به یاد و به نام سردار رشید اسلام حاج غلامرضا صالحی؛
خون وارد لوله شده بود اما جلوتر نمیرفت...
در یکی از همین روزهای تلخ و دلگیر بود ـ شاید پنج روز پیش از اعلام رسمی پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران ـ که دشمن در منطقه «فکه» پیشروی کرد و جلو آمد. نیمه شب به همراه «غلامرضا صالحی»، گردان عمار لشکر 27 حضرت رسول(ص) را برای دفع تک دشمن به منطقه بردیم. گردان عمار، مقاومت جانانهای کرد. دشمن نیز با همه توان به میدان آمده بود و به هر قیمتی نمیخواست عقبنشینی کند. اذان صبح که شد، نماز را خواندیم و با «صالحی» و چند نفر دیگر از دوستان، راه افتادیم که...

سرویس دفاع مقدس «تابناک» ـ 22 تیر ماه سالروز شهادت و 24 تیر ماه سالروز به خاک سپاری شیرمردی از شهر شهیدان و دیار عاشقان، نجف آباد است؛ بزرگ رزمنده ای که جبهه های غرب خود را مدیون او می دانند ولی افسوس که در غفلت و فراموشی ما گمنام مانده است.

شهید غلامرضا صالحی به روایت همرزمش که در لحظات آخر در کنارش بود
وقتی به لشکر 27 حضرت رسول(ص) آمد، غریبهای بود در میان آدمهایی که همه با هم رفاقت قدیمی داشتند. شاید تعداد اندکی ـ آن هم دورادور ـ او را میشناختند. همه سالهای جنگ را در لشکر 8 نجف اشرف و در غرب و کردستان گذرانده بود. حالا هم آمده بود به عنوان جانشین فرمانده لشکر T27 اما خیلی زود رفاقتها شکل گرفت. خیلی زودتر از آن چیزی که شاید تصورش را بکنید و این خاصیت آن فضا و آن محیط دلانگیز بود.

در کنار سرداران محمد باقری، همت، زین الدین
درست بر خلاف روزگار ما و احوال این روزهای ما، در جبهه اصلا کسی غریبه نبود. همین که وارد جمع میشد، دیگر یک آشنای قدیمی بود و «غلامرضا صالحی» هم وقتی در سالهای آخر جنگ به جمع رزمندگان لشکر 27 آمد، آشنای قدیمی همه ما شد. آشنای قدیمی همه ما بود. مردی با صفا و افتاده حال و در عین حال زحمتکش و کاربلد و دقیق.
در مانورهای عملیاتی بیدریغ تلاش میکرد. به شدت اهل مطالعه بود و بارها دیده بودم که در حال نوشتن است. در مسائل اعتقادی عمیق بود و از نگاههای سطحی ـ به ویژه از اتلاف وقت رزمندگان با امور پیش پا افتاده ـ آزرده خاطر میشد. در میدان نبرد شجاع بود و در عین حال خونسرد و خوشفکر و باتدبیر.

گشت شناسایی در سلیمانیه عراق با محمد باقری، سردار احمدی مقدم و سردار کلیشادی
«صالحی» بسیار کم حرف بود و محجوب و مأخوذ به حیا و تودار. از احوال شخصیاش خیلیها باخبر نبودند. کمتر کسی میدانست که او از مبارزان پیش از انقلاب است و از یاران خاص شهید بزرگوار «محمد منتظری».

نمایشگاه کتاب در راستای فعالیت های اعتقادی
نیمه شب به همراه «غلامرضا صالحی»، گردان عمار لشکر 27 حضرت رسول(ص) را برای دفع تک دشمن به منطقه بردیم. گردان عمار، مقاومت جانانهای کرد. دشمن نیز با همه توان به میدان آمده بود و به هر قیمتی نمیخواست عقبنشینی کند. اذان صبح که شد، نماز را خواندیم و با «صالحی» و چند نفر دیگر از دوستان، راه افتادیم که در حوالی تنگه «برغازه» محل مناسبی را برای استقرار نیروها پیدا کنیم. در یک بلندی ایستادیم. همین که از ماشین پیاده شدیم، ناگهان گلوله توپی در جمع ما فرود آمد و هر کداممان را به گوشهای پرت کرد. انفجار چنان مهیب بود که برای چند لحظه هیچ صدایی را نمیشنیدم و جایی را نمیدیدم. به خودم که آمدم، دیدم عدهای دور و برمان هستند و تلاش میکنند، آمبولانس خبر کنند. وقتی چشم چرخاندم، دیدم در میان آن جمع کوچک، وضعیت «صالحی» از همه بدتر است و مدام ناله میکند.

در کنار سردار مصطفی ایزدی
آمبولانس که رسید، سوارمان کردند و راه افتادیم. در راه بیمارستان صحرایی هنوز صدای نالههایش به گوش میرسید. وقتی رسیدیم، امدادگرها به سرعت مشغول مداوای ما شدند و کیسههای خون به تکتکمان وصل کردند. با همه حال بدی که داشتم حواسم به «صالحی» بود. امدادگر را میدیدم که بالای سرش، سوزن به دست دنبال رگ میگشت. به سرعت این کار را کرد. صدای «صالحی» قطع شده بود. چشم دوخته بودم به کیسه خون. امدادگر هنوز بالای سرش ایستاده بود. لوله نازک و شفافی از کیسه میرفت به سوی بازوی «صالحی». خون وارد لوله شده بود، اما جلوتر نمیرفت. کسان دیگری هم آمدند بالای سر او و خیلی تلاش کردند، اما خون راه نیفتاد. صالحی رفته بود و چه خوب موقعی رفت. چهار روز دیگر خون در رگهای جبههها متوقف شد و اگر صالحی نرفته بود... .
* محمد جوانبخت، همرزم شهید
***
گوشه ای از زندگی نامه طلبه شهید غلامرضا صالحی قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله
روز دوم آذر ماه 1337 در دیار نجف آباد هنگامی که دانه های سفید برف گونه های سرد زمین را نوازش می داد، در یکی از چهار اتاق خانه ای گلین که نور معنویت به واسطه تدین و پرهیزکاری «علیمحمد و خورشید» همواره از آن ساطع بود، غلامرضا چشم به جهان گشود.
شش سالش که بود مادرش نامش را در یک مدرسه علمیه نوشت و با مشقت زیاد هر ماه 15 ریال پس انداز می کرد و به مدیر مدرسه تحویل می داد. این سال گذشت و سال بعد، نامش را در یک مدرسه دولتی نوشتند. ششم سال ابتدایی را با همه کمبودهایش به پایان رساند.
در جلسات قرآنی که به تازگی توسط دایی اش در محله برگذار شده بود، شرکت می کرد و علاوه بر آموختن بیشتر قرآن و احکام با توجه به نفرت شدیدی که از رژیم داشت با مسائل سیاسی و جنایات رژیم بیشتر آشنا شد و یکی از اعضای فعال این جلسات بود که آن دوران تحولی بزرگی در زندگی اش به شمار آمد.

در کنار شهید بزرگوار صیاد شیرازی
در سال آخر دبیرستان، پس از اختلافی که با معلم زبان انگلیسی پیدا کرد و او بی دلیل تجدیدش کرد از درس خواندن منصرف شد، زیرا او تا آن سال از هیچ درسی تجدید نیاورده بود این موضوع فشار روحی زیادی بر او آورد پس از آن به تحصیلات حوزوی که علاقه زیادی هم به آن داشت پرداخت و با استعداد زیادی که از خود نشان داد توجه همه اساتید را به خود جلب کرد.
به علت نبود استاد کافی در نجف آباد، تصمیم گرفت به ادامه تحصیل در قم بپردازد ولی با توجه به شهریه مختصر و هزینه های بالا تصمیم گرفت نخست مدتی نزد پدر کار کند و پس از پس انداز پول کافی به قم برد و در همین حال در مدرسه شبانه هم به ادامه تحصیل می پرداخت.
با فشار پدر و مادر و خویشان و دوستان به سربازی رفت ولی پس از چند ماه به خاطر ظلم و فساد در ارتش شاه طاقت نیاورد و گریخت.
پس از انقلاب به خدمت سربازی رفت و به کمیته انقلاب اسلامی مأمور شد. سپس مدتی در روزنامه «پیام شهید»، شهید محمد منتظری آغاز به کار کرد و پس از مدتی با گروهی که رهسپار سوریه، لیبی و الجزایر بودند همراه شد و مدتی هم برای آموزش های چریکی و نظامی به لبنان اعزام شد.
جنگ آغاز شد؛ او و چند تن از دوستانش نخستین افرادی بودند که رهسپار شدند. پس از مدتی هم به عنوان فرمانده سپاه تعیین شد. در عملیات فتح المبین، فرمانده گروه هایی بود که مسئولیت پاکسازی تنگه رقابیه را داشتند. شهید حمید باکری هم معاونش بود. در این عملیات بر اثر ترکش گلوله تانک مجروح شد که جراحتی جزیی بود.

هوا تاریک شده بود. در کنار خاکریز بود که گلوله تانک در کنارش ترکید لحظه ای دود و خاک همه جا را پر کرد، خواست برخیزد پاهایش مجروح شده بود، در آنجا پانسمان کردند ولی با بالگرد به اهواز و بعد به تهران، سپس به اصفهان منتقل شد که دو ماه در بیمارستان اصفهان بستری بود. بعد هم عصا زیر بغل به جبهه برگشت.
در عملیات کربلای 1 رزمندگان توانستند شهر مهران را آزاد کنند. شادی بزرگی بود، به ویژه که پس از عملیات به حضور امام رسیدند و پس از آن هم رهسپار حج شد، 6 مرداد روز پرواز به سوی خدا.
قرار شد به یکی از لشکرها برود استخاره برای رفتن به لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بسیار خوب آمد. در روز 18 اسفند توسط حاج محمد کوثری به عنوان قائم مقام لشکر معرفی شد.
وصيت نامه شهيد غلامرضا صالحي
فرزندانم! آخرين بار سه روز پيش شما را ديدم، هجدهم تيرماه، آن موقع كه گفتم: آماده حركت به طرف جنوب باشيد، باور كنيد كه نتوانستم به چشمان مادرتان نگاه كنم، مادر خوبي داريد؛ بزرگ است بزرگ، فرزندانم! مريم، مرضيه، هاجر، عليرضا! در اين لحظات آخر، صورتتان را مي بوسم، به شما سفارش مي كنم كه با مادرتان مهربان باشيد.
انشاءالله كه باعث افتخار اسلام و قرآن و آبروي پدر و مادرتان در دنيا و آخرت باشيد، براي شما آرزوي سعادت و خوشبختي مي كنم و هميشه دوستدار شما عزيزان هستم. همسر عزيزم! برايت از خدا آرزوي توفيق و خوشبختي در دنيا و آخرت دارم. از اينكه براي مدتي كوتاه در كنار هم بوديم و با خوب و بد ساختيم خوشحالم، ولي شادي و خرسندي ابدي وقتي است كه در بهشت برين و جهان ابدي در قرب الهي منزل كنيم. در غياب من به مسئوليت خود، تربيت و هدايت فرزندانمان بكوش و آنان را به نحوي تربيت كن و تحويل جامعه بده كه احكام و دستورات اسلام و قرآن بيان مي كند.

در کنار همرزمان؛ سردار شهید سعید سلیمانی، سردار کلیشادی و مصطفی نمازیان
از تو مي خواهم كه براي اداره فرزندانمان و گذراندن زندگي حتي المقدور خود را به ارگان هاي دولتي وابسته نسازي، سعي كن آنان را مستقل از برنامه هاي عمومي تربيت نمايي، به فرزندانمان بياموز كه اگر روي پاي خود بايستند و آزاد زندگي كنند باعث پاكي روح و روان و استقلال در راه و رسم زندگي طبق اصول و احكام اسلام خواهد شد.


با اسماعیل احمدی مقدم در ارتفاعات سلیمانیه عراق

در کنار دلاورمردان غیور کرد در سلیمانیه عراق


در کنار سردار شهید مهدی باکری و سردار ایزدی

در ارتفاعات کردستان در کنار سردار محمد کوثری

و یک لبخند آسمانی...
یاد و نامش گرامی و راهش پررهرو باد.

وقتی به لشکر 27 حضرت رسول(ص) آمد، غریبهای بود در میان آدمهایی که همه با هم رفاقت قدیمی داشتند. شاید تعداد اندکی ـ آن هم دورادور ـ او را میشناختند. همه سالهای جنگ را در لشکر 8 نجف اشرف و در غرب و کردستان گذرانده بود. حالا هم آمده بود به عنوان جانشین فرمانده لشکر T27 اما خیلی زود رفاقتها شکل گرفت. خیلی زودتر از آن چیزی که شاید تصورش را بکنید و این خاصیت آن فضا و آن محیط دلانگیز بود.

در کنار سرداران محمد باقری، همت، زین الدین
در مانورهای عملیاتی بیدریغ تلاش میکرد. به شدت اهل مطالعه بود و بارها دیده بودم که در حال نوشتن است. در مسائل اعتقادی عمیق بود و از نگاههای سطحی ـ به ویژه از اتلاف وقت رزمندگان با امور پیش پا افتاده ـ آزرده خاطر میشد. در میدان نبرد شجاع بود و در عین حال خونسرد و خوشفکر و باتدبیر.

گشت شناسایی در سلیمانیه عراق با محمد باقری، سردار احمدی مقدم و سردار کلیشادی
***
روزهای آخر جنگ، روزهای تلخ و سختی بود. هر روز از مناطق گوناگون، خبرهای بدی به گوش میرسید. دشمن در برخی از جبههها در حال پیشروی بود و سرزمینهایی را که برای تصرفشان صدها و هزاران شهید داده بودیم، بازپس میگرفت. در چنین شرایطی همه منتظر خبر بزرگ و ناگواری بودند؛ خبری که دلها گواهی میداد که قطعا به نفع رزمندهها نیست. به نفع کسانی که پس از هشت سال دفاع جانانه از این سرزمین، جوانیشان را در بیابانهای خشک و سوزان جنوب و کوهها و صخرههای سخت و سرد غرب گذرانده بودند. با این همه، هیچکس نمیخواست واقعیت را باور کند. شاید هم واقعیت سهمگینتر از ظرفیت ما بود که وقتی پای آن خبر بزرگ به میان میآمد، خیلی زود حرف را عوض میکردیم. دلمان نمیخواست حتی به آن واقعیت فکر کنیم؛ به واقعیتی که امام(ره) از آن به «جام زهر» تعبیر کرد و چه تعبیر درستی بود.***
در یکی از همین روزهای تلخ و دلگیر بود ـ شاید پنج روز پیش از اعلام رسمی پذیرش قطعنامه 598 توسط ایران ـ که دشمن در منطقه «فکه» پیشروی کرد و جلو آمد.
نمایشگاه کتاب در راستای فعالیت های اعتقادی

در کنار سردار مصطفی ایزدی
* محمد جوانبخت، همرزم شهید
***
گوشه ای از زندگی نامه طلبه شهید غلامرضا صالحی قائم مقام لشکر 27 محمد رسول الله
روز دوم آذر ماه 1337 در دیار نجف آباد هنگامی که دانه های سفید برف گونه های سرد زمین را نوازش می داد، در یکی از چهار اتاق خانه ای گلین که نور معنویت به واسطه تدین و پرهیزکاری «علیمحمد و خورشید» همواره از آن ساطع بود، غلامرضا چشم به جهان گشود.
شش سالش که بود مادرش نامش را در یک مدرسه علمیه نوشت و با مشقت زیاد هر ماه 15 ریال پس انداز می کرد و به مدیر مدرسه تحویل می داد. این سال گذشت و سال بعد، نامش را در یک مدرسه دولتی نوشتند. ششم سال ابتدایی را با همه کمبودهایش به پایان رساند.
در جلسات قرآنی که به تازگی توسط دایی اش در محله برگذار شده بود، شرکت می کرد و علاوه بر آموختن بیشتر قرآن و احکام با توجه به نفرت شدیدی که از رژیم داشت با مسائل سیاسی و جنایات رژیم بیشتر آشنا شد و یکی از اعضای فعال این جلسات بود که آن دوران تحولی بزرگی در زندگی اش به شمار آمد.

در کنار شهید بزرگوار صیاد شیرازی
به علت نبود استاد کافی در نجف آباد، تصمیم گرفت به ادامه تحصیل در قم بپردازد ولی با توجه به شهریه مختصر و هزینه های بالا تصمیم گرفت نخست مدتی نزد پدر کار کند و پس از پس انداز پول کافی به قم برد و در همین حال در مدرسه شبانه هم به ادامه تحصیل می پرداخت.
با فشار پدر و مادر و خویشان و دوستان به سربازی رفت ولی پس از چند ماه به خاطر ظلم و فساد در ارتش شاه طاقت نیاورد و گریخت.
پس از انقلاب به خدمت سربازی رفت و به کمیته انقلاب اسلامی مأمور شد. سپس مدتی در روزنامه «پیام شهید»، شهید محمد منتظری آغاز به کار کرد و پس از مدتی با گروهی که رهسپار سوریه، لیبی و الجزایر بودند همراه شد و مدتی هم برای آموزش های چریکی و نظامی به لبنان اعزام شد.
جنگ آغاز شد؛ او و چند تن از دوستانش نخستین افرادی بودند که رهسپار شدند. پس از مدتی هم به عنوان فرمانده سپاه تعیین شد. در عملیات فتح المبین، فرمانده گروه هایی بود که مسئولیت پاکسازی تنگه رقابیه را داشتند. شهید حمید باکری هم معاونش بود. در این عملیات بر اثر ترکش گلوله تانک مجروح شد که جراحتی جزیی بود.

در کنار حاج محمد کوثری فرمانده وقت لشکر 27 محمدرسول الله(ص)
هوا تاریک شده بود. در کنار خاکریز بود که گلوله تانک در کنارش ترکید لحظه ای دود و خاک همه جا را پر کرد، خواست برخیزد پاهایش مجروح شده بود، در آنجا پانسمان کردند ولی با بالگرد به اهواز و بعد به تهران، سپس به اصفهان منتقل شد که دو ماه در بیمارستان اصفهان بستری بود. بعد هم عصا زیر بغل به جبهه برگشت.
در عملیات کربلای 1 رزمندگان توانستند شهر مهران را آزاد کنند. شادی بزرگی بود، به ویژه که پس از عملیات به حضور امام رسیدند و پس از آن هم رهسپار حج شد، 6 مرداد روز پرواز به سوی خدا.
قرار شد به یکی از لشکرها برود استخاره برای رفتن به لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بسیار خوب آمد. در روز 18 اسفند توسط حاج محمد کوثری به عنوان قائم مقام لشکر معرفی شد.
وصيت نامه شهيد غلامرضا صالحي
فرزندانم! آخرين بار سه روز پيش شما را ديدم، هجدهم تيرماه، آن موقع كه گفتم: آماده حركت به طرف جنوب باشيد، باور كنيد كه نتوانستم به چشمان مادرتان نگاه كنم، مادر خوبي داريد؛ بزرگ است بزرگ، فرزندانم! مريم، مرضيه، هاجر، عليرضا! در اين لحظات آخر، صورتتان را مي بوسم، به شما سفارش مي كنم كه با مادرتان مهربان باشيد.
انشاءالله كه باعث افتخار اسلام و قرآن و آبروي پدر و مادرتان در دنيا و آخرت باشيد، براي شما آرزوي سعادت و خوشبختي مي كنم و هميشه دوستدار شما عزيزان هستم. همسر عزيزم! برايت از خدا آرزوي توفيق و خوشبختي در دنيا و آخرت دارم. از اينكه براي مدتي كوتاه در كنار هم بوديم و با خوب و بد ساختيم خوشحالم، ولي شادي و خرسندي ابدي وقتي است كه در بهشت برين و جهان ابدي در قرب الهي منزل كنيم. در غياب من به مسئوليت خود، تربيت و هدايت فرزندانمان بكوش و آنان را به نحوي تربيت كن و تحويل جامعه بده كه احكام و دستورات اسلام و قرآن بيان مي كند.

در کنار همرزمان؛ سردار شهید سعید سلیمانی، سردار کلیشادی و مصطفی نمازیان


با اسماعیل احمدی مقدم در ارتفاعات سلیمانیه عراق

در کنار دلاورمردان غیور کرد در سلیمانیه عراق


در کنار سردار شهید مهدی باکری و سردار ایزدی

در ارتفاعات کردستان در کنار سردار محمد کوثری

و یک لبخند آسمانی...
یاد و نامش گرامی و راهش پررهرو باد.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
كجائيد اي شهيدان خدايي،بلا جويان دشت كربلايي
شجاعان دلاوران ,همیشه دوستون داریم و مدیونتونیم برای شادی روح شهیدان صلوات
آهاي مردم.(شهداباما بجزاز اسرار عشق نگفتند مارابيدار كردندو خود در خاك خفتند)آره ياد همه اون پاك ترين مردان بخيرفرداي شهادت شهيد صالحي درنزديكي تنگه ابوقريب درگرماي شديد حاكم برمنطقه كه براثرانفجارآتش پرحجم برادران مزدور و منافقين بدتر از نامرد چند برابر شده بودبا دو تن از دوستان كه از شدت تشنگي تواني به جان نداشتيم جواني كه حدود 20سال داشت رو بي جان پيدا كردم كه فقط از فرط اتش روي ماسه هاي تفديده فكه روي زمين افتاده بود.مخاطب عزيز به خون رفيقاي عزيزتر از برادرم قسم جاي همه شما خصوصا كساني كه پاروي خون شهدا ميگذارند اعم از مسول وغير مسول خالي بود اون عزيز اسمش حسن عموزاده بود واز تابش مستقم آفتاب بر بدن مطهرش رنگ بدنش به سياهي ميزدپوست لبانش كه كاملا جدا شده بود بادستانم برداشتم ومقدار كم آبي كه داشتيم به دهانش ريختم اماچه كنم كه شهدا جايشان در اين عالم نيست و آخرين نگاه رو به من جامانده از عشاق كرد(ودرحال حاضر كه مطلب رامي نگارم اشك امانم را بريده ).مخاطب عزيز تورا بخون شهيدي كه چند ثانيه اي از آشنايت با او ميگذرد دعا كن باتوجه به يادگاري با ارزشي كه در كنار همين شهدا به دست آوردم وبا دنيا عوض نمي كنم ديگر از شهادت كه بهترين خروجي از اين عالم هست هم گذشتم چون لايق نيستم .مرگم را خدا برساند انشالله به حق خون شهدا....يكي گفتا به جانبازي دل آگاه شفايت را نمي خواهي زالله جوابش گفت آن دلداده دوست مگرپس گيرد انسان هديه از دوست...ياعلي مدد
درود بر شهدای اسلام جانم فدای رهبر انقلاب
برای شادی روح بزرگ شهداصلوات
باتشكر ازشمابراي ما درلشگر 27 خيلي صحبت ميكرد قابليت شهادت داشت آنهايي هم كه جبهه نبودند بدانند بقول حضرت آقا زنده نگهداشتن نام و يادشهدا كمترازشهادت نيست
ياد امام و شهدا ...
سرداران گمنام زيادي وجودداشته اندودارندكاش هرروز زندگي يكي ازاين سرداران رامي نوشته ايد
حیف که حالا جبهه نرفته ها حاصل اون رشادتها را مصادره به نفع خود کرده و به باد میدهند.
درود بر مظلومیت او..عیبی ندارد خدا خریدار اوست.....
تشكر ميكنم. خدا وكيلي شب پنج شنبه اي لحظه اي خدايي شدم.
خداوکیلی همه خاننده ها ونویسندگان نظرات بالا از دلاوران و شهدای نجف آباد گفتند اما بیایید ببینید این باید وضع عمرانی این شهر شهید پرور باشد در صورتی که فلان شهر نزدیک این شهر که کمترین شهید دفاع مقدس راداشته است بهترین عمرانی وشهر سازی و.....رادارد خداوکیلی این حق این مردم نیست
درود بر روح طیب و طاهر همه شهدای وطن.
واقعا برای مایی که جبهه و جنگ را از نزدیک لمس نکرده ایم ذکر رشادت ها و یاد شهدا و خاطرات دوستان آنان بسیار جذاب ئ تاثیر گذار است .
وقتی این مطلب را خواندم با خود گفتم کاش من هم در آن زمان در کنار این عزیزان بودم و میتوانستم شهادت همراهی با چنین پاکانی را داشته باشم .
اما سوختم از اینکه اینها رفتند و کشور دست چه افرادی افتاده و دارند به خون این عزیزان جفای مسلم میکنند.
سردار رضایی عزیز شما که همرزم این بزرگواران بوده اید چشمان خود را بازتر کنید و نگذارید حاصل تلاش و مجاهدت شهیدان و جانبازان آزادگان و رزمندگانی چون خودشما توسط عده ای عافیت طللب که در آن زمان سخت ترین کارشان تماشای شما از تلویزیون بوده است مملکت را به بادنادانی خود بدهند.
با تشکر از تابناک به خاطر یادآوری روزهای دفاع مقدسویادمردان مرد
من درآن روزدرگردان کمیل بودم گروهان شهید بهشتی واقعا"روز وشب سختی بود مزداران بعثی بچه هارابا توپ مستقیم تانک میزدند از آن بدتر گرمای هوا وتشنگی بود چندتا از بچه ها مانند ارباب بی سرخود تشنه به شهدات رسیدن روحشان شاد وراهشان پر روهروباد
مشکل بعضی از دوستان که نظردادن اینکه فقط بدیها رامیبینند واصلا"به خوبیها توجه نمی کنند( حتما"سخنان آقا در جمع نمایندگان خود دردانشگاهها را یک بار بادقت گوش کنید وآویزه گوش )
رادمردان دفاع مقدس هنوز ایستاده اند
مابیداریم وآماده التماس دعا
با تشکر ! امیدوارم یاد و خاطره دیگر شهیدان عزیز نیز گرامی داشته شود و تذکری برای همرزمان این شهیدان که الان برای مقاصد سیاسی همه گذشته را فراموش کرده اند و یا اینکه از آن گذشته برای مقاصد شخصی و حزبی خود استفاده می کنند. موفق و پیروز باشید
دريغا ! دريغ از باراني كه از زمين دريغ شد. دريغ!
من از سپاه راضي ام.
خوشا بحالتان.
شهدا......... در آن دنیا فراموشمان نکنید
خدایا شهادت را نصیب ما بگردان
خوش به حال آن روزها،چرا ماندیم این روزها رو ببینیم؟ مصلحت تو را شکر،هدایتمان کن .
بنام خدا
چهرهای شهدا بسیار نورانی وصادق است .ای کاش ما هم ....
روحشان شاد راهشان نوراني
یاد همه این بزرگواران شاد که رفتند تا ما بمانیم...
سلام
اينكه شهيد صالحي مورد غفلت قرارگرفته انتقاد بخودتان وارد است كه يادي از شهيدان نمي كنيد وبدتر از آن تيترها متوجه اخبار رنگي سياسي شده است آري ياد شهيد صالي بخير كه جند قبل از شهادتشا ن نماز به ژيش نمازي ان بگوار گذارديم چقدر سكوت داشت ياد شهيد مهدي اعقل نيز به خير روحشان شاد
ای کاش زندگی هم دنده عقب داشت.
روحشان شاد
فقط اشک و اشک و اشک
و دریغ که ما ماندیم و رفتند یاران
خدا شكر كه با ياد اين شهدا و ياد آن روزها بيكفايتي بعضي از مسولين را تحمل مكنيم
خوب یاد شهدا تمام شد ... ! دوباره بزنید تو سرو کله هم ، سر پست ومقام و ... دنیا !!!
درود بر شرفتون که یاد شهدا کردین تو این روزگاری که همه تا می فهمن امثال ما فرزند شهیدیم مث ایدزیها به ما نگاه می کنن.
افتخار می کنم که فرزند شهیدم اما کاش همه این مردان امروز بودند چون امروز نیاز بیشتری به ایمان و مردانگیشون هست.
عشق است در آسمان پریدن و همچنین بچه های گل و با معرفت تابناک رو عشق است، چون زنده کردن یاد شهدا کم از شهادت نیست.
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی
نجف اباد بواسطه تعلیمات ایت الله منتظری پر است از سرداران و دلاوران 8 سال دفاع مقدس
چون اسم منتظری اومده نمیزارید
با سلام و خسته نباشید.
لازم به توضیح است در ذیل عکس پنجم درج شده در مطلب فوق که توضیح(در کنار سردار مصطفی ایزدی) قید شده است، شخص وسط هم آقای مهندس مصطفی ایزدی قائم مقام ستاد تبلیغات جنگ می باشد که در توضیح نام ایشان نیامده است.
خداوند همه شهدای بزرگ ایران زمین را در دل همه جوان های این مرز و بوم زنده نگه دارد که هیچ گاه حقشان به جا نیامد ...
حضرت عباسی دمتون گرم. خیلی حال کردم. خدا با شهدا محشورتون کنه انشاءالله
كجايند مردان بي ادعا.......
شهدا خوشا به سعادتتان در بهشت برين براي سلامتي رهبرمان دعا كنيد كه اگر اين سيد بزرگوار نبود تندروهاي چپ وراست چه بلائي كه برسر ايرانمان مياوردند كجائيد اي دليران ايران زمين در پيشگاه احديت براي ما هم دعا كنيد
ولا تحسبن الذبن قتلو فی ...
آن یار کزاو خانه ما جای پری بود
سرتاقدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت که فروکش کنم این شهرببویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
خدا را شكر كه اين شهدا را داريم
ضمن تبریک ولادت با سعادت حضرت امام حسین علیه اسلام و حضرت عباس وامام سجاد به تمامی مسلمانان به ویژه رزمندگان دفاع مقدس و تمامی سپاهیان عزیز ازشما بزرگوار که این کار بسیار زیبا که تهیه کردی تشکر و همچنین سایت تابناک مار بیاد بهترین ها وتذکری بجا وعیدی عالی خداوند برای شما باقیات صالحات قرار بده التماس دعا زیاد یاد باد ان روزگاران یاد باد
درود خدا بر او باد
از اینکه تو شهری بدنیا اومدم که چنین انسانهایی توش بدنیا اومدن افتخار می کنم.
خوش آن روزي که نوبت بر من آيد ...توفيق شهادت...
سلام
زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست
خدا قوت اجرک الله
خوشا ه حال آنهايي كه در خون خود غطه ور شدند و به مولايشان امام حسين (ع) پيوستن و واي بر حال ما بازماندگان هشت سال دفاع مقدس
انشا الله خداوند به پدران و مادران شهدا صبر عنایت فرماید
در بهشت خوش باد.....
بيائيدهميشه مدافع خون شهيدان عزيزمان باشيم انشاال.......
خوشا....................
سلام خدا بر شهیدان خصوصا" شهیدان
نجف آباد
در این وانفسای سیاست زدگی ، یاد شهدا دل ها را آرامش می بخشد
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.