روایت تلخ زن جوان از خیانت شوهرش
روزنامه ایران اظهارات یک زن جوان را که در جلسه دادگاه خانواده بیان شده، منتشر کرده است.
منشی دادگاه اسمش را صدا زد. میگوید رفتنم مثل زدن تیر خلاص است اما به خاطر بقیه زندگیم باید این تیر خلاص را بزنم. غزل زیبا و جوان است، تحصیلکرده و امروزی است اما دردش درد بیشمار انسانهایی است که طعم تلخ خیانت را چشیدهاند. او داستان زندگیش را اینگونه روایت میکند: با امیر علی در یک میهمانی خانوادگی آشنا شدم. پسر دوست پدرم بود و دورادور میشناختمش اما در این میهمانی نخستین بار بود که از نزدیک میدیدمش.
وقتی بعد از شام قرار شد ساز بنوازد و بخواند ناخودآگاه این من بودم که جمع را ساکت کردم تا بتوانم صدایش را بشنوم. صدای نخستین سیم سه تار که بلند شد چشمهایم را بستم و خود را به هیأت دختری دیدم که شاهزاده رؤیاهایش با اسب سفید از دور دستها به سمتش میآید. فرزند دوم و آخر یک خانواده کم جمعیت هستم.
پدر و مادرم هر دو کارمند بودند اما پدر این چند سال بعد از بازنشستگی به تجارت مشغول شده و در این راه پیشرفتهای چشمگیری داشته است. پدر و مادرم در سن بالا با هم ازدواج کرده بودند و به همین خاطر دو فرزند پشت سر هم را ترجیح داده بودند. برای تربیت ما وقت بسیاری گذاشته بودند و طبیعتاً من و برادرم انسانهای موفقی بودیم. من عکاسی خوانده بودم و برای کنکور کارشناسی ارشد آماده میشدم.
آن شب صدای ساز و آواز امیر علی مرا از خود بیخود کرد. خود را لامکان و لازمان احساس میکردم و هر صدایی که از ساز برمیخاست مرا بیشتر به سمت او جذب میکرد. میهمانی آن شب تمام شد و من از همان لحظه دنبال بهانهای برای دیدار مجدد با او بودم. در راه برگشت به پدرم گفتم من هم علاقهمند شدم که به کلاس موسیقی بروم و اگر پدر اجازه دهد میخواهم با امیر علی مشورت کنم.
پدر استقبال کرد و گفت که با او تماس میگیرد و مشورتهای لازم را انجام خواهد داد. چند روز بعد پدر گفت که با امیرعلی صحبت کرده و او گفته در یک آموزشگاه سه تار آموزش میدهد. وقتی این را شنیدم دیگر جملههای بعدی پدرم را متوجه نشدم. همان روز به آموزشگاه رفتم. وقتی رسیدم امیر علی آنجا نبود گفتند که باید منتظر بمانم. یک ساعت بعد آمد. وقتی مرا دید لحظهای مکث کرد و بعد انگار که به خاطر آورده باشد گفت شما غزل هستی؟ خیلی توی ذوقم خورد.
هنوز یک هفته از میهمانی نگذشته چطور اینهمه مکث کرد تا مرا به خاطر بیاورد؟ مرا به اتاقش دعوت کرد و بلافاصله وارد بحث آموزش موسیقی شدیم. فهمیده بود که ساز یاد گرفتنم بهانه است و علاقه قبلی به این کار نداشتم. گفت در روز چقدر به موسیقی گوش میدهی؟ گفتم اغلب آخر هفتهها و این سؤال و جوابها به این جمله ختم شد: «پس شما همین یکی دو روزه تصمیم گرفتید ساز زدن یاد بگیرید؟» از خجالت سرخ شدم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم وقتی شما ساز میزدید مرا با دنیای جدیدی آشنا کردید. الان هم میخواهم آموزش ببینم. گفت راه سختی در پیش داری و باید زیاد تمرین کنی.
کلاسها شروع شد و من با جدیت میخواستم خودم را به او ثابت کنم، در نتیجه روند آموزشم بسیار سریع پیش میرفت و خیلی زود به مرحله بالاتری وارد شدم که چند هنرجوی دیگر هم داشت. امیر علی جدی بود و همین جذابیتش را دو چندان میکرد. رفته رفته بعد از چند ماه یخش باز شد و کمی به هم نزدیک شدیم، البته من برای به دست آوردن امیر علی راه سختی در پیش داشتم و آن هم عبور از دخترانی بود که همگی با هوشتر، زیباتر و جذابتر از من بودند و امیر علی با آنها رابطه بهتری داشت. بعد از کلاس هنرجوها جزئیات حرکات امیر علی را آنالیز میکردند و هر کس آن را به خودش ربط میداد اما من فرصت دیگری داشتم و آن هم دوستی پدرم با پدر امیر علی بود.
یک روز به پدر گفتم که میهمانیای ترتیب بدهد تا خانواده استادم به منزل ما بیایند. پدر پذیرفت و میهمانی برگزار شد. پدر امیر علی مرتب به چشم خریدار مرا ورانداز میکرد و به پدرم میگفت: سعید! دختر زیبا و هنرمندی داری. بنابراین موفق شده بودم دل پدر و مادرش را به دست بیاورم. ماههای بعد از آن چندین رفت و آمد دیگر بین خانوادهها برقرار شد.
یک روز بعدازظهر تلفن مادرم زنگ خورد. مادر امیر علی بود و گفت میخواهند برای امر خیر به منزل ما بیایند. در پوست خودم نمیگنجیدم. بالاخره موفق شده بودم شاهزاده سختگیر و عبوس را سوار اسب سفید بختم بکنم. حال و هوای امیر علی بعد از خواستگاری عوض و به مراتب صمیمیتر از قبل شد. از من خواست که دیگر به آموزشگاه نیایم من هم پذیرفتم چون تحمل دخترهای آنجا که هر کدام یک رقیب محسوب میشدند برایم آزاردهنده بود. گمان میکردم به تمام آرزوهایم در زندگی رسیدهام و همه چیز زیباتر شده بود. رؤیاییترین روزهای زندگیام را تجربه میکردم و شاد بودم. امیر علی هم هر از چندگاهی برای کنسرتهای مختلف به سفر میرفت و من به انتظارش ساعتهای کشداری را میگذراندم.
سرانجام در یک روز بهاری 3 سال پیش مراسم ازدواجمان برگزار شد و پا به زندگی و خانه مشترک هم گذاشتیم. آموزش موسیقی بخشی از شغل و محل کسب درآمد ما بود برای همین امیر علی کلاسهایش را بیشتر کرد و حتی شاگرد حضوری هم پذیرفت. از کارش و اینکه مدام با دختران جوان در تماس باشد راضی نبودم اما چاره دیگری نبود. اوایل شاگردها به خانه ما میآمدند اما رسماً آرامش خانه را به هم میریختند این شد که به درخواست من کلاسهای حضوری در منزل هنرجوها برگزار شد.
در بین هنرجوهای امیر علی یک دختر از همه قدیمی تر بود و من بشدت رویش حساس بودم. سعی میکردم تمام آنچه بین او و امیر علی میگذشت را پیگیری کنم اما این مسأله بشدت امیر علی را ناراحت میکرد و چند بار سر این موضوع با هم درگیر شدیم. مدام میگفت تو به من اعتماد نداری و اگر به من اعتماد نداری چرا با من ازدواج کردی؟ و من هم سؤالم این بود که این هنرجو چند سال است آموزشش تمام شده به چه منظور هنوز باید به طور خصوصی برای تدریس به منزلش بروی؟
خلاصه کشمکش زندگی ما از همین نقطه آغاز شد و پس از یک سال بهشت زندگی را تبدیل به جهنم سوزان کرد. کنجکاوی و شک به جانم افتاده بود و لحظه لحظه زندگی را به کامم تلخ میکرد. چند وقت بعد تیر خلاص از چله رها شد؛ یکی از دوستان دانشگاهم که شهرستانی بود با من تماس گرفت، صدایش ملتهب بود و معلوم بود میخواهد چیزی بگوید اما تواناییاش را ندارد. از من پرسید امیر علی کجاست؟ من هم گفتم اتفاقاً برای کنسرتی به شهر شما آمده است و به او گفتم میتوانم برای اجرای امشب برایش بلیت تهیه کنم.
او گفت امیدوار است چیزهایی که دیده درست نباشد اما لازم است که مرا مطلع کند. گوشهایم ناگهان کر شد و چشمهایم سیاهی میرفت؛ گفت امیر علی را با یک خانمی در رستوران هتلی دیده که دو نفری با هم شام میخوردند. کنجکاو شده و دیده که بعد از صرف شام تنها یک کلید گرفتند و به یک اتاق رفتند. وقتی از رسپشن هتل در این مورد سؤال کرده پاسخ این بوده که ما تنها به زن و شوهرها با مدارک معتبر اتاق مشترک میدهیم.
گوشی تلفن از دستم رها شد و دیگر هیچ چیزی نمیشنیدم. لحظهای به خودم آمدم و شماره یکی از نوازندگان گروه را گرفتم، او گفت که دیروز بعداز ظهر آخرین اجرا بوده است و آنها به تهران برگشتهاند. احساس خفگی میکردم. وقتی دیروز صبحش تماس گرفته بود که اجرا یک شب دیگر تمدید شده خوشحال شدم که پول بیشتری به دست میآوریم. نتوانستم و نخواستم با امیر علی تماس بگیرم. جرأتش را هم نداشتم که با خانوادهام موضوع را در میان بگذارم. برای همین خودم را در خانه حبس کردم و فقط اشک ریختم.
کنجکاو بودم بدانم امیر علی با چه کسی که همسرش هم بوده شب را گذرانده است! در همین حال و احوال مدام به خودم میگفتم شاید همکلاسیام اشتباه کرده و امیر علی را با فرد دیگری اشتباه گرفته است اما گروه که از سفر برگشته بودند او چرا نیامده بود؟ امیر علی یک پیامک فرستاد که شب پرواز میکنند و احتمالاً نزدیک صبح به خانه خواهد رسید. دوباره در افکار متلاطم خودم غرق شدم. حول و حوش 3 صبح کلید در چرخید و امیر علی وارد منزل شد. من هم از بعد از ظهر نه چیزی خورده بودم و نه خوابیده بودم. این قدر گریه کرده بودم که چشمهایم کاملاً متورم شده بود. روی کاناپه دراز کشیده بودم. بدون اینکه سرم را از زیر پتو بیرون بیاورم یا سلام و کلام دیگری بینمان رد و بدل شود پرسیدم در کدام هتل اقامت داشتند.اسم هتل را که گفت گریه امانم نداد و خیلی زود به شیون تبدیل شد.
امیر علی ترسیده بود و به کنارم آمد. گفتم امیر علی تو زن داری؟ چشمهایش از تعجب گشاد شد و گفت تو زن من هستی. گفتم بجز من؟ متوجه استرسش شدم. جواب نداد و شروع کرد به طفره رفتن. گفتم ولی تو یک شب بیشتر از سایر افراد گروه ماندی، در یک اتاق مشترک با همسرت! و همه اینها را با داد و فریاد و کوفتن مشت به دیوار از او پرسیدم و او انکار میکرد و میگفت دوباره توهمم عود کرده و... با عصبانیت و این استدلال که تو به من اعتماد نداری و دنبال بهانه هستی و... مرا رها کرد و رفت دوش بگیرد اما من از شدت ضعف از هوش رفتم و صدای اصابتم به زمین او را از حمام بیرون کشید. دیگر چیز زیادی یادم نیست. با خواهرش که پزشک بود تماس گرفت تا بالای سرم بیاید. چشمهایم را که باز کردم کنارم به خواب رفته بود. نگاهش کردم و از خودم پرسیدم چند سفر رفته و به بهانه اجرا به من دروغ گفته است؟ اصلاً این زن چه کسی است؟ به قیافه امیر علی و هیچ کدام از رفتارهایش نمیآمد که خیانتکار باشد. بیدارش کردم و از او خواستم بیشتر عذابم ندهد. اول انکار کرد ولی بعد که تهدید کردم با هتل یا با همگروهیهایت تماس میگیرم جا خورد و گفت قضیه آنطور که فکر میکنم نیست.
اشکهایم میبارید. امیر علی را دوست داشتم. خودش را، بویش را و نگاهش را و حالا زن دیگری با من در همه اینها شریک شده بود. امیر علی حرف میزد و آن زنی که از او نام میبرد سارا بود؛ همان دختری که سالها شاگردش بوده است. گفت که واقعاً نتوانسته خودش را کنترل کند برای همین او را ششماهه صیغه کرده است. دستهایم را گرفته بود و میگفت که جبران میکند. میگفت اصلاً سارا هم قصد ازدواج با او را ندارد و میخواهد به خارج از کشور برود و این یک تصمیم اشتباه برای پایان دادن به یک رابطه قدیمی و چند ساله بوده است. سارا قرار است برود و در آخرین روزهای حضورش در ایران خواسته که وقت بیشتری با هم بگذرانند، اما نه برای من و نه برای هیچ زنی روی کره زمین پذیرش چنین چیزی قابل قبول نیست.
به او گفتم احتیاجی نیست که از سارا جدا شود. من از زندگیاش بیرون میروم. خیانت کردن برای این مدت طولانی چیزی نیست که بتوان نادیدهاش گرفت. گفتم که برای مدتی از خانه برود تا من خودم را جمع و جور کنم و موضوع را با خانوادهام در میان بگذارم. او چند روز به خانه خواهرش رفت و از من خواست که نگذارم به خاطر یک اشتباه! زندگی خوبمان از هم بپاشد. «من تو را دوست دارم و طلاقت نمیدهم!» یک هفته تنها در خانه بودم. خودم را برای تصمیم بزرگ آماده میکردم. مطمئن بودم امیر علی برای اینکه آبرویش پیش پدر و مادرش و شاگردانش نرود به من میگوید که دوستم دارد.
در این زمان حسابی وضعیت سارا و امیر علی را رصد کردم، اطلاعاتی راجع به گذشته و آنچه بینشان بود به دست آوردم و حتی فهمیدم در چند ماه اخیر چند سفر دو نفره رفتهاند. تک تک هتلهایی که در آنجا اقامت داشتند را پیدا کردم. کار زجرآوری بود اما یک اشتباه نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت. تصمیمم را گرفتم و پدر و مادرم را خبر کردم.
منشی دادگاه اسمش را صدا زد. میگوید رفتنم مثل زدن تیر خلاص است اما به خاطر بقیه زندگیم باید این تیر خلاص را بزنم. غزل زیبا و جوان است، تحصیلکرده و امروزی است اما دردش درد بیشمار انسانهایی است که طعم تلخ خیانت را چشیدهاند. او داستان زندگیش را اینگونه روایت میکند: با امیر علی در یک میهمانی خانوادگی آشنا شدم. پسر دوست پدرم بود و دورادور میشناختمش اما در این میهمانی نخستین بار بود که از نزدیک میدیدمش.
وقتی بعد از شام قرار شد ساز بنوازد و بخواند ناخودآگاه این من بودم که جمع را ساکت کردم تا بتوانم صدایش را بشنوم. صدای نخستین سیم سه تار که بلند شد چشمهایم را بستم و خود را به هیأت دختری دیدم که شاهزاده رؤیاهایش با اسب سفید از دور دستها به سمتش میآید. فرزند دوم و آخر یک خانواده کم جمعیت هستم.
پدر و مادرم هر دو کارمند بودند اما پدر این چند سال بعد از بازنشستگی به تجارت مشغول شده و در این راه پیشرفتهای چشمگیری داشته است. پدر و مادرم در سن بالا با هم ازدواج کرده بودند و به همین خاطر دو فرزند پشت سر هم را ترجیح داده بودند. برای تربیت ما وقت بسیاری گذاشته بودند و طبیعتاً من و برادرم انسانهای موفقی بودیم. من عکاسی خوانده بودم و برای کنکور کارشناسی ارشد آماده میشدم.
آن شب صدای ساز و آواز امیر علی مرا از خود بیخود کرد. خود را لامکان و لازمان احساس میکردم و هر صدایی که از ساز برمیخاست مرا بیشتر به سمت او جذب میکرد. میهمانی آن شب تمام شد و من از همان لحظه دنبال بهانهای برای دیدار مجدد با او بودم. در راه برگشت به پدرم گفتم من هم علاقهمند شدم که به کلاس موسیقی بروم و اگر پدر اجازه دهد میخواهم با امیر علی مشورت کنم.
پدر استقبال کرد و گفت که با او تماس میگیرد و مشورتهای لازم را انجام خواهد داد. چند روز بعد پدر گفت که با امیرعلی صحبت کرده و او گفته در یک آموزشگاه سه تار آموزش میدهد. وقتی این را شنیدم دیگر جملههای بعدی پدرم را متوجه نشدم. همان روز به آموزشگاه رفتم. وقتی رسیدم امیر علی آنجا نبود گفتند که باید منتظر بمانم. یک ساعت بعد آمد. وقتی مرا دید لحظهای مکث کرد و بعد انگار که به خاطر آورده باشد گفت شما غزل هستی؟ خیلی توی ذوقم خورد.
هنوز یک هفته از میهمانی نگذشته چطور اینهمه مکث کرد تا مرا به خاطر بیاورد؟ مرا به اتاقش دعوت کرد و بلافاصله وارد بحث آموزش موسیقی شدیم. فهمیده بود که ساز یاد گرفتنم بهانه است و علاقه قبلی به این کار نداشتم. گفت در روز چقدر به موسیقی گوش میدهی؟ گفتم اغلب آخر هفتهها و این سؤال و جوابها به این جمله ختم شد: «پس شما همین یکی دو روزه تصمیم گرفتید ساز زدن یاد بگیرید؟» از خجالت سرخ شدم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم وقتی شما ساز میزدید مرا با دنیای جدیدی آشنا کردید. الان هم میخواهم آموزش ببینم. گفت راه سختی در پیش داری و باید زیاد تمرین کنی.
کلاسها شروع شد و من با جدیت میخواستم خودم را به او ثابت کنم، در نتیجه روند آموزشم بسیار سریع پیش میرفت و خیلی زود به مرحله بالاتری وارد شدم که چند هنرجوی دیگر هم داشت. امیر علی جدی بود و همین جذابیتش را دو چندان میکرد. رفته رفته بعد از چند ماه یخش باز شد و کمی به هم نزدیک شدیم، البته من برای به دست آوردن امیر علی راه سختی در پیش داشتم و آن هم عبور از دخترانی بود که همگی با هوشتر، زیباتر و جذابتر از من بودند و امیر علی با آنها رابطه بهتری داشت. بعد از کلاس هنرجوها جزئیات حرکات امیر علی را آنالیز میکردند و هر کس آن را به خودش ربط میداد اما من فرصت دیگری داشتم و آن هم دوستی پدرم با پدر امیر علی بود.
یک روز به پدر گفتم که میهمانیای ترتیب بدهد تا خانواده استادم به منزل ما بیایند. پدر پذیرفت و میهمانی برگزار شد. پدر امیر علی مرتب به چشم خریدار مرا ورانداز میکرد و به پدرم میگفت: سعید! دختر زیبا و هنرمندی داری. بنابراین موفق شده بودم دل پدر و مادرش را به دست بیاورم. ماههای بعد از آن چندین رفت و آمد دیگر بین خانوادهها برقرار شد.
یک روز بعدازظهر تلفن مادرم زنگ خورد. مادر امیر علی بود و گفت میخواهند برای امر خیر به منزل ما بیایند. در پوست خودم نمیگنجیدم. بالاخره موفق شده بودم شاهزاده سختگیر و عبوس را سوار اسب سفید بختم بکنم. حال و هوای امیر علی بعد از خواستگاری عوض و به مراتب صمیمیتر از قبل شد. از من خواست که دیگر به آموزشگاه نیایم من هم پذیرفتم چون تحمل دخترهای آنجا که هر کدام یک رقیب محسوب میشدند برایم آزاردهنده بود. گمان میکردم به تمام آرزوهایم در زندگی رسیدهام و همه چیز زیباتر شده بود. رؤیاییترین روزهای زندگیام را تجربه میکردم و شاد بودم. امیر علی هم هر از چندگاهی برای کنسرتهای مختلف به سفر میرفت و من به انتظارش ساعتهای کشداری را میگذراندم.
سرانجام در یک روز بهاری 3 سال پیش مراسم ازدواجمان برگزار شد و پا به زندگی و خانه مشترک هم گذاشتیم. آموزش موسیقی بخشی از شغل و محل کسب درآمد ما بود برای همین امیر علی کلاسهایش را بیشتر کرد و حتی شاگرد حضوری هم پذیرفت. از کارش و اینکه مدام با دختران جوان در تماس باشد راضی نبودم اما چاره دیگری نبود. اوایل شاگردها به خانه ما میآمدند اما رسماً آرامش خانه را به هم میریختند این شد که به درخواست من کلاسهای حضوری در منزل هنرجوها برگزار شد.
در بین هنرجوهای امیر علی یک دختر از همه قدیمی تر بود و من بشدت رویش حساس بودم. سعی میکردم تمام آنچه بین او و امیر علی میگذشت را پیگیری کنم اما این مسأله بشدت امیر علی را ناراحت میکرد و چند بار سر این موضوع با هم درگیر شدیم. مدام میگفت تو به من اعتماد نداری و اگر به من اعتماد نداری چرا با من ازدواج کردی؟ و من هم سؤالم این بود که این هنرجو چند سال است آموزشش تمام شده به چه منظور هنوز باید به طور خصوصی برای تدریس به منزلش بروی؟
خلاصه کشمکش زندگی ما از همین نقطه آغاز شد و پس از یک سال بهشت زندگی را تبدیل به جهنم سوزان کرد. کنجکاوی و شک به جانم افتاده بود و لحظه لحظه زندگی را به کامم تلخ میکرد. چند وقت بعد تیر خلاص از چله رها شد؛ یکی از دوستان دانشگاهم که شهرستانی بود با من تماس گرفت، صدایش ملتهب بود و معلوم بود میخواهد چیزی بگوید اما تواناییاش را ندارد. از من پرسید امیر علی کجاست؟ من هم گفتم اتفاقاً برای کنسرتی به شهر شما آمده است و به او گفتم میتوانم برای اجرای امشب برایش بلیت تهیه کنم.
او گفت امیدوار است چیزهایی که دیده درست نباشد اما لازم است که مرا مطلع کند. گوشهایم ناگهان کر شد و چشمهایم سیاهی میرفت؛ گفت امیر علی را با یک خانمی در رستوران هتلی دیده که دو نفری با هم شام میخوردند. کنجکاو شده و دیده که بعد از صرف شام تنها یک کلید گرفتند و به یک اتاق رفتند. وقتی از رسپشن هتل در این مورد سؤال کرده پاسخ این بوده که ما تنها به زن و شوهرها با مدارک معتبر اتاق مشترک میدهیم.
گوشی تلفن از دستم رها شد و دیگر هیچ چیزی نمیشنیدم. لحظهای به خودم آمدم و شماره یکی از نوازندگان گروه را گرفتم، او گفت که دیروز بعداز ظهر آخرین اجرا بوده است و آنها به تهران برگشتهاند. احساس خفگی میکردم. وقتی دیروز صبحش تماس گرفته بود که اجرا یک شب دیگر تمدید شده خوشحال شدم که پول بیشتری به دست میآوریم. نتوانستم و نخواستم با امیر علی تماس بگیرم. جرأتش را هم نداشتم که با خانوادهام موضوع را در میان بگذارم. برای همین خودم را در خانه حبس کردم و فقط اشک ریختم.
کنجکاو بودم بدانم امیر علی با چه کسی که همسرش هم بوده شب را گذرانده است! در همین حال و احوال مدام به خودم میگفتم شاید همکلاسیام اشتباه کرده و امیر علی را با فرد دیگری اشتباه گرفته است اما گروه که از سفر برگشته بودند او چرا نیامده بود؟ امیر علی یک پیامک فرستاد که شب پرواز میکنند و احتمالاً نزدیک صبح به خانه خواهد رسید. دوباره در افکار متلاطم خودم غرق شدم. حول و حوش 3 صبح کلید در چرخید و امیر علی وارد منزل شد. من هم از بعد از ظهر نه چیزی خورده بودم و نه خوابیده بودم. این قدر گریه کرده بودم که چشمهایم کاملاً متورم شده بود. روی کاناپه دراز کشیده بودم. بدون اینکه سرم را از زیر پتو بیرون بیاورم یا سلام و کلام دیگری بینمان رد و بدل شود پرسیدم در کدام هتل اقامت داشتند.اسم هتل را که گفت گریه امانم نداد و خیلی زود به شیون تبدیل شد.
امیر علی ترسیده بود و به کنارم آمد. گفتم امیر علی تو زن داری؟ چشمهایش از تعجب گشاد شد و گفت تو زن من هستی. گفتم بجز من؟ متوجه استرسش شدم. جواب نداد و شروع کرد به طفره رفتن. گفتم ولی تو یک شب بیشتر از سایر افراد گروه ماندی، در یک اتاق مشترک با همسرت! و همه اینها را با داد و فریاد و کوفتن مشت به دیوار از او پرسیدم و او انکار میکرد و میگفت دوباره توهمم عود کرده و... با عصبانیت و این استدلال که تو به من اعتماد نداری و دنبال بهانه هستی و... مرا رها کرد و رفت دوش بگیرد اما من از شدت ضعف از هوش رفتم و صدای اصابتم به زمین او را از حمام بیرون کشید. دیگر چیز زیادی یادم نیست. با خواهرش که پزشک بود تماس گرفت تا بالای سرم بیاید. چشمهایم را که باز کردم کنارم به خواب رفته بود. نگاهش کردم و از خودم پرسیدم چند سفر رفته و به بهانه اجرا به من دروغ گفته است؟ اصلاً این زن چه کسی است؟ به قیافه امیر علی و هیچ کدام از رفتارهایش نمیآمد که خیانتکار باشد. بیدارش کردم و از او خواستم بیشتر عذابم ندهد. اول انکار کرد ولی بعد که تهدید کردم با هتل یا با همگروهیهایت تماس میگیرم جا خورد و گفت قضیه آنطور که فکر میکنم نیست.
اشکهایم میبارید. امیر علی را دوست داشتم. خودش را، بویش را و نگاهش را و حالا زن دیگری با من در همه اینها شریک شده بود. امیر علی حرف میزد و آن زنی که از او نام میبرد سارا بود؛ همان دختری که سالها شاگردش بوده است. گفت که واقعاً نتوانسته خودش را کنترل کند برای همین او را ششماهه صیغه کرده است. دستهایم را گرفته بود و میگفت که جبران میکند. میگفت اصلاً سارا هم قصد ازدواج با او را ندارد و میخواهد به خارج از کشور برود و این یک تصمیم اشتباه برای پایان دادن به یک رابطه قدیمی و چند ساله بوده است. سارا قرار است برود و در آخرین روزهای حضورش در ایران خواسته که وقت بیشتری با هم بگذرانند، اما نه برای من و نه برای هیچ زنی روی کره زمین پذیرش چنین چیزی قابل قبول نیست.
به او گفتم احتیاجی نیست که از سارا جدا شود. من از زندگیاش بیرون میروم. خیانت کردن برای این مدت طولانی چیزی نیست که بتوان نادیدهاش گرفت. گفتم که برای مدتی از خانه برود تا من خودم را جمع و جور کنم و موضوع را با خانوادهام در میان بگذارم. او چند روز به خانه خواهرش رفت و از من خواست که نگذارم به خاطر یک اشتباه! زندگی خوبمان از هم بپاشد. «من تو را دوست دارم و طلاقت نمیدهم!» یک هفته تنها در خانه بودم. خودم را برای تصمیم بزرگ آماده میکردم. مطمئن بودم امیر علی برای اینکه آبرویش پیش پدر و مادرش و شاگردانش نرود به من میگوید که دوستم دارد.
در این زمان حسابی وضعیت سارا و امیر علی را رصد کردم، اطلاعاتی راجع به گذشته و آنچه بینشان بود به دست آوردم و حتی فهمیدم در چند ماه اخیر چند سفر دو نفره رفتهاند. تک تک هتلهایی که در آنجا اقامت داشتند را پیدا کردم. کار زجرآوری بود اما یک اشتباه نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت. تصمیمم را گرفتم و پدر و مادرم را خبر کردم.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
صیغه دلیل شرعی نداره، این کار ساخته ی جامعه ی مرد سالاره که کثافت کاری های خودشونو توجیه کنند
چند همسری مجازه و خیلی خوب در صورتی که زنها راضی باشن و اسیب نبینن . این اقا با این کارش هم به خودش اسیب زده و قطعا به اون دوتا زن. کدوم زنی دلش میخواد نگاه ابزاری بهش بشه؟ پس حتی زن هایی هم که صیغه میشن از همه بیشتر اسیب میبینن چون هیچکدوم از مردهای این سرزمین که واضحه بلندگوی ایمان قورت دادن حاضر نیستن تا ابد از یک صیغه ای همایت کنن . وقتی فیلم unfaithful رو دیدم که مردی با یک کتاب شعر ایرانی زندگی عاشقانه یک زن و شوهر امریکایی رو ب خیانت میکشونه برای مردم ایران متاسف شدم.
سلام.متاسفم برای این قبیل اتفاقات که میتونه رویاهای یه نفر رو تباه کنه. اما انتخاب عاقلانه و واقع بینانه هم مهمه.توی شرایط کاری مذکور برای شوهر ایشون ریسک این اتفاقات وجود داره که باید در نظر گرفته میشد. ضمنا به نظر من ازدواج موقت بدون اطلاع و رضایت زوجه قابل توجیه نیست.
هر کاری در زندگی زناشویی که آلوده به دروغ بشه و مخفی کاری خیانت هست هی بیخود نگید شرع گفته شرع گفته ... شرع کجا گفته یواشکی این کار ور بکنید اگر حق مردها هست شجاعتش رو داشته باشن و بیان بگن و به زنشون حق انتخاب موندن و یا رفتن رو بدن
برو خانوم، مردم دارن از گرسنگی تلف میشن شما داری میگی شوهرت یه زن صیغه کرده!!!
در اسلام صیغه حلال است و حق مرد
مرد خیانت نکرده وظیفه شرعی را انجام داده
واقعاً تعجب میکنم از این نظرات، معلوم نیست شوخیه یا جدی !؟
به نظرم باید به زنش میگفت البته او هم حق دارد تصمیم بگیرد بالاخره عشق است پیش می اید
اگه این قانون برای شما زن ها بود الان همه تون چندتا شوهر داشتید چطور که توی جامعه دم از برابری زن و مرد میزنید اما حاضر نیستید برید خدمت سربازی یا کار های سخت و زیان آور انجام بدید
یه وکیل و یه عالم بگن کجاش خیانته؟
در هر دو مورد خود دخترا پاپیچ اون جوون بدبخت شدند دیگه چرا از مردا شاکی هستی خانم سرزمین من ؟
از نوع داستانهای مجله زن روز بود
قصه ي زندگي ادما صرف نظر از طبقه اجتماعيشون خيلي بهم نزديكه
انگار همه تو خونه هاي كنار هم، تو كوچه ها و خيابوناي شهر قصه با هم زندگي ميكنيم
بميرم براتون كه چقدر دلتون پاك و لطيف مردا را مي گويم .
وقتی بجای علم و دانش و فضایل اخلاقی موسیقی نواختن ملاک انتخاب باشه همینه دیگه
امان از این خرگوش هایی که تو زیرزمین تار می زنند. چه کار ها که نمی کنند
فقط ميشه گفت متاسم براي همه زنان سرزمينم.سعي كنيم مثل انسان فكر و زندگي كنيم.همين
با سلام .اولا اینکه صیغه گناه و جرمی نیست که از ان یاد میکنی در ضمن اینکه ان مرد بدون اجازه همسر اول برود و همسری انتخاب کند و بعد بگوید صیغه کردم کارش را توجیه نمیکند ثانیا بدون اجازه زن 1 زن گرفتن شرعا و قانونا صحیع نمیباشد
کاشکی یه لحظه فرزند خودمون جای این خانم بذاریم اونوقت شاید جور دیگه قضاوت کنیم.
اين اقايون كه ادعاى دينشون فقط در تعدد زوجات گل ميكنه. تعصبى نظر ميگذارند، شايد از قوانين او خبر ندارند، بخونند و نظر بدن، عاقبت رفيق بازى توى ازدواج احساسي بودن همينه، خوش به حال كسانى كه ازدواج نكردن و به بدبختى نيفتادن چون ازدواج به وفاداريش ارزش داره مردى كه قلبش مال هزار تاست، همسر نيست، سوهان روحه!
دم زنان ايران كرم كه با مهر يه هاي سنكين مرد ها رو بد بخت مي كنن
شما کمی به سیره انبیا و امامان معصوم بیشتر التفات کنید
همه این موارد در اثر عدم تربیت اسلامی محقق می شود
مگر همسران رسول الله یا امامان به هم حسودی می کردند !؟
شما خود را بالاتر از آنان می دانید !؟
استغفرالله
توبه کنید و به همسر خود و سایر زنان در عقد ایشان نیکی کنید باشد که رستگار شوید
آقایان ؛ خانم ها ؛ داداشها بدانید و بدانیم فرهنگ غلط در کشور ما زیاد است
بهترین کامنت رو "بیکار" گذاشته. غزل خانوم با زرنگی......! اون پسر حق ساراست.
سلام به همه. خدايي خوب بلدين داستان تو قالب مثلا يه تيتر جذاب كار كنين بعدش اينهمه مردم بشينن تو دو گروه نظر بدين. اينجوري دورهمي خوش بگذره. اغا جان اين چيزا كه شده كار روتين ملت. لطفا حالا كه داستان مينويسين از اين دست كاراي خانمام بنويسين البته اگه جزو خطوط قرمز فعاليت سايت نباشه!ملت بيان تجزيه تحليل علمي! كنن.
مردانی که این نوع رابطه را خیانت،نمیدانند فقط،تصور کنند که متوجه رابطه خارح از خانه خانمشان شوند،اونوقت هم خیانت نمیدانند؟؟؟
امیر علی کار خوبی کرده اگه طلاقش داده، دوست داشتن زن امیرعلی عشق نبوده احساس بوده
من بر خلاف تمام خانم هايي كه اينجا با شدت و حدت اميرعلي رو خيانت كار لقب دادن ميگم كه اتفاقا تقصيري متوجه اميرعلي نيست و چرا ؟ يك اتفاق حتما دو طرفه است
هنرمند اهل دل است و دل هر لحظه فرمان به سویی می دهد اهل هنر چندان مناسب زندگی زناشویی طولانی نیستند به نظر من البته
از یک جهت هم مساله اینه که یک دختر خانم دیگه اومده شوهر این خانم را بنوعی ازش گرفته . حالا ایا به همین راحتی این خانم هم بیاد اجازه بده که شوهرش به کلی از دستش بره راه حل درستی هست؟؟
دیدم نوشته اند که اون آقای دین دار
آخه آقای دیندار دروغ میگه؟
اصلا صحبت سر حلال بودن زن صیغه ای نیست
صحبت سر اینه که نارو زده
اینکار امیرعلی خیانت هستش
تاهل تعهد هم میاره
به نظر یک داست ساختگی با ذوق سلیقه اس.
شما مردهای این سرزمین متاسفانه از دینتون فقط همین یه دستورو بلدید اونم نه کامل...شرط میبندم از تمام کسانی که در حمایت این آقا کامنت گذاشتند یک نفرشونم اهل دین و نماز و روزه نیستند
طبق تحقیقات انجام شده توسط پژوهشگران آمریکایی مردان بطور طبیعی و ذاتی تمایل به چند همسری و زنان تمایل به تک همسری دارند
سرکار خانم ببخشش
دخترهاي خوب و نازنين ايراني اگر عاقل باشند با مرد كثيف و هوس باز و نادون و بيسواد ايراني ازدواج نميكنن!
خیانتکار خیانتکاره
حالم بهم خورد از تفکر مردایه جامعه ام
وافعا جالبه. خانمهای مملکت ما مزایای قوانین اسلام (مث مهریه) را همزمان با آزادیهایی اروپایی میخوان.
خانم عزیز تصمیم خوبی گرفتی
ما ایرانیها باید زن خواستن رو از جوانان افغانستان یاد بگیریم اونا با توجه به اینکه از نظر مالی از ما ضعیفتر هستند ولی اکسرشون دو زن تا سه تا و چهارتا هم دارن و با کمال ارامش در یک حیاط زندگی می کنند در ایران متاسفانه زنها خیلی ادعاشون بالا رفته تا بهشون میگی بالای چشمتون اروست درخواست طلاق میدن و میرن هرزه و ازاد کار میکنند مردهای ایرونی را اید قانون اجبار کند حداقل دو زن داشته باشن تا روشون کم بشه
خدايا چقدر زياد شدند تعداد اين دخترايي كه براي پسرا نقشه ميكشند و بعد از ازدواج بسادگي از دستشون ميدن
باید پای خبرگزاری به دادگاه کشانده شود تا بفهمد که از حکم شرعی نباید تعبیر به خیانت کند؟
آقا دوست داشته و پولشم داشته خواسته متنوع باشه اين دنيا دو روزه خانما سخت نگيرين
منم صیغه کردم ولی زنم نفهمید....
کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد
تا که هر بی سر و پایی نکند دعوی عشق
دوران عشقهای رمانتیک گذشته
از جماعت مطرب هر چیزی بر میاد خیانت و کثافتبازی که تو شاخشه
به نظر من اون مرد به خانومش خیانت کرده و زنه بهتره به زندگی با اون امیر علی زندگی ادامه نده.طلاق بهترین تصمیمه.صیغه بدون اطلاع خانوم اول خیانت است.
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.