گل محمدي، آيتالله نجومي
محمد باقر كريميان

سالهايي كه بافت شهري اصيل كرمانشاه دست نخورده بود و جراحي مدرنيته سنگين، پستي و بلنديهاي طبيعي آن شهر را بلدوزرها با انديشههاي غربتي غرب، تخريب نكرده بود، سنگ فرشهاي كوچه پس كوچههاي تنگ آشتيكنان آن با طاقيها و خانههاي هشت گوش و سكوهاي ورودي هر خانه پذيراي دوست و آشناي رهگذران با بصيرتي بود كه گلهاي خانهشان از ديوارها سر برون افكنده بود تا رهگذر با معرفتي را بجويد و ياسها و شمعدانيها و بوي خاك نم زده با بوي مطبوع زندگي و غذاي طبخ شده و خانگياني كه در كوچههاي شهر نه تنها به سلام كه در پي چاره و گزارش چاره دلتنگي همسايه ميشدند.
به ياد دارم با پدرم به خانهاي پر از صفا و معنويت در چهار راه اجاق كرمانشاه رفتم، از راسته نان شيريني پزهاي كرمانشاهي؛ سر راه آن خانه كه نه تنها براي فروش كه براي رضاي خدا از هيچ باريك انديشي و ظرافتي در آداب معرفت و پهلواني كرمانشاهي گري نميگذشتند، گذشته بوديم. راستي به اندروني دل كرمانشاهيان و خانهاي از خانههاي آنان رسيده بوديم، پا كه به درون گذاشتيم سيدي بشاش و مهربان در دهه چهل عمر، ورودمان را به خانه خوش آمد گفت: خوش آمدي از خانه ساداتي از سلاله پاك امام زين العابدين (ع ). سيد كسي نبود جز حاج سيد مرتضي نجومي، فرزند ارشد حاج سيد جواد نجومي.
خانهاي به ظاهر كوچك اما پر از شادي و نشاط و معنويت، ديوارهاي خانه پر از آيات و ادعيه با خط بسيار زيباي نسخ كه پدر استادانه و بي همتا آن را در فراغتها نوشته بود و حال و احوال نيمه شبانه ادعيه سجاديه، ديوار را هم نشانه رفته بود. كسي كه به آن خانه ميآمد، متحير ميماند از آن همه لطافت پذيرايي و صفاي دروني و نشانهاي گوناگون زندگاني پر بار و پر حال شبانهروزي.
من هم كه كوچكترين بودم، نميدانستم به كدام سوي معنا و هنر نگاه كنم، هنر مهر فرزند و پدري، مهرباني و پذيرايي، يا نور و صفاي خانگي و تاثير روحانيت خانهاي كه شميم صفايش در كوي و برزن شهر پيچيده بود و ادب و آداب معرفت را ارمغان مردمان شهر ميكرد.
چند سال بعد در شهر نجف اشرف به عشق ديدار امام رفته بوديم كه دوباره آن سيد را ديدم كه پدرم را به خانه خود دعوت ميكرد، خانهاي در محله جديد، پس از انجام نماز براي صرف ناهار به آن خانه رفتيم، دو سه سال گذشته بود و گوش و چشم نوجواني من از محافل علمي كرمانشاه مطالبي شنيده و خاطراتي ديده بود كه دوباره در آن خانه، به ذهن و دلم سرك ميكشيد و به ياريم ميآمد.
بانوي بزرگ اين خانه پر مهر، به سفارش سيد، ماهي پلويي با حلوايي كه ديگر با گذر از پنجاهه عمر و پنجاه كشور جهان كه شغلم چنين بود، نديدم و نچشيدم. اين بار پذيرايي در طبقه دوم خانهاي كوچك اما پر از كتاب بود، اين همه كتاب، رنگارنگ با جلدهاي زيبا و وزين؛ پر از مجلات معتبر از كشورهاي اطراف!؟ نشستن سيد و ماهي تميز كردن او كه خواري از آن، دهان ميهمان نوجواني را نخراشد! چه ميديدم و بايد چه ميديدم و چه ميشنيدم از ديدارهاي مكرر با هاشم محمد بغدادي بزرگترين خطاط آن زمان جهان اسلام، از اخبار نجف از يادآوري خاطرات جواني كه با پدرم داشتند از اين همه لطف.
واقعا نفهميدم چند ساعت در آنجا بوديم، هنوز در آن خانه و آن سفر هستم؛ چرا كه خاطرات آن خانه هيچگاه فراموش نشد و تنديهاي همسالان آن محله به نوجواني ايراني، كه در دوره بستن معاهده الجزاير بين ايران و عراق بود و گاه گاهي گلولههايي در مرزها زوزه ميكشيد و در همان زمان تداركات نظامي مرزي را ديده بودم و در آن سفر از پناهگاههاي زميني عراقيها در مرز كم نديدم. هيچگاه زدوده نشد.
سال 1349 شده بود و به رسم دستوري پدر، بايد در تابستان و تعطيل هم درس ميخواندم، سيد دوباره پيدايش شد و پدر گفت همان سيد كه دوستش داري، نيازي به تذكرات مكرر پدر نبود، خودم رفتم و قرار درس گذاشتم اين بار ديگر پذيرايي از نوع ديگري شده بود، در ماه مبارك رمضان از ساعت 12 به بعد شب و در اوقات ديگر آن هم شب يك يا دو ساعت پس از نماز مغرب، قرار هميشگي همين بود.
كرمانشاهيان، آبشوران و محلههاي قديمي اطراف آن را به خوبي ميشناسند. آن زمان هنوز اين منطقه بافت تاريخي و طبيعي خود را از دست نداده بود و از تكيه معاون الملك بايد ميگذشتي تا از خيابان سپه آن زمان و امام حاليه عبور كني تا به مسجد نواب و روبروي آن كه مسجد و خانه سيد در آن منطقه بود، ميرسيدي. كنارههاي آبشوران در شبانگاهان به دليل تاريكي معابر، تنها محل عبور آشنايان و همسايگان ميشد، خانه ديگري در سر راه بود كه خاطرات بسياري نيز از آن دارم، خانه مردي كهن، مهربان، دانشي مردي در كسوت اهل بازار كه نورانيت چهره و دانايي او سخنش را نافذ ميكرد و مردمان به اعتماد او و امثال او، ظواهر ادب و آداب كرمانشاهيان با معرفت و با صفا را شكل ميدادند، او كسي نبود جز حاج آقاي ممدوحي، پدر عزيزي كه امروزه نماينده خبرگان آن خطه است، قرار بود اين نوجوان در سر راه آن بزرگ مرد ممدوح را خبر كرده با هم به ديدار سيد نجومي و درس او ميرفتند.
كجاينند چنين مردان مردي در ايران امروز كه همپاي نوجوانان و دل رميده آنان، نوجواني كنند و بزله گوياني باشند كه صفاي خاطر و لطف گفتارشان، دين و شرف را در اعماق دل نوجوانان امروز نيز بكارند! خودم نيستم گو آن كه ميدانم به لطف خدا، شكوه ايران پر از مردماني بزرگ بوده و هست و خاطره عزيزشان را فراموش نميكنيم و نخواهم كرد.
متن درسي، مكاسب شيخ انصاري در فقه بود كه امروزه دانشجويان حقوق بيشتر آن را با ترجمه ميخوانند، متن نسبتا سختي است و استاد نيز به ياد دروس خارج فقه به گراميداشت استاد، يادي نيز از درسهاي بالاتر ميكرد و آمادگي براي رشد و ترقي را در شاگرد فراهم مينمود، اين درس همراه با حاج آقاي ممدوحي كه افزون بر تسلط بر فقه، كاسب معتبر شهر نيز بود و چم و خمهاي بازار را بهتر از هر كسي ميدانست، فهم ديگري ميداد...
اما تا سحرگاه، وقتي فراخ بود و سيما و صدايي نبود تا فرصت بسوزاند، خواب شبهاي ماه مبارك رمضان براي نوجواني مهر ديده و معرفت چشيده و استاداني از اين سنخ نه مطلوب بود و نه خواب ماندن سحري، برازنده.
نوبت تاريخ از ميانه درس فرارسيده بود و تاريخ تجارت و روابط بين دول منطقه و مرزي نيز به تناسب مرور شده بود كه تابلوها دو باره و صد باره خودنمايي ميكرد و بازبان نوجواني و بعد جواني. ميگفتم استاد يا خود از يكي بگذريد و يا به رسم عياري اگر كم شد نگوييد چرا! او چشم غرهاي ميرفت و با كتاب و قلم و چوبي كه نزديك بود، اشاره ميكرد كه من هم...، زدني از او بر نميآمد و بساط خط و خوشنويسي و سرمشق و ديدن مشق گذشته فرا ميرسيد و با حوصله و سرعت دوباره به برگ سفيد كاغذي ديگر جان ميداد و روح جواني را پرواز.
از سرمشقهاي محبوب او جملات: ان الله جميل يحب الجمال؛ الكتب بساتين العلماء؛ مجالس العلماء داعية الي الصلاح؛ بسم الله الرحمن الرحيم؛ فهاشمها بالطف مهشومة الانف، افاطم مهلا بعد هذا التدلي؛ من شم الورد الاحمر و لم يصل علي فقد جفاني و... بود، از اشعار فارسي و خطوط شكسته و ديواني جلي و خفي هم، كم نميگذاشت اما هر چه بود، استاد، برترين استاد خط ثلث در جهان اسلام بود و به مقتضاي روحانيت و طلبگي من، آيات و رواياتي درس ميداد كه بوي و رنگ معنوي اهل بيت عصمت و طهارت صلوات الله عليهم اجمعين داشت، دل و زبان و حال و هوايش در همان خاندان بود و به لحظهاي ياد مصايب اهل بيت عليهم السلام، چشمان زيبايش را از قطرات اشكي كه به راحتي ميباريد و بر زيبايياش ميافزود سرازير ميكرد. دل در گرو محبت آن خاندان داشت و نام و ذكرشان، غبار از دل سودايي او ميسترد و لحظهاي بعد چنان ميشد كه كأنه در جهاني ديگر است و گردي از اين دنيا بر نگرفته و جهاني از شادي را از آن عالم برگرفته است و با وجودي لبالب از عشق و محبت، دوباره به دنيا گام نهاده است، با لطيفهاي به خندهاي شاد، شادماني بخش محفل ميشد. راز شاد باشيهاي او معنويت نبوي و پنهان كردن غمهايي بود كه زبان به آن اگر بود نميآلاييد و سر مشقي كه مينوشت باز هم استادانه در خطوط شكسته و نستعليق چنين بود كه: منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن / منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن....
تراش قلم، كاري بود كه از چنين استادي نبايد انتظار ميداشتي اما مجموعهاي كوچك براي هر نوع خط، درشت و ريز، نستعليق و ثلث، برايم تراشيد، تابلو كردن خطوط را يادم داد، رنگ كردن و تجليد كتاب را برايم ميگفت و نمونههاي عالي آن را كه دست ساز خودش بود، نشانم ميداد، هر بخشي را به خاطره و لطيفهاي براي به ياد ماندن سنجاق ميكرد، احيانا پاراگرافي از كتابي تاريخي و يا قطعهاي از ديوان شعري برايم ميخواند. گاه نسخهاي خطي و يا قطعهاي تاريخي را نشان داده و پيشينه آن را بيان ميكرد. كتابي تكراري را هديه ميكرد و تجربهاي را ميآموخت... همه رفتار و كردارش آموزشي بود كه بر جان مينشست و گاه آنچنان مجذوب آن همه شده بودم كه پس از تكرار دعوت براي ماندن تا صرف سحري، بايد تا به خانه خودمان ميدويدم تا به سحري مادرانه برسم.
با آن كه شاگرد فرسنگها از او دور شده بود و به قم و سپس تهران آمده بود، هر جا كه ميرسيد، باز هم به دل شاگردان را چنان فرا ميخواند كه سر از پا ناشناخته به حضورش ميرسيدند و به فراخور زمانه باز هم بساط آموزش به سادگي و شتابي شگفت، پهن ميشد، پس از انقلاب اسلامي از خاطره روزهاي آغازين ميگفت كه به موزهاي رفتم كه براي پنهان كردن تابلوي زيبايي از كمال الملك، آن را لابلاي پنجره و پرده نهاده بودند، خود آن را ناگهان يافته بود كه نقاشي زيباييهاي زنانه بود و در خور نمايش براي هر بازديد كنندهاي نبود، برداشته با گوشه عبا گرد از آن سترده بود و به مسئول موزه تفهيم كرده بود كه اثري هنري را هر چه باشد در معرض فرسايش و تلف قرار نميدهند آن را اگر نميخواهيد نمايش بدهيد كه نبايد، دست كم آن را در جاي درستي نگهداري كنيد و قصدش آن بود كه بفهماند: نكند در فضاي تند امروزه و جواني و جوش بيش از هوش دورههاي تاريخي گذرا، در نگهداري اموال ملي كه بخشي نيز همين احكام را داشت و كم نبود كوتاهي كنيد.
حال شايد كسي بگويد پس اين همه آموزش به چه كار آمد؟ اولا نقصان از من بوده و هست و پاسخ را بايد در چند سطري جست كه خدا ميداند در نگارش آن قصد خودستايي ندارم، اگر خوبيهايي بوده، بايد به استادي افتخار كرد كه چنين خادمي را آموزش و پرورش داد.
در همان سالهاي 1349 تا 1354 بارها تذكر ميدادند كه موزههاي مختلف تهران را ببين و اينچنين ببين و بگرد و يا به فلان كتابفروشي برو و اين نسخهها را برايم تهيه كن، او را در تمامي اين گونه مراكز در ايران و عراق و برخي ديگر كشورهاي اطراف، به خوبي ميشناختند، اما اين هم گوشهاي از آموزش بود...
انقلاب كه شد به اشارت استاد شهيد علامه مطهري، يكباره خود را در صدا و سيما يافتم، آن روزها نويسندگان معدود صدا، از پس حجم بسيار بزرگي از مطالب كه ميبايستي تهيه ميشد بر نميآمدند و پس از آن در سيما بايد هنر از نوع ديگري را تجربه ميداشتي و پس از آن در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي چه در معاونت هنري و چه در رشته سينما بايد از آگاهيهاي فراواني برخوردار ميبودي تا بتواني در آن دوران كه هنوز جوانان متخصص همراه انقلاب اسلامي آموزش نديده و به مسئوليت نرسيده بودند كارها را چنان به پيش ميبرديد كه از امكان اداره ساده، همه آنها بر ميآمدي، از قضا به سرپرستي معاونت هنري هم رسيدم و موزه هنرهاي معاصر نيز زير نظراین کمترین شد و در تفكيك موزهها و سازمان ميراث فرهنگي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به آموزش عالي آن زمان و برنامه ريزي فرهنگي در برنامه اول توسعه، شراكتي داشتم و نهايتا در رايزنيهاي فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در دهلي نو و مادريد مامور خدمت شدم، همه آن مشقها و آموزشها به حساب آمد و روزگار چنان كرد كه همراه همكاراني انقلابي و بهتر از خودم، خدمتي كردم كه خوبيهاي آن اگر بوده است كه بوده حتما از اين استادان بوده و بديهاي آن حتما از من است و كوتاهيهاي شخصي و نابسامانيهاي روزگار چنان كرد كه اگر مثلا نتوانستيم لباسهاي فرزندانمان را همچون سفرههاي نانمان در گذشته كه با خط نوشتههاي زيبا و پر از معنا تزيين شده بود كنيم، نشان از ناتواني امثال بنده ميكند كه نتوانستيم آن آموزهها را به حرفههاي صنعتي و تجاري طراحي و توليد لباس ببريم و چنان شد كه تن فرزندانمان سفره نگارش خطوط بي معنا و زشت نگارههاي خارجي شد و از آن همه زيبايي خطوط اسلامي و يك دنيا گزارههاي پر شعور زيباي فارسي، در جلوه پسران و دختران شهرمان حكايتي نداشته باشيم.
در پايان سخني آورم از تابلوي من شم الورد الاحمر... هر كس گل سرخي بويد و بر من درود نفرستد، جفايم كرده، كه عنوان مقاله را از اين سر مشق گرفتهام، يك بار در پيشگاه استاد مكرم ديگرم حضرت آيتالله جوادي آملی كه عمرش مستدام و افاضات علمي و پر بار معنوي او دل مشتاقان عالم معناي ايرانيان را هميشه زنده بدارد، در همان سنين جواني، احتمالا بر اثر سرخوشي جواني و سر و صداي به خنده در آوردن ساكنان مدرسه، مرا سزاوار عتاب ديده بودند، به حجرهام آمدند و تابلوي مذكور را بر سينه ديوار با خط استاد آيتالله نجومي ديدند، توجهشان چنان جلب شد كه فراموش كردند، براي چه آمدهاند، براي آزمون شاگرد فرمودند، اين خط نوشته زيبا سندي هم دارد گفتم انجام ميدهيم تا سند پيدا كند، ايشان نيز به خنده آمدند و ديدند اين همه شاد بوديها سر چشمه از كجا دارد، استادي در پس آن خط نهفته بود كه آموزش شادي و پرهيز از درگيري، شيوه مستدام او بود و اين شاگرد نيز همان را از او و بزرگان ديگر با فعاليت مستمر و خير خواهي براي همه و تشويق به آموزش و حفظ جوانب گوناگون و آبرو داري، نگراني نساختن جامعه اسلامي و شادكام نكردن دشمنان در اين زمانه، تنها حكايت ديگري كرده است و ملت خود چنين بزرگاني را به خوبي ميشناسند و ميدانند و خاطره آنان را كه شيوهاي محمدي دارند، گرامي ميدارند و بر آنان همیشه درودي محمدي ميفرستند. یاد ونامش همیشه گرامی یاد.
به ياد دارم با پدرم به خانهاي پر از صفا و معنويت در چهار راه اجاق كرمانشاه رفتم، از راسته نان شيريني پزهاي كرمانشاهي؛ سر راه آن خانه كه نه تنها براي فروش كه براي رضاي خدا از هيچ باريك انديشي و ظرافتي در آداب معرفت و پهلواني كرمانشاهي گري نميگذشتند، گذشته بوديم. راستي به اندروني دل كرمانشاهيان و خانهاي از خانههاي آنان رسيده بوديم، پا كه به درون گذاشتيم سيدي بشاش و مهربان در دهه چهل عمر، ورودمان را به خانه خوش آمد گفت: خوش آمدي از خانه ساداتي از سلاله پاك امام زين العابدين (ع ). سيد كسي نبود جز حاج سيد مرتضي نجومي، فرزند ارشد حاج سيد جواد نجومي.
خانهاي به ظاهر كوچك اما پر از شادي و نشاط و معنويت، ديوارهاي خانه پر از آيات و ادعيه با خط بسيار زيباي نسخ كه پدر استادانه و بي همتا آن را در فراغتها نوشته بود و حال و احوال نيمه شبانه ادعيه سجاديه، ديوار را هم نشانه رفته بود. كسي كه به آن خانه ميآمد، متحير ميماند از آن همه لطافت پذيرايي و صفاي دروني و نشانهاي گوناگون زندگاني پر بار و پر حال شبانهروزي.
من هم كه كوچكترين بودم، نميدانستم به كدام سوي معنا و هنر نگاه كنم، هنر مهر فرزند و پدري، مهرباني و پذيرايي، يا نور و صفاي خانگي و تاثير روحانيت خانهاي كه شميم صفايش در كوي و برزن شهر پيچيده بود و ادب و آداب معرفت را ارمغان مردمان شهر ميكرد.
چند سال بعد در شهر نجف اشرف به عشق ديدار امام رفته بوديم كه دوباره آن سيد را ديدم كه پدرم را به خانه خود دعوت ميكرد، خانهاي در محله جديد، پس از انجام نماز براي صرف ناهار به آن خانه رفتيم، دو سه سال گذشته بود و گوش و چشم نوجواني من از محافل علمي كرمانشاه مطالبي شنيده و خاطراتي ديده بود كه دوباره در آن خانه، به ذهن و دلم سرك ميكشيد و به ياريم ميآمد.
بانوي بزرگ اين خانه پر مهر، به سفارش سيد، ماهي پلويي با حلوايي كه ديگر با گذر از پنجاهه عمر و پنجاه كشور جهان كه شغلم چنين بود، نديدم و نچشيدم. اين بار پذيرايي در طبقه دوم خانهاي كوچك اما پر از كتاب بود، اين همه كتاب، رنگارنگ با جلدهاي زيبا و وزين؛ پر از مجلات معتبر از كشورهاي اطراف!؟ نشستن سيد و ماهي تميز كردن او كه خواري از آن، دهان ميهمان نوجواني را نخراشد! چه ميديدم و بايد چه ميديدم و چه ميشنيدم از ديدارهاي مكرر با هاشم محمد بغدادي بزرگترين خطاط آن زمان جهان اسلام، از اخبار نجف از يادآوري خاطرات جواني كه با پدرم داشتند از اين همه لطف.
واقعا نفهميدم چند ساعت در آنجا بوديم، هنوز در آن خانه و آن سفر هستم؛ چرا كه خاطرات آن خانه هيچگاه فراموش نشد و تنديهاي همسالان آن محله به نوجواني ايراني، كه در دوره بستن معاهده الجزاير بين ايران و عراق بود و گاه گاهي گلولههايي در مرزها زوزه ميكشيد و در همان زمان تداركات نظامي مرزي را ديده بودم و در آن سفر از پناهگاههاي زميني عراقيها در مرز كم نديدم. هيچگاه زدوده نشد.
سال 1349 شده بود و به رسم دستوري پدر، بايد در تابستان و تعطيل هم درس ميخواندم، سيد دوباره پيدايش شد و پدر گفت همان سيد كه دوستش داري، نيازي به تذكرات مكرر پدر نبود، خودم رفتم و قرار درس گذاشتم اين بار ديگر پذيرايي از نوع ديگري شده بود، در ماه مبارك رمضان از ساعت 12 به بعد شب و در اوقات ديگر آن هم شب يك يا دو ساعت پس از نماز مغرب، قرار هميشگي همين بود.
كرمانشاهيان، آبشوران و محلههاي قديمي اطراف آن را به خوبي ميشناسند. آن زمان هنوز اين منطقه بافت تاريخي و طبيعي خود را از دست نداده بود و از تكيه معاون الملك بايد ميگذشتي تا از خيابان سپه آن زمان و امام حاليه عبور كني تا به مسجد نواب و روبروي آن كه مسجد و خانه سيد در آن منطقه بود، ميرسيدي. كنارههاي آبشوران در شبانگاهان به دليل تاريكي معابر، تنها محل عبور آشنايان و همسايگان ميشد، خانه ديگري در سر راه بود كه خاطرات بسياري نيز از آن دارم، خانه مردي كهن، مهربان، دانشي مردي در كسوت اهل بازار كه نورانيت چهره و دانايي او سخنش را نافذ ميكرد و مردمان به اعتماد او و امثال او، ظواهر ادب و آداب كرمانشاهيان با معرفت و با صفا را شكل ميدادند، او كسي نبود جز حاج آقاي ممدوحي، پدر عزيزي كه امروزه نماينده خبرگان آن خطه است، قرار بود اين نوجوان در سر راه آن بزرگ مرد ممدوح را خبر كرده با هم به ديدار سيد نجومي و درس او ميرفتند.
كجاينند چنين مردان مردي در ايران امروز كه همپاي نوجوانان و دل رميده آنان، نوجواني كنند و بزله گوياني باشند كه صفاي خاطر و لطف گفتارشان، دين و شرف را در اعماق دل نوجوانان امروز نيز بكارند! خودم نيستم گو آن كه ميدانم به لطف خدا، شكوه ايران پر از مردماني بزرگ بوده و هست و خاطره عزيزشان را فراموش نميكنيم و نخواهم كرد.
متن درسي، مكاسب شيخ انصاري در فقه بود كه امروزه دانشجويان حقوق بيشتر آن را با ترجمه ميخوانند، متن نسبتا سختي است و استاد نيز به ياد دروس خارج فقه به گراميداشت استاد، يادي نيز از درسهاي بالاتر ميكرد و آمادگي براي رشد و ترقي را در شاگرد فراهم مينمود، اين درس همراه با حاج آقاي ممدوحي كه افزون بر تسلط بر فقه، كاسب معتبر شهر نيز بود و چم و خمهاي بازار را بهتر از هر كسي ميدانست، فهم ديگري ميداد...
اما تا سحرگاه، وقتي فراخ بود و سيما و صدايي نبود تا فرصت بسوزاند، خواب شبهاي ماه مبارك رمضان براي نوجواني مهر ديده و معرفت چشيده و استاداني از اين سنخ نه مطلوب بود و نه خواب ماندن سحري، برازنده.
نوبت تاريخ از ميانه درس فرارسيده بود و تاريخ تجارت و روابط بين دول منطقه و مرزي نيز به تناسب مرور شده بود كه تابلوها دو باره و صد باره خودنمايي ميكرد و بازبان نوجواني و بعد جواني. ميگفتم استاد يا خود از يكي بگذريد و يا به رسم عياري اگر كم شد نگوييد چرا! او چشم غرهاي ميرفت و با كتاب و قلم و چوبي كه نزديك بود، اشاره ميكرد كه من هم...، زدني از او بر نميآمد و بساط خط و خوشنويسي و سرمشق و ديدن مشق گذشته فرا ميرسيد و با حوصله و سرعت دوباره به برگ سفيد كاغذي ديگر جان ميداد و روح جواني را پرواز.
از سرمشقهاي محبوب او جملات: ان الله جميل يحب الجمال؛ الكتب بساتين العلماء؛ مجالس العلماء داعية الي الصلاح؛ بسم الله الرحمن الرحيم؛ فهاشمها بالطف مهشومة الانف، افاطم مهلا بعد هذا التدلي؛ من شم الورد الاحمر و لم يصل علي فقد جفاني و... بود، از اشعار فارسي و خطوط شكسته و ديواني جلي و خفي هم، كم نميگذاشت اما هر چه بود، استاد، برترين استاد خط ثلث در جهان اسلام بود و به مقتضاي روحانيت و طلبگي من، آيات و رواياتي درس ميداد كه بوي و رنگ معنوي اهل بيت عصمت و طهارت صلوات الله عليهم اجمعين داشت، دل و زبان و حال و هوايش در همان خاندان بود و به لحظهاي ياد مصايب اهل بيت عليهم السلام، چشمان زيبايش را از قطرات اشكي كه به راحتي ميباريد و بر زيبايياش ميافزود سرازير ميكرد. دل در گرو محبت آن خاندان داشت و نام و ذكرشان، غبار از دل سودايي او ميسترد و لحظهاي بعد چنان ميشد كه كأنه در جهاني ديگر است و گردي از اين دنيا بر نگرفته و جهاني از شادي را از آن عالم برگرفته است و با وجودي لبالب از عشق و محبت، دوباره به دنيا گام نهاده است، با لطيفهاي به خندهاي شاد، شادماني بخش محفل ميشد. راز شاد باشيهاي او معنويت نبوي و پنهان كردن غمهايي بود كه زبان به آن اگر بود نميآلاييد و سر مشقي كه مينوشت باز هم استادانه در خطوط شكسته و نستعليق چنين بود كه: منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن / منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن....
تراش قلم، كاري بود كه از چنين استادي نبايد انتظار ميداشتي اما مجموعهاي كوچك براي هر نوع خط، درشت و ريز، نستعليق و ثلث، برايم تراشيد، تابلو كردن خطوط را يادم داد، رنگ كردن و تجليد كتاب را برايم ميگفت و نمونههاي عالي آن را كه دست ساز خودش بود، نشانم ميداد، هر بخشي را به خاطره و لطيفهاي براي به ياد ماندن سنجاق ميكرد، احيانا پاراگرافي از كتابي تاريخي و يا قطعهاي از ديوان شعري برايم ميخواند. گاه نسخهاي خطي و يا قطعهاي تاريخي را نشان داده و پيشينه آن را بيان ميكرد. كتابي تكراري را هديه ميكرد و تجربهاي را ميآموخت... همه رفتار و كردارش آموزشي بود كه بر جان مينشست و گاه آنچنان مجذوب آن همه شده بودم كه پس از تكرار دعوت براي ماندن تا صرف سحري، بايد تا به خانه خودمان ميدويدم تا به سحري مادرانه برسم.
با آن كه شاگرد فرسنگها از او دور شده بود و به قم و سپس تهران آمده بود، هر جا كه ميرسيد، باز هم به دل شاگردان را چنان فرا ميخواند كه سر از پا ناشناخته به حضورش ميرسيدند و به فراخور زمانه باز هم بساط آموزش به سادگي و شتابي شگفت، پهن ميشد، پس از انقلاب اسلامي از خاطره روزهاي آغازين ميگفت كه به موزهاي رفتم كه براي پنهان كردن تابلوي زيبايي از كمال الملك، آن را لابلاي پنجره و پرده نهاده بودند، خود آن را ناگهان يافته بود كه نقاشي زيباييهاي زنانه بود و در خور نمايش براي هر بازديد كنندهاي نبود، برداشته با گوشه عبا گرد از آن سترده بود و به مسئول موزه تفهيم كرده بود كه اثري هنري را هر چه باشد در معرض فرسايش و تلف قرار نميدهند آن را اگر نميخواهيد نمايش بدهيد كه نبايد، دست كم آن را در جاي درستي نگهداري كنيد و قصدش آن بود كه بفهماند: نكند در فضاي تند امروزه و جواني و جوش بيش از هوش دورههاي تاريخي گذرا، در نگهداري اموال ملي كه بخشي نيز همين احكام را داشت و كم نبود كوتاهي كنيد.
حال شايد كسي بگويد پس اين همه آموزش به چه كار آمد؟ اولا نقصان از من بوده و هست و پاسخ را بايد در چند سطري جست كه خدا ميداند در نگارش آن قصد خودستايي ندارم، اگر خوبيهايي بوده، بايد به استادي افتخار كرد كه چنين خادمي را آموزش و پرورش داد.
در همان سالهاي 1349 تا 1354 بارها تذكر ميدادند كه موزههاي مختلف تهران را ببين و اينچنين ببين و بگرد و يا به فلان كتابفروشي برو و اين نسخهها را برايم تهيه كن، او را در تمامي اين گونه مراكز در ايران و عراق و برخي ديگر كشورهاي اطراف، به خوبي ميشناختند، اما اين هم گوشهاي از آموزش بود...
انقلاب كه شد به اشارت استاد شهيد علامه مطهري، يكباره خود را در صدا و سيما يافتم، آن روزها نويسندگان معدود صدا، از پس حجم بسيار بزرگي از مطالب كه ميبايستي تهيه ميشد بر نميآمدند و پس از آن در سيما بايد هنر از نوع ديگري را تجربه ميداشتي و پس از آن در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي چه در معاونت هنري و چه در رشته سينما بايد از آگاهيهاي فراواني برخوردار ميبودي تا بتواني در آن دوران كه هنوز جوانان متخصص همراه انقلاب اسلامي آموزش نديده و به مسئوليت نرسيده بودند كارها را چنان به پيش ميبرديد كه از امكان اداره ساده، همه آنها بر ميآمدي، از قضا به سرپرستي معاونت هنري هم رسيدم و موزه هنرهاي معاصر نيز زير نظراین کمترین شد و در تفكيك موزهها و سازمان ميراث فرهنگي از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به آموزش عالي آن زمان و برنامه ريزي فرهنگي در برنامه اول توسعه، شراكتي داشتم و نهايتا در رايزنيهاي فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در دهلي نو و مادريد مامور خدمت شدم، همه آن مشقها و آموزشها به حساب آمد و روزگار چنان كرد كه همراه همكاراني انقلابي و بهتر از خودم، خدمتي كردم كه خوبيهاي آن اگر بوده است كه بوده حتما از اين استادان بوده و بديهاي آن حتما از من است و كوتاهيهاي شخصي و نابسامانيهاي روزگار چنان كرد كه اگر مثلا نتوانستيم لباسهاي فرزندانمان را همچون سفرههاي نانمان در گذشته كه با خط نوشتههاي زيبا و پر از معنا تزيين شده بود كنيم، نشان از ناتواني امثال بنده ميكند كه نتوانستيم آن آموزهها را به حرفههاي صنعتي و تجاري طراحي و توليد لباس ببريم و چنان شد كه تن فرزندانمان سفره نگارش خطوط بي معنا و زشت نگارههاي خارجي شد و از آن همه زيبايي خطوط اسلامي و يك دنيا گزارههاي پر شعور زيباي فارسي، در جلوه پسران و دختران شهرمان حكايتي نداشته باشيم.
در پايان سخني آورم از تابلوي من شم الورد الاحمر... هر كس گل سرخي بويد و بر من درود نفرستد، جفايم كرده، كه عنوان مقاله را از اين سر مشق گرفتهام، يك بار در پيشگاه استاد مكرم ديگرم حضرت آيتالله جوادي آملی كه عمرش مستدام و افاضات علمي و پر بار معنوي او دل مشتاقان عالم معناي ايرانيان را هميشه زنده بدارد، در همان سنين جواني، احتمالا بر اثر سرخوشي جواني و سر و صداي به خنده در آوردن ساكنان مدرسه، مرا سزاوار عتاب ديده بودند، به حجرهام آمدند و تابلوي مذكور را بر سينه ديوار با خط استاد آيتالله نجومي ديدند، توجهشان چنان جلب شد كه فراموش كردند، براي چه آمدهاند، براي آزمون شاگرد فرمودند، اين خط نوشته زيبا سندي هم دارد گفتم انجام ميدهيم تا سند پيدا كند، ايشان نيز به خنده آمدند و ديدند اين همه شاد بوديها سر چشمه از كجا دارد، استادي در پس آن خط نهفته بود كه آموزش شادي و پرهيز از درگيري، شيوه مستدام او بود و اين شاگرد نيز همان را از او و بزرگان ديگر با فعاليت مستمر و خير خواهي براي همه و تشويق به آموزش و حفظ جوانب گوناگون و آبرو داري، نگراني نساختن جامعه اسلامي و شادكام نكردن دشمنان در اين زمانه، تنها حكايت ديگري كرده است و ملت خود چنين بزرگاني را به خوبي ميشناسند و ميدانند و خاطره آنان را كه شيوهاي محمدي دارند، گرامي ميدارند و بر آنان همیشه درودي محمدي ميفرستند. یاد ونامش همیشه گرامی یاد.
تابناک را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
نظرات بینندگان
محل زندگی ام تهران است . تا پایان دبیرستان کرمانشاه بودم سال 76 . ما بچه محل آقا سید مرتضی بودیم ف تمام دلخوشی ام این بود که نماز را میرویم پشت سر آقا میخوانم . روزی که خبر رحلتشان را توی اینترنت خواندم داشتم سکته میکردم . خدا رحمتش کند ، هنرمند بزرگی بود روح لطیفی داشت و هیچگاه خوش را قاطی مسایل سیاسی نکرد ، مرد عمل بود و لطیفه لطیفه ای هم توی مسجد میگفت لذت میبردیم . . .
از زماني كه خود را شناختم نماز خوان بودم اما زياد اهل مسجد و منبر نبودم روزي به اتقاف دوستي گذرم به مسجد نواب افتاد به پيشنهاد او رفتيم كه نماز مغرب و عشاء را در آنجا اقامه كنيم امام جماعت را به اسم مي شناختم اما در مورد شخصيت او چيز زيادي نميدانستم وارد شديم و پشت سر او به نماز ايستاديم در هنگام نماز تحت تاثير قرائت صحيح لحن موزون و معنويت كلامش قرار گرفتم .همين باعث شد كه از آن روز تا حدود 30 سال بعد از نماز او غافل نشوم مگر به حكم ناچاري .اما چه عچب از اين امر مگرنه اين است كه نماز معراج مومن است و مگر نه اين است كه در نماز حالي بر مولي الموحدين مي رفت كه تيغ از پايش مي كشيدند و نمي فهميد . اما دريغ از برخي از جماعت ها كه وقتي در آن حاضر مي شوي احساس مي كني جماعتي از روي ناچاري به كسي ا قتدا كرده اند كه او نيز ناچار است ذكري را انشاء وار بخواند و برود و دلخوش باشند كه فريضه اي را بجا آورده اند.مگر نه اين است كه نماز ستون دين است پس چگونه است كه ما نمازمان ترك نمي شود اما دينمان ويران است .
اما آن سيد تنها مظهر معنويت و اخلاق و صفا كه به آخرت وصل است نبود بلكه به دنيا هم به همين اندازه اهميت مي داد و بارها شاهد بودم به كساني كه در انجام امري دنيوي اهمام كرده بودند تغيير مي كرد و به آنها تذكر مي داد كه سهل انگاري در امور دنيوي همانند امور اخروي جايز نيست و به تبع پيامبرش رهبانيت را از اسلام نمي دانست . نهايت كلام اينكه او براي كساني كه دركش كرده بود ند شاخص بود هم در امور ديني و هم در امور دنيوي و حقيقتا مي توان گفت اگر كسي به او اقتدا مي كرد هرگز در دين و دنيا گمراه نمي شد.
خدا رحمت کند مرحوم آقای نجومی را و خدا حفظ کند شما آقای کریمیان دوست قدیمی را که الحمدالله از شما هم با خبر شدیم.
خدایش رحمت کند
او به دیارمعبود رفت وآرام گرفت ولی مامانده ایم ویک دنیا اندوه
روح پدرم شاد که می گفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
مرحوم مغفور آیت الله نجومی از زمره کامل خدامردانی بود که جامعه روحانیت کمتر به خود دیده بود. مهری فراوان؛ عشقی عمیق به هدایت مردم ؛ و هیبتی پیامبرگون که با همه رأفتی که داشت نمی توانستی در برابرش اجازه جسارت به خود بدهی.
بارالها حقوق آن مرد شریف را بر ما ببخشای و روحش را قرین لطف خویش قرار ده و او را درجوار رحمت خویش همراه اجداد طاهرینش میزبان باش.آمین یا رب العالمین.
آيت الله نجومي نمونه كامل يك مرد الهي بود
خدايشان رحمت كناد
20
روح بزرگ آن عالم عامل قرین رحمت باد
حال و هواي ديگري برايم ايجاد شد. متشكرم
آيت الله نجومي نمونه واقعي يك روحاني با خدا بود.زندگي ساده و بي تكلف ايشان و در خانه اي كه هميشه به روي مردم كوچه و بازار باز بود و با مردم رفيق و مددكار بود.در زمان فوت هم در پي وصيت ايشان در ميان مردم عادي در گورستان باغ فردوس كرمانشاه آرام گرفت. روحش شاد و يادش جاودانه بود.
براستي كه در همه زمينه ها استادي را به نهايت رسانيده است انشاءا.. راهش پر رهرو باد.
خدایا روح ما را نیز به زیبایی ها و الطاف خود مزین بفرما، خدایش بیامرزد
ناخودآگاه مرا شیفته آن سید کردید. روحش با اجداد طاهرینش قرین باد.احساسم این است که جامعه از صدر تا ذیل نیاز به بازخوانی و به پرده هنر درآوردن مکررچنین زیباییها را دارد.
آيت الله نجومي مرد بي نظير ايران زمين بودند اجرتان با امام حسين
روزنامه ی تان خوب است. ما ستفاده کردیم. باشکر الهه جعفری
روحش شاد ویادش گرامی باد
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
به نام خدا
نمي دانم كه مي دانم يا نمي دانم كه چرا اكنون فرهيختگاني همچون نويسنده در گوشه نوشته هاي خود پناه برده اند.
روحش قرین رحمت باد
عالي بود
دیدگاه خود را بنویسید
سایت تابناک از انتشار نظرات حاوی توهین و افترا و نوشته شده با حروف لاتین (فینگیلیش) معذور است.