آخرین خبرپرسپولیس قرارداد بیفوما را زیر سؤال برد
1بازدید

دانش‌آموزی که مسئولان را فریب داد!

مادرش به زیرزمین رفت تا علی را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، او با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا مرا بیدار کردید؟ داشتم خواب مي‌ديدم كه مي‌روم كربلا، اما پدر جلويم را گرفت و نگذاشت...

دانش‌آموزی که مسئولان را فریب داد!
روایت شهید علی واعظي‌فرد خردسال‌ترین شهید استان قزوین از آن حکایت‌هایی است که می شود باور نکرد و به راستی چگونه باور کنیم که دانش آموزی دوازده ساله به آن درجه از معرفت برسد که لبیک گوی ندای پیر روشن ضمیری باشد که  دلها را با خداوند پیوند داد.

حکایت این شهید کوچک شنیدنی است؛ آن هم از زبان پدر روحانی‌اش که هنوز به مقامی که فرزندش رسیده است، غبطه می‌خورد؛ مقام والای شهادت ...

نخست:

علی در مدرسه شاگرد نمونه و درس‌خوانی بود و هیچگاه نشد معلم‌هایش از او گله و شکایتی داشته باشند.

هرچند او سن کمی که داشت، در جریان انقلاب اسلامی فعال بود و با هم‌محله‌ای‌ها و دوستانش در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد. در زیرزمین یک قیف بزرگ داشتیم که برای ریختن نفت استفاده می‌کردیم. هرازگاهی می‌رفت بالای پشت‌بام خانه و قیف را جلوی دهانش گرفته و فریاد مرگ بر شاه سر می‌داد. یادم هست که نزدیکی‌های پیروزی انقلاب اسلامی یک روز به همراه شهید مرتضی داودی با یک کامیون به آبگرم همدان رفتیم تا برای مردم نان جمع‌آوری کنیم، آن روز‌ها به دلیل هجوم عوامل ر‍ژیم در شهر‌ها و به آتش کشیدن مغازه‌ها و تعطیلی آن‌ها، نان یافت نمی‌شد.

سه شب در آبگرم ماندیم و طول این مدت اهالی روستاهای پیرامون نان‌های زیادی پخته و برای رساندن به مردم، تحویل ما می‌دادند.

نزدیک هفتاد خروار نان جمع‌آوری شده بود که چهل خروار آن را به منزل آیت‌الله طالقانی در تهران فرستادیم که بین مردم تقسیم شود، بیست خروار هم به قم فرستادیم، بقیهٔ نان‌ها را هم به کامیون بار زده و رهسپار قزوین شدیم.

شب که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفت‌وآمد ماشین‌ها و آدم‌ها ممنوع، اما وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و کر بودند.

به در منزل که رسیدم، دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار می‌کنی؟ گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.

شب بود و حکومت نظامی و طبیعتاً هم نمی‌شد کاری انجام دهیم، برای همین تا صبح صبر کردیم.

ساعت ۹ صبح بود که علی آمد. پرسیدم: علی تا حالا کجا بودی؟ گفت: در خیابان سعدی تظاهرات می‌کردیم که نیروهای نظامی ما را محاصره کردند، در همین حال پیرزنی در خانه‌اش را باز کرد و گفت: پسرای من بیایید درون خانه و ما که نزدیک سی نفر بودیم، همگی رفتیم خانهٔ آن پیرزن. خانهٔ پیرزن بسیار کوچک بود، اما دل بزرگی داشت. رفت هر چی سیب‌زمینی داشت ریخت توی قابلمه و آب پز کرد، سپس قابلمه را با مقداری نان که داشت، جلوی ما گذاشت و گفت: ببخشید، بیشتر از این چیزی نداشتم و ما هم شام را با پیرزن خوردیم و تا صبح هم آنجا خوابیدیم.

دوم:

علی وقتی خانه بود، با اینکه کل خانهٔ ما هفتاد متر بود، اما وقتی می‌گفتم برو فلان کار را توی حیاط انجام بده و یا فلان وسیله را از زیرزمین بیاور می‌گفت: من می‌ترسم و نمی‌رفت، اما پس از شهادتش، یکی از همرزمانش که در پایگاه زینبیه با هم فعالیت می‌کردند می‌گفت: علی در جریان عملیات بیت‌المقدس، با وجود شهدای زیاد و شدت شلیک گلوله‌های دشمن، از هیچ چیز ترس و وحشتی نداشت و با شجاعت تمام به قلب دشمن می‌زد.

سوم:

شاید برایتان سوال باشد که اگر علی در سن دوازده سالگی پدر و مادرش را راضی کرد که به جبهه برود، چگونه با این سن کم از سد تشکیلات اعزام به جبهه گذشته و آن‌ها راضی به اعزام وی شدند؟
باید در این رابطه بگویم که علی با توجه به اینکه سن کمی داشت، درشت اندام و رشید بود، با همهٔ این‌ها این موضوع برای ما هم جای سوال داشت تا اینکه ماه‌ها پس از شهادت، وسایلش را که جابجا می‌کردیم، چشممان به شناسنامه‌اش خورد که دیدیم آن را دستکاری کرده تا سنش بیشتر از آنچه بوده، نشان بدهد و به این طریق توانسته از سد مسوولین اعزام به جبهه بگذرد.

چهارم:

در مدرسه راهنمايي جهاد قزوين كلاس اول راهنمايي را مي‌خواند، اما از مدرسه كه بيرون مي‌آمد پاتوقش پايگاه بسيج زينبيه بود. آنجا كلاس قرآن مي‌رفت و احكام و طبيعتاً آموزش نظامي كه اين اواخر كمي هم وارد شده بود و همراه ساير بسيجيان به مأموريت‌هاي محوله مي‌رفت.
به من كه رويش نمي‌شد بگويد، اما رفته بود نزد مادرش و گفته بود: اگر پدر اجازه بدهد، مي‌خواهم بروم جبهه.

مادرش که گفت، صدایش کردم. گفتم: پسرم تو هنوز دوازده سالت است. می‌خواهی بروی جبهه چه کار، غیر از اینکه جلوی دست و پای سایر رزمنده‌ها را بگیری چه کاری می‌توانی انجام بدهی؟

این را که گفتم، علی سرش را انداخت پایین و رفت توی زیرزمین و همانجا خوابید.
آن روز‌ها علی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، اما به خواست خودش، هر روز برای نماز صبح بیدار می‌شد.

صبح‌‌ همان روز مادرش به زیر زمین رفت تا او را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، علی با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا من را بیدار کردید؟ داشتم خواب می‌دیدم که می‌‌روم کربلا، اما پدر جلویم را گرفت و نگذاشت.
این را که مادرش برایم تعریف کرد، گفتم حتما رمز و رازی در کار است که علی می‌خواهد جبهه برود و ما نمی‌فهمیم.

رو به علی کردم و گفتم: می‌خواهی بروی جبهه برو. این را که گفتم انگار علی «پر» درآورد.
هفده، هجده روزی هم رفت پادگان لشکر ۱۶ زرهی قزوین و آموزش نظامی‌ دید و بعدش هم خداحافظی کرد و رفت.

پنجم:

مدتی گذشت و عملیات بیت‌المقدس آغاز شد. شور و شوق عجیبی در کشور حاکم بود و هر روز خبرهایی از جبهه و پیشروی رزمندگان اسلام منتشر می‌شد.

 من روحانی ‍ژاندارمری قزوین بودم و در یکی از‌‌ همان روز‌ها با برخی از همکاران جهت بازدید و بررسی امور به یکی از پاسگاه‌ها در ۷۰ کیلومتری شهر زنجان رفته بودیم. در حالی از مردم در خصوص عملکرد پاسگاه پرس‌و‌جو می‌کردم، یکی از افسران نزدیکم شد و گفت: ببخشید، حاج آقای باریک‌بین، نماینده امام و امام جمعه قزوین، پیغام داده‌اند که اگر آب دستتان هست بگذارید زمین و برگردید قزوین.

دلم گواهی داد که خبری شده است، چون هنوز در حال و هوای خداحافظی علی بودم. پس گفتم: مگر علی شهید شده؟ افسر گفت: نَه

بلافاصله با همراهان راهی قزوین شدیم. نزدیکی‌های منزل که رسیدیم دیدم آشنایان و دوستان مشغول نصب پرچم و عکس و ... به در و دیوار منزل هستند، صحنه را که دیدم کاری از دستم برنمی‌آمد، رو به آسمان کردم و گفتم: الحمدالله، الهی! تو را شُکر.

ششم:

تولد علی روز سیزدهم رجب سال۱۳۴۹ و همزمان با میلاد مولایش حضرت علی‌ابن‎ابیطالب (ع) است. در حالی که دوازده بهار را پشت سر گذاشته، دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ به منطقه عملیاتی بیت المقدس اعزام شده و درست هشت روز بعد، یعنی دهم اردیبهشت ماه و در آستانهٔ تولد دوبارهٔ خرمشهر قهرمان و آزادی جاودانه‌اش از بند متجاوزین بعثی، شهادت را در آغوش گرفته و به خوابی می‌رود که زیارت سید و سالار شهیدان کربلا، حضرت ابا عبدالله‌الحسین (ع) تحقق پیدا کند.

هفتم:

بخش‌هایی از وصيتنامه شهيد على واعظى فرد:

ممكن است از حال من در اينجا نگران باشيد ولى ناراحتى به خود راه ندهيد زيرا كه حال من بسيار خوب است.
فعلاً در آبادان هستيم و ممكن است چند روز ديگر براي نبرد با صداميان كافر راهى خرمشهر شويم. پس دعا كنيد كه انشاءالله پيروز شده و موقع بازگشت، با شيرينى و ميوه از من استقبال كنيد.
 زهرا، فاطمه، معصومه، محمد و مهدى را از دور مى بوسم و سلامتى همگى را از درگاه خداوند بزرگ خواهانم.
يادتان نرود كه براى پيروزى رزمندگان اسلام و سلامتى امام عزيزمان، دعا كنيد و هر روز بعد از هر نماز، سه مرتبه بگوييد:
خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار.
 

-----------------------------------------------
با تشکر از آقای حسن شکیب زاده و بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین


تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

Googleافزودن تابناک به منابع ترجیحی گوگل

اشتراک گذاری

گزارش خطای خبر

اگر اشتباهی در این خبر دیدید، به تحریریه اطلاع دهید.

نظرات بینندگان

عبدالله۱۳۹۱/۰۸/۱۷ ۱۵:۵۹

خدایش رحمت کند.خوش به حالشون.
اینا نبودن ما الان داشتیم نوکریه آمریکارو میکردیم.
بازم میگم خوش به حالتون

شرفی۱۳۹۱/۰۸/۱۷ ۰۹:۱۷

خداکند وقتی عکس شهدا را میبینیم عکس انها عمل نکنیم

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۷ ۰۸:۴۲

فدایتان شهیدان عزیز-روحتان شادقهرمانان وطن ما شرمندهایم ازگل رویتان بخدا دلتنگیم ازدوری تان

حسین۱۳۹۱/۰۸/۱۷ ۰۰:۳۸

سلام بر شهدای راه فضیلت دلدادگان عاشق که نام اباعبدالله شوری کربلایی و عاشورایی در دلهاشان بپاکرده بود وصد افسوس بر ماجاماندگان از این قافله

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ۱۶:۵۹

كجايندمردان بي ادعا. خداوند مارا با شهدا محشور گردان انشاءالله

هادي۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ۱۴:۲۱

روحش شاد
دايي من با سن 16 سال دقيقا درهمين روز ودر همين عمليات شهيد شد
ابراهيم وحيدي

mahmood۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ۱۴:۱۲

سلام بر اين شهيد وشهداي بزرگوار انقلاب اسلامي و مرحبا بر غيرت فرزندان ايران زمين

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ۱۳:۰۵

جه پاک و خالص به نزد پروردگار خود رفت. هنوز به سن تکلیف نرسیده و گناهی مرتکب نشده به شهادت رسید. انشالا شفاعت ما را نیز در آن دنیا بکنند.

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ۰۹:۴۰

آفرين به اين ايثار،روحش شادوراهش پررهروباد.

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ۰۹:۳۰

روحش شاد

ریفا۱۳۹۱/۰۸/۱۶ ۰۲:۰۶

خوشا به سعادتشان

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۲۳:۳۱

شهدا براي ما فاتحه اي بخوانيد كه ما مرده ايم و شما زنده.

محجوب۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۲۱:۱۹

خدا رحمتش کند.

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۲۱:۰۶

داغ دلمان را تازه کردید و اشک بر چشمانمان یاد آور روزهای پاکی و صداقت نشست. یاد یاران یاد باد

علی قنبرلو۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۲۰:۵۸

لطفا در مورده شهید مرحمت بالازاده دانش اموز 11ساله اردبیلی هم مطلب بزنید خیلی عجیب بوده هم زندگیش و هم شهادتش. روحشان شاد

جاوید۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۲۰:۰۸

نمی دونم 1 عده از مسولین چطوری می خوان جواب این دلیر مردان رو بدن ؟

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۹:۵۴

خداوندا کمک کن یادمان نرود چه کسانی فداکاری کردند تا به اینجا برسیم

علی۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۹:۴۳

روحش شاد... .جهت اطلاع اندسته از کسانی که برای چند صباح خوشگذرانی بیشتر در این دنیای فانی .شهدا را از یاد برده اند

روح الله۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۹:۲۵

اللهم الرزقنا شهادته فی سبیلک. انشا الله

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۸:۴۴

روحش شاد يادش گرامي

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۶:۲۴

روحش شاد ویادش گرامی باد.

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۵:۴۳

اي والله بر تو وهمه مانند تو

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۲:۲۷

راهت را ادامه میدهیم ای شهید

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۱۱:۴۱

روحش پاکش شاد باد

علي۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۹:۲۸

خداوند روح اين عزيز و محب اهل بيت را متعالي و ما عقب ماندگان از قافله را هدايت و رستگار نمايد شادي روح شهدا صلوات

فاطمه۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۹:۲۲

برای شادی روحش سوره حمد همراه با سه مرتبه سوره اخلاص را خواندم از خداوند بزرگ میخواهم ایشان را همنشین با سرور و سالارمان حضرت اباعبدالله الحسن علیه السلام قرار دهد و او نیز دعا گوی همه ما باشد

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۹:۱۸

خدا رحمتشان کند و خائنان به خونشان را نابود

ایرانی۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۹:۰۸

روحش شاد

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۸:۴۷

ای کاش آقایان حرمت خون شهدا را نگه می داشتند و به خاطر دینی که بر گردنشان بوده و هست برای آبادی و رفاه این مردم بد بخت خالصانه کار می کردند

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۸:۳۴

خدايش بيامرزد

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۸:۱۵

روحش شاد.

حسين۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۷:۵۷

اللهم ارزقناتوفيق الشهادت في سبيلك

کمالزادهl۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۷:۲۹

روح پاک و مقدس شهدا با روح سید وسالار شهیدان حضرت اباعبد الله الحسین (ع) محشور گردد . انشاء الله

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۷:۱۸

خوش به حالش!

فضل الله احمديان۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۶:۵۵

روحش شاد ويادش گرامي بادما هرچه داريم ازاين شهداي بزرگ داريم كه با خون خود ازاسلام ما وناموس ما دفاع كردند درود فراوان برشهداوجانبازان انقلاب اسلامي ايران

farhad۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۰:۴۸

rohash shad,,shahidan zendeand alaho akbar

حسین۱۳۹۱/۰۸/۱۵ ۰۰:۳۵

یاد شهدا گرامی باد.

حمید۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۳:۵۳

با غیرت و عاشق بودن.کاش ما هم مثل اونا باشیم

فرامرز اختراعي۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۳:۲۷

علي با مولايش علي (ع) محشور شود انشالله . و خداوند ما را از استمرار راه ايشان محروم نفرمايد . شهدا به حيات واقعي دست يافتند و از زندگي دنيوي كه در مقابل ان زندگي مرگي بيش نيست با عزت عبور كردند.
اقتلوني يا سقاتي ان في قتلي حياتي وحياتي في مماتي و مماتي في حياتي

امیرحسین احمدی۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۲:۵۴

وصیت نامه رو با این خط بچگانه که خوندم گریه امونم نداد. دیدم این پسر خیلی خیلی خیلی بزرگه. بخدا هممون بهش مدیونیم. ببینید یه بچه چقدر می فهمه. علی آقا یه نگاه به ما بنداز محتاجیم . علی آقا خیلی ازت خجالت می کشم...

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۲:۰۸

خدایاکمکمان کن که مدیون خون شهدانباشیم بارلاهاماراباسرورشهدامهشوربفرما

دریادل۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۲:۰۶

روحت شاد

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۱:۵۸

شهدا، دلمون براتون تنگ شده.

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۱:۲۵

درود بر این شهید و تمام شهدای حق

زرین دشتی۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۲۱:۰۵

روحش شاد

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۱۹:۵۹

یک پسر 12 ساله تو چه فکر هایی بوده و ما در چه فکر هایی هستیم؟

خدا همه ما رو به راه راست هدایت کنه..

Ali۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۱۹:۱۱

روحش شاد و يادش گرامي

بی نام۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۱۹:۰۸

روحش ویادش گرامی یاد

ناشناس۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۱۹:۰۸

روحش شاد

مهدی۱۳۹۱/۰۸/۱۴ ۱۸:۴۷

برای شادی تمام شهدای اسلام صلوات

نظر شما

سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.