.
امروز هم مثل ديروز و روزهاي ديگه پسر از خونه زد بيرون. مادر خواست بگه: دست كم صبر كن صبحونهات را بخور، ولي فقط نااميدانه از پشت پنجره نگاهي به قد و بالاش كرد، آهي كشيد و مطابق معمول تسبيح را به دستش گرفت، اما كنار سجاده نرفت!
امروز دلشوره مادر با روزهاي ديگه خيلي فرق داشت، انگار از همه جا و همه چيز بريده بود و خودش را زده بود به بيخيالي.
همه دار و ندارش از زندگي همين يك پسر بود و مثلا فردا هم روز پدر بود و چه آرزوهايي كه اين پدر و مادر نداشتند!
شب كه شد، بابا خسته و كوفته از راه رسيد؛ زير چشمي به كادويي كه خوب ميدونست همسرش براي روز پدر خريده و به خيال اين كه او نفهميده، قرار است از طرف پسرش به او هديه بده، نگاهي كرد و رفت دست و صورتش را شست، اما اون شب انگار هر دو منتظر بودن. اون شب با هم هيچ حرفي نزدند! انگار هر دو، يه جورايي ميخواستند از هم ديگه عذرخواهي كنند.
صبح روز بعد، مادر مثل هميشه سري به اتاق پسر زد؛ آروم، آروم، در را باز كرد، اما خبري از او نبود! نگاهي به وسايل پسر انداخت، ديد مثل شب قبل دست نخورده باقي مونده! دلش هوري ريخت پايين! فهميد ديشب اصلا پسرش خونه نيومده!
مضطرب و نگران اولين كاري كه كرد، مثل هميشه خواست بره سر سجاده، اما دل تو دلش نبود؛ حرفهاي پسرش كه بارها گفته بود از اين سجاده چي ديدي، انگار مثل پتكي بر قلبش نواخته شد! بين تعارضي عجيب از اعتقاداتش و حرفهاي پسرش گير كرده بود؛ سجاده را رها كرد و شماره پسر را گرفت: «تلفن مشترك مورد نظر خاموش است»؛ the mobile set is off
دوباره شماره را گرفت و براي بار سوم و...!
...خورشيد روز سوم در حال غروب بود و مادر روي آستانه در افتاده بود و مرتب با آب قند، خودش را تسكين ميداد و همچنان خبري از پسر نبود. ساعت دقيقا، 9 شب بود كه تلفن منزل زنگ خورد:
مادر دستپاچه، به طرف تلفن دويد، وقتي براي بلند شدن از روي زمين دست راستش را حايل كرد، با صداي بلند فرياد زد: « آ آ آ خ» دوباره رنگش تغيير كرد و با دست چپ، محكم بازوي خود را گرفت؛ گوشي را برداشت:
ـ سلام مادر جان
ـ سلام تويي پسر؟
ـ اره مادر، چيه چرا اين قدر دلواپسي؟! چرا صدات ميلرزه؟!
ـ چرا دلواپسم؟ پسر، ميدوني اين سه روز با من و پدرت چكار كردي!؟ پدرت نصف جون شده، خودم تازه دو ساعته از اورژانس اومدم؛ مي دوني چي كشيديم؟ به خدا ديگه شيرم را حلالت. . .
ـ نه نه، مادر! صبر كن؛ ادامهاش را نگو؛ ببينم مگر نامه اي را كه لاي سجاده گذاشته بودم نخوندي؟!
ـ نامه؟ كدوم نامه؟ پسر تو كي ميخواهي از اين كارها دست برداري؟
ـ نه مادر جان، من كار بدي نكردم؛ ببين! ماشين را سوار بشين بياييد محله مسجد جامع، من اونجا هستم همه چيز را براتون توضيح ميدم.
مادر گوشي را توي هوا رها كرد؛ پدر ماشين را استارت زد؛ مادر، وقتي ميخواست از در بره بيرون سجاده را با دست پاچگي باز كرد؛ پاكتي را از لاي اون بيرون كشيد و نامهاي را درآورد:
«پدر و مادر عزيزم سلام
دو سه روزي است كه رفيقي تازه پيدا كردم. قرار است با هم به مسافرت برويم و هديه روز پدر را از اونجا بياورم. خداحافظي نكردم، چون راستش خيلي از رفتن به اين سفر به خودم اطمينان نداشتم. نپرس كجا؛ چند شب ديگر خودم زنگ ميزنم. مطمئن باشيد جاي بد و خيلي دوري نخواهم رفت. دلواپسم نباش. اگر مثل هميشه به من اطمينان نداري و خيلي نگرانم شدي، آدرس دوستم را پشت همين نامه نوشتم؛ ميتوني سري به مادرش بزني تا مطمئن شوي. ولي به امام علي(ع) قسمتون ميدهم كه دو سه روزي، صبر كنيد و دنبالم نياييد؛ همين!
قربانتون؛ پسر ناخلفتان...
راستي تولد حضرت علي (ع) و روز پدر مبارك»
پس از نيم ساعت رانندگي، پدر زد روي ترمز! با همسرش از ماشين پياده شدند، پسر از لابلاي جمعيت فرياد زد: پدر جان، مادرجان من اينجااام...
هر دو به طرف پسرشان دويدند؛ چشمهاي لرزان و اشكبارشان به پسر دوخته شد و به پلاكاردي كه سر درب مسجد، با خطي زيبا روي آن نوشته شده بود: «معتكفان عزيز حجتان مقبول».
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
فیلم هندی ای به سبک آبکیش: ایرانی
من فکر می کنم این خیلی خوبه که اعمال عبادیمون روانجام بدیم ولی چیزی که این روزها به نظر می رسه اینه که همه کارامون شده تظاهر!!!بهتر نیست به جای این قصه ها که به اندازه کافی تو تلویزیون تبلیغش میشه یه خورده فکرکردن رو به جوونامون یاد بدیم ویاداوری کنیم که ازادی ارزشمندترین هدیه ای است که خدا به ما عنایت کرده.
باتشكر ازنويسنده محترم جرقه ايمان توسط دوست مومن
اگه واقعي بود كه جالب بود، اگه قصه بود بازم جالب بود. اما نكته اساسي اون كه لطفا به پدر و مادرها راه تربيت فرزنداني رو ياد بديد كه اگه مملكت يا اسلام به اونها احتياج داشت،مجبور نباشيم فقط حسرت بخوريم و ايكاش بگيم. اي نسل انقلاب،اي پيشكسوتهاي اين نظام مقدس و مزين به خون پاك شهدا،تجربه آندلس داره توي اين مملكت تكرار ميشه،سرتونو زير برف نكنين و فكرنكنين كسي اين نميتونه اين حكومت رو تهديد كنه.بزرگترين ضربه به هر نظامي،بي تفاوتي ملت و بخصوص نسل جوانشه كه متاسفانه ما خودمون هم داريم آب به اين آسياب دشمن شادكن ميريزيم.فاعتبروا يا اولواالالباب
ولی میدونید که مدتهاست بچه های همین مذهبیها بدتر شدن و از دین و ایمان گریزان تر ...فعلا قصه بنویسین ..این یاس عمومی را چه می کنید ..
جی شد.بگین ما هم بفهمیم!!!تخیلی بود؟؟؟
خواستید ادای نویسنده ها را در آورید زدید به تیر چراغ برق نامه ای که سه روز لای سجاده باشه و مادر ندیده باشد یعنی اینکه مادر مذهبی نماز نخونده یا خونده و سجاده باز نکرده اما بدونید کسانی که روی سجاده نماز می خونند وسواس عجیبی در رعایت این مسئله دارند لطفا انتشار ندهید میخوام آبرو داری کنم
يه كم زود تمومش كردين.طولاني تر بود بهتر مي شد
تا کی باید تو قصه و رویا سیرکنیم . پس داستان این همه جوان معتاد در جامعه چی هست که هم والدین اهل دعا و خدا هستند و هم مسجد دور و برشون به اندازه کافی هست و مهمتر اینکه جزیی ازهمین جامعه هستند .تروخدا دست از خیالبافی بردارید.با اینکه می دونم درج نمی کنید .
نه تنها واقع گرایانه نیست حتی به عنوان یک داستان ایده آلیستی هم خیلی آبکی وپیش پا افتاده است .
فیلم هندی
قشنگ بود . . .
بله دوستان راسته! خیلی هم ظریفه. کاملاً بر اساس واقعیت.
با تشکر از نویسنده
فكر كردم نظري به ثبت نمي كنيد!اهان نظراتي كه مخالف عقايدتان هست را مي گذاريد؟شما هم نون به نرخ روز خور شديد.
آخي چقدر احساسي و گرم مثل فيلمهاي ...تلويزيون البته اونها آخرش يك تفسير هم براي انسانهادارد.
شما هم ميتوانستيد اين خلاصه را در آخر بياريد كه ديديد دعاهاي آن مادر دلسوخته بي پاسخ نماند!!!
با سلام.من این مطلب قشنگ شما را خواندم.هنر یعنی همین.هر چیزی رنگ هنر بخودش نگیرد,ارزش دوام و جذب کردن دلها ندارد.قصه تان یا بهتر بگم مقاله تان زیبا بود.اشک منو در آن سوی زمین,غرب آفریقا,در آورد.معتکفان و جوانان ایرانی,این شبها دست ما پدران سوی شما به تمنا بلند است.ما را هم دعا کنید.خدا کنه هر جوون ایرانی اینگونه زندگی کند و پدر و مادرش به وجود او افتخار کنند.از خدا کم نمی آد,بگذارید ایام البیض و اعتکاف مطابق با عصر و زمان دعا کنیم.خدایا,به حق این شبهای عزیز که ماه آن مختص توست,از گناهان همه بشر از آدم تا آخرین بازمانده از او در این کره خاکی در گذر.اللهم انی أسئلک بوجهک الکریم و اسمک العظیم ان تصلی علی محمد و آل محمد و أن تغفر لی ذنبی العظیم.الهی بحق هشت و جارت* زما بگذر شتر دیدی ندیدی.همیشه علوی باشید.یا علی مدد
با سلام.
توجه به تفكر سياسي و اجتماعي سايت تابناك در شرايط فعلي جامعه اجتناب ناپذير به نظر ميرسد.
زیبا بود
تعجبم چرا اینجا
:)
قطعا جنبه ی ارشادی داشته و قصدتون این نبوده که بخواین بگید که اهل خدایید
مردم خودشون می دونن که اهل خدایید
باور کنید
این سرگذشت برای من آشناست...
بجای این حرکات که گریز از اجتماع را توصیه می کند و از ادم فردی منفعل می سازد بیایید به متن جامعه برگردیم جایی که حقمان را بگیریم
قشنگ بود حالا واقعیت داره
دوست عزیز چرا فکر می کنی قصه است ؟ یک سری بزن به مساجد موقع نماز ها می بینی که جوانان چطور با عشق نماز می گزارند .نویسنده محترم دستتان درد نکنه ممنون
به نام خدا
نمی دونم راست یا دروغ ولی هرچی که هست منکه نم تونم جلوی اشکامو نگهدارم
سلام ممنون س از مدتها اشكي از چشام جاري كرديد.شير حلال يعني آينده پاك.
بيشتر شبيه به يك قصه قشنگ اما دستنيافتني و نديدني بود. به قولي قصه است ديگر.
دست نويسنده گل اين مطلب درد نكنه .انصافا مطلب زيبا و قشنگب بود.با آرزوي سلامتي همه پدران و مادران.روز مرد پدر مباركبادو مباركتر باد ولادت مولاي متقيان علي(ع)،آن يگانه مرد عادل همه اعصار و زمانها.
با تشکر از مقاله ی خوبتون (مدتی ازت خبری نبود) این سرنوشت خیلی از جوانهای ایرانی است ای کاش والدین بتونن یه کم صمیمی تر با فرزندانشون بشن
خب ، همیشه هم که نباید متنها زیبا و جذاب باشند !
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.