جان بازي كنار جانباز
آوارگي يك رزمنده در تهران و ايثار همسرش
جانبازان در پیچوخمهای اداری دریافت کارت جانبازی جان و امید خود را هم از دست دادهاند. خیلی از آنها سالها بدون اینکه در پی نام جانبازی باشند، زخمهای سنگین را با هزینههاي شخصی خود تحمل کردهاند. آنها هنوز هم معتقدند که اگر پای جنگ در میان باشد، از کشور خود دفاع خواهندکرد اما از مسئولان گلایه دارند. ابوطالب فلاح جانبازی است که 6 سال برای اثبات جانبازیاش درگیر انواع آزمایشها و هزینهها شده و زندگیاش را باخته است. او دو ماه و 20 روز در پارک های تهران زندگی کرده است و زخم هایش به عفونت جدی رسیدهاند اما هیچکس او را ندیده است. میگوید که میمیرم اما نام خوبی برای ایران به جا نخواهد ماند. همه خواسته اش این است که کارت جانبازی و مقرری ماهانه داشته باشد تا بعد از مرگ نگران آینده همسرش نباشد. از غرامت جانبازی اش چشم پوشیده است و در انتظار ذره ای آرامش، روزها را میگذراند

به گزارش قانون، «ما ز یاران چشم یاری داشتیم...» این را نوشته و به دیوار اتاقش زده است. اتاق کوچک مسافرخانه «آذربایجان» تنها سهم او و همسرش از کمک مسئولان است؛ اتاق تنگ و تیرهای که حتی روزنهای کوچک برای جاری شدن نور ندارد. تخت کوچکی کنار دیوار است که ابوطالب با تن رنجور و زخمیاش روی آن دراز کشیده است و نقاشی میکشد. میگوید: «مرتب نقاشی میكشم. کارم نقاشی است؛ فقط نقاشی... نباشد می میرم».
نقاشی میکشد تا به روزهای جنگ فکر نکند؛ به موجی که او را پرت کرد، چشمی که از بیناییاش فقط 10 درصد باقی ماند و گوشی که آسیب دید. نقاشی میکشد تا به لحظههای تشنج فکر نکند. تشنج که بکند دستهای قوی هم حریف مهار تکانهایش نیستند و با این وضعیت دو ماه تمام با همسرش روی یکی از صندلیهای پارک پاستور زندگی کرده است.
نه حتی در آلونک و چادر، دو ماه را شب و روز روی صندلی پارک گذرانده است؛ جایی که هر روز مسئولان زیادی از آن عبور میکنند اما هیچکس او را ندیده است. چشمهای ابوطالب دریای اشک است وقتی به سینهاش میزند و میگوید: «اینقدر بیرحم هستید؟ من از اینها باید بپرسم شما جز پشت میز نشستن چکار کردهاید؟ من برای حفظ حریم این کشور جنگیدم، حالا ناموس خودم باید آواره خیابانهای همین کشور باشد؟»
یار روزهای سخت
قدم به میدان راهآهن که بگذارید، مسافرخانه آذربایجان را پشت پارک پیدا میکنید. ابوطالب فلاح و همسرش مدتی است که ساکن این مسافرخانه هستند.
اتاقی که به آن قدم میگذارم بیش از آن تمیز است که فکر کنید جانبازی با زخمهای عفونی روز و شب را در آن میگذراند اما وقتی پتو از روی پاهای ابوطالب کنار میرود و زخمها خود را نشان میدهند، تازه میفهمید که همسر یک جانباز بودن یعنی چه؟ زنی که زندگیاش را با ابوطالب قسمت کرده است، بتول نام دارد و دست ابوطالب که روی دستش مینشیند، گونهاش گل می اندازد و خجولانه میخندد. او یار روزهای سخت بودن را بلد است و ابوطالب میگوید: « تنها نگرانیام از زندگی همین زن است. نمی دانم بعد از من چه خواهد کرد.اگر میدانستم راحت میمردم».
دلش پر است و به اندازه سالها حرف دارد اما رمقی برای بازگوكردن ندارد. همهچیز دستبهدست هم داده تا جان از او بگیرد؛ حتی اتاقی که شبیه به دخمه است. حتی سرویسبهداشتی کوچک کنار اتاق که برای استفاده از آن امکان راحت ورود و خروج وجود ندارد. استحمام او در این فضای کوچک برای خودش و همسرش عذاب الیم است؛ با این حال، همهچیز از تمیزی برق میزند. درباره غذا که از او میپرسم، میخندند: «آشپزی؟ مگر اینجا می شود؟ نه جای آن هست و نه هزینهاش. با نان و پنیر و اینطور چيزها میگذرانیم».
زندگی این مرد همیشه اینقدر سخت نبوده است. درحالیکه روی تخت دراز کشیده است و ابزار نقاشیاش را در کنار دارد به «قانون» میگوید: «تا سال 90 برای گرفتن کارت جانبازی اقدام نکردم. ساکن مشهد بودم و مغازه میوهفروشی داشتم. فرزندی هم نداشتیم و درآمدم آنقدر بود که نیاز مالی نداشته باشم و زخمهايم اینقدر شدید نبود. تا اینکه سال 90، یکی از آشنایان که سرهنگ هم بود، به من اصرار کرد که برای گرفتن كارت جانبازیام اقدام کنم، حتی به زور مرا با خودش برد که اقدامات را شروع کنم. کاش نمیرفتم... باور کنید همان سرمایهای که داشتم هم از دست رفت. از نظر مالی صفر شدم و به این وضعیت رسیدم».
در همه بیمارستان های مشهد پرونده دارم
ابوطالب از سال 90 برای اثبات جانبازیاش اقدام کرده و به موش آزمایشگاهی بیمارستانها تبدیل شده است. میگوید: «زیر بار جانبازیام در جنگ نمیرفتند و آزمایش پشت آزمایش تکرار میشد. از من میپرسیدند: بچه نیشابور نیستی؟ میگفتم: نه.
میگفتند: در آن منطقه خیلیها شیمیایی شدهاند آنجا نبودی؟ حتی وقتی میفهمیدند جبهه و جنگ رفتهام باز به نیشابور ربطش میدادند که آنجا بودهام یا نه؟ وای به وقتی که براي دلتان، براي اعتقاد شخصیتان چیزی را پنهان کرده باشید. اگر روزی آشکار کنید تا جایی که بتوانند باور نمیکنند». اینها را میگوید و سیر اتفاقها پس از اقدام به اعلام جانبازی را ادامه میدهد: «درگیریهای بیمارستان و آن همه آزمایش سنگین را با هزینه شخصیام انجام دادم. بنیاد ایثارگران گفت باید پروندهات را از مریوان، همان جایی که شیمیایی شدهای، بیاوری. رفتم و آوردم. دوباره آزمایش و دوباره هزینه آغاز شد . من در همه بیمارستانهای مشهد پرونده دارم؛ فقط برای اینکه ثابت کنم که جانباز هستم. حالا حتی یک اتاق در مشهد ندارم چه برسد به زندگی».
زندگی یک جانباز روی صندلی پارک
عاقبت مسئولان میپذیرند که وضعیت ابوطالب حاصل جنگ و جبهه است و از همان زمان، سردواندنهای طولانی آغاز میشود. زخم های 20ساله او انگار چیزی نبود که مسئولان علاقهای به دیدنش داشته باشند. رفتوآمدهای او و همسرش به تهران از سال 90 آغاز شد و تا امسال ادامه یافت. آخرینبار نوروز 96 دوباره راهی تهران شدند، درحالیکه به گفته خودش برای لقمه ای نان معطل مانده بودند. خودش تعریف میکند: «عید آمدیم و 10 روز ماندیم. اینبار ما را به مهمانسرا فرستادند و قول ها دادند. قسمها خوردند که فقط برو و این برگه ها را امضا کن و کاری نداشته باش. حقوقت بلافاصله درست میشود». افسوس میخورَد: «چقدر روی این قولها حساب کردم و با امیدواری عازم مشهد شدم. رفتم اما دو ماه دیگر هم گذشت و خبری نشد. اینبار عازم تهران شدیم و تا همین حالا که چهار ماه گذشته ، هنوز نتیجهای حاصل نشده است». در تهران نه جایی برای ماندن داشتهاند نه پولی برای اقامت. راهی پارک پاستور شدهاند به این امید که آنقدر بمانند تا مسئولان آنها را ببینند. میگوید شنیده بودم دو هزار نفر مسئول هر روز به اینجا میآیند و می روند. دو ماه بدون هیچ امکانات، با سرمی که به دستم بود، با همسرم روی صندلی زندگی کردیم تا جایی که زخمهایم به عفونت شدید رسید و توان ادامه از من و همسرم سلب شد. عاقبت از شهرداری به سراغمان آمدند و بنیاد حمایت از جانبازان مطلع شد و به بیمارستان ایرانیان ارجاعم دادند اما بیمارستان قبولم نکرد. ساعت 11 شب بود. گفتم لااقل بگذارید امشب را اینجا بمانیم و فردا برویم. قبول نکردند و همان شب بار دیگر در تهران آواره شدیم.
جان به لب، در انتظار مرگ
ابوطالب این بار راهی پارک جوانمردان شده و 20روز دیگر را نیز با همان زخمهای عفونی در این پارک به شب رسانده است. وقتی تعریف میکند، صدایش از بغض می لرزد: «20 روزی آنجا بودیم که بار دیگر شهرداری آمد و برخی جانبازان هم آمدند و دیدار کردند. بار دیگر مرا به بیمارستان بردند. شهرداری هزینهها را تقبل کرد و اینبار بیمارستان ایرانیان ما را پذیرفت و آزمایشها را مجدد تکرار کردند. کمی که بهتر شدم به کمک شهرداری به این مسافرخانه آمدم». مسافرخانه شبی 60 هزار تومان هزینه دارد و ابوطالب چارهای ندارد جز اینکه هرازگاهی از افرادی که کمکش کردند، مبالغی را دریافت کند، درحالیکه هفتهای 400 هزار تومان هزینه چسب هایی است که برای زخمهایش استفاده میکند». میپرسم میتوانید درمان زخمها را ادامه دهید؟ سر تکان میدهد و این یعنی که شما چه خبر دارید؟ میگوید: «اگر بخواهم رسیدگی معمول به زخمهای داشته باشم ماهی دو میلیون تومان هزینه دارد. هر چه می توانستم از فروش خانه و زندگیام خرج کردم. دیگر نمیدانم چه کنم. اگر نگرانی بابت همسرم نبود راحت میمردم؛ من از آینده این زن میترسم. برادرش همرزم من بود و شهید شد. همسرم امانت است». ابوطالب نمیداند که چه مدت زنده خواهد ماند و امیدی هم به ادامه زندگی ندارد. خسته و فرسوده است و آرامش، گمشدهای است که با فکر به مرگ به دنبال آن میگردد. خودش میگوید معلوم نیست تا کی ماندنی باشم؟ دو روز دیگر، 10 روز یا 20 روز؟ میمیرم و از مرگ ما نام خوبی برای ایران نخواهد ماند. اما مردم بدانند که من چه میکشم. چیزی به اسم اعصاب برای من که جانباز موجی و شیمیایی هستم، نمانده است. باید هزار بار مرا آزمایش کنند؟ من چقدر زندهام؟ من اگر نیامدم جانبازیام را اعلام کنم اعتقادی برای خودم داشتم که نیامدم. چکار دارید که من چرا نیامدم؟
مسئولان نترس!
این جانباز 50 ساله نه تنها در تهران بیجا و مکان است که در مشهد هم اگر خانه پدر همسرش نباشد جایی برای ماندن ندارد. خجالتزده است. میگوید: «تا کی باید منزل مردم باشم، حتی آشنای نزدیک. مسئولان نگران این هستند که قرار است 500میلیون تومان به من حق جانبازی بدهند. میگویند پول کمی نیست و باید به طور کامل بررسیام کنند. 6 سال گذشته است، این بررسیها تمام نشد؟ من که بارها گفتهام این پول را نمیخواهم. این پول مال خودتان باشد، من فقط مقرری ماهانهای میخواهم که دو روز زندگیام بگذرد و بدانم اگر مردم، همسرم میتواند زندگی کند». چهار ماه رو به اتمام است و او هنوز در تهران مانده تا کار مقرری ماهانهاش را درست کنند. همسرش خسته است. بارها گفته است که برگردیم و ابوطالب از چشمهای او شرمنده است. میگوید: «اگر نمیخواهند حق مرا پرداخت کنند، اینقدر مرا با تن زخمی سر ندوانند. رک بگویند که نمیدهیم و من هم می روم. چرا مرا امیدوار نگه می دارید و در تهران آواره میکنید؟ من صاحب شغل بودم، صاحب زندگی بودم تا زمانی که داشتم نمیخواستم. حتي نمیخواستم کسی بداند من جبهه بودم. حالا ندارم. حالا نیاز به حمایت دارم. در 16 سالگی به جبهه رفتم و تا همین حالا درگیر زخمهای روحی و جسمیام. اما همه زخمها یک طرف و این چهار ماه یک طرف. این چهار ماه به اندازه 30 سال پیر شدم». حال ابوطالب خوب نیست. مرور خاطرات و اتفاقهاي اخیر آشفتهاش کرده است. نگاهش میکنم که چقدر پیر شده است. انگار نه انگار که فقط 50 سال دارد. پیرش کردهاند. با همان آشفتگی میگوید: « نمیترسند. اگر از خدا میترسیدند سینهخیز به دنبال من میآمدند».
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
سلام:
اگه میشود یک شماره حساب که به اسم تین جانبار عزیز باشه به من و دوستان بدهید تا ولو اینکه شده در حد توان به این رزمنده دلاور خدمت و نوکری کنیم
با این همه دفتر و دستک و خدم و حشم و سازمانهای مختلف، این جانباز عزیز باید خودش بره دنبال پرونده اش در شهرها و سازمانهای مختلف، پس چرا این همه به مسئولان و کارمندان حقوق میدید که بودجه مملکت رو حیف و میل کنن و وظیفه اشون رو هم انجام ندهند؟
همسایه افغانی ما هم سی سال پیش که جوون بود جبهه رفت و مجروح و جانباز (نقص عضو) شد اما تو این سی سال حتی یک بار بنیاد شهید و این بساط نرفت حتی شناسنامه هم نگرفت حتی بچه هاش هم شناسنامه ندارن چون معتقد بود برای پول و مدرک نجنگیده برای دفاع از مظلوم جنگیده
این اواخر که دچار ازکار افتادگی کامل و پیری شده تازه رفته بنیاد شهید تا شاید دردی از مشکلاتش دوا بشه
ادمهای باغیرت و صبور کم پیدا میشن
ميشه راهنمايي كنيد كه چطور ميتوان به ايشان كمك كرد ؟
سلام. اگر ایشان جانباز جنگ هم نبود یک ایرانی یک مسلمان و یک انسان که بود. آیا در این کشور یک انسان که نیاز به حمایت دازد بایستی این طور از این اینجا به آنجا برود.
آقای ابوطالب خدا به شما وهمسر مکرمه تان صبر بده .
لطفا شماره حسابی را مشخص کنید تا مردم بخش کوچکی از زحمات این بزرگ مرد را جبران کنند
سلام بر این مرد بزرگوار. چه کار به این مسولین ای که فقط به فکر خودشان هستند فکر کنی .
مگر همین یک نفر است که از جنگ آسیب دیدهٔ ده ،وصدها نفر هستند که اصلا پرونده هم ندارند آنان که در بمباران شهرها زخمی شدند ؟ آری خود من یکی از آنها میباشم ،،،،
یه روز چرخ روزگار خوبه یه روز بده. سختی مشقت سراغ همه میاد و با کسی تعارف نداره. باید بتونیم به هم کمک کنیم. خدا ما رو فراموش نکنه. دعا کنید برا خودتون.
من برای این عزیز تر از جان آرزوی بهبودی عاجل میکنم و از مسئولان میخواهم که به درد این عزیز برسند اگر اینها نبودند شاید الان در مدارس ما عربی تدریس میشد تا فارسی و شما مسئولین هم نبودید اینها از جانشان برای ما مایه گذاشتند و مردانگی نیست اینگونه رها شوند
یک طرفه به قاضی نروید حرف مسئولان راهم بشنویدبعدازسی سال اکنون اقدام کرده اند خیلی دیراست
واقعا مايه تاسفه !!!
آری برادر تازه جنگ شروع شده باید اسلحه بگیرم بدست و در کشورمان از حقمان دفاع کنیم تبریک بر بنیاد شهید
بنده خدا ! برو خرج بی خود برای خودت نتراش ! مسیر هزینه ها عوض شده ، جایی باید هزینه کرد که در عوض امتیازی حاصل شود ! اینها باهم معامله می کنند ، شما اگر با خدا معامله کرده ای برو از خود خدا یاری بخواه این ها را هم به خدا واگذار.
اگر مقامات نمی توانند به این افراد که امنیت امروزمان را مدیونشان هستیم برسند، مردم که نمرده اند. خواهشمندم شماره کارت بانکی این برادر را اعلام کنید.
هر کس با امام حسین ماند چون او با درد ورنج کنار آمد و آنها که تظاهر به حسینی بودن میکنند نیز به دنیا چسبیده و مطاع دنیا آنها را کور کرده
چقدر خوب به وصیت پیر جماران که فرمود : نگذارید پیشکسوتان خون و جهاد در پیچ و خم زندگی فراموش شوند ، عمل کردیم و چقدر ما بدهکاریم ...
ما یک گروه خیر داریم میشه لطفا با ایمیل من تماس داشته باشید تا بتوانیم این عزیز رو تحت پوشش بگیریم
پدر من سه بار تایید کمیسیون را برای جانبازی گرفت 5 سال در مناطق شیمیایی خدمت کرد و 7 سال در مناطق جنگی بعد از سی سال که بازنشست شد آثار شیمیایی اومد سراغش اما عین سه بار پرونده گم شد ! اگر من و برادرم کار نداشتیم وضعیتمون مشابه بود ! اما الان که رعایت میکنه وضعیت بهتری داره خواستم بگم نگید که نسل ما نمیدونه جانبازی یعنی چی
این بود ادامه راه شهدا و جانبازان و آزادگان
تا انسانها زنده هستند در این کشور هیچ قدر و منزلتی ندارن.
مرگ بر اسراییل
مرگ بر امریکا
مرگ بر انگلیس
نوش جون آقا زاده ها وقابل توجه برج سازان خودی . تابناک پخش نکنی تو هم جنایت کردی
سلام
امروز برای تشییع پیکر شهید حججی غوغایی است
یعنی جمعیت مردم و مسئولان حاضر نمیتوانند کمکی به این برادر که حق بزرگی به گردن همه ما دارند بکنند!
یعنی اگر حججی هم جانباز می شد عاقبتش این بود؟
وای بر ما
وای بر آینده مملکت ما
1
متاسفم برای اونایی که درد این انسان مظلوم رو می بینند ولی به سادگی با عقب انداختن پروندش دردش رو چندبرابر میکنن!
خدایا خودت حکم کن....
کمی به فکر مردم خودمان باشیم جای دوری نمی ره
درود خدا بر تمام کسانی که برای مردم و در راه وطن فداکاری کردند.
اینجا زنده بودن سخت تر از مردن است
وای خدای من اشکم در امد چرا چرا مسئولین این مطالب رانمی خوانند وچرا انها رانمی بینند
ای عزیز دلاور
ای سربلند
ای سرافراز
فقط باید گفت .... شرمنده ایم !!!!
فقط یک جمله بگم که کوههای دماوند را هم تقسیم کردند. اما قصه من که در کربلای 8 در تیپ پدافند ضد شیمیایی24 امام سجاد(ع) بودم شیمیایی شدم اما به درمانگاهی که در خرمشهر بود مراجعه کردم دیدم که دو هزار نفر صف ایستاده اند لاجرم برگشتم در صورتی که شیمیایی شده بودم و تا سالها مشکل داشتم و وقتی هم به تهران مراجعه کردم تمام لباس های گرمکن زیر سبز رنگ نظامی من همانند آبکش سوراخ سوراخ شده بود. چند بار مراجعه کردیم هر دفعه بیمارستان بقیـته الله ادا و اطفاری درآورد نتیجه اینکه نه تنها نتوانستم جانبازی خود را ثابت کنم بلکه بدلیل همین شیمیایی شدن همسرم بارها بدلیل روشهای غیرمتعارف برای بچه دار شدن تا پای مرگ رفت و بنده در نهایت شاید اگر دروغ نگویم قریب 400 میلیون تومان هزینه کردم تا خدا یک بچه با اختلاف سنی 50 ساله به من اعطا کرد. اما باشد و یادتان نرود مسئولین عزیز شما کوههای دماوند را هم تقسیم کردید و به اسم خود سند زدید.
میگن که حضرت علی علیه السلام فرموده حکومت و جامعه اسلامی نشانه هایی داره که از جمله اونا اینه که تو اون جامعه فقیر نباشه و .... . حالا به نظر شما جامعه ما اینطوریه ؟ من روزی صد بار این سوال رو از خودم می پرسم !!!!!!!!!!
منفی هاتون که هیچ اما مثبتها را چرا بستید
اینطور نیست
سلام
من چیزی نمی گویم چون هر انتقاد بدون توهین و افترایی را منتشر نمی کنید
برای اختلاس های میلیاردی و وام های کلان با یک امضاء و بعضی وقتا با یک تماس همه چیز درست می شود و برای حقوق ماهانه یک رزمنده نیاز به بررسی بیشتر می باشد
بترسیم از روزی که آه مظلومان دامن مسئولان رو بگیره
سلام این موارد باعث سرافکندگی مسئولین کشورمان است که بقول ایشان سالها پشت میز نشستند و با پول این مردم در بهترین دانشگاههای دنیا تحصیل نمودند
مسئولین وقت فکر کردن به این مسائل رو ندارن
آقا رزمنده نه، ایرانی نه، بیمار و دردمند نه، به عنوان یک انسان باید کمکش کرد.
اينجا ايرانه
آقازاده ها و ژن خوب ها هستن ديگه چه نيازي به مرداي جنگ
درود خدا بر اين جانباز،واقعا حق ما رزمندگان و جانبازان اين نبود.پناه مي بريم به خداوند كريم و دانا.
ای تابناک داستان نباف خیلی ها هستن که در جنگ شرکت کردن و به این وضع دچار شدن بجای اینکه داستان بنویسید به مسعولین هشدار بدین
چرا تو این مملکت همه چی معکوسه...
خدا لعنت کنه کسانی رو که تو را آزار دادند. خدا لعنتشون کنه
شما و امثال شما براي حضرات شغل و منصب درست کرديد و از دولتي سر شما روزي ميخورند اگر شما هم مثل حضرات به فکر دنياي خود بوديد و ايثار نمي کرديد نه مناصب حضرات وجود داشت نه نيازي به اثبات ايثارگري .
برادر جانبازم باسلام واحترام -رزمنده دوران دفاع مقدس من دست شما را مي بوسم چون هرچه اكنون امنيت هست بخاطر ايثار شما عزيزان وشهداست.
بله دیگه....همه مسوولان مشغول هستند...به این بندگان خدا چرا باید برسند؟
حاصل زحمات جانبازان را مسولين فعلي (كه داراي ژان خوب هم هستند درو ميكنند )
واقعا مايه تاسفه !!!
شرمنده دلاور .
شرمنده .
مسئولین شرمنده باشند نه شما !!!!
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.