رفتن به محتوای اصلی
آخرین خبرشهادت ۹ یمنی در حملات عربستان
11بازدید
۳۹

تقدیم به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه تکریت!

تقدیم به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه تکریت؛ مردی که مرا سال‌ها در همسایگی حرم مطهر جدم، شکنجه کرد؛ مردی که هر وقت اذیتم می‌کرد، علی جارالله نگهبان شیعی عراقی، در گوشه‌ای می‌نگریست و می‌گریست. شاید اکنون شرمنده باشد. با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می‌کنم. به خاطر آن همه زیبایی که با رفتارش آفرید و آنچه بر من گذشت، جز زیبایی نبود و «ما رأیت الا جمیلا». این است مقدمه پایی که جا مانده است.

تقدیم به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه تکریت؛ مردی که مرا سال‌ها در همسایگی حرم مطهر جدم، شکنجه کرد؛ مردی که هر وقت اذیتم می‌کرد، علی جارالله نگهبان شیعی عراقی، در گوشه‌ای می‌نگریست و می‌گریست. شاید اکنون شرمنده باشد. با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می‌کنم. به خاطر آن همه زیبایی که با رفتارش آفرید و آنچه بر من گذشت، جز زیبایی نبود و «ما رأیت الا جمیلا». با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم می‌کنم. به خاطر آن همه زیبایی که با رفتارش آفرید و آنچه بر من گذشت، جز زیبایی نبود و «ما رأیت الا جمیلا».

این نوشته آغازین سید ناصر حسینی‌پور، نویسنده کتاب «پایی که جا مانده است» می‌باشد؛ کتابی که در زیر تیتر آن می‌خوانیم: یادداشت‌های روزانه سید ناصر حسینی‌پور از زندان‌های مخفی عراق. پس با کتابی روبه‌رو هستیم که قرار است، خاطرات آقای حسینی‌پور در دوران اسارات در عراق را روایت کند؛ خاطراتی که با تصویرسازی خوب و ذکر جزییات، نمایشنامه‌ای حماسی را نمایان می‌کند.

ناصر‌ حسینی پور، پیش از اسارت هم آموزش تخریب دیده و هم دیده‌بان واحد اطلاعات است و به دیده‌بانی عشق می‌ورزد که حس می‌کند، بالای دکل از همه بلند‌تر و بالا‌تر است.

«به ولی‌پور گفتم اگر منو توی دکل دیده‌بانی بپزند سیر نمی‌شم، بالای دکل احساس می‌کنی که از همه بلندتری و بالاتری! مخصوصا ما بچه‌ها که همیشه بلند پرواز بودیم و دوست داشتیم در کار‌ها چیزی از بزرگتر‌ها کم نداشته باشیم و خودمان را در جنگ ثابت کنیم. بالای دکل، دیدن کسانی که تو را نمی‌بینند، دادن گرا به توپخانه برای هدف قرار دادن سکوهای تانک، آتشبارهایی که ما را هدف قرار می‌دادند، سنگر‌ها، جاده‌ها، ماشین‌های در حال تردد و... برایم جاذبه داشت.

رزمنده‌ای که همه علاقه‌اش دیده‌بانی و ثبت کوچکترین و ریز‌ترین تحولات و تحرکات دشمن است، وقتی خاطرات مدت کوتاهی پیش از اسارت و دوران اسارت خود را می‌نویسد، طبیعتا به دقت بسیار و جزء به جزء مسائل را بازگو و افراد را معرفی می‌کند و حتی می‌کوشد احساسات افراد را هم منتقل کند.

علی می‌گفت: پس از فتح خرمشهر، پیش از اینکه بروم مسجد جامع، رفتم خانه. عراقی‌ها دو خرمشهری را در باغچه خانه‌مان خاک کرده بودند. همیشه نصیحتم می‌کرد و می‌گفت: سید! همین طوری که غبطه می‌خوریم و می‌گیم ‌ای کاش در عصر امام حسین (ع) زندگی می‌کردیم و از اصحاب آن حضرت بودیم، آدم‌های بعد از ما هم غبطه می‌خوردن که ‌ای کاش در عصر خمینی زندگی می‌کردند و با صدام می‌جنگیدند. باید قدر این نعمت را بدانیم. این کم چیزی نیست. بعد می‌گفت که با دوستات بیش از حد قاطی نشو. اینجا رفاقت‌ها با رفاقت‌های توی شهر فرق می‌کنه. عمر دوستی‌ها کوتاهه. دوستات که شهید می‌شن، خیلی زجز می‌کشی. ما‌ها با هم بودنمون کوتاهه و دست خودمون نیست؛ دست تیر‌ها و ترکش‌های دشمنه.

این ها بخش های مختصری از صفحات آغازین کتاب پای بر جای مانده است . کتابی که باید آن را خواند .  کسانی که دل در گرو این آب و خاک دارند این کتاب را باید بخوانند . کتابی که در کنار کتاب هایی دیگر شناسنامه این آب و خاک است .
Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

jahantab۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۱۰:۳۱

احسنت
به خودم میگم آیا اگه روزی جنگی بشه منم میتونم اینجوری باشم قاعدتا چون پیرو امام حسینیم با علی هستیم و در انتظار مهدی هستیم
ماشائالله به غیرتتان

علی فلاح۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۱۰:۲۴

ای قلم بنویس که چگون فرزندان خمینی در زندانهای دژخیم بعث سر بلند بیرون آمدند و حاضر نشدند آنی دست از اعتقاداتشان بردارند.ای تاریخ بنویس که شهید تندگویان,وزیر انقلابی شهید رجایی در سلول انفرادی و با اعمال شاقه ,لحظه ای دست از آرمانش نکشید و سر افراز و مظلوم و غریب در سیاهچال بعثی ها به شهادت رسید.سید بزرگوار آقای حسینی! بر پای جای مانده تو صد بوسه نثار می کنیم و خاک پای تو را همانند سرمه به چشمان بی فروغ خود می کشیم.ما از نسل شما سرفرازانی هستیم که هنوز چند صباحی از پیروزی بزرگ شما بسیجیان و دلاور مردان ایران اسلامی نگذشته است و حسرت دوران شما عزیزان را می خوریم.یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما.خوشا به حال شما ,که فرزند سید الشهداء (ع) ,امام امت را سر افراز کردید.آنجا که می فرماید: افتخار م اینست که خود یک بسیجی ام.

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۹:۳۶

خدا توفيق داد بعد از شكست حصر آبادان نفسي را در فضاي جبهه كشيدم. پس از آن حال و هواي جبهه بسان مغناطيسي عظيم همواره مرا بخود مي خواند. ياد آن يكي بودنها، غيرتها، ايثارها، شجاعتها، مردانگيها و از خود گذشتگيها جاودان باد.

رحیم۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۹:۲۶

باید نام این کتاب را می گذاشت پایی که جاودانه ماند . درود بر همه رزمندگان و ازادگان عزیز که نگذاشتند ذره ای از خاک ایران به دست دشمن بیفتد

مرزنشین۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۹:۲۴

درودخدابرشماآزادمردان غیور.....

گمنام۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۹:۰۵

من تا این کتاب را نخوانده بودم نظر متفاوتی داشتم و نق می زدم و از این حرفا. بعضی از حرفام رو روم نمیشه تو این کامنت ببببگم. تا اینکه این کتاب رو خوندم و از دل پشیمان شدم. پشیمان از آن فکر قبلی به خاطر ندانستن و ... پشیمان از بی اطلاعی و ... بعد از خواندن این کتاب هم نماز خوان شدم و هم سعی کردم دیگه از این به بعد آدم باشم. و به شهدا و رزمنده ها و جانبازها و آزاده ها توهین نکنم و از سهمیه دانشگاه و این جور چیزها با علم و اطلاع و خدایی حرف بزنم. شرمنده از آقای حسینی های این مملکت.

رضا۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۸:۱۸

همه ما وام رشادتها و دليري هاي اين چنين افراد غيوري هستيم كه در وضع فعلي اقتصادي هم اي كاش چنين افرادي بودند . خدا رحمت كند بر كليه شهيدان و خدا حفظ كند كليه دلسوزان اين ديار را آمين

محمد۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۷:۳۸

حتماً کتاب رو میخونم هرچه از دلاوری و رشادت اسوه های صبر و استقامت بدانیم کم است. یه بار فیلم مستند در باره بچه های ازاده کرمان دیدم اون افسر عراقی اصالتاً ایرانی بود و بعداز جنگ امده بود ایران ودر زمان اسارت با اسرا ظاهراً بد ولی در پنهان با انها خوب بوده؛ از اول تا اخر فیلم گریه کردم.ای کاش اون فیلم رو یه بار دیگه پخش می کردن

همسایه۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۲:۵۰

... و چه سرها که جا ماندو هیچکس یادی از آنان نکرد مگر در سخنرانیها و همایشها.
خسته نباشی سید الحق که مردی. شما از درد نوشتی و هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند.

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۲:۳۶

آقا ما مدتهاست كه بخاطر مسائل خانوادگي مجبوريم تو خارج از سرزمينمون ، ايران عزيز ، زندگي كنيم. اين چنين داستانها و خاطرات هم ما رو ياد كشورمون ميندازه كه چقدر عزيزه و چه عزيزاني داشته و داره. اي كاش اين كتاب و امثال اين كتاب از طريق اينترنت و بصورت جهاني ارائه ميشد تا هم مايي كه دلمون لك زده برا ايران از خوندنشون بي نصيب نمي مونديم و هم كساني كه داره يواش يواش هويتشون فراموش ميشه يه تلنگري مي خوردن.

سلیم۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۲:۰۴

من این کتاب با ارزش و بسیار زیبا را با مشغله کاری زیاد و با حدود ۸۰۰ صفحه را ضرف مدت ۲۰ روز خوانده ام . بسیار خوب و تاثیر گزار بود . من پیشنهاد میکنم به فیلم سازان و مستند سازان که از این فیلم نامه واقعه ای غافل نشوند چون هم دنیا در آن است و هم آخرت . خداوند انشاالله عمر با عزت به این آزاده عزیز عطا فرماید .

سیدجعفربهشتی۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۲۲:۲۷

به عنوان یک رزمنده ازاینهمه تواضع وفروتنی این برادرعزیز ، جانباز وآزاده سپاسگذاری میکنم این ازبزرگواری ایشان است که کتاب خاطرات سخت ترین روزهای زندگی خودرابه شکنجه گرخودتقدیم کرده است این روح باعظمت واین منش واخلاق راکمترسراغ داریم یعنی اینکه انسان دشمنش راعامل رشدوتعالی خودبداندموفق باشید

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۲۱:۳۱

این کتاب روایتی است از مطلومیت و شجاعت مردان کهگیلویه و بویراحمد
مردانی که همیشه گره گشای نقاط کور جنگ بودن ولی هیچوقت از آنان یادی نشده بود
درود بر آقای حسینی
سلام بر شهدای جزیره ی مجنون و پد خندق

ساسان۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۲۱:۱۳

کاش قدرهمچین فرشته ها رومردم ما بدونن چه اونایی که رفتن و چه اونایی که موندن

احمد۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۸:۳۹

ای کاش نام کتاب پایی که با خود آوردم واقعا در ذهن ماجوانان سالها میماند خدا نگهت دارد دلاور

صادق۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۸:۲۲

منم مدتی در اردوگاه تکریت 12 بودم
و نحوه برخورد نگهبانان عراقی را از نزدیک لمس کردم
مسئول قسمتی از اردوگاه ما هم گروهبان لاغر اندام بود بنام فرهان
نمیدونم این فرهان منظور این کتاب همونه یا کس دیگری است اما این زاغ سبز چشم بقدری شیطان بود که با نگاههای مرموزش عمده بچه های فعال و مذهبی و انقلابی را شناسایی و شکنجه میداد
البته یادمه یکروز فرماندهی عراقی بنام سرتیپ نظر برای بازدید اومد و یک بسیجی اهل اصفهان بنام مهدی که پایش و دستش بخاطر ترکش و موج گرفتگی معلول شده بود بعنوان اعتراض به عملکرد فرهان نامرد رفت جلو و از فرهان شکایت کرد و گفتت ببین من را فرهان با این پای لنگان و دست بدون حس و عصب که معلولم درون چاه فاضلاب انداخته و در سرمای از شدت لرز و خنکی بیچاره شدم و از امراض آن هم که بدتر آلوده میشم !! حالا من چه خطری برای او و اردوگاه دارم مگر فرار کردم یا دعوا و کار خلاف ؟ این فرهان را ببین خیلی ظلم میکنه و مهدی سپس زد زیر گریه و گفت آیا اینکه دارید از ما اسرا مثل مهمان پذیرائی میکنید همینه ؟؟؟!!
یادش بخیر

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۱:۳۴

الان فرهان ها کجا هستند؟به احتمال زیاد خیلی هاشون در جهنم دران جواب اعمالشون رو می گیرن..دنیا چقدر زود میگذرد

نایب الله اصغری۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۸:۱۵

با نوشتن این خاطرات نسل آینده را می سازیم از مردان بی ادعا باید گفت تا فرزندانمان در آینده بما نگویند در عصرخمینی چه کرده اید؟
بلکه حماسه ها آنقدر تجلی کند که بگویند پدرانمان روی مان را سپید کرده اند

ابراهیم۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۷:۴۷

سالهای جنگ،کودکی دبستانی بودم،اما خوب یادمه فضای اون سالهارو.دلاورانی؛عزیزان دلی چون شهید کاوه،شهید جهان آرا،شهید همت و چندصدهزار جواهر دیگه،که هئیشه با یادشون اشک از چشمهام جاری میشه.

بسیجی داوطلب۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۷:۴۵

"تقدیم به گروهبان عراقی، ولید فرحان، سرنگهبان اردوگاه تکریت؛"
زیبایی هایی که نویسنده از آن صحبت می کند، ساخته اراده الهی اوست نه آن ظالم و شکنجه گر عراقی. پس کار او نه تشکر و تقدیر و تقدیم می خواهد بلکه لعنت و عذاب و محاکمه و مجازات می خواهد. اگر زینب (ع) جز زیبایی ندید، این تشکر از یزید نبود یا چیزی از نفرت نسبت به او و اصحابش کم نمی کند بلکه زجری برای او بود که خودرا پیروز نبیند. پس کاش ولید فرحان ها امروز محاکمه می شدند و به سزای اعمالشان می رسیدند تا کسی به بهانه اینکه مامور بودم و معذور، به هر کار غیر شرعی و غیر انسانی دست نزند که ما مختاریم و باید جوابگوی همه اعمال خویش باشیم.

علی شاکر۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۲۱:۰۲

این عظمت روح این بسیجی بزرگه که به داده و نداده پروردگارش راضیه و زبونی امثال گروهبان و سردار سرلشگر باعث تزلزل در ایمانش نمیشه

مظفر۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۷:۲۹

ازنویسنده صبور این کتاب آقا سید کمال تشکر وقدردانی را دارم من رزمنده کوچکی ازدوران دفاع مقدس بودم بارها گریه مرا درآورد سخترین لحظه به نظرم سوزاندن جسد آن دو شهید وکوبیدن پرچم به جسم آن شهید عزیز بود .پس ای سید خدا کار سخت ودشواری داریم برای حفظ خون شهیدان

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۷:۰۷

جامعه ما در حال حاضر بشدت به کسانی مثل نویسنده بزرگوار این کتاب نیاز دارد تا فرهنگ مدارا را در جامعه گسترش دهند.

سید عباس۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۶:۵۵

از تعداد منفیها مشخصه که خائنین در اقلیت مطلق قرار دارند. اینو بدونین که حق همیشه پیروزه چه منفی بدین و چه ندین.

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۶:۴۵

لطفا راه سریع وآسان تهیه کتاب را اعلام فرمائید

سید احسان حسینی۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۶:۴۴

درود خدا بر این برادر عزیز و جانباز جنگ تحمیلی .من هم به نوبه خودم به ایشان تبریک میگم به خاطر چاپ خاطرات جنگ تحمیلی .خاطراتی که پر از شکنجه بود

صابر۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۶:۰۶

بعد از خوندن کتاب از خودم شرمنده شدم که برای این سرزمین چیکار کردم؟!!!

علی۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۶:۰۵

دسترسی به این کتاب چگونه است

گچساران۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۶:۰۴

درود بر سید ناصر که رهبری معظم انقلاب شخصا از ایشان تقدیر نمودند........
درود بر گچسارانی های غیور و فرهنگی..

حسینی۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۵:۵۸

من آقای دلاور حسینی پور را یکروز بطور اتفاقی در مترو دیدم اول که نزدیک ایشان ایستاده بودم متوجه نشدم که یک پای ایشان پروتز است و باید یگویم با آنهمه شلوغی و تکانهای مترو حتی حاضر به اظهار درد ناشی از ایستادن نشده بود تا اینکه یک پسر جوان که نشته بود متوجه شد و جای خودش را به ایشان داد . این اتفاق باغث سوال و جواب های کنجکاوانه من شد که با ایشان آشنا شدم و داستان کتابش را برای من گفت . نظرش این بود که باید نام کتابش را میگذاشت " پایی که با خود آوردم " چون آن پایی که در عراق جاگذاشته است را در واقع به صاحبش پس داده است ... به راستی که این مرز و بوم همیشه مدیون این دلاور مردان است .

جواد۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۵:۴۸

نابالغی به شعار یک ایرانی که نوشت درود خدا بر آزادمردان و زنان سرزمینم ایران منفی داده یا جبر نخوانده یا آزادگی را تجربه نکرده یا خدای ناکرده.....

علی اکبر کرمزاده۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۵:۴۱

کجایید ای مردان خدایی

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۵:۱۸

حالا به جای اینکه بیایم سرگذشت این اسطوره های حقیقی عصر خودمون روبه تصویر بکشیم و سریالی ازشون بسازیم، هی بریم جومونگ بخریم!!!

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ۰۲:۳۸

شاید تا 500 الی 800 سال دیگه افسانه ی این ها هم ساخته بشه بعد کره ای ها بیان از کشور ما بخرند و پخش کنند. شاید؟ امیدوارم تو چند قرن آینده یک مدیر پیدا بشه که این کار فرهنگی رو انجام بده

امین۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۵:۴۴

ناشناس جان کار فرهنگی زمان و صبر ومدیریت و همکاری میخواد که ما نداریم ما فقط دنبال طرح ضربتی هستیم

يك ايراني۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۵:۱۶

درود و رحمت خدا بر آزادمردان و زنان سرزمينم ايران

عبدالکریم۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۴:۳۹

من سال 67 داوصلب اعزام به جبهه شدم اون موقع 17 سالم بود 45 روز آموزش نظامی دیدم ولی توفیق حضور در جبهه میسر نشدو جنگ تمام شد همیشه حسرتش تودلمه چون نسیمی از اون لطافت روحانی جمع بسیجی در دوره آموزشی سختی که داشتیم حس می کردم.

محسن۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۸:۳۵

ولی من با دستکاری شناسنامه ام موفق شدم سال 65 و 67 به جبهه اعزام شوم یادش بخیر همیشه هم حسرت اون موقع هارو میخورم

ناشناس۱۳۹۱/۰۶/۱۹ ۱۴:۲۹

افرین به همت والای این رزمنده بسیجی از تیپ همیشه پیروز پیاده کوهستان 48 فتح استان کهگیلویه و بویراحمد

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.