روایتی تازه از رزمندهای که فرمانده گردان شهادت بود
ناگهان دیدم شهید که آن زمان معاون گردان بود، فریاد میزند: «تیربارچی»! از جایم پریدم و گفتم: «بله» گفت: «این قسمت خاکریز ـ با دست به قسمتی از خاکریز دوجداره که باز بود اشاره کرد ـ یک خط آتش ببند تا بچههای آر.پی.جی زن گردان ما بتوانند بروند پشت آن یکی خاکریز». من هم بلافاصله شروع به تیراندازی به طرف آن قسمت کردم و در آنجا یک دیوار آتش ایجاد نمودم.

آرامش و زیبایی این روزهای سرد و زمستانی ما مدیون روزهای گرم مقاومت بچه هایی از همین مرز و بوم است که در عملیات کربلای 5 در دشت خونین شلمچه حماسه ها آفریدند و ما بر آن شدیم تا گوشه ای از این رشادت ها را در وجود فرمانده گردان شهادت لشکر 27 محمد رسول الله(ص) یادآور شویم تا شاید در سالروز آسمانی شدن این شهید بزرگوار مشمول دعای خیرشان شویم. شهید جواد حاج ابوالقاسم صراف (معروف به جواد صراف) فرمانده گردان شهادت به سال ۱۳۴۰ در تهران و در خانوادهای مذهبی، ساکن خیابان هفده شهریور دیده به جهان گشود. از دوران کودکی به قرآن و اهل بیت (ع) علاقهمند بود. تحصیل خود را تا مقطع دبیرستان ادامه داد. همزمان با اوجگیری اعتراضهای مردمی با رژیم ستمشاهی، به مبارزین پیوست و در تظاهرات، شرکت فعالی داشت. با پیروزی انقلاب اسلامی، جواد صراف به عضویت کمیته و بعد از آن در بیست و پنجم شهریور سال ۱۳۵۹، به خدمت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد.
همزمان با تجاوز رژیم بعثی عراق به ایران به جبهههای غرب کشور رفت و در منطقهٔ گیلان غرب ـ سرپل ذهاب به نبرد با دشمن پرداخت. او پس از مدتی به جنوب ایران روانه شد و به خیل سلحشوران لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) پیوست. وی در عملیاتهای متعدد این لشکر نظیر: مسلم بن عقیل، رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر ۱، کربلای۱ و کربلای ۵ با مسئولیتهای مختلفی از نیروی عادی گرفته تا فرمانده گردان شرکت فعال داشت و سرانجام بیست و دوم دی سال ۱۳۶۵، طی عملیات کربلای ۵ با سمت فرماندهی گردان شهادت در منطقهٔ شلمچه به شهادت رسید.
سردار شهید جواد صراف، با آنکه جثهای ضعیف و لاغر داشت، در پادگان دو کوهه آن هم در گرمای تابستان روزه میگرفت. بعدازظهرها که گرما اوج میگرفت، پاهایش را در ظرفی پر از آب و یخ قرار میداد تا بلکه اندکی از شدت حرارت بدنش کاسته شود. هیچ موقع هم به دنبال گرفتن مسئولیت در لشکر نبود و دیر مسئولیتی را میپذیرفت. ولی وقتی وظیفهای را به عهده میگرفت برای انجام آن از جان مایه میگذاشت. جواد از دلیران حاضر در میدان نبرد بود.

جواد صراف در هدایت عملیات بسیار شجاع بود و هوش بالایی داشت. سختترین پاتکهای دشمن را با آرامش و خلاقیت دفع میکرد. در جریان عملیات کربلای ۱، شبی که گردان ما به خط زد و اهداف خود را به دست آورد، هنگام صبح دیدیم که نیروهای دشمن با تانکهایشان در نزدیکی ما قرار گرفتهاند، به گونهای که حتی صدای صحبت کردن آنها را هم به وضوح میشنیدیم. هیچ کس نمیدانست چکار باید کرد.
ناگهان دیدم شهید صراف که آن زمان معاون گردان بود، فریاد میزند: «تیربارچی»! از جایم پریدم و گفتم: «بله» گفت: «این قسمت خاکریز ـ با دست به قسمتی از خاکریز دوجداره که باز بود اشاره کرد ـ یک خط آتش ببند تا بچههای آر.پی.جی زن گردان ما بتوانند بروند پشت آن یکی خاکریز». من هم بلافاصله شروع به تیراندازی به طرف آن قسمت کردم و در آنجا یک دیوار آتش ایجاد نمودم. جواد صراف، همراه چند آر.پی.جی زن به آن «طرف خاکریز رفتند و چند موشک به سمت تانکهای عراقی و نیروهای پشت آن شلیک کردند. آه و نالهٔ بعثیها به وضوح به گوش میرسید. آنها به شدت گیج شده بودند، به طوری که اصلاً نمیدانستند از کدام طرف باید فرار کنند.

یک روز سوار بر یک ماشین لندور، داشتیم به طرف مهران میرفتیم. کنار جاده، دیدم یک نفر لنگ لنگان در حال حرکت است. رفتم به طرف او. دیدم جواد صراف است و همینطور به زحمت در کنار جاده میرود. تا او را دیدم، گفتم: «آقا جواد، کجا میروی؟» گفت: وقتی که مجروح شدم، مرا به بیمارستان ایلام بردند. دکترها گفتند: باید بستری شوی، ولی من دیدم که گردان در خط است و این انصاف نیست من در بیمارستان استراحت کنم و نیروهای من در خط بجنگند و آنها را تنها بگذارم. این بود که از بیمارستان جیم زدم و حالا هم که میبینی، دارم میروم سمت خط.
آقای جعفری از دوستان نزدیک شهید صراف، دربارهٔ ایشان چنین اظهار نظر میکند:
جواد صراف، عشق زیادی به اهل بیت پیامبر اکرم (ص) داشت. فریاد «حسین جان، حسین جان» او، که از عمق جان سوختهاش برمیآمد، هرگز فراموشم نمیشود. صراف، صفای دیگری داشت. کمتر کسی مثل او بود. با بچههای بسیجی خیلی عیاق و در کارش خیلی جدی و سختگیر بود.


ندارد زمین صفایی آسمانی
دلم گرفته از بیکسیها ودل واپسیهای زمین...
فاصلهها چه بیرحمانه ما را از شما جدا کرد
دستان پر از ظلمت شب یاد بارانیتان را با ما تنها میگذارد. صداقت
لحظات خورشیدی با شما بودن را به کدامین گنج عشاق باید فروخت؟
چقدر آسمان را دوست دارم هرگاه دلتنگ شدم واز غم دوری نالیدم به او نگریستم
ای ابرهای نشسته در دل آسمان به خاطر بهاران قسمتان میدهم هرگاه
از ریسمان محبتی که بعد از جنگ سالهاست بر دل پیچیدهام، رها شدم
برسرم ببارید وبشویید غبارهای غفلت را تا به یاد بیاورم مدیون چه
کسانی هستم. چقدر دلتنگ هوای ابری دو کوههام
ستارههای چشمک زن خیال با شما بودن را به کدامین
آسمان امیدباید به امانت بسپاریم کاش میشد خالی شوم از همهی
کوههای دلتنگی که راه نفسم را تنگ کرده
میدانم که از حالم با خبرید باز بغضی در گلویم چنگ میاندازد و قطره
شبنمی که به بهانه سالگرد شهادتت راه را برای سیل اشکم باز میکند
نزدیک شده که خانهٔ عمرم شود خراب
رحمی بکن وگرنه خراب است کار من
خدا کند که نمیرم در آرزوی شهادت...
برای آسمانیترین مرد آسمانم شهید جواد حاج ابوالقاسم صراف
منبع: وبلاگ کوچه سرگردانی
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
یادش بخیر ما با فرمانده عزیزمان اقا جواد توی تویوتا بودیم سر سراهی شهادت یه موشک خوردیم و
ما جا موندیم ولی اقا جواد ما رفت.
تو ای دل عشق را از خویش راندی شقایقها تو را خواندند و ماندی
کتاب جبهه را بستند و افسوس
که حتی سطری از را نخواندی
سلام این بنده خدا را دیده بودم در دوکوهه و خط واقعا یکی از فرماندهان نترس منطقه بود اما حیف که شهید شد چقدر الان نیازشون داریم
یادش بخیر حاج جواد از افرادی بود که همیشه خنده بر لب داشت و این خوشرویی باعث جذب خیلی ها شده بود و همیشه با همه متواضعانه برخورد میکرد روحش شاد .
خداوند توفيق شهادت به ما دهد
روحشون شادویادشون گرامی.
یه زمانی برای همدیگه جون خود را فدا میکردیم. که من شهید شم تا هم وطنم زنده بمونه. ولی حالا چی؟
موقع سوار شدن به قطار در مترو یکی از همین نمونه هاست. من سوار شم, دیگری میخواد سوار شه, میخواد سوار نشه.
بر لب آبم و از داغ لبت می میرم
هر دم از غصه ي جانسوز تو آتش گیرم
مادرم داد به من درس وفاداری را
عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم
گاه سردار علمدارم و گاهی سقّا
گه به پاس حرمت گشت زنان، چون شیرم
بوته ي عشق تو کرده ست مرا چون زرناب
دیگر این آتش غم ها ندهد تغییرم
گر مرا شور و جوانی و بهار عمر است
از خزان تو دگر ای گل زهرا پیرم
غیرتم گاه نهیبم زند از جا برخیز
لیک فرمان مطاع تو شود پاگیرم
تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم
آیت قهر بیان شد، ز لب شمشیرم
سایه ي پرچم تو کرد سرافراز مرا
عشق تو کرد عطا دولت عالمگیرم
کربلا کعبه ي عشق است و من اندر احرام
شد در این قبله ي عشاق دوتا تقصیرم
دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد
چشم من داد از آن آب روان تصویرم
باید این دیده و این دست دهم قربانی
تا که تکمیل شود حجّ من آنگه میرم
زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک
تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم
ای قد و قامت تو معنی «قدقامتِ» من
ای که الهام عبادت ز وجودت گیرم
وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود
بی رکوع است نماز من و این تکبیرم
جسدم را به سوی خیمه ي اصغر نبرید
که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم
چقدر کار خوب و پسندیده ای میکنید این خاطرات را مینویسید کاش میشد در مورد اونهایی که مثل شهدا فداکاری کردند و الان زنده هستند هم بنویسید که لااقل نسل جدید بفهمه چرا آنها مقدس بودند
خيلي کارشون درسته
یادش گرامی. لحظه شهادت کنارش بودم.شجاعانه گردان شهادت را هدایت کردو اولین نیروی گردان خودش بشهادت رسید.یاد تمامی شهدای گردان گرامی. شهیدان نانکعلی,سیدمسعود هاشمی,شفاعت ,ناب, اسماعیلی و بقیه آنان ورزمندگانی ک چهار شبانه روز هلالی و سه راه شهادت شلمجه را مردانه نگاه داشتند تا نگذارند وجبی از خاک خون رنگمان بدست اجانب بیفتد.یادشان گرامی وراهشان همیشه باز باز
ما كه شرمنده همشونيم
باید مثل ریز علی که جان مسافران را در قطار نجات داد و تا سالها نام او در دل و ذهن همه تحصیلکردهای این مملکت مانده درهمه کتابهای ابتدایی از هر شهیدی و فدارکاریهای او داستان ایثارگرایهایشان را چاپ کنندکه تا قیام قیامت در خاطره ها باقی بماند.
فکر میکنم پیرو هر کسی و یا هر تفکری باشیم و توی هر کسوت و لباسی که باشیم و یا هر جای دنیا باشیم، باید به شهدای جنگ ادای احترام کنیم
سلام تابناک جان . ثواب داره از شهدای ارتش هم یادی بکن .فدات
یاد و خاطره سردار جواد صراف ستاره درخشان کهکشان شهدای دولاب گرامی باد
روحشان شاد
خداییش مرد بودند
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.