به یاد و خاطره سرلشکر شهید عباس بابایی؛
به شما تبريك ميگويم، شما قبول شديد؛ برايتان آرزوي موفقيت دارم!
با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم؛ كاش در اينجا نبودم و ميتوانستم نماز را اول وقت بخوانم.... بلند شدم، به گوشهاي از اتاق رفتم و روزنامهاي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول شدم. اواسط نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟

سرویس دفاع مقدس ـ همواره ایام سالگرد شهادت شهدای دفاع مقدس بهترین فرصت برای یادآوری خاطراتی از آن عزیزان سفر کرده است که هر کدام از این خاطرات خود به تنهایی کوله باری از تجربه و عبرت را در اختیار هموطنان و به ویژه جوانمان قرار می دهد.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، ایام مرداد ماه، با سالگرد شهادت، خلبان شهید عباس بابایی درآمیخته است؛ کسی که تجربه زندگی اش در آمریکا و انجام عمل عبادی اش در حساسترین لحظات زندگی یک جوان است که او را بابایی کرده است:
«دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود؛ اما به خاطر گزارشهايي كه در پرونده خدمت من درج شده بود، هنوز تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نميدادند.
يك روز به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. از من خواست كه بنشينم. پروندهام روي ميز بود. ژنرال آخرين كسي بود كه بايد نسبت به قبول يا رد شدنم اظهار نظر ميكرد. ژنرال شروع كرد به سؤال. از سؤالها برميآمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين برايم خوشايند نبود. چون احساس ميكردم رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامههايي كه براي زندگي آيندهام در سر داشتم، همه در حال محو شدن و نابودي است. اگر به نتيجه نميرسيديم، من بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برميگشتم. در اين فكرها بودم كه در اتاق به صدا درآمد و شخصي اجازه خواست داخل شود. با اجازه ژنرال مرد تو آمد و بعد از احترام، ژنرال را براي كار مهمي، به بيرون اتاق برد. با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم؛ كاش در اينجا نبودم و ميتوانستم نماز را اول وقت بخوانم.... بلند شدم، به گوشهاي از اتاق رفتم و روزنامهاي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول شدم. اواسط نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم؛ نمازم را ادامه ميدهم، هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.
سرانجام نماز را تمام كردم و بلند شدم آمد طرف ميز ژنرال. در حالي كه روي صندلي مينشستم، از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت: «چكار ميكردي؟»

گفتم: «عبادت ميكردم.» لبخند زد. از نگاهش خواندم كه از صداقت و پايبندي من به سنت و فرهنگ خودم خوشش آمده. خودنويس را از جيبش بيرون آورد و با خوشرويي پروندهام را امضا كرد. با حالتي احترام از جايش بلند شد، دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: «به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد. برايتان آرزوي موفقيت دارم!»
در ادامه این گزارش باید گفت، همین روحیه گذشتن از همه زندگی دنیوی در مقابل انجام به وظیفه دینی است که شهید بابایی را از همه تعلقات دنیوی جدا می کرد:
«یک شب همراه با عباس براي ديدار با آيتالله صدوقي به يزد رفتيم. وقتي رسيديم جلوي در، با كمال شگفتي ديديم ايشان در مقابل در منزل منتظر ما ايستادهاند. عباس سلام كرد و خواست دست آقا را ببوسد كه ايشان اجازه ندادند و عباس را در آغوش گرفتند. بعد سر عباس را بر روي سينهشان گذاشتند و گفتند: «آقاي بابايي! مي دانستم كه شما تشريف مي آوريد.»
عباس گفت: «حاجآقا، ما خدمتگزار شما هستيم!»
داخل شديم. تعدادي از اطرافيان آيتالله صدوقي در داخل خانه حضور داشتند. عباس و حاجآقا صحبتهاي زيادي با هم كردند و تا آنجا كه من متوجه شدم، بيشتر صحبتشان درباره كارگران پايگاه و افراد بيبضاعت بود و نبودن بودجه كافي براي آنان. زمان خداحافظي، حاج آقا سوييچ يك سواري پيكان را مقابل عباس گرفتند و گفتند: «اين مال شماست؛ گر چه در مقايسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است!».
عباس گفت: «حاجآقا، ما اگر كاري كردهايم وظيفهمان بوده؛ در ثاني من احتياجي به ماشين ندارم!»
آن روزها عباس يك ماشين دوج اوراق داشت كه هر روز در تعميرگاه بود. حاج آقا گفتند: «شنيدهام كه خلبانان پايگاه ماشين گرفتهاند، ولي شما نگرفتهايد. حالا من ميخواهم اين ماشين را به شما بدهم!»
عباس گفت: «نميخواهم دست شما را رد كنم؛ پس شما لطف بفرماييد و اين ماشين را به پايگاه هديه كنيد؛ آن وقت ما هم سوار آن خواهيم شد!»
حاج آقا فرمودند: «آقاي بابايي! پايگاه خودش سهميه ماشين دارد. اين ماشين براي شماست!»
عباس در حالي كه سر به زير انداخت بود، گفت: «من را ببخشيد؛ اگر ماشين را به پايگاه هديه كنيد من بيشتر خوشحال مي شوم!»
حاج آقا گفتند: «حالا كه شما اصرار داريد، باشد؛ من اين ماشين را به پايگاه هديه مي كنم!»

لازم به ذکر است شهيد بابايي در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آدر سال 1349 مريكا اعزام شد.
با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده او گذاشته شد. به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد.
بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقا به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل شد. او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت در سن 37 سالگی، بيش از شصت مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد.
متن کامل این گزارش را اینجا بخوانید.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، ایام مرداد ماه، با سالگرد شهادت، خلبان شهید عباس بابایی درآمیخته است؛ کسی که تجربه زندگی اش در آمریکا و انجام عمل عبادی اش در حساسترین لحظات زندگی یک جوان است که او را بابایی کرده است:
«دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود؛ اما به خاطر گزارشهايي كه در پرونده خدمت من درج شده بود، هنوز تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نميدادند.
يك روز به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. از من خواست كه بنشينم. پروندهام روي ميز بود. ژنرال آخرين كسي بود كه بايد نسبت به قبول يا رد شدنم اظهار نظر ميكرد. ژنرال شروع كرد به سؤال. از سؤالها برميآمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين برايم خوشايند نبود. چون احساس ميكردم رنج دو سال دوري از خانواده و شوق برنامههايي كه براي زندگي آيندهام در سر داشتم، همه در حال محو شدن و نابودي است. اگر به نتيجه نميرسيديم، من بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برميگشتم. در اين فكرها بودم كه در اتاق به صدا درآمد و شخصي اجازه خواست داخل شود. با اجازه ژنرال مرد تو آمد و بعد از احترام، ژنرال را براي كار مهمي، به بيرون اتاق برد. با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم؛ كاش در اينجا نبودم و ميتوانستم نماز را اول وقت بخوانم.... بلند شدم، به گوشهاي از اتاق رفتم و روزنامهاي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول شدم. اواسط نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم؛ نمازم را ادامه ميدهم، هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد.
سرانجام نماز را تمام كردم و بلند شدم آمد طرف ميز ژنرال. در حالي كه روي صندلي مينشستم، از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت، نگاه معناداري به من كرد و گفت: «چكار ميكردي؟»

در ادامه این گزارش باید گفت، همین روحیه گذشتن از همه زندگی دنیوی در مقابل انجام به وظیفه دینی است که شهید بابایی را از همه تعلقات دنیوی جدا می کرد:
«یک شب همراه با عباس براي ديدار با آيتالله صدوقي به يزد رفتيم. وقتي رسيديم جلوي در، با كمال شگفتي ديديم ايشان در مقابل در منزل منتظر ما ايستادهاند. عباس سلام كرد و خواست دست آقا را ببوسد كه ايشان اجازه ندادند و عباس را در آغوش گرفتند. بعد سر عباس را بر روي سينهشان گذاشتند و گفتند: «آقاي بابايي! مي دانستم كه شما تشريف مي آوريد.»
عباس گفت: «حاجآقا، ما خدمتگزار شما هستيم!»
داخل شديم. تعدادي از اطرافيان آيتالله صدوقي در داخل خانه حضور داشتند. عباس و حاجآقا صحبتهاي زيادي با هم كردند و تا آنجا كه من متوجه شدم، بيشتر صحبتشان درباره كارگران پايگاه و افراد بيبضاعت بود و نبودن بودجه كافي براي آنان. زمان خداحافظي، حاج آقا سوييچ يك سواري پيكان را مقابل عباس گرفتند و گفتند: «اين مال شماست؛ گر چه در مقايسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است!».
عباس گفت: «حاجآقا، ما اگر كاري كردهايم وظيفهمان بوده؛ در ثاني من احتياجي به ماشين ندارم!»
آن روزها عباس يك ماشين دوج اوراق داشت كه هر روز در تعميرگاه بود. حاج آقا گفتند: «شنيدهام كه خلبانان پايگاه ماشين گرفتهاند، ولي شما نگرفتهايد. حالا من ميخواهم اين ماشين را به شما بدهم!»
عباس گفت: «نميخواهم دست شما را رد كنم؛ پس شما لطف بفرماييد و اين ماشين را به پايگاه هديه كنيد؛ آن وقت ما هم سوار آن خواهيم شد!»
حاج آقا فرمودند: «آقاي بابايي! پايگاه خودش سهميه ماشين دارد. اين ماشين براي شماست!»
عباس در حالي كه سر به زير انداخت بود، گفت: «من را ببخشيد؛ اگر ماشين را به پايگاه هديه كنيد من بيشتر خوشحال مي شوم!»
حاج آقا گفتند: «حالا كه شما اصرار داريد، باشد؛ من اين ماشين را به پايگاه هديه مي كنم!»

با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد. با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده او گذاشته شد. به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد.
بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقا به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل شد. او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت در سن 37 سالگی، بيش از شصت مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد.
متن کامل این گزارش را اینجا بخوانید.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
شهید بابایی ها و دوران ها سند افتخار وعزت و اقتدار ایران اسلامی هستند/ ما هرچه داریم از شهداء داریم /ما به شهداء می بالیم وتا آخرین قطره خونمان ازشهدا وآرمانهای آنان پاسداری می کنیم ان شاءا...
خوشا به سعادتشون .خدا کنه ما هم ذره ای خدایی شویم
روان شهید بابایی شاد باد! شرافت رو از اون آمریکایی بیاموزیم. امروز هستند کسانی که با دقتی شگفی ساز در پی کشف اسرار و اعتقاد مخالفان خویشند گویی که دست غیب از آستین اینان به در آمده است.
خدا رحمتش کنه . یه روز اومد پایگاه شکاری سربازها را جمع کرد ولی از مبل و صندلی خبری نبود یک صندوق گوجه ای رو اومد رو شنشست گفت بگید آرایشگر پایگاه بیاد همه گفتند حتما بابایی اومده واسه حالگیری ولی اون که آدم اینجوری نبود خلاصه شوکه شده بودیم مگه چکار آرایشگر داره حتما می خواد سرامون رو از ته بتراشه خلاصه آرایشگر اومد شهید بابایی بهش گفت سرم رو با ماشین بتراش و آرایشگر هم دستور و رو اطاعت کرد شهید گفت اونچه که شخصیت برای انسان میاره مو نیست بلکه اون چیزی که تو کاسه سر قرار داره و کلی موعظه کرد که هنوزم اندرزاش یادمونه و بکارمون میاد
روحش شاد و یادش گرامی.با شهدای دشت کربلا محشور شود. ان شاءالله ما را هم شفاعت کند.
درود برشهدا. امیدوارم عملکردماباعث پایمال شدن خون شان نشود انشاا...
درود بر بچه هاي قزوين .
باتشکر این حق جوان های ماست که دنبال الگو بگردند و چقدر زیباست که میان این همه الگوی غربی و غیر سنتی یا غیر مذهبی ما اینگونه وقایع و رفتاریهای شاخصین کشورمان را به جوانان بشناسیم تا بدانند که ما اهل کشور آدمهای باگذشت و جوانمردیم
روحش شاد راهش پر رهرو باد
یادوخاطره تمام سربازان وطن که مظلومانه ازاین اب وخاک دفاع کردند را همیشه گرامی می داریم هم خلبان شهید بابائی هم آن سربازان شهید بی نام نشان را مابه همه آنها افتخار می کنیم.
سلام بر تمامی شهدا وفرزندان غیور این ملت که با مرور تاریخ بعنوان یک هموطن ایرانی احساس غرور می کنیم
خداوند روح این فرمانده بسیجی مخلص و بی ریا را با امام شهدا و ائمه معصومین (س) محشور و درجاتش متعالی بکرداند.
آمین
قابل توجه همه مسولان کنوني به ويزه پاکدستان اصولگرايي که يک سطر هم تخلف ندارند...!
کاش دوباره برگردیم به اون روزای خوب با آدمای خوب
نماز خوندن شهيد بابائي در اتاق يك ژنرال نظامي در بلاد كفر رو بذاريد كنار خبر مربوط به عدم اجازه نماز خوندن تو كلانتري 109 بهارستان.
نتيجه جالبي ميشه مگه نه؟
تا ابد زنده باد یاد شهیدان وطن
باسلام ، در مقابل این رادمردان مومن خداجوی وطن پرست ، چی می توان گفت؟ شرمنده همه ی شهدا ، جانبازان ، آزادگان و رزمنده های غیور از جای حای ایران و با همه ی اعتقادات و مذاهب ، هستیم. شرمنده ایم!!!
باسلام ، در مقابل این رادمردان مومن خداجوی وطن پرست ، چی می توان گفت؟ شرمنده همه ی شهدا ، جانبازان ، آزادگان و رزمنده های غیور از جای حای ایران و با همه ی اعتقادات و مذاهب ، هستیم. شرمنده ایم!!!
مردمان شهر قزوين به داشتن شهيد بابايي افتخار مي كنند. روحش شاد
یاران چه غریبانه رفتنند ازاین خانه .روحش شاد ویادش گرامی
كارگردانهاي محترم چرا از اين سوژهها كه سند شرافت مردم ماست استفاده نميكنند.
همين مواردي كه در اين گزارش آمده براي تهيه يك فيلم سينمايي كافيست.
سلام
پدر عزیز بنده افتخار خدمت در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران را دارند( اکنون سالهاست که بازنشسته شده اند) و من نیز بواسطه شغل مقدس پدر سالها در پایگاه هشتم شکاری اصفهان زندگی کرده ام و خاطرات بی شماری از دوران فرماندهی سرلشکر شهید بابایی عزیز دارم
ایشان در اخلاص و تدین, در رشادت و دلیری و رافت و مهربانی و بسیاری دیگر از خصایص والای انسانی و اسلامی واقعا کم نظیر بودند.
نماز اول وقت ایشان در مسجد پایگاه, مداحی اهل بیت در ایام سوگواری ( بصورت پابرهنه)، ساده زیستی ( ایشان در کوچکترین خانهای سازمانی ارتش که ان زمان معروف به دو اتاقه ها بود اسکان داشتند و بعد از شهادتشان مشخص شد حتی بسیاری از لوازم اولیه زندگی مانند یخچال و تلوزیون را نیز در منزل ندارند)
این شهید بزرگوار ارتش جمهوری اسلامی حتی به تقلید از مولای متقیان حضرت امیر المومنین علی (ع) شبها بصورت مخفیانه مواد خوراکی مانند برنج و سیب زمینی را خود شخصا به درب منزل پرسنل عیالوار و ضعیف ( از نظر مالی ) می بردند .
در پایگاه اصفهان قسمتی بود به عنوان جهاد ( اگر اشتباه نکنم نامش این بود البته با یک پسوند و یا پیشوند دیگری که به علت گذشت سالها فراموش کرده ام) که در کنار دریاچه مصنوعی اقدام به پرورش مرغابی , ماهی و حتی نگهداری گوسفند می کردند و به تبع چوپانانی مسوول انها بودند و این شهید بزرگوار بصورت ناشناس با ایشان دوست بود و گاها برای صرف چای و حتی خوابیدن نزد ایشان می رفت و این بندگان خدا بعدها پس از شهادت شهید بابایی وی را شناخته بودند.
مطمئنا این نوشته های من را صدها نفر از پرسنل و خانوادهایشان که افتخار آشنایی نزدیک با این امیر بزرگ ارتش را دارند تایید میکنند و مطئنا صدها برابر بیش از چیزی که الان از ان اطلاع است وجود داشته و و هنوز در سینه ها محفوظ می باشد چه اینکه براستی یکی از مشخصه های بزرگ شهید بابایی صدق و اخلاص در عمل بود ...
هرچند در زمان حیات آن بزرگوار بنده نوجوانی بیش نبوده ام ولی خدا را شاهد میگیرم که هنوز یاد و خاطراتی که خود شخصا از ایشان به یاد دارم و یا از پدر و دیگر دوستان شنیده ام انچنان در ذهن من نقش بسته که هیچگاه فراموش نخواهد شد.
انشاالله با حضرت ابوالفضل(ع) صاحب اسمت محشور شوی
درود بیکران من و ملت شریف ایران بر روح پر فتوحش
روحش با امام محشور باد
کاش ما هم این طور بودیم...
قابل توجه دنیاپرستان مذهب نشان،اگه به بعضی هاسوییچ میدادن میگفت کارت سوختشم لطف کنین
خدا رحمت کند این شهید بزرگوار رو
اللهم ارزقنا شهادته فی سبیلک
فرازی از فرمایشات سردار شهید حمید باکری .
مسئولیت : جانشین دلاور لشکر 31عاشورا
دعا کنید که خداوند شهادت نصیب مـا کند .در غیر این صورت زمانی فرا میرسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز سه دسته میشوند:
اول دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمی خیزندو از گذشته خود پشیمان می شوند.
دوم دسته ای راه بی تفاوتی برمی گزینند و در زندگی مادی خود غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند.
دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند .که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد.
پس از خداوند بخواهید که با وصال شهادت ازعواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید ، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد .وجزء دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود .
بابایی کجایی؟ شرح زندگی تو و عباس دوران، زندگی ما را عوض کرد. خدا که در قرآن میگه "فکر نکنید که شهیدان مرده اند بلکه زنده هستند و از ربشان روزی میگیرند" حق میگه.
دم همه اونایی که جونشونو واسه این مرز و بوم دادن گرم...
فدات روح پاکت مارو اون دنیا شفاعت کن. واقعاً برای مسوولین جای تاسف داره که یک تار موی امیر هم نمی شوند. در ضمنئ آخرین حرف امیر به کمک خلبان قبل از شهادت بسیار شنیدنی است.:گ اینجا رو نگاه کن مثل بهشت می مونه."- همین لحظه هم همسر ایشان کنار خانه خدا عباس را کنار خود در حج تمتع که به خاطر ماموریت نتونست بره حس می کرد.
c u soon
من بر حسب اتفاق در یکی از مجالس تعزیه امام حسین(ع) از نزدیک با ایشان برخورد کردم ( ایشان را نمی شناختم) توی مجلس داشت پیشخدمتی میکرد و چای دست عزادازان میداد بعد هم موقع سینه زنی، یک نوحه جانانه ای خواند. حدود 7-8 ماه بعد باز به مناسبتی در یک مراسم او را دیدم ولی این بار با یونیفرم نظامی و درجه تیمساری ! باورم نمی شد، در فرصت تنفسی که در بین آن مراسم دست داد خودم را به نزدیکش رساندم زیر چشمی به اتیکتش نگاه کردم نوشته بود "عباس بابایی" . سلام و علیکی کرده و گفتم سؤال شخصی دارم با خوشرویی گفت: بفرمایید. گفتم در محرم گذشته مجلس تعزیه ای بودم که فردی شبیه شما هم پیشخدمتی میکرد و هم نوحه میخواند امروز که شما را در این لباس و با این هیبت دیدم شک کردم که خود شما بودید یا فردی شبیه شما! لبخندی زد و گفت مگر یگ نظامی نمیتواند نوحه خوان هم باشد؟! سکوت کردم.
لازم بذکر است که ایشان هنگام بازگشت از یک عملیات برون مرزی موفق و در فضای ایران متاسفانه بر اثر اشتباه و اصابت آتش یک پدافند خودی به شهادت رسید.
روحش شاد
درود خدا بر او باد.
خلبان سپهبد جهانبانی بود . . .یادش به خیر وروحش شاد.
خداوند ایشان را رحمت کند و به ما رحم کند
اگه تو این روزا امثال بابایی ها و همت ها و باکری ها جهان آرا در بین ما بودند آیا در این وضعیت بودیم؟ آیا به اینجا رسیده بودیم؟
چند ساله که عاشق عباسم ای کاش تکانی می خوردیم و عباسی می شدیم درود بر مرد پرواز تا بی نهایت
دم همه اونایی که جونشونو واسه این مرز و بوم دادن گرم...
بسم رب الشهدا و صدیقین
شهید بابایی اسطوره ای تکرار ناپذیر بود ، هم در مدیریت و هم در اخلاص...روحش شاد و یادش گرامی باد
شكر خدا باز هم همچين گل هايي پيدا مي شه ولي ما عادت نداريم پايين را نگاه كنيم.
دم همه اونایی که جونشونو واسه این مرز و بوم دادن گرم...
خدا رحمتت کنه .شفاعتم کن اوضاعم خیلی خرابه.
.
اغلب از این که برخی شهدا از پیش ما رفته اند غمگین می شویم و برخی اوقات از ندیدن اوضاع و احوال کنونی مردم از شهادتشان خرسند.
خدا رحمت کند بندگان صالح را
خاطرات نزديكان شهيد بابايي در متن پيوست بسيار خواندني است اي كاش ميشد كمي مانند آنها باشيم و مانند آنها زندگي كنيم
اي كاش ميشد آخرتمان را به اين راحتي نفروشيم
اي كاش ميشد كه در اين دنيا گم نشويم
و اي كاش در برابر اين همه خلوص حرفي براي گفتن داشتيم
خدايا ما را به گرد پاي آنان برسان .
در مورد این دوستی که گفته "خيلي جالبه كه يك ژنرال كه احتمالا امريكايي بوده ..." می خوام عرض کنم که خوب است انسان همیشه مثل زنبور باشد و روی نکات مثبت انگشت بگذارد و نه مثل مگس...
قطعا بابایی اینگونه بود که شهید شد , هرکسی شایستگی پیدا نمی کنه به کاروانی بپیونده که قافله سالارش امام حسین (ع) باشه , همینه که آنهایی که شهید نشدند در فراق شهادت ضجه می زنند زیرا هر چه زمان بگذرد ارزش شهادت و جایگاه رفیع شهیدان بیشتر احساس می شود , هیچ چیز قابل معامله و جایگزینی با شهادت نیست , رحمت واسعه خدا بر شهید بابایی و همه شهیدان انقلاب و دفاع مقدس .
درود بر شهدا
خداوند ایشان را رحمت کند و به ما رحم کند
اجرش با مولايش امام حسين خدا كمك كند تا شرمنده شان نشيم
روحی بزرگ بود که دنیا را به هیچ انگاشت و بقیه را زیانکار باقی گذاشت، روحش شاد و قرین رحمت الهی، عجب مردی بود
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.