اين جانباز از 15 سال پيش طعم غذا را نچشيده
تمام اعضاي خانواده هميشه دوست دارند، حداقل يك وعده غذا را دور هم بنشينند اما چندين سال است كه اين زن به تنهايي در گوشه آشپزخانه غذا ميخورد طوري كه حتي صداي چيدن ميز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خيلي وقت است كه غذاي عطردار درست نميكند و ميگويد «من چگونه چنين غذايي را بخورم در حالي كه ابراهيمام نميتواند از آن بخورد».
خبرگزاری فارس نوشت: صاحبخانه 15 سال است كه طعم غذا را نچشيده، به مهماني نرفته، تنها تفريحش اين است كه با همسرش سوار آمبولانس شده و براي ويزيت و معالجه به بيمارستان برود و ميداند كه همسرش با درد كشيدن او ذره ذره آب ميشود اما نميداند كه آرزوي شيرين است كه او بار ديگر لباس ارتشي بپوشد.
وقتي به كوچه "سرو " رسيديم، آسمان هنوز آفتابي بود و گرماي تابستان ديگر به شكوهمان انداخته بود اما در دل نشاطي احساس ميكرديم. نشاط از اين بابت كه به ديدار عزيزاني ميرويم كه قلبمان را تسخير كردهاند و مهربانيشان تمامي ندارد.
گلبرگي روي در ورودي منزل چسبانده و روي آن نوشته بود «لطفاً زنگ نزنيد، در بزنيد، مهرانراد». وارد منزل شديم؛ متعجب از اين همه آرامش؛ از اين همه گذشت؛ چيدمان منزلي نقلي كه گلها و شكوفههاي زيادي در گوشه گوشهاش ميدرخشيد.
آري به ديدار جانباز دوران دفاع مقدس «ابراهيم مهرانراد» رفتيم اما ديدن ايثارگري همسر وي اين ديدار را تحت شعاع قرار داد؛ ايثارگري در اين خانه از اين جهت كه اگر مشكلاتشان را بر شاخههاي سرو تحميل كنند، سرو در برابر آن خم ميشود اما آنها مقاومتر از سرو ايستادهاند و اين مقاومت ستودني است.
بعد از پذيرايي صميمانه، از «شيرين جافر» همسر اين جانباز خواستيم كه به ديدار صاحبخانه برويم، صاحبخانهاي كه 15 سال است طعم غذا را نچشيده، به مهماني نرفته، تنها تفريحش اين است كه با شيرين سوار آمبولانس شده و براي ويزيت و معالجه به بيمارستان برود؛ خانم جافر اذن ملاقات داد و وارد اتاق شديم. مهرانراد كه روزي تاب ديدن يك كودك شهيد شده را در منطقه جنگي نداشت و از ديدنش نفسهايش به شماره ميافتاد، امروز روي تختي بدون تكلم خوابيده است؛ او فقط نظارهگر بوده و حتي قادر به انجام سادهترين كارهاي شخصياش هم نيست.
مهرانراد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهاي نخست جنگ تحميلي با مدرك فوق ديپلم رشته پرستاري در بخش بهداري لشكر 81 زرهي اهواز مشغول به فعاليت شد؛ بعد از مجروحيتش نيز دوباره به منطقه بازگشت و به لشكر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد كه اثرات موج بمبهاي خوشهاي دشمن در گيلانغرب و خونريزي سمت راست مخچه وي را از 15 سال گذشته خانه نشين كرده است.
* خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگهدار
در و ديوارهاي اتاق اين جانباز دوران دفاع مقدس، با برگههاي كاغذي تزيين شده كه شيرين تمام اين مطالب را نوشته و روي ديوار چسبانده است؛ روي چند برگ كوچك و بزرگ نوشته شده بود «يك لحظه دلم خواست صدايت بكنم؛ گردش به حريم باصفايت بكنم؛ آشوب دلم به من چنين فرمان داد؛ در سجده بيافتم و دعايت بكنم»، «خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگه دار»، «هر چه دلم خواست نه آن ميشود؛ هرچه خدا خواست همان ميشود».
در گوشهاي از اتاق داروهاي اين جانباز از جمله سرنگ بزرگي به چشم ميخورد كه به نوعي ظرف غذاي ابراهيم است؛ در معده اين جانباز دوران دفاع مقدس دستگاهي به نام «پيگ» كار گذاشته شده است كه از اين طريق تغذيه ميشود؛ اين زن فداكار در ابتدا مواد مغذي ماهي، گوشت يا مرغ را به همراه سبزيجات و برنج پخته، از صافي عبور ميدهد سپس اين مواد يا داروهايي را كه در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش ميكند.
كنار اين مادر و زن مهربان مينشينيم تا از زندگي خود برايمان بگويد و اين گونه اظهار ميدارد: در اميريه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدايي چادر و روسري سر ميكردم؛ چادر سرمهاي با گلهاي ريز سفيدرنگ كه به خاطر آن حرفها و كنايههاي زيادي شنيدم به طوري كه گاهي مرا با اين چادر به عنوان كارگر منزل صدا ميزدند اما تا امروز بر آن افتخار كردم و خواهم كرد.
ما پنج خواهر بوديم و من ديوانهوار پدرم را دوست داشتم؛ او هميشه به من ميگفت «شيرين ستون طلايي خانه من است»؛ وقتي در مهر ماه سال 1348 با ابراهيم ازدواج كردم، پدرم به وي گفت «تو را به شيرين ميسپارم».
ثمره اين زندگي 3 دختر است؛ از جايي كه صاحب فرزند پسر نشديم، همسرم 2 سال بيشتر به جاي فرزند ذكوري كه نداشتيم، خدمت كرد و در سال 1374 بازنشسته شد.
بعد از نمايان شدن اثرات جانبازي ابراهيم، پدرم هميشه به من ميگفت «ابراهيم را راضي نگه دار؛ اگر ميخواهي به من خدمت كني، به او خدمت كن» همين كار را كردم؛ بعد از اينكه پدرم به رحمت خدا رفت فقط در مراسم چهلم وي، به سر مزارش رفتم چرا كه با رفتنم بر سر مزار پدرم، ابراهيم در خانه تنها ميماند.
* دخترم هيچ گاه نميخواست با پدر خداحافظي كند
او از روزهاي پرالتهاب جنگ تحميلي برايمان ميگويد: قصرشيرين در دست دشمن بود؛ ابراهيم و ابراهيمها نيز براي آزادسازي آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودي مختصر دوباره به منطقه رفت؛ هر بار كه او به جبهه اعزام ميشد، دخترم مرضيه خود را در گوشهاي از اتاق پنهان ميكرد تا لحظه خداحافظي با پدرش را نبيند.
بنده اشتياق زيادي براي رفتن ابراهيم به جبهه داشتم بنابراين هر كاري از دستم برميآمد، برايش انجام ميدادم؛ ياد هست به جاي بند پوتين، كش باريكي روي پوتينش قرار دادم تا ابراهيم به راحتي پوتينش را بپوشد و اذيت نشود؛ يك بار هم كلاهش در منطقه سوراخ شده بود و خودم رفتم براي او كلاه تهيه كردم.
او در پادگان ابوذر تكنسين اتاق عمل بود؛ يكبار كودكي تركش خورده را در بيمارستان معالجه اوليه كرد تا زنده بماند؛ پس از آن ميخواست آن كودك را به مادرش بدهد تا دست نوازشي بر سر او بكشد ناگهان كودك به شهادت ميرسد، ديدن چنين صحنهاي با شرايطي جسمي و رواني به قدري براي همسرم سخت بود كه همان لحظه سكته كرد و حدود 44 روز در بيمارستان قلب 502 ارتش بستري شد.
همسرم در جبهه به قدري مهربان بود كه همرزمان و دوستان او ميگويند «مهرانراد وقتي براي مرخصي به تهران ميآمد، همه ميگفتند يتيم شديم تا مهرانراد از مرخصي برگردد».
وي ادامه ميدهد: در يكي از شبهاي برفي و زمستاني ابراهيم در منطقه جنگي بود؛ براي پارو كردن پشتبام مجبور بودم خودم اقدام كنم؛ وقتي پدر متوجه اين موضوع شد گفت «به من ميگفتي تا خودم هزينه كارگران را براي پارو كردن برفها ميدادم» به وي گفتم «ميخواستم كمتر دلتنگي كنم به همين خاطر برفها را پارو كردم».
* خنده تلخ من از گريه غمانگيزتر است
اين روزها هوا گرم است؛ امروز شيرين و ابراهيم از تفريحي كه به بيمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خيلي خسته بود اما با اين حال براي اينكه حرارت بدن ابراهيم زخمهايش را اذيت نكند، آب هندوانه را گرفت و از طريق سرنگ وارد معده همسرش كرد.
دلهاي ما ميزبان اشكها و لبخندها در اين سفر كوتاه به يك سرزمين آسماني بود؛ گاهي قطرات اشك از گونههاي شيرين جاري ميشد و ميگفت «خنده تلخ من از گريه غمانگيزتر است؛ كارم از گريه گذشته بدان ميخندم».
او ادامه ميدهد: خدا صدام را لعنت كند؛ اينها يادگاريهاي جنگ هستند؛ شبهاي يلدا و عيد بچههاي من دوست دارند، به منزل ما بيايند اما به خاطر اينكه سر و صدا و شلوغي پدرشان را اذيت ميكند، اينجا نميآيند.
دستهاي اين همسر جانباز بوي زحمت ميدهد؛ در حالي كه اشك روي گونههايش سوسو ميكند، خاطرهاي از شب يلدا را برايمان اينگونه روايت ميكند: انار روي ميز بود؛ نيمه شب يادم افتاد كه نكند سردار من، انار را ديده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل كندم؛ انار را با دستهايم فشار دادم تا آبي از آن چكانده و به او بدهم؛ ديدم او خواب است اما با سرنگ برايش گاواژ كردم تا اين محبت به مغزش برسد و به او بگويم كه تنهايش نميگذارم؛ گاهي آب ميوه و غذاها را بر لبهاي او ميزنم تا طعمها فراموشش نشود.
* سالهاست عطر غذا در اين خانه نپيچيده است
تمام اعضاي خانواده هميشه دوست دارند، حداقل يك وعده غذا را دور هم بنشينند اما چندين سال است كه اين زن به تنهايي در گوشه آشپزخانه غذا ميخورد طوري كه حتي صداي چيدن ميز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خيلي وقت است كه غذاي عطردار درست نميكند و ميگويد «من چگونه چنين غذايي را بخورم در حالي كه ابراهيمام نميتواند از آن بخورد».
ابراهيم يك بار با زبان بيزباني از من نان و پنير خواست؛ نان و پنير و چايي را ميكس كردم و برايش آوردم تا وارد معدهاش كنم؛ او از اين موضوع خيلي ناراحت شد و آن را كنار زد.
* به مونسم افتخار ميكنم؛ از ديدن دردهايش ذره ذره ميميرم
اين زن ايثارگر هر روز صبح مانند سرباز وظيفه بيدار ميشود و ميگويد «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا كند»؛ او ميگويد: اين راه زندگي را كه با ابراهيم طي كرديم خيلي ناهمواري داشت اما از اين جهت كه مونسم يك جانباز است افتخار ميكنم و گاهي از ديدن دردهاي او ذره ذره ميميرم.
زمان عقد دخترش ميرسد؛ او به امير نهاوندي و خرمطوسي ميگويد پدر بچهها قدرت تكلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پيدا كنيد بلكه دل دخترم كمي آرام گيرد.
همسر جانباز مهرانراد، روحي لطيف و احساس شاعرانهاي دارد؛ براي پرندهها و ياكريمهايي كه پشت پنجره مينشينند، دانه ميپاشد و به آنها ميگويد براي شفاي تمام مريضها دعا كنيد.
او گلهاي شمعداني را خيلي دوست دارد؛ دستي بر گلبرگها كشيده و در برابر عظمت پروردگار سر به سجده مينهد.
شيرين جافر، خواهر مهرباني است كه برادرش نيز دو پايش را در منطقه سومار به اسلام هديه داده و از اين جهت او خود را زينب عصر كامپيوتري ميداند.
* ديوانهوار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستيم
وي ادامه ميدهد: ديوانهوار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستيم، همسرم يك بار در كودكي بينايي خود را از دست داده بود مادرش با توسل به حضرت ابوالفضل (ع) شفاي او را گرفت؛ بارها اتفاق افتاده كه پزشكان براي معالجه او عاجز مانده بودند، دست به دامان حضرت قمر بنيهاشم (ع) شدم و ابراهيم حالش خوب شد.
براي استحمام وي گاهي با احاطه شدن ضعف بر من، ممكن بوده كه ابراهيم از دستم رها شود؛ متوسل به حضرت ام البنين شدم تا مرا تنها نگذارد؛ همين گونه نيز شد؛ من دستهاي حمايت اولاد پيامبر (ص) را در زندگي ميبينم. خداوند هميشه همراه ما بود و حتي يك بار هم زير بار سختيها نشكستهام.
اين همسر جانباز بيان ميدارد: از مقام معظم رهبري خيلي ممنونم كه اين گونه با درايت عمل ميكنند تا چنين نظاميهاي خوبي حافظ مملكت باشند و از نظاميان ممنونم كه مانند شمعي دور نقشه عزيز روشن هستند و نميگذارند بيگانگان نگاهي به ايران بياندازد.
او در اين ديدار اعياد شعبانيه را به رهبر معظم انقلاب و ساير جانبازان و پاسداران تبريك گفت؛ وي از امير پوردستان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي، سرهنگ جعفري مسئول ايثارگران ارتش، امير سيفي رئيس حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس ارتش، از گروه پزشكان بيمارستان گلستان نيروي دريايي، حجتالاسلام نقويان، حميد ماهيصفت قدرداني ميكند.
* آرزو دارم با سرباز ولايت به ديدار رهبر معظم انقلاب بروم
از شيرين جافر خواستيم كه آرزويي كند و ميگويد: آرزو دارم كه آقاي مهرانراد را كه به من آبرو و عزت داده است را به عنوان سرباز ولايت روي ويلچر بگذارم، جلوي رويم بگيرم و به ديدار رهبر معظم انقلاب برويم.
و آرزوي ديگر او اين است كه اي كاش دوباره بوي پوتين ارتشي در خانهاش ميپيچيد؛ و اي كاش او يك بار ديگر لباس مقدس ارتش را بر تن ميكرد.
![جانباز ابراهيم مهران راد]()
وقتي به كوچه "سرو " رسيديم، آسمان هنوز آفتابي بود و گرماي تابستان ديگر به شكوهمان انداخته بود اما در دل نشاطي احساس ميكرديم. نشاط از اين بابت كه به ديدار عزيزاني ميرويم كه قلبمان را تسخير كردهاند و مهربانيشان تمامي ندارد.
گلبرگي روي در ورودي منزل چسبانده و روي آن نوشته بود «لطفاً زنگ نزنيد، در بزنيد، مهرانراد». وارد منزل شديم؛ متعجب از اين همه آرامش؛ از اين همه گذشت؛ چيدمان منزلي نقلي كه گلها و شكوفههاي زيادي در گوشه گوشهاش ميدرخشيد.
آري به ديدار جانباز دوران دفاع مقدس «ابراهيم مهرانراد» رفتيم اما ديدن ايثارگري همسر وي اين ديدار را تحت شعاع قرار داد؛ ايثارگري در اين خانه از اين جهت كه اگر مشكلاتشان را بر شاخههاي سرو تحميل كنند، سرو در برابر آن خم ميشود اما آنها مقاومتر از سرو ايستادهاند و اين مقاومت ستودني است.
بعد از پذيرايي صميمانه، از «شيرين جافر» همسر اين جانباز خواستيم كه به ديدار صاحبخانه برويم، صاحبخانهاي كه 15 سال است طعم غذا را نچشيده، به مهماني نرفته، تنها تفريحش اين است كه با شيرين سوار آمبولانس شده و براي ويزيت و معالجه به بيمارستان برود؛ خانم جافر اذن ملاقات داد و وارد اتاق شديم. مهرانراد كه روزي تاب ديدن يك كودك شهيد شده را در منطقه جنگي نداشت و از ديدنش نفسهايش به شماره ميافتاد، امروز روي تختي بدون تكلم خوابيده است؛ او فقط نظارهگر بوده و حتي قادر به انجام سادهترين كارهاي شخصياش هم نيست.
مهرانراد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهاي نخست جنگ تحميلي با مدرك فوق ديپلم رشته پرستاري در بخش بهداري لشكر 81 زرهي اهواز مشغول به فعاليت شد؛ بعد از مجروحيتش نيز دوباره به منطقه بازگشت و به لشكر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد كه اثرات موج بمبهاي خوشهاي دشمن در گيلانغرب و خونريزي سمت راست مخچه وي را از 15 سال گذشته خانه نشين كرده است.
* خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگهدار
در و ديوارهاي اتاق اين جانباز دوران دفاع مقدس، با برگههاي كاغذي تزيين شده كه شيرين تمام اين مطالب را نوشته و روي ديوار چسبانده است؛ روي چند برگ كوچك و بزرگ نوشته شده بود «يك لحظه دلم خواست صدايت بكنم؛ گردش به حريم باصفايت بكنم؛ آشوب دلم به من چنين فرمان داد؛ در سجده بيافتم و دعايت بكنم»، «خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگه دار»، «هر چه دلم خواست نه آن ميشود؛ هرچه خدا خواست همان ميشود».
در گوشهاي از اتاق داروهاي اين جانباز از جمله سرنگ بزرگي به چشم ميخورد كه به نوعي ظرف غذاي ابراهيم است؛ در معده اين جانباز دوران دفاع مقدس دستگاهي به نام «پيگ» كار گذاشته شده است كه از اين طريق تغذيه ميشود؛ اين زن فداكار در ابتدا مواد مغذي ماهي، گوشت يا مرغ را به همراه سبزيجات و برنج پخته، از صافي عبور ميدهد سپس اين مواد يا داروهايي را كه در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش ميكند.
كنار اين مادر و زن مهربان مينشينيم تا از زندگي خود برايمان بگويد و اين گونه اظهار ميدارد: در اميريه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدايي چادر و روسري سر ميكردم؛ چادر سرمهاي با گلهاي ريز سفيدرنگ كه به خاطر آن حرفها و كنايههاي زيادي شنيدم به طوري كه گاهي مرا با اين چادر به عنوان كارگر منزل صدا ميزدند اما تا امروز بر آن افتخار كردم و خواهم كرد.
ما پنج خواهر بوديم و من ديوانهوار پدرم را دوست داشتم؛ او هميشه به من ميگفت «شيرين ستون طلايي خانه من است»؛ وقتي در مهر ماه سال 1348 با ابراهيم ازدواج كردم، پدرم به وي گفت «تو را به شيرين ميسپارم».
ثمره اين زندگي 3 دختر است؛ از جايي كه صاحب فرزند پسر نشديم، همسرم 2 سال بيشتر به جاي فرزند ذكوري كه نداشتيم، خدمت كرد و در سال 1374 بازنشسته شد.
بعد از نمايان شدن اثرات جانبازي ابراهيم، پدرم هميشه به من ميگفت «ابراهيم را راضي نگه دار؛ اگر ميخواهي به من خدمت كني، به او خدمت كن» همين كار را كردم؛ بعد از اينكه پدرم به رحمت خدا رفت فقط در مراسم چهلم وي، به سر مزارش رفتم چرا كه با رفتنم بر سر مزار پدرم، ابراهيم در خانه تنها ميماند.
* دخترم هيچ گاه نميخواست با پدر خداحافظي كند
او از روزهاي پرالتهاب جنگ تحميلي برايمان ميگويد: قصرشيرين در دست دشمن بود؛ ابراهيم و ابراهيمها نيز براي آزادسازي آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودي مختصر دوباره به منطقه رفت؛ هر بار كه او به جبهه اعزام ميشد، دخترم مرضيه خود را در گوشهاي از اتاق پنهان ميكرد تا لحظه خداحافظي با پدرش را نبيند.
بنده اشتياق زيادي براي رفتن ابراهيم به جبهه داشتم بنابراين هر كاري از دستم برميآمد، برايش انجام ميدادم؛ ياد هست به جاي بند پوتين، كش باريكي روي پوتينش قرار دادم تا ابراهيم به راحتي پوتينش را بپوشد و اذيت نشود؛ يك بار هم كلاهش در منطقه سوراخ شده بود و خودم رفتم براي او كلاه تهيه كردم.
او در پادگان ابوذر تكنسين اتاق عمل بود؛ يكبار كودكي تركش خورده را در بيمارستان معالجه اوليه كرد تا زنده بماند؛ پس از آن ميخواست آن كودك را به مادرش بدهد تا دست نوازشي بر سر او بكشد ناگهان كودك به شهادت ميرسد، ديدن چنين صحنهاي با شرايطي جسمي و رواني به قدري براي همسرم سخت بود كه همان لحظه سكته كرد و حدود 44 روز در بيمارستان قلب 502 ارتش بستري شد.
همسرم در جبهه به قدري مهربان بود كه همرزمان و دوستان او ميگويند «مهرانراد وقتي براي مرخصي به تهران ميآمد، همه ميگفتند يتيم شديم تا مهرانراد از مرخصي برگردد».
وي ادامه ميدهد: در يكي از شبهاي برفي و زمستاني ابراهيم در منطقه جنگي بود؛ براي پارو كردن پشتبام مجبور بودم خودم اقدام كنم؛ وقتي پدر متوجه اين موضوع شد گفت «به من ميگفتي تا خودم هزينه كارگران را براي پارو كردن برفها ميدادم» به وي گفتم «ميخواستم كمتر دلتنگي كنم به همين خاطر برفها را پارو كردم».
* خنده تلخ من از گريه غمانگيزتر است
اين روزها هوا گرم است؛ امروز شيرين و ابراهيم از تفريحي كه به بيمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خيلي خسته بود اما با اين حال براي اينكه حرارت بدن ابراهيم زخمهايش را اذيت نكند، آب هندوانه را گرفت و از طريق سرنگ وارد معده همسرش كرد.
دلهاي ما ميزبان اشكها و لبخندها در اين سفر كوتاه به يك سرزمين آسماني بود؛ گاهي قطرات اشك از گونههاي شيرين جاري ميشد و ميگفت «خنده تلخ من از گريه غمانگيزتر است؛ كارم از گريه گذشته بدان ميخندم».
او ادامه ميدهد: خدا صدام را لعنت كند؛ اينها يادگاريهاي جنگ هستند؛ شبهاي يلدا و عيد بچههاي من دوست دارند، به منزل ما بيايند اما به خاطر اينكه سر و صدا و شلوغي پدرشان را اذيت ميكند، اينجا نميآيند.
دستهاي اين همسر جانباز بوي زحمت ميدهد؛ در حالي كه اشك روي گونههايش سوسو ميكند، خاطرهاي از شب يلدا را برايمان اينگونه روايت ميكند: انار روي ميز بود؛ نيمه شب يادم افتاد كه نكند سردار من، انار را ديده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل كندم؛ انار را با دستهايم فشار دادم تا آبي از آن چكانده و به او بدهم؛ ديدم او خواب است اما با سرنگ برايش گاواژ كردم تا اين محبت به مغزش برسد و به او بگويم كه تنهايش نميگذارم؛ گاهي آب ميوه و غذاها را بر لبهاي او ميزنم تا طعمها فراموشش نشود.
* سالهاست عطر غذا در اين خانه نپيچيده است
تمام اعضاي خانواده هميشه دوست دارند، حداقل يك وعده غذا را دور هم بنشينند اما چندين سال است كه اين زن به تنهايي در گوشه آشپزخانه غذا ميخورد طوري كه حتي صداي چيدن ميز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خيلي وقت است كه غذاي عطردار درست نميكند و ميگويد «من چگونه چنين غذايي را بخورم در حالي كه ابراهيمام نميتواند از آن بخورد».
ابراهيم يك بار با زبان بيزباني از من نان و پنير خواست؛ نان و پنير و چايي را ميكس كردم و برايش آوردم تا وارد معدهاش كنم؛ او از اين موضوع خيلي ناراحت شد و آن را كنار زد.
* به مونسم افتخار ميكنم؛ از ديدن دردهايش ذره ذره ميميرم
اين زن ايثارگر هر روز صبح مانند سرباز وظيفه بيدار ميشود و ميگويد «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا كند»؛ او ميگويد: اين راه زندگي را كه با ابراهيم طي كرديم خيلي ناهمواري داشت اما از اين جهت كه مونسم يك جانباز است افتخار ميكنم و گاهي از ديدن دردهاي او ذره ذره ميميرم.
زمان عقد دخترش ميرسد؛ او به امير نهاوندي و خرمطوسي ميگويد پدر بچهها قدرت تكلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پيدا كنيد بلكه دل دخترم كمي آرام گيرد.
همسر جانباز مهرانراد، روحي لطيف و احساس شاعرانهاي دارد؛ براي پرندهها و ياكريمهايي كه پشت پنجره مينشينند، دانه ميپاشد و به آنها ميگويد براي شفاي تمام مريضها دعا كنيد.
او گلهاي شمعداني را خيلي دوست دارد؛ دستي بر گلبرگها كشيده و در برابر عظمت پروردگار سر به سجده مينهد.
شيرين جافر، خواهر مهرباني است كه برادرش نيز دو پايش را در منطقه سومار به اسلام هديه داده و از اين جهت او خود را زينب عصر كامپيوتري ميداند.
* ديوانهوار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستيم
وي ادامه ميدهد: ديوانهوار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستيم، همسرم يك بار در كودكي بينايي خود را از دست داده بود مادرش با توسل به حضرت ابوالفضل (ع) شفاي او را گرفت؛ بارها اتفاق افتاده كه پزشكان براي معالجه او عاجز مانده بودند، دست به دامان حضرت قمر بنيهاشم (ع) شدم و ابراهيم حالش خوب شد.
براي استحمام وي گاهي با احاطه شدن ضعف بر من، ممكن بوده كه ابراهيم از دستم رها شود؛ متوسل به حضرت ام البنين شدم تا مرا تنها نگذارد؛ همين گونه نيز شد؛ من دستهاي حمايت اولاد پيامبر (ص) را در زندگي ميبينم. خداوند هميشه همراه ما بود و حتي يك بار هم زير بار سختيها نشكستهام.
اين همسر جانباز بيان ميدارد: از مقام معظم رهبري خيلي ممنونم كه اين گونه با درايت عمل ميكنند تا چنين نظاميهاي خوبي حافظ مملكت باشند و از نظاميان ممنونم كه مانند شمعي دور نقشه عزيز روشن هستند و نميگذارند بيگانگان نگاهي به ايران بياندازد.
او در اين ديدار اعياد شعبانيه را به رهبر معظم انقلاب و ساير جانبازان و پاسداران تبريك گفت؛ وي از امير پوردستان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي، سرهنگ جعفري مسئول ايثارگران ارتش، امير سيفي رئيس حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس ارتش، از گروه پزشكان بيمارستان گلستان نيروي دريايي، حجتالاسلام نقويان، حميد ماهيصفت قدرداني ميكند.
* آرزو دارم با سرباز ولايت به ديدار رهبر معظم انقلاب بروم
از شيرين جافر خواستيم كه آرزويي كند و ميگويد: آرزو دارم كه آقاي مهرانراد را كه به من آبرو و عزت داده است را به عنوان سرباز ولايت روي ويلچر بگذارم، جلوي رويم بگيرم و به ديدار رهبر معظم انقلاب برويم.
و آرزوي ديگر او اين است كه اي كاش دوباره بوي پوتين ارتشي در خانهاش ميپيچيد؛ و اي كاش او يك بار ديگر لباس مقدس ارتش را بر تن ميكرد.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
افرين برغرتتان غيورمردان وزنان
تو اين دنيا با هيچي نميشه اين فداكاريها رو جبران كرد .
فداكاري جانباز فداكاري همسر ...
درودخدا برتمامی ایثارگران وفدائیان این مرزوبوم واحسنت به شیرزن فداکار
قابل توجه خانم های امروزی
ای کاش بعد فاطمه زهرا همچین الگوهایی داشته باشند
يا باب الحوائج روز ميلاد تو ست آقا
عيدي بده به جميع مريضان اسلام و مسلمين علي الخصوص جانبازان بزرگوار و معلولين و مظلومين
دايي بزرگوار بنده نيز از شهيدان ارتش مفقود الاثر (كه در تانك شهيد شدند و امكان بازگشت جناره شان ميسر نگرديد) بودند.
ولي شرح حال جبهه رفتن اين آقا و كز كردن صبيه بزرگوارشان مثل شرح حال مظلوميت شهيد ما بود .
دردمان تازه شد
خداوند متعال انشاء الله مارا از راه اين بزرگواران دور نسازد
سکوت فقط همین .واقعا قلب آدم به درد میاد ..
واقعا افسوس می خورم که چه کسانی رفتند و برای این کشور جانفشانی کردند ولی امروز می بینیم که بی حجابی و بی بند وباری دختران و زنان در جامعه رواج پیدا کرده است. لعنت بر کسانیکه ارزشهای دینی را به سخره گرفته اند و سلام و درود بر زنانی چون این بانوی گرامی.
فردا پدر و مادرم عازم سفر به خانه خدا هستند از آنها مي خواهم براي سلامتي اين بزرگ مرد دعا كنند.
درود بر این شیر زن فداکار و این شیر مرد جانباز .
و «عاشورا» همانگونه که زینب کبری (ع) فرمود، جز «زیبایی » نبود .
«ما رایت الا جمیلا»
خیلی سخته . یک لحظه جای اون زن بودن خیلی مردی میخواد . خدا صبر بده .
روزی تمام شهر گدای تو میشود
خداوندا به همه جانبازان جنگ شفاي عاجل عنايت بفرما.
اشکم بی اختیار جاری شد ...
خداوند با زینب کبری و علی بن حسین محشور بفرماید ....
انشالله
درود براین مردان وزنان.این مطلب نصب العینی است برای افرادی که برای کوچک کردن فداکاری این عزیزان موضوعات بی ارزشی نظیر سهمیه دانشگاه ویا کمک های نقدی راپیش میکشند ایا در کشورهایی نظیر امریکا یا فرانسه مگر نه اینست که سربازان وجانبازان را همه جا با احترام یاد میکنند وبهترین خدمات ومزایا را دراختیار انان قرار می دهند.پس چرا در کشور ما اگر امکاناتی ناچیز در اختیار این سرمایه ها قرار میگیرد فورا فریاد عده ای بلند می شود. مگر نه اینست که اسایش امروز کشور ما مرهون از جان گذشتگی اینان است وکاستی های سرزمین ما نتیجه دور شدن از ارزش های والای ایشان؟
آفرين بر اين مرد و هزار هزار آفرين بر اين زن فرشته صفت
اشکم جاری شد-خدایا بخاطر این عید عزیز شفا عنایت کن
سلام بر همه ایثارگران و خانواده معززشان.ای کاش از یاد ماو مسئولانمان نرود که با چه زحماتی این انقلاب به بار نشست و بدانیم فردای قیامت پاسخگوی این عزیزان خواهیم بود .اینان زندگی خود را دادند تا انقلاب بماند.......
خدایا من چه می بینم .کوه هم در برابراراده و ایمان این زوج کم می آورد .خدا به ما هم صبر و بردباری مانند این فرشتاگان عطا کن و به همه جانبازان دفاع مقدس و خانواده های آنهاصبر اجر عظیم عنایت فرما
درود بیکران بر ایثار و فداکاریت انشاالله در آخرت با حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) محشور شوید.
خواهر گلم خاک پایت طوطیای چشم ماست التماس دعا ..دعا کن دل های بیمار ما شفا پیدا کند تا قدر بشناسیم دلاوریهای جانبازانمان را
رنجها کشیده ام که مپرس
خداوندسلامتی این برادر عزیز را به حق سید الشهدا باز گرداند انشالله
خدايا به حق محمد و آل محمد قطره اي از اقيانوس ايثار و گذشت اين بندگان بي بديلت را به ما هم عنايت بفرما
با چه نوشته ای می توان عظمت کار این زینب زمان را توصیف نمود . از مسئولان می خواهم که به این خانواده ها رسیدگی نمایند . این خانواده ها نباید از نظر مالی دغدغه داشته باشند . خدا را خوش نمیاد .
خيلي سخت تونستم تا آخر بخونم
انشا ا... اون دنيا پاداش كاراشونو ببينن
سلام بر کسی که شبیه ترین زن به حضرت زینب است و لایق ترین کس برای هم نشینی با او در بهشت از شما عاجزانه التماس دعا دارم
پروردگارا ما را مدد فرما تا قدردان این عزیزان باشیم.
ای کاش ما هم یاد بگیریم...علی نگهدارتان شیر مرد و شیرزن خدایی
خیلی متاثر شدم بطوریکه پشت میز کارم اشکهایی ناقابل برای حضرت زینب (س) و این بانوی گرامی که چون مادر دوستش دارم هدیه کردم . از صاحب این روز عزیز حضرت عباس (ع) برای شفای این سرباز وطن و برای سلامتی و طول عمر این سرباز ولایت دعا کردم. بفرمایید اگر کاری از دست ما بر می آید برای این بزرگ مرد و این مادر انجام بدیم. فکر می کنم جز خدمت در راه و ایده این عزیزان کاری دیگر نتواند مرحمی باشد بر زخم این عزیزان
شرمنده هستیم . تو اون دنیا نمیدونم باید چی جواب بدیم؟
با چشمانی اشک آلود آرزوی سلامتی برای این عزیز را دارم و امیدوارم ملت ایران قدر این بزرگان را همیشه داشته باشند.
خدایا!
خواب غفلت وجودمان را پر کرده است!
خودت ما را از خواب دنیایی بیدار کن
من به عنوان يك ايراني از اين همسر غيور تشكر مي نمايم .خوشا به غيرتت اي شير زن ايراني
ای کسانی که گذشته را فرموش کرده اید به خود آیید. شما و فرزندانتان مدیو ن اینها هستید
درود به چنین بزرگ مردان و بزرگ زنان تاریخ زمین
نمونه این انسان ها در زندگی دنیا که همه اش امتحانی بیش نیست ،خیلی خوب دارند امتحان پس می دهند.
درود برشير زناني كه همچنان پاي عهد ازدواج با همسر شان ايستادگي كرده اند تا درسي باشد براي بانوان آينده ،درود بر اين جانبازاني كه همچنان با داشتن درد سر و آسا ايستادگي نموده اند، ياد و خاطره تمامي همرزمان به خير
الهی من قربونتون برم من از ته دل این را گفتم واقعاً با دیدن شما من از خودم خجالت می کشم خدایا به حق آبروی زهرا کمکشون کنم من طاقت دیدن عکس گریه این دو دلاور را ندارم خدایا قسمت می دم به حضرت ابوالفضل لبخند به لب این زوج بیاید خوش به سعادتون که بهشت شما تضمین شده است
معنی عشق واقعی رادریافتم.اینان سرمایه معنوی این مملکت هستندوچه مظلومانه بدون هیچگونه ادعایی باگمنامی زندگی خودراسپری می نمایند.به هرحال دولت وحکومت نمایندگان این مردم هستند.چه قدمی تابحال برای اینان برداشته شده است ؟
خدایا
شکر.باز هم شکر از این همه نعمت
درود بر شما زن و مرد ایرانی فداکار.ما را حلال کنید از این که نتونستیم قدر دان شما باشیم.خداوند مارا ببخشد
شرف ز شرافت تو گشته خاموش
کمی صبر کن عزیر بهشتت بادا نوش
انشاالاه که ادامه دهنده راه این عزیزان باشیم
چنذ سالی بود که با اشک قهر کرده بودم . ولی امروز دوباره.................از این بزرگوار و همسرشان التماس ذعا دارم
خاک پای چنین بانوی بزرگواری را با افتخار می بوسم
تبارک الله احسن الخالقین
ای کاش زنهای این دوره زمونه کمی درس از این زن یاد می گرفتند
باسلام واحترام
ازاينكه اين موارد را به جامعه اطلاع رساني مي كنيد متشكرم.
ولي در خصوص اين همسر جانباز و خود جانباز هيچ حرفي جز اينكه خدا خودش به اينها خير عطا فرمايد ندارم .واقعاً جگر آدم از اين همه تحمل و استقامت اين شيرزن پاره پاره مي شود.
جانا تورا گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
زان جان که لطف شامل خلق و کریم توست
جرم گذشته عفو کن و ماجرا مپرس
من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
از شمع بپرس قصه از باد صبا مپرس
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان خبر کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خودکن نام دوا مپرس
خداوندا خودت کاری کن تحمل این صحنه ها برای من مشکل است
پروردگارا ، به حق رشادت ابوالفضل العباس دعایش را برآورده ساز.
شاید این تنها کاری است که میتوان در حق چنین شیرزنان و شیرمردانی انجام داد که همه دار و ندارشان را برای ایران گذاشته اند.
یا ابوالفضل عنایتی فرما
ای داد بی داد
چه بگویم که نگفتنم بهتر است :(
نظر شما
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.